یا غافر "معلم يک کودکستان به بچههاى کلاس گفت که ميخواهد با آنها بازى کند. او به آنها گفت که فردا هرکدام يک کيسه پلاستيکى بردارند و درون آن، به تعداد آدمهايى که از آنها بدشان ميآيد، سيبزمينى بريزند و با خود به کودکستان بياورند. فردا بچهها با کيسههاى پلاستيکى به کودکستان آمدند. در کيسه بعضيها ٢، بعضيها ٣، بعضيها تا ٥ سيبزمينى بود. معلم به بچهها گفت تا يک هفته هر کجا که ميروند کيسه پلاستيکى را با خود ببرند. روزها به همين ترتيب گذشت و کمکم بچهها شروع کردن به شکايت از بوى ناخوش سيبزمينيهاى گنديده. به علاوه، آنهايى که سيبزمينى بيشترى در کيسه خود داشتند از حمل اين بار سنگين خسته شده بودند. پس از گذشت يک هفته، بازى بالاخره تمام شد و بچهها راحت شدند. معلّم از بچهها پرسيد: از اين که سيبزمينيها را با خود يک هفته حمل ميکرديد چه احساسى داشتيد؟ بچهها از اين که مجبور بودند سيبزمينيهاى بدبو و سنگين را همه جا با خود ببرند شکايت داشتند. سلام، خوندن اين داستان و بارون قشنگ ديروز باعث شد يه مروري به گذشتم داشته باشم. گاهي تو زندگيم آدمايي بودن كه اونچنان قلبم رو آزردن كه اثرش حتي تا الان هم باقي مونده. تازه اين درحاليه كه اصولاً آدمي ام كه كينه به دل نميگيره. با اين حال دلم ميخواد باروني به قلبم بباره كه هيچ اثري از اون ناراحتيها بهجا نمونه، ميخوام فراموش كنم، ميخوام ببخشم، مهم نيست كه لايق اين بخشش باشن يا نه (اينو در مورد اونايي ميگم كه موجب ناراحتيم شدن، فهميدن و به روي مبارك نياوردن)، مهم اينه كه نميخوام آرامشم با فكر كردن به اونا به هم بخوره.... حقاً كه لقمان، درود حق بر او باد، آدم حكيمي بوده، رعايت اين پندش كلي تأثير مثبت داره، خودتون امتحان كنيد، من تا حدي بهش عمل كردم: "دو چيز را هرگز فراموش مكن: خدا را و مرگ را. راستي اگه امروز 7 ذي الحجه باشه، مصادفه با شهادت امام محمد باقر عليه السلام. "السلام عليك يا باقرالعلوم" اميدوارم بتونيم عامل به سخنانشون باشيم؛ سه تا حديث از ايشون ميارم، باشد كه به كار بنديم: "هركس خشم خود را از ديگران باز دارد، خداوند خشم خود را در قيامت از او برطرف سازد." "هر انسانى با هر كسى كه به او علاقه دارد، محشور مى گردد". "هر که خوش نیت باشد، روزیاش افزایش می یابد." "هر روز آینه ایست که ما و مرگ از آن میگذریم و هر آینه مرگ از ما بزرگتر می شود و روزی می رسد که برای ما جایی در آینه نیست؛ پس همه جا تاریک خوهد شد و جهان از تصویر تهی خواهد شد. چه کسی ما را به خویش باز خواهد گرداند و حیرتمان را پاسخ خواهد داد؟ "پائيزي خواهد آمد و باد خاطرات دانشجويي را برايت برگ برگ خواهد كرد؛ و تو در اوج لبخندها به گذشته حسادت ميكني؛ روز دانشجو مبارك" يا خالق بهار، پائيز، عروسي، تولد، كودك، خواهر، خاطره....... آره؛ زندگي قشنگه، خيلي قشنگه، واقعاً قشنگه..... "تولد هر کودک یعنی؛ خداوند هنوز از خلقت ناامید نشده" "ساشي كوچولو بعد از اينكه برادرش متولد شد، از پدر و مادرش خواست كه او را با نوزاد تنها بگذارند. اما آنها نگران بودند كه ساشي هم مثل اكثر دخترهاي چهار ساله، ممكنه به او حسادت كند و بخواهد او را بزند يا به زمين بياندازد. از اين رو حرف او را نپذيرفتند. ساشي با آن طفل با مهرباني رفتار مي كرد تا اينكه درخواست او مبني بر تنها ماندن با طفل موجه جلوه كرد و پدر و مادرش اجازه دادند. ساشي با غرور به اتاق طفل رفت و در را بست، اما لاي آن كمي باز ماند. براي پدر و مادر كنجكاو، وجود همان شكاف كافي بود تا وي را ببينند و به سخنانش گوش فرا دهند. آنان ديدند كه ساشي كوچولو به آرامي به سوي برادر نوزاد خود رفت، صورتش را به صورت او نزديك كرد و به آرامي گفت: داداش كوچولو، به من بگو پيش خدا بودن چه احساسي داره؛ من دارم فراموش مي كنم" خوندن اين پست اونقدر احساسات خاص و متفاوت بهم داد كه باعث شد اين پست رو (با همون عنوان) up كنم؛ عشق و دوست داشتن، محبت و مهربانی، شاد بودن، مادر شدن و مسئوليتش، خواهر بودن و خاله شدن و كلي احساسِ ديگه و كلي حسِ نوستالوژيك! کاش یادمون نمی رفت که پیش خدا بودن چه حسی داره تا اینقدر دل به این دنیای فانی نمیدادیم؛ کاش اون پاکی و معصومیت رو حفظ میکردیم؛ کاش که از آغاز، غفلت نمیکردیم... خوش به حال اونایی که اینا واسشون آرزو و کاشکی نیست؛ خوش به حال اونایی که یادشون نرفته که از ملکوتند و نه از عالم خاک... براي كرانه ي عزيز: تبریک؛ واقعاً متشكرم، مطمئنم كه قدم اين دختر كوچولوي ناز و پر از معصوميت مباركه، اميدوارم كه مورد توجه و عنايت خاص مادرش و خانومم "فاطمه زهرا(س)" قرار بگيره و عاقبت به خير بشه. همیشه شاد باشی. یا سبحان امروز هفتم آذر؛ سالروز مرگ حميد مصدقِ، اين شد كه يه سري به اشعارش زدم و اين تيكه ها رو گلچين كردم. خيلي سعي كردم كوتاه باشه، اما نشد. گلچيني از منظومه ي "آبي، خاكستري، سياه ":
... واي، باران؛ باران؛ شيشه پنجره را باران شست . از اهل دل من اما، - چه كسي نقش تو را خواهد شست؟ آسمان سربي رنگ، من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ . مي پرد مرغ نگاهم تا دور، واي، باران، باران، پر مرغان نگاهم را شست . ***** خواب روياي فراموشيهاست ! خواب را دريابم، كه در آن دولت خاموشيهاست . من شكوفايي گلهاي اميدم را در روياها مي بينم، و ندايي كه به من مي گويد : گر چه شب تاريك است دل قوي دار، سحر نزديك است ***** باز كن پنجره را من تو را خواهم برد به سر رود خروشان حيات، آب اين رود به سرچشمه نمي گردد باز؛ بهتر آنست كه غفلت نكنيم از آغاز . باز كن پنجره را ! صبح دميد ! ***** در ميان من و تو فاصلههاست . گاه مي انديشم ، مي تواني تو به لبخندي اين فاصله را برداري ! تو توانايي بخشش داري . دستهاي تو توانايي آن را دارد ؛ - كه مرا، زندگاني بخشد . چشمهاي تو به من ميبخشد شور عشق و مستي و تو چون مصرع شعري زيبا، سطر برجستهاي از زندگاني من هستي. ***** من به بي ساماني، باد را مي مانم . من به سرگرداني، ابر را مي مانم. ***** چه كسي مي خواهد من و تو ما نشويم خانه اش ويران باد ! من اگر ما نشوم، تنهايم تو اگر ما نشوي، خويشتني ***** من اگر برخيزم، تو اگر برخيزي همه بر مي خيزند من اگر بنشينم، تو اگر بنشيني چه كسي برخيزد ؟ ***** كوه بايد شد و ماند، رود بايد شد و رفت، دشت بايد شد و خواند... ***** حرف را بايد زد ! درد را بايد گفت ! سخن از مهر من و جور تو نيست . سخن از متلاشي شدن دوستي است، و عبث بودن پندار سرور آور مهر ***** سينهام آينهايست، با غباري از غم . تو به لبخندي از اين آينه، بزداي غبار . يا مونس سلام؛ هميشه روبرو شدن با آدمايي كه عزيزاشون رو از دست دادن برام سخت بوده، واقعاً چه كاري يا چه حرفي ميتونه تسكين دهنده اندوه و غم وارده باشه؟! ...خدا بيامورزتش، خدا به شما صبر بده، تسليت ميگم؛ انشاءا... غم آخرتون باشه!!! "روزي از نويسنده و خطيب شهير، لئو بوسكاليا خواستند قضاوت مسابقه اي را به عهده گيرد كه غمخوارترين ودلسوزترين كودك را تعيين كند. برنده، كودكي چهار ساله اي بود كه همسايه شان مرد مسني بود كه همسرش را به تازگي از دست داده بود. پسرك كه مي ديد پيرمرد گريه مي كند به خانه پيرمرد رفت و روي زانويش نشست. وقتي مادرش از او پرسيد كه به آن همسايه چه گفته است، پسر كوچولو گفت: هيچي نگفتم، فقط كمكش كردم كه خوب گريه كنه." - فردا مراسم سوم عموي دوست و همكارمه، سرِكار بوديم كه خبر تصادفش رو دادن، خيلي ناراحت كننده بود، توي اين دو روز همش ذهنم مشغول به قضاياي مرگه. واسه اوني كه رفته، واسه بازمانده ها، واسه.... خدا رحمتش كنه. پي نوشت: عنوان داستان داخل متن "غمخوارترين كودك" از كتاب "غذاي روح"بود، يه مجموعه داستان كوتاه كه خيلي دوستش دارم. يا فارج الهَم السلام عليك يا علي ابن موسي الرضا المرتضي امروز؛ پنجشنبه اول آذر 1386
مصادف با يازده ذيقعده 1428، ولادت سلطان خراسان، ضامن آهو، غريب الغربا، امام
رئوف، شمس الشموس و انیس النفوس، ثامن الحجج، امام
رضا عليه السلام هشتمين اختر آسمان امامت و ولايتِ. ميلادش مبارك و
فرخنده. اين دل من پر ميكشه، حال اينكه
بالش شكسته، يه دوستي ميگه "هر وقت دل تنگ حرمش شدی کافی دلت رو راهی کنی،
خودش زودتر از سلام تو جوابتو میده"، پس حتماً يه جاي كارم ميلنگه كه هنوز
جوابمو نگرفتم. اسمش دعوته يا طلبيدن، نميدونم، ولي
معنيش رو خوب درك ميكنم، تا نباشه؛ به حرم رهت نميدن... ميشه كنج حرمت
گوشهی قلب من باشه ..... ميشه قلب منو مثل گنبدت طلا كني تو غريبي و منم
غريبم، اما چي ميشه .......... اين دل غريبه رو با خودت آشنا كني باشد كه گوشه چشمي به ما كنن و .... اين حديث از ايشون رو خيلي دوست
دارم، اگه همه بهش عمل كنن چي ميشه!: مَـن فـرّج عن مـومـن فـرّج الله عَن
قَلبه یـَوم القیمة هر کس اندوه و مشکلى را از مومنى بر
طرف نماید خداوند در روز قیامت انـدوه را از قلبش بر طرف سازد. التماس دعاي خير
یا سرور العارفین
امروز جمعه؛ 10 ذی الحجّه 1428 و 30 آذر 1386: عید قربان، عید بندگی و رهاییدن از هوای نفس، و آخرین روز پاییز که شبش طولانی ترین شب ساله با تفاوت یک دقیقه.
میگن نمیشه با یه دست چند تا هندوانه را بلند کرد، راست میگن....![]()
نمی دونستم راجع به کدومشون باید حرف بزنم؛ از عرفه بگم که گذشت؛ یا از دلِ تنگم که هوای مکه کرده، هوای مدینه، هوای لبیک، هوای ملکوت؛ یا از کاروان کوفه که به راه افتاده؛ یا از ابراهیمِ خلیل الله و اسماعیل، از ایمان و یقین اِشان، از بندگی ناب اِشان؛ یا از جمعه، از عصرِ دلتنگی ها؛ یا از پاییز و تمام شدنش؛ از یلدا و حواشی آن و یا از زمستان و شروع شدنش.
این شد که به همین بسنده کردم:
"خداوندا؛ در این هنگام ما را از آن گروه به حساب آور که به درگاهت توبه کرده اند و قبول کردی. بخشی از دعای عرفه"
"در عید بندگی و عبودیت چشم به راه مهدی فاطمه ایم تا شب یلدای غیبتش به سر آید و حکومت عدل در جهان مستقر گردد. انشاءالله"
"خدایا؛ به ما توفیق قربانی کردن نفس امّاره را در این روز عطا کن تا به دیدار حسین ابن علی علیه السلام بشتابیم.
خدایا؛ به ما ایمان و یقین ابراهیمی عطا کن. آمین"
"عید قربان مبارک"
- یلدا لغتی است سریانی به معنای غلبه روشنی بر تاریکی. و از تمام تعابیر، این از همه زیباتر بود:
"یلدا یعنی؛ یادمان باشد که زندگی آنقدر کوتاه است که یک دقیقه بیشتر با هم بودن را باید جشن گرفت."
"یلدا مبارک"
آنگاه معلّم منظور اصلى خود از اين بازى را چنين توضيح داد: اين درست شبيه وضعيتى است که شما کينه آدمهايى که دوستشان نداريد را در دل خود نگاه ميداريد و همه جا با خود ميبريد. بوى بد کينه و نفرت، قلب شما را فاسد ميکند و شما آن را همه جا همراه خود حمل ميکنيد. حالا که شما بوى بد سيبزمينيها را فقط براى يک هفته نتوانستيد تحمل کنيد پس چطور ميخواهيد بوى بد نفرت را براى تمام عمر در دل خود تحمل کنيد؟"
دو چيز را هميشه فراموش كن: به كسي خوبي كردي؛ كسي به تو بدي كرد."
یا عالم السِّر
خداوندا؛ ما را به کودکی جهان باز گردان و بگذار پیش از نخستین فریب پیر شویم و در اولین نماز، چون سر از سجده برآوردیم دیگر در تن خاکی خویش آتش هیچ "ش ه و ت ی" را فروزان نیابیم و چنان حاکم بر نفس خود باشیم که حیوان درون را هرگز در باتلاق های ممنوعه ی عصیان جولان ندهیم"
سلام؛
می خواستم این پست راجع به تولدم و احساساتم نسبت به اون و حوادث حاشیه ایش باشه (آخه شنبه؛ 17 آذر سالروز ورودم به این عالم بود. در مورد زمان خروج اطلاعاتي دردست نيست!)؛ اما چه بگویم از این دل تنگ...
و ایام عمر ما به سرعت سپری می شوند، و بانگ الرحیل به گوش می رسد؛ مرا چه میشود؟؟؟!!!
تو دو-سه هفته ی اخیر چند تا خبر مرگ جوون شنیده باشم خوبه؟! از هجده ساله تا سی و چند ساله، الان هم یکی دیگه. با اینکه هیچ کدوم با من نسبتی نداشتن، حتي بعضي هاشون رو نمي شناختم، اما چیزی قلبم رو می فشاره و بغضی در گلویم خورده میشه. رب اشرح لی صدری...
*روایت داریم از نشانه های آخرالزمان؛ که مرگ و میر بین جوانان شایع شود؛ و این روزها که می گذرد این نشانه رو زیاد میبينم. خدا به خیر بگذرونه.....
بخوان دعای فرج را که یوسف زهرا.............ز پشت پرده غیبت به ما نظر دارد
"اللهم عجل لولیک الفرج. الهی آمین"
دعای فرج (الهی عظم البلاء) کمی آرومم میکنه، زبان سخن گفتنم نیست؛ جز یه دعای ساده چیزی ندارم که بگم؛ خدا رفتگان را مورد عنایت خاص خودش واقع کنه و به بازماندگان صبر عطا کنه، و به من کمک کنه تا این فاصله ی اندک بین مرگ و زندگی رو درک کنم؛ ای کاش قدرت فهم حکمتش رو داشتم...
درضمن به برادرهام هم تبریک میگم؛ به بزرگه که دوباره این دوران رو تجربه میکنه و به کوچیکه که تقریباً نیمی از دوران دانشجوییش رو سپری کرده.
از 81 تا پارسال به من هم تبریک این روز رو میگفتن اما امسال دیگه نه؛ چون من دیگه دانشجو نیستم، البته هنوز کارهای فارغ التحصیلیم رو نکردم ولی نه واحدی مونده نه اینکه من دانشگاه می رم؛ انشاءا... سال بعد دوباره تبریک این روز رو بشنوم؛ الهی آمین
(گرچه از نظر خودم خیلی خیلی بعیده
)
توضیح از نوع یادآوری: در 16 آذر سال 1332 نیروهای نظامی به دانشگاه تهران حمله میکنن که در پی این اقدام سه تن از دانشجوهای دانشکده ی فنی (مصطفی بزرگ نیا، 19ساله، احمد قندچی، 20ساله و غلامرضا شریعت رضوی، 22ساله) به شهادت میرسن. روحشون شاد و یادشون گرامی.![]()
نوشته شده در جمعه سی ام آذر 1386ساعت
17:0 توسط نجوا| |
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت
8:0 توسط نجوا| |
بخوان دعای فرج را دعا اثر دارد..........دعا کبوتر عشق است که بال و پر دارد
نوشته شده در جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت
23:30 توسط نجوا| |
یا عالم
زیاد وقت ندارم، فقط خواستم روز دانشجو رو به دانشجویان عزیز؛ به خصوص خواهرم که امسال وارد دانشگاه شده تبریک بگم. امیدوارم قدر این دوران رو بدونن و راحت از دستش ندنن که برگشتی تو کار نیست.
+(اضافه شده): تصمیم داشتم بعد از انجام کارهای فارغ التحصیلی یه مروری به دوران دانشجوییم داشته باشم؛ این و این یه مرور جالبی به دوران دانشجویی شون داشتن؛ خوندنش خالی از لطف نیست، البته این دوستان دانشجوهای فعالی بودن و خوب برنامه های دانشگاهشون متنوع، مال ما که اینطوری نبود
راستش دلم خیلی گرفت، نمی دونم، یه حس غریبی که... ای کاش....
نوشته شده در جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت
13:0 توسط نجوا| |
نوشته شده در پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت
13:0 توسط نجوا| |
نوشته شده در چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت
17:30 توسط نجوا| |
نوشته شده در دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت
18:0 توسط نجوا| |
نوشته شده در پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت
12:50 توسط نجوا| |
