تبليغاتX
نجــوای مـن
نجــوای مـن


هوالمعشوق


- امروز 29ام بهمن؛ روز سپندارمزگان و به قولي روز عشّاق ايراني بود، 4 روز پيش هم يعني 25 بهمن، مطابق با 14 فوريه(February)، روز ولنتاين ((Valentine's day، روز عشق و دوستي در دنيا بود!!

 
- گاهی فکر میکنم شاید؛ نام‏گذاري روزها فقط براي تلنگر زدن به آدم‏هاست، براي يادآوري،
براي بهانه دادن دست آدم‏ها، براي بزرگداشت افراد خاص و مهم‏تر از اون افكار و ارزش‏هاي خاص و قابل احترام.

نيازي نيست که خودمون رو درگير كلمات و نامگذاري‏ها کنیم و منتظر باشیم تا ديگران براي ما بهانه اي ايجاد كنن، میشه طور دیگه‏ای برخورد کرد. با وجود این اوصاف، بازم خدا رو شکر که این نام‏گذاری‏ها وجود داره تا واسه خیلی از ماها که خودمون رو درگیر این دنیا کردیم و خیلی چیزا رو فراموش کردیم یه تلنگری باشه...


- چند روزه که به تفاوت‏های عشق و دوست داشتن فکر می‏کنم اما نتایج، قابلِ درج نیستن، چون به نظرم تعریف‏ها خیلی درگیر کلمات شدن و هرکس اون‏ها رو طبق میل خودش تعریف کرده و از ذات حقیقی‏شون دور افتادن. عشقی که برای من قابل احترام و ارزشمنده، همونه که خیلی ها بهش نمی‏رسن(بماند که خیلی‏ها همون دوست داشتن از نوع حقیقی رو هم درک نمی‏کنن)؛ بگذریم!

 

- یه داستاني هست كه خيلي دوست داشتم توي وبلاگم بيارمش و نظر ديگران رو هم راجع بهش بدونم، اما هر تيكه از متن رو كه سرچ(Search)  مي‏كردم، نمي‏تونستم پيداش كنم؛ تا اينكه يه عزيزي بهم گفت كه تو یه پیجی ((Page خوندتش؛ (متن با اوني كه من تو كتاب دارم كمي فرق مي‏كنه و خلاصه شده‏ست اما واسه من كه وقت تايپ (Type) كردن ندارم (البته كه اين روزها وقت خيلي كارهاي ديگه رو هم ندارم) همينش هم كلي‏یه! گرچه سعي كردم يه كم درستش كنم).

فكر می‏كنم بهترین زمان واسه گذاشتنش همین روزا باشه. اولين بار تو كتاب نغمه‏ي عشق* خوندمش و خيلي ازش خوشم اومد. به نظرم ارزش وقت گذاشتن و خوندن رو داره.

 
*  لازم به توضیحه که این کتاب گزیده و ترجمه‏‏ای آزاد (با ترجمه‏ی پروین قائمی) از سری کتاب‏های  "
chicken soup for the soul"، جک کانفیلد و مارک ویکتورهنسن‎‏ ست، مجموعه‏ای از داستان‎های کوتاه که در سال 1997 پرفروشترین کتاب سال شده.

 

وعده‏ي ملاقات با عشق

 ستوان "جان بلانکارد" از روي نيکمت برخاست. لباس ارتشي‏اش را مرتب کرد و به تماشاي انبوه جمعيت که راه خود را از ميان ايستگاه بزرگ مرکزي پيش مي‏گرفتند مشغول شد.

او به دنبال دختري مي گشت که چهره‏ي او را هرگز نديده بود اما قلبش را مي شناخت، دختري با يک گل سرخ. از سيزده ماه پيش دلبستگي اش به او آغاز شده بود. از کتابخانه‏ي مرکزي فلوريدا، با برداشتن کتابي از قفسه، ناگهان خود را شيفته و مسحور يافته بود. اما نه شيفته‏ي کلمات کتاب، بلکه شيفته‏ي يادداشت‏هايي با مداد که در حاشيه صفحات آن به چشم مي خورد. دست خطي لطيف كه از ذهني هشيار و درون‏بين و باطني ژرف خبر داشت. در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب کتاب را بيابد : "دوشيزه هاليس مي‏نل". با اندکي جست و جو و صرف وقت او توانست نشاني دوشيزه هاليس را پيدا کند.

"جان" براي او نامه‏اي نوشت و ضمن معرفي خود از او در خواست کرد که به نامه نگاري با او بپردازد. روز بعد "جان" سوار بر کشتي شد تا براي خدمت در جنگ جهاني دوم عازم شود. در طول يک سال و يک ماه پس از آن دو طرف به تدريج با مکاتبه و نامه نگاري به شناخت يکديگر پرداختند. هر نامه همچون دانه‏اي بود که بر خاک قلبي حاصل‏خيز فرو مي‏افتاد و به تدريج عشق شروع به جوانه زدن کرد. "جان" درخواست عکس کرد ولي با مخالفت "ميس هاليس" رو به رو شد. به نظرِ "هاليس" اگر "جان" قلباً به او توجه داشت ديگر شکل ظاهري اش نمي‏توانست براي او چندان با اهميت باشد. وقتي سرانجام روز بازگشت "جان" فرا رسيد، آنها قرار نخستين ديدار ملاقات خود را گذاشتند:

هفت بعدازظهر در ايستگاه مرکزي نيويورک. هاليس نوشته بود: "تو مرا خواهي شناخت از روي رز سرخي که بر کلاهم خواهم گذاشت. " بنابراين راس ساعت هفت بعدازظهر "جان " به دنبال دختري مي‏گشت که قلبش را سخت دوست مي‏داشت اما چهره‏اش را هرگز نديده بود.ادامه‏ي ماجرا را از زبان "جان " بشنويد:

"زن جواني داشت به سمت من مي‏آمد، بلندقامت و خوش‏اندام، موهاي طلايي‏اش در حلقه‏هايي زيبا کنار گوش‏هاي ظريفش جمع شده بود، چشمان آبي به رنگ آبي گل‏ها بود و در لباس سبز روشن‏اش به بهاري مي ماند که جان گرفته باشد. من بي‏اراده به سمت او گام برداشتم؛ کاملاً بدون توجه به اين که او آن نشان گل سرخ را بر روي کلاهش ندارد. اندکي به او نزديک شدم. لب‏هايش با لبخند پرشوري از هم گشوده شد، اما به آهستگي گفت: "ممکن است اجازه بدهيد من عبور کنم؟" بي‏اختيار يک قدم به او نزديک‏تر شدم و در اين حال ميس هاليس را ديدم که تقريبا پشت سر آن دختر ايستاده بود. زني حدود 40 سال، با موهاي خاکستري رنگ که در زير کلاهش جمع شده بود. اندکي چاق بود، مچ پاي نسبتاً کلفتش توي کفش‏هاي بدون پاشنه جا گرفته بودند. دختر سبزپوش از من دور شد و من احساس کردم که بر سر يک دوراهي قرار گرفته‏ام، از طرفي شوق تمنايي عجيب مرا به سمت دختر سبزپوش فرا مي خواند و از سويي علاقه‏اي عميق به زني که روح‏اش مرا به معني واقعي کلمه مسحور کرده بود؛ به ماندن دعوت مي کرد. او آن جا ايستاده بود و با صورت رنگ پريده و چروکيده‏اش که بسيار آرام و موقر به نظر مي‏رسيد و چشماني خاکستري و گرم که از مهرباني مي‏درخشيد. ديگر به خود ترديد راه ندادم. کتاب جلد چرمي آبي رنگي در دست داشتم که در واقع نشان معرفي من به حساب مي آمد.

از همان لحظه دانستم که ديگر عشقي در کار نخواهد بود. اما چيزي بدست آورده بودم که حتي ارزش‏اش از عشق بيشتر بود. دوستي گرانبها که ميتوانستم هميشه به او افتخار کنم. به نشانه‏ي احترام و سلام خم شدم و کتاب را براي معرفي خود به سوي او دراز کردم. با اين وجود وقتي شروع به صحبت کردم از تلخي ناشي از تأثري که در کلامم بود متحير شدم.

من "جان بلانکارد" هستم و شما هم بايد دوشيزه "مي‏نل" باشيد. از ملاقات با شما بسيار خوشحالم، ممکن است دعوت مرابه شام بپذيريد؟

چهره آن زن با تبسمي شکيبا از هم گشوده شد و به آرامي گفت: "فرزندم؛ من اصلاً متوجه نمي‏شوم! ولي آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که اين گل سرخ را روي کلاهم بگذارم و گفت كه اگر شما مرا به شام دعوت کرديد بايد به شما بگويم که او در رستوران بزرگ آن طرف خيابان منتظر شماست. او گفت که اين فقط يک امتحان است!"

تحسين هوش و ذکاوت ميس "مي‏نل" زياد سخت نيست!


طبيعت حقيقي يک قلب تنها زماني مشخص مي‏شود که به چيزي به ظاهر بدون جذابيت پاسخ بدهد.

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 21:45 توسط نجوا| |

یا مالک

 

این شعر همش برام خاطره‏ست. کوچیک که بودیم، توی مسافرت‏هامون که اکثراً زمینی و با ماشین شخصی بودن، پدرم برامون یه سری آهنگ می‏خوند. این یکی از اوناست؛ که ما هم با افتخار و غرور، با شور کودکانه، با پدرم همراهیش میکردیم. جز با اون ریتم، نمی‏تونم بخونمش.

 

ای ایران ، ای مرز پر گوهر……….ای خاكت سرچشمه هنر
دور از تو اندیشه‏ی بدان.......پاینده مانی و جاودان
اِاِاِی؛ دشمن ارتو سنگ خاره ای من آهنم...جان من فدای خاك پاك میهنم
مهر تو چون شد پیشه‏ام……دور از تو نیست، اندیشه‏ام
در راه توو، كی ارزشی دارد این جان ما؟!........پاینده باد خاك ایران ما
***
سنگ كوهت دُرّ و گوهر است.....خاك دشتت بهتر از زر است
مهرت از دل كی برون كنم…………..برگو بی مهر تو چون كنم
تاااااا؛ گردش جهان و دور آسمان بپاست….نور ایزدی همیشه رهنمای ماست
مهر تو چون شد پیشه‏ام........دور از تو نیست، اندیشه‏ام
در راه تو ، كی ارزشی دارد اين جان ما؟!...... پاینده باد خاك ایران ما
***
ایران، ای خرّم بهشت من.....روشن از تو سرنوشت من
گر آتش بارد به پیكرم.........جز مهرت بر دل نپرورم
اااااز؛ آب و خاك و مهر تو سرشته شد دلم.....مهرت ار برون رود چه می شود دلم
مهر تو چون، شد پیشه ام......دور از تو نیست، انديشه ام
در راه تو، كی ارزشی دارد اين جان ما؟!.......پاینده باد خاك ایران ما


پی نوشت: با اینکه این شعر و اکثر شعرهایی که به اسم ایران و وطن خونده شدن رو خیلی دوست دارم و همیشه از شنیدنشون احساس غرور میکنم اما از اینکه رسانه هامون فقط تو ایام خاص(نزدیک راهپیمایی ها، انتخابات و ...) و برای تحریک احساسات مردم ازشون استفاده (سوءاستفاده) میکنن خیلی شاکی ام.

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 20:5 توسط نجوا| |
 

یا کریم


الله ولی الذین امنوا یخرجهم من الظلمات الی النور، والذین کفروا اولیائهم الطاغوت یخرجونهم من النور الی الظلمات، اولئک اصحاب النار هم فیها خالدون

همیشه توی دعاهام از خدا خواستم که شامل بند اول این آیه (یعنی آیه‏ی 257 سوره‏ی بقره) بشم و نه خدایی نکرده، شامل بند دومش.

امیدوارم که همیشه توی مسیری حرکت کنیم که نور در مقابلمون باشه و نه در پشت سرمون.

 

دیروز اومده بودم که آپ کنم اما خب؛ سیستم هنگ کرد و همه چی پرید، منم دیگه حال دوباره نوشتنش رو نداشتم.

خواهرم با دانشگاهشون رفته مشهد، اسمش تو لحظات آخر در اومد، به این میگن طلبیدن، نه؟! خدا نگهدارش باشه. انشاءا... دفعه‏ی بعدی با هم میریم.

یه کم حال و روزم بهتره؛ رفتم و این پستم رو خوندم، یه دوستی هم یه نظری داده بود که خب هم کمی آرومم کرد هم به فکرم برد.


ای گنج نوش‏دارو،‌ بر خستگان نظر کن..... مرهم به دست و ما را مجروح می گذاری
عمری دگر بباید بعد از وفات ما را..... کاین عمر طی نمودیم،‌ کاندر امیدواری

 

میگن برای گرفتن حاجتت خیلی باید سمج باشی؛ اما خب اخلاق من یه طوریه که کم پیش می‏آد یه چیز رو چند بار از کسی طلب کنم، میگم هرچی کرمش باشه، خب اگه بخواد میده، اگرم نخواد نمیده دیگه، به زور که نمیشه چیزی رو گرفت.

امروز داشتم تو یادداشت‏هام میگشتم، رسیدم به این:

"اگه خداوند گفت: باشه؛
اونی که میخوای بهت میده.
اگه گفت: صبر کن؛
میخواد بهترین رو بهت بده.
اگه گفت: نه؛
میخواد بهترین رو واست آماده کنه"


این رو یه جا دیده بودم و یادداشتش کرده بودم، الان که میخونمش، حس خوبی بهم میده.


و
خدای من کریم‏ترین، مهربان‏ترین و بخشنده‏ترین خداییست که میتوان یافت، خدایی که جز خیر برای بندگانش نخواهد. پس همه چیز رو به او واگذار میکنم و فعلاً امیدوارم...

 

امیدوارم روزی نرسه که حال و روزم مثل این ماهی بشه و بخوام زمزمه کنم که؛

                                            گرچه آب رفته باز آید به رود.....ماهیِ بیچاره امّا مرده بود


 

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 14:10 توسط نجوا| |
یا مولا

امشب حال خوشی ندارم، مثلاً الان باید خواب باشم اما بدجور از چشمام فراری شده این خواب؛ این خوابی که من خیلی دوستش دارم که "خواب؛ رویای فراموشی هاست..."

به غیر از خوابی که بدجور از چشمام فراری شده، دلم هم بدجور گرفته، دلم بی تاب و ناآروم شده...هر کار هم میکنم آروم نمیشه.

اومدم اینجا تا شاید چهار تا مطلب بخونم دلم وا شه، یه کم سبک شم اما بدتر دلم هوایی هم شد...

خدایا؛ میدونم که میدونی که .... (اینا کلی حرفه بین من و خدا، ترجیح میدم در گفتار باشه تا در نوشتار)

اما این دلم زیارت می خواد، یک حرم امن می خواد.
خدای من؛ دل است دیگر، میدونم زیاده انتظار داره، میدونم که "در برون کاری نکرده که درون خانه آید"، اما مگه خودت نگفتی که "این درگه ما درگه نومیدی نیست"؛ پس یه کاری کن تا ناامیدی هم به سراغم نیومده...

معنی دعوت و طلبیدن رو خوب میفهمم؛ بهتر از هر کسی، معنی صدا کردن اسم  رو هم.

التماس دعا


نوشته شده در جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 3:5 توسط نجوا| |

 

یا قدوس

این لالایی (از مصطفی رحمان‏دوست، شاعر کودک) رو اولین بار از برنامه‏ي کودک و نوجوان شنیدم، كه با يه آهنگ ملايمي خونده ميشد، خيلي به دلم نشست. چند روز پيش، تو يه وبلاگي، متنش رو ديدم، همون حس برام وجود داشت، دوست داشتم اينجا هم داشته باشمش.

مدينه بود و غوغا بود، اسيرِ ديوِ سرما بود........محمد سر زد از مکه، که او خورشيدِ دل‏ها بود

لا لا خورشيدِ من لا لا، گلِ اميدِ من لا لا

خديجه همسرِ او بود، زني خندان و خوش‌خو بود.......براي شادي و غم‌ها، خديجه يارِ نيکو بود

لا لا لا شاديم لا لا، غمم آزاديم لا لا

خدا يک دخترِ زيبا، به آنها داد لا لا لا..............به اسمِ فاطمه زهرا، اميدِ مادر و بابا

لا لا لا کودکم لا لا، قشنگ و کوچکم لا لا

علي دامادِ پيغمبر، براي فاطمه همسر.........براي دخترِ خورشيد، علي از هر کسي بهتر

چراغِ خانه‌ام لا لا، گلِ گلدانِ من لا لا

علي شيرِ خدا لا لا، علي مشکل گشا لا لا.......شبِ تاريک نان مي‌برد، براي بچه‌ها لا لا

لا لا مشکل گشاي من، گل باغِ خداي من

حسن فرزند آنها بود، حسن مانندِ بابا بود.....شهيدِ زخم دشمن شد، حسن يک کوه تنها بود

لا لا کوه بلند من، تو شيرين‌تر ز قند من

علي فرزند ديگر داشت، جواني کوه پيکر داشت...هميشه حضرت عباس، به لب نامِ برادر داشت

لا لا نازک بدن لا لا، عصاي دستِ من لا لا

گلِ پرپر حسينم کو، گلِ سرخ و گل شب‌بو.....کنار رود و لب تشنه، تمامِ غنچه‌هاي او

لا لا لا غنچه‌ام لا لا، لا لا لا لا گلِ تنها

حسين و اکبرم لا لا، علي اصغرم لا لا........کجايي عمه جان زينب، سکينه دخترم لا لا

لا لا لا لا گل لاله، نکن گريه، نکن ناله

شبي سرد است و مهتابي، چرا گريان و بي‌تابي......برايت قصه هم گفتم، چرا امشب نمي‌خوابي

لا لا لا جان من لا لا، گل باران من لا لا

 

نوشته شده در دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 17:50 توسط نجوا| |
 

یا صبّوح

خدای اطلسی‏ها با تو باشد.........پناه بی‏کسی‏ها با تو باشد

تمام لحظه‏های خوب یک ‏عمر.....به‏جز دلواپسی‏ها با تو باشد

 

19 سال پيش، در يك چنين روزي؛ یعنی 7 بهمن‏ماه 1367، خدا یه خواهر کوچولوي ناز به من داد. یادش به خیر، چقدر دوست داشتم خودم اسمش رو انتخاب کنم (اسم يكي از بچه‏هاي مهد‏كودكمون)، اما قسمت نبود. پدربزرگم اسمش رو گذاشت؛ یه اسم با مسمّی. الان که دارم میفکرم!(فکر می‏کنم) می‏بینم همین اسمش خیلی بیشتر بهش می‏آد.

 

چیز زیادی واسه گفتن ندارم؛ فقط اینکه از خدا ممنونم که به من خواهری داد كه اندازه‏ي تموم عالم دوسش داشته باشم، خواهري بهتر از برگ درخت، نرم‏تر حتي، از شقایق‏ها ...

 

کوچولوی صورتی من؛ (که دیگه داری واسه خودت داري خانومی میشی)؛ بانووووووووووي مهربون و مغرورم؛ بهترين آرزوها رو برات دارم. از خدا مي‏خوام كه بهت كمك كنه تا تو همه‏ي مراحل زندگيت، موفق باشي. از خدا مي‏خوام كه در دو عالم سرفراز باشی.

 

نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 21:55 توسط نجوا| |

 

یا جمیل

می‏خواستم از زینب بگویم، از زینت پدر، از عقیله‏ی بنی هاشم، از عارفه، از عالمه، از محدثه، از فاضله، از کامله، از عابده‏ی آل علی.

می‏خواستم از او بگویم، از نفر ششم پنج تن. از او که در صفا و لطف، چون مادرش فاطمه بود و در دانش و سخن، همچون پدرش علی.

می‏خواستم از او بگویم، او که امامش، برادرانش، پسرانش، برادرزاده هایش و نزدیکانش را در یک نیم‏روز از دست داد؛ و چه چیز سخت تر از داغ عزیزان دیدن؟؟!! که اگر نبود ایمان استوارش و عنایت خداوندی، چگونه قابل تحمل بود؟!!

از زینب، که دریای دلش چه امواج مصیبتی را تحمل کرد و کوهسار اراده‏اش در برابر چه توفان‏های کوبنده‏ای ایستادگی کرد!

از اسوه‏ی صبر و مقاومت؛ او که صبر و شکیبایی در برابرش زانو می زنند و ایستادگی و مقاومت در مکتب او درس می آموزند.

و از او، آن هنگام که با خدایش نجوا می‏کرد؛ "یا عماد من لا عماد له و یا سند من لا سند له..."؛ "ای پناهگاه آنکه جز تو پناهی ندارد و ای تکیه‏گاه آنکه جز تو پشتوانه‏ای ندارد..."

می‏خواستم از خطابه‏های زینب بگویم؛ در قصر ابن‏زیاد و در بارگاه یزید....

از "ما رأیت الا جمیلا..."

می‏خواستم از او بگویم که اگر امام نبود، کم از امام هم نداشت، از او که پیام‏آور عاشورا بود.

می‏خواستم بگویم از زینب، از...

اما مرا چه به سخن گفتن از او، چه بگویم که کوتاهی نکرده باشم؟ چه؟! و چه ناتوانم در این وادی. که هرچه بگویم کم گفته‏ام از او ...


سرِّ نی در نی‏نوا می‏ماند، اگر زینب نبود............ کربلا در کربلا می‏ماند، اگر زینب نبود

چهره‏ی سرخ حقیقت بعد از آن طوفان رنگ........ پشت ابری از ریا می‏ماند اگر زینب نبود

 چشمه‏ی فریاد مظلومیّتِ لب تشنگان.............. در کویر تفته جا می‏ماند اگر زینب نبود

زخمه‏ی زخمی‏ترین فریاد در چنگ سکوت............. از طراز نغمه وا می‏ماند اگر زینب نبود

در طلوع داغ اصغر، استخوان اشک سرخ.......... در گلوی چشم‏ها می‏ماند اگر زینب نبود

ذوالجناح دادخواهی، بی سوار و بی‏لگام............ در بیابان‏ها رها می‏ماند اگر زینب نبود

در عبور از بستر تاریخ، سیل انقلاب............... پشت کوه فتنه‏ها می‏ماند اگر زینب نبود


        ای بانوی من؛ مرا دریاب، مرا دریاب، مرا دریاب...


پی‏نوشت 1: گفتن از این حماسه، از کرب و بلا، عاشورا، حسین علیه‏السلام، علی‏بن‏حسین علیه‏السلام، زینب سلام‏الله‏علیها، کاروان شهدا و کاروان آزادگان، کار من نیست، که کاریست بس عظیم. و این ها تنها ثبت بخشی از احساسات کنونی من است (که امیدوارم عمیق‏تر بشه) و با جان کلام این پست هم کاملاً موافقم.

پی‏نوشت 2: شعر آورده شده از قادر طهماسبی (فرید) است، با عنوان چشمه ی فریاد.

پی‏نوشت 3: پارسال کتاب "آفتاب در حجاب"؛ سیدمهدی شجاعی رو خوندم، امسال هم "پیام آور عاشورا"؛ عطاءا... مهاجرانی. باشد که "شعور" و "شور"در عزاداری‏هایمان همراه گردند.

پی‏نوشت 4: دوازده بندِ اشعار محتشم غوغایی مي‏کند در دلم، هر زمان که مي‏خوانم، به خصوص بند نهم و دهم. در ادامه‏ی مطلب این دوازده بند رو واسه دل خودم آوردم.

 


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 18:10 توسط نجوا| |
 

 
يا سلطان

 
زان یار دلنوازم، شُکریست با شکایت
….…...گر نکته‏دان عشقی، بشنو تو این حکایت


بی مزد بود و منت، هر خدمتی که کردم ……...…..یا رب مباد کس را، مخدوم بی‏عنایت


رندان تشنه لب را، آبی نمی‏دهد کس ………..گویی ولی‏شناسان، رفتند از این ولایت


در زلف چون کمندش، ای دل مپیچ کانجا "سرها بریده بینی، بی جرم و بی جنایت"


در این شب سیاهم، گم گشت راه مقصود …...از گوشه ای برون آی، ای کوکب هدایت


از هر طرف که رفتم، جز وحشتم نیافزود………..….زنهار از این بیابان، وین راه بی‏نهایت


ای آفتاب خوبان؛ می جوشد اندرون‏م …….....یک ساعت‏م بگنجان، در سایه‏ي عنایت


این راه را نهایت، صورت کجا توان بست ..…..کش صد هزار منزل، بیش است در بدایت


هر چند بردی آبم، روی از درت نتابم ……..…...جور از حبیب خوشتر، کز مدعی رعایت

 

یه توضیح کوتاه: پيدا كردن ارتباط اين شعر با حسين عليه‏السلام، شهداي كربلا و زينب سلام‏الله‏عليها رو هم مي‏سپرم به خواننده. فقط پيشنهاد مي‏كنم؛ كمي با دقت بخونيد.

 

نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 18:10 توسط نجوا| |