تبليغاتX
نجــوای مـن
نجــوای مـن

يا مَنْ جَعَلَ الظُّلُماتِ وَ الْأَنْوار

 

این روزها، تلخ‏تر از آنم که بنویسم!

اینها را هم اگر می‏نویسم، فقط برای ثبت در صفحات تاریخ است!

پدر یادمون داده بود که دل بسته‏ی هیچ گروه و مسلکی نباشیم و سینه برای کسی که عصمت نداره چاک نکنیم، خوبی‏های دیگران رو ببینیم اما این باعث نشه چشم ببندیم به خطاهاش! برعکس‎ش رو هم همیشه توصیه میکرد.

مادر یادمون داده بود که مثل پدر باشیم، زیر پرچم کسی سینه نزنیم!

یادمون داده بودن که عاشق این خاک باشیم و برای آبادی‏ش همه‏ی تلاش‏مون رو بکنیم!

و ما چه شاگردان خوبی بودیم!

و چه خوش روزگارانی بود...

حیف که یک روز از روزهای خرداد سنگی به شیشه‏ی خاطرم خورد، حرف‏هایی در تلویزیون زده شد که رشته‏ را سست کرد!

اشک ریختم که دل خوش کرده‏ایم به چه؟!

باز پدر نهیب زد و امید داد!

گذشت و هفته‏ای آمد در خرداد؛ که هیچ زمان از یاد نخواهم برد!

روزهایی که تلخی‏اش در جانم ریشه دواند!

من دیگر آن نوجوانی نبودم که در سالهای ۷۸ موضوع را برایش توجیه میکردند، این بار با چشمان خود میدیدم و خودم لمس‏ش میکردم!

هیچ توجیهی برایم مقبول نبود!

دولتی که بیش از ۲۴ میلیون پشت‏ش بود، چرا انقدر میترسید؟ چرا از علت قطع پیامک اظهار بی اطلاعی میکرد؟ چرا جرأت نداشت بگوید برای منافع نظام؟ چرا سیمایش هرچه خواست گفت و میگوید، آن هم انقدر با موضع‏گیری؟ صدا و سیمایی که دیگر از ملی خواندنش هم شرم‏ام میآید. (بخوانید  + و + و +)

و هزاران چرا؟

حتی چند سؤال بی‏جواب یا با جواب‏هایی که فقط شکل توجیه داشت کافی بود تا باوری رنگ ببازد و خاکستری شود!

و باوری از من سوخت! اعتمادی درشکست!

پیش از این ها حال دیگر داشتم...هرچه میگفتند باور داشتم...

یا لااقل میتوانستم خودم رو دل خوش کنم، اما دریغ!!

مرا بیهوده دلداری مده! به من نگو که به خاطر رأی نیاوردن کسی، چنین نمیکنند! که مشکل من این نیست، که پیش از این هم هیچکدام از منتخبین من رأی نیاورده‏اند! که اصلاً خوش‏تر میداشتم که منتخبم رأی نیاورد تا تیغ انتقاداتِ بر او را بر سر من هم نکشند، اما میدانی؟! این میان چیز دیگری اتفاق افتاد... افسوس!

این روزها چیزهایی می‏بینم که دلم آشوب میشود! اشک امان‏م می‏برد!

این روزها از خیابان‏های شهر که میگذرم و چشم‏م به نام خیابان‏ها و اسامی شهدا که میافتد، اشک است که در چشمانم جمع میشود!

سه‏شنبه بود که اشک آلوده به پدر گفتم که اگر اینگونه ما رو مقید و دلبسته به این مملکت تربیت نکرده بودید، امروز اینچنین آشفته نبودم!

اشکِ در چشمان پدر، مرا از گفتن بیش‏تر باز داشت!

این روزها دل خوش کرده‏ام به این کلام تو ای والا پیام‏دار که؛

گفتی که یک دیار هرگز به ظلم و جور نمی‏ماند، هرگز، هرگز!

الملک یبقی مع الکفر و لا یبقی مع الظلم.

این روزها، تلخِ تلخ‏ام!

این روزها، خسته‏تر و دل‏زده‏تر از آنم که بیایم و بگردم و برایت نظر بگذارم یا جواب نظرت رو بدهم! انتظاری نداشته باش!

نخواه که برایم توضیحی بیاوری و امیدی در دلم زنده کنی که باوری سوخته که ساختن دوباره‏اش به این راحتی‏ها ممکن نیست! رشته‏ای گسسته که با گره هم به این راحتی‏ها بسته نمی‏شود!

نمی‏دانم... زمان لازم است...

بگذار کمی در خود فرو روم تا بلکه آن بالایی به دادم رسد!

میگذارم کمی و بیشتر از کمی در خود روم، منزوی میشوم و در وطن خود غریب!

شاید روزی دوباره بازگشتم... شاید... 

برایم دعا کن!

 


* و اینها را برای تو مینویسم ای منجی!

منتظر میمانم تا خودت بیایی و حکومت‏ات را مستقر کنی!

منتظرت خواهم ماند ای منجی موعود!

 

 

پی‏نوشت: این روزها؛ کلمات این آهنگ چه خوب معنی میشوند!

                و نجواکنان میخوانم؛ بزن باران... بزن باران... بزن باران...

 

+ آشفتگی من از این نیست که تو به من دروغ گفته­‏ای،

                         از این آشفته­‏ام که دیگر نمیتوانم تو را باور کنم.

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 19:28 توسط نجوا| |

یا جاعِلَ الظُّلُمات

شب سردی‏ست و من افسرده
راه دوری‏ست و پايي خسته
تيرگی هست و چراغی مرده

می کنم تنها از جاده عبور
دور ماندند زمن آدمها

سايه ای از سر ديوار گذشت
غمی افزود مرا بر غمها

فکر تاريکی و اين ويرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز کند پنهانی

نيست رنگی که بگويد با من؛
اندکی صبر سحر نزديک است...
هر دم اين بانگ بر آرم از دل؛
وای اين شب چقدر تاريک است!


خنده ای کو که به دل انگيزم
قطره ای کو که به دريا ريزم
صخره ای کو که بدان آويزم


مثل اين‏ست که شب نمناک است
ديگران را هم غم هست به دل
غم من ليک، غمی غمناک است

هر دم اين بانگ بر آرم از دل؛
وای اين شب چقدر تاريك است!
اندکی صبر سحر نزديک است...

«سهراب سپهری»

 

پی‏نوشت: چقدر این روزها دلم گرفته! چقدر حال و روز بدی دارم. انگار همه چیز دست در دست هم داده برای این حال بد. این انتخابات و جو سیاسی این روزها و دوستان هم که نقش اساسی دارن. بعضی حرف ها چقدر حال آدم رو بد و دگرگون میکنه و بعضی حرف‏ها چقدر آدم رو آروم میکنه! چقدر خوب‏ن دوستانی که به آرامش‏ت کمک میکنن نه اینکه حالت رو بدتر کنن و ...

اذیت میشم وقتی از هر دو طرف مورد نوازش واقع میشم.... "تو دیگه چرا؟؟!"

متأسف میشم که بعضی همه‏ی حق رو نزد خود و همراهان‏شون میدونن و همه‏ی بدی رو نزد گروه مقابل! (+) آنچنان که برات تأسف میخورن یا اشاره میکنن که چادرت رو بردار و ...

با من بحث میکنه بر سر طرفداران فلان گروه، میگویمش که اینها هم اینجا زندگی میکنن و حق آب و گل دارن، همان قدر که ما داریم، سیاست‏های غلط و تبلیغ نادرست، سبب گریز و ستیزشون شده و ...

مطمئنم که همه‏ی حق در دستان هیچ‏کدام نیست، انتظار معجزه از کسی هم ندارم اما چیزهایی که برای مثل منی اهمیت دارد با چیزهایی که برای مثل آنی (هرکس غیر از هم‎فکر من) اهمیت دارد متفاوت است، پس لاجرم انتخاب‏هایمان هم متفاوت است. باشد که بهترین پیش آید برای این مملکت.

اینجا نوشته بودم:این روزها؛ دل خوش کرده‏ام به این:

       "تو كار خود به خدا واگذار و دل خوش دار... كه رحم اگر نكند مدعي، خدا بكند"

و دعا میکنم که خداوند یاری‏مان کند و از پس سختی آسانی آید...انَّ مَعَ العُسرِ یُسری.

 

بعدالتحریر۱: و در این ساعات آخر مانده به انتخابات دهم؛ چه آرامش‎بخش است رسیدن به صفحات کسانی که نقش خوبی در ذهن‏ت زده بودند و خواندن مطالب‏شان یا خواندن بعضی خبرها.

این یادداشت حاج آقای مخبر و این و این نقل از حاج آقای امجد و این یادداشت اعتراض سید مهدی شجاعی و این نامه و حتی این یادداشت ترانه علیدوستی را که بخوانید شاید کمی از حسم را بفهمید!

 

بعدالتحریر۲:

- آیه ۳۸ سوره نحل: "اگر بر هدایت آنها اصرار ورزی، بدان که خدا کسی را که گمراه کرده و به خویش واگذاشته هدایت نمیکند و برای ایشان هیچ یاوری نخواهد بود."

- آیه ۲۶ سوره آل عمران: "بگوِ خدايا! اى مالك همه موجودات! به هر كه خواهى حكومت ميدهى و از هر كه خواهى حكومت را مي ستانى، و هر كه را خواهى عزت مي بخشى و هر كه را خواهى خوار و بى مقدار مي كنى، هر خيرى به دست توست، يقيناً تو بر هر كارى توانايى."

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 18:25 توسط نجوا| |