يا حنان سلام؛ الان كه دارم اين پست رو up مي كنم، يه شرايطِ خاصه؛ توضيحش يه مقدار طولانيه، همين قدر بگم كه دارم از محل كارم up مي كنم و خوب اين خودش يه كم از خاص بودن مطلب رو مشخص مي كنه، به خصوص كه بعد از سه ماه اينترنتم وصل شده و جالب اينكه محدوديت خاصي هم براش تعريف نشده.(با توجه به شبكه بودن سيستم و وجود محدوديت زياد قبل از اين) يه شعر از فريدون مشيري تو كامپيوتر شركت دارم كه ميخواستم حتماً تو اين بلاگ بيارمش، الان كه بيارمش، ديگه لازم نيست بعداً زحمت تايپش رو به خودم بدم دل تنگ سر خود را مزن اينگونه به سنگ ، دل ديوانه تنها ! دل تنگ ! منشين در پس اين بهت گران مدران جامه جان را ، مدران ! مكن اي خسته ، در اين بغض درنگ دل ديوانه تنها ، دل تنگ ! پيش اين سنگدلان قدر دل و سنگ يكي است قيل و قال زغن و بانگ شباهنگ يكي است ديدي ، آن را كه تو خواندي به جهان يار ترين سينه را ساختي از عشقش ، سرشارترين آنكه مي گفت منم بهر تو غمخوار ترين چه دل آزار ترين شد ! چه دل آزارترين ؟ نه همين سردي و بيگانگي از حد گذراند ، نه همين در غمت اينگونه نشاند ؛ با تو چون دشمن ، دارد سر جنگ ! دل ديوانه تنها ، دل تنگ ! ناله از درد مكن آتشي را كه در آن زيسته اي ، سرد مكن با غمش باز بمان سرخ رو باش از اين عشق و سرافراز بمان راه عشق است كه همواره شود از خون، رنگ دل ديوانه تنها ، دل تنگ In the name of Friendship God Do you know the relation between your two eyes? They blink together, move together, cry together, see things together & sleep together. Even though they never see each other… Friendship should be just like that. Life I like hell without FRIENDS. هوالباقی و "قاف" حرف آخر عشق است... آنجا که نام کوچک من آغاز می شود... "قیصر امین پور" گرچه مرگ هر لحظه به ما نزدیک تر می شود، اما از یاد نبریم که؛ زندگی شکفتن است، با زبان سبز راز گفتن است... خدایش بیامرزد؛ روحش شاد. یا حی و یا قیوم به همین زودی بیشتر از یک هفته از افتتاح این وبلاگ می گذره؛ و حقیقتاً؛ چند روز پیش داشتم کمدم رو مرتب می کردم که یه برگه پیدا کردم واسه حدودِ بهمن پارسال، مثلاً برنامه ی یک سال آینده ی من رو نشون می داد، خدا رو شکر یه سریش انجام شده اما هنوز کلیش باقیه و چیزی تا بهمن نمونده، خدا خودش کمکم کنه. اما بیشتر قصدم از اشاره به اون برگه این بود که بگم؛ یادداشت های تاریخ داری مثل این، خیلی قشنگ، گذر عمر و نزدیکی به مرگ رو به آدم یادآوری می کنن. این تلنگر ها گاهی میتونه سازنده باشه. وبلاگ هم یه دفتر یادداشت تاریخ داره و تا حدودی چنین خاصیتی داره، این مطلب رو وقتی بیشتر حس میکنم که به وبلاگ های تعطیل شده یا قدیمی تر سر می زنم. هنگام سپیده دم خروس سحری دانی که چرا همی کند نوحه گری یعنی که نمودند در آیینه ی صبح کز عمر شبی گذشت و تو بی خبری و زمان به سرعت میگذرد، کاش لحظات را دریابیم... خدایا؛ مرا از غفلت ها رهایی بخش و یاریم کن در مسیر زندگی، که تویی زنده و پاینده.
:
سلام؛
" این قافله عمر عجب می گذرد..."
به نظرم اینجا یه جورایی کانترِ عمر محسوب میشه...
این شعر از خیام هم به نظرم بی ربط نباشه، درضمن خیلی دوستش دارم؛
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت
16:6 توسط نجوا| |
نوشته شده در یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت
23:0 توسط نجوا| |
نوشته شده در سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت
23:45 توسط نجوا| |
نوشته شده در چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت
20:45 توسط نجوا| |
