هوالمعشوق - امروز 29ام بهمن؛ روز سپندارمزگان و به قولي روز عشّاق ايراني بود، 4 روز پيش هم يعني 25 بهمن، مطابق با 14 فوريه(February)، روز ولنتاين ((Valentine's day، روز عشق و دوستي در دنيا بود!! نيازي نيست که خودمون رو درگير كلمات و نامگذاريها کنیم و منتظر باشیم تا ديگران براي ما بهانه اي ايجاد كنن، میشه طور دیگهای برخورد کرد. با وجود این اوصاف، بازم خدا رو شکر که این نامگذاریها وجود داره تا واسه خیلی از ماها که خودمون رو درگیر این دنیا کردیم و خیلی چیزا رو فراموش کردیم یه تلنگری باشه... - چند روزه که به تفاوتهای عشق و دوست داشتن فکر میکنم اما نتایج، قابلِ درج نیستن، چون به نظرم تعریفها خیلی درگیر کلمات شدن و هرکس اونها رو طبق میل خودش تعریف کرده و از ذات حقیقیشون دور افتادن. عشقی که برای من قابل احترام و ارزشمنده، همونه که خیلی ها بهش نمیرسن(بماند که خیلیها همون دوست داشتن از نوع حقیقی رو هم درک نمیکنن)؛ بگذریم! - یه داستاني هست كه خيلي دوست داشتم توي وبلاگم بيارمش و نظر ديگران رو هم راجع بهش بدونم، اما هر تيكه از متن رو كه سرچ(Search) ميكردم، نميتونستم پيداش كنم؛ تا اينكه يه عزيزي بهم گفت كه تو یه پیجی ((Page خوندتش؛ (متن با اوني كه من تو كتاب دارم كمي فرق ميكنه و خلاصه شدهست اما واسه من كه وقت تايپ (Type) كردن ندارم (البته كه اين روزها وقت خيلي كارهاي ديگه رو هم ندارم) همينش هم كليیه! گرچه سعي كردم يه كم درستش كنم). فكر میكنم بهترین زمان واسه گذاشتنش همین روزا باشه. اولين بار تو كتاب نغمهي عشق* خوندمش و خيلي ازش خوشم اومد. به نظرم ارزش وقت گذاشتن و خوندن رو داره. وعدهي ملاقات با عشق ستوان "جان بلانکارد" از روي نيکمت برخاست. لباس ارتشياش را مرتب کرد و به تماشاي انبوه جمعيت که راه خود را از ميان ايستگاه بزرگ مرکزي پيش ميگرفتند مشغول شد. او به دنبال دختري مي گشت که چهرهي او را هرگز نديده بود اما قلبش را مي شناخت، دختري با يک گل سرخ. از سيزده ماه پيش دلبستگي اش به او آغاز شده بود. از کتابخانهي مرکزي فلوريدا، با برداشتن کتابي از قفسه، ناگهان خود را شيفته و مسحور يافته بود. اما نه شيفتهي کلمات کتاب، بلکه شيفتهي يادداشتهايي با مداد که در حاشيه صفحات آن به چشم مي خورد. دست خطي لطيف كه از ذهني هشيار و درونبين و باطني ژرف خبر داشت. در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب کتاب را بيابد : "دوشيزه هاليس مينل". با اندکي جست و جو و صرف وقت او توانست نشاني دوشيزه هاليس را پيدا کند. "جان" براي او نامهاي نوشت و ضمن معرفي خود از او در خواست کرد که به نامه نگاري با او بپردازد. روز بعد "جان" سوار بر کشتي شد تا براي خدمت در جنگ جهاني دوم عازم شود. در طول يک سال و يک ماه پس از آن دو طرف به تدريج با مکاتبه و نامه نگاري به شناخت يکديگر پرداختند. هر نامه همچون دانهاي بود که بر خاک قلبي حاصلخيز فرو ميافتاد و به تدريج عشق شروع به جوانه زدن کرد. "جان" درخواست عکس کرد ولي با مخالفت "ميس هاليس" رو به رو شد. به نظرِ "هاليس" اگر "جان" قلباً به او توجه داشت ديگر شکل ظاهري اش نميتوانست براي او چندان با اهميت باشد. وقتي سرانجام روز بازگشت "جان" فرا رسيد، آنها قرار نخستين ديدار ملاقات خود را گذاشتند: هفت بعدازظهر در ايستگاه مرکزي نيويورک. هاليس نوشته بود: "تو مرا خواهي شناخت از روي رز سرخي که بر کلاهم خواهم گذاشت. " بنابراين راس ساعت هفت بعدازظهر "جان " به دنبال دختري ميگشت که قلبش را سخت دوست ميداشت اما چهرهاش را هرگز نديده بود.ادامهي ماجرا را از زبان "جان " بشنويد: "زن جواني داشت به سمت من ميآمد، بلندقامت و خوشاندام، موهاي طلايياش در حلقههايي زيبا کنار گوشهاي ظريفش جمع شده بود، چشمان آبي به رنگ آبي گلها بود و در لباس سبز روشناش به بهاري مي ماند که جان گرفته باشد. من بياراده به سمت او گام برداشتم؛ کاملاً بدون توجه به اين که او آن نشان گل سرخ را بر روي کلاهش ندارد. اندکي به او نزديک شدم. لبهايش با لبخند پرشوري از هم گشوده شد، اما به آهستگي گفت: "ممکن است اجازه بدهيد من عبور کنم؟" بياختيار يک قدم به او نزديکتر شدم و در اين حال ميس هاليس را ديدم که تقريبا پشت سر آن دختر ايستاده بود. زني حدود 40 سال، با موهاي خاکستري رنگ که در زير کلاهش جمع شده بود. اندکي چاق بود، مچ پاي نسبتاً کلفتش توي کفشهاي بدون پاشنه جا گرفته بودند. دختر سبزپوش از من دور شد و من احساس کردم که بر سر يک دوراهي قرار گرفتهام، از طرفي شوق تمنايي عجيب مرا به سمت دختر سبزپوش فرا مي خواند و از سويي علاقهاي عميق به زني که روحاش مرا به معني واقعي کلمه مسحور کرده بود؛ به ماندن دعوت مي کرد. او آن جا ايستاده بود و با صورت رنگ پريده و چروکيدهاش که بسيار آرام و موقر به نظر ميرسيد و چشماني خاکستري و گرم که از مهرباني ميدرخشيد. ديگر به خود ترديد راه ندادم. کتاب جلد چرمي آبي رنگي در دست داشتم که در واقع نشان معرفي من به حساب مي آمد. از همان لحظه دانستم که ديگر عشقي در کار نخواهد بود. اما چيزي بدست آورده بودم که حتي ارزشاش از عشق بيشتر بود. دوستي گرانبها که ميتوانستم هميشه به او افتخار کنم. به نشانهي احترام و سلام خم شدم و کتاب را براي معرفي خود به سوي او دراز کردم. با اين وجود وقتي شروع به صحبت کردم از تلخي ناشي از تأثري که در کلامم بود متحير شدم. من "جان بلانکارد" هستم و شما هم بايد دوشيزه "مينل" باشيد. از ملاقات با شما بسيار خوشحالم، ممکن است دعوت مرابه شام بپذيريد؟ چهره آن زن با تبسمي شکيبا از هم گشوده شد و به آرامي گفت: "فرزندم؛ من اصلاً متوجه نميشوم! ولي آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که اين گل سرخ را روي کلاهم بگذارم و گفت كه اگر شما مرا به شام دعوت کرديد بايد به شما بگويم که او در رستوران بزرگ آن طرف خيابان منتظر شماست. او گفت که اين فقط يک امتحان است!" تحسين هوش و ذکاوت ميس "مينل" زياد سخت نيست! یا مالک این شعر همش برام خاطرهست. کوچیک که بودیم، توی مسافرتهامون که اکثراً زمینی و با ماشین شخصی بودن، پدرم برامون یه سری آهنگ میخوند. این یکی از اوناست؛ که ما هم با افتخار و غرور، با شور کودکانه، با پدرم همراهیش میکردیم. جز با اون ریتم، نمیتونم بخونمش. ای ایران ، ای مرز پر گوهر……….ای خاكت سرچشمه هنر یا کریم همیشه توی دعاهام از خدا خواستم که شامل بند اول این آیه (یعنی آیهی 257 سورهی بقره) بشم و نه خدایی نکرده، شامل بند دومش. امیدوارم که همیشه توی مسیری حرکت کنیم که نور در مقابلمون باشه و نه در پشت سرمون.
دیروز اومده بودم که آپ کنم اما خب؛ سیستم هنگ کرد و همه چی پرید، منم دیگه حال دوباره نوشتنش رو نداشتم. خواهرم با دانشگاهشون رفته مشهد، اسمش تو لحظات آخر در اومد، به این میگن طلبیدن، نه؟! خدا نگهدارش باشه. انشاءا... دفعهی بعدی با هم میریم. یه کم حال و روزم بهتره؛ رفتم و این پستم رو خوندم، یه دوستی هم یه نظری داده بود که خب هم کمی آرومم کرد هم به فکرم برد. ای گنج نوشدارو، بر خستگان نظر کن..... مرهم به دست و ما را مجروح می گذاری میگن برای گرفتن حاجتت خیلی باید سمج باشی؛ اما خب اخلاق من یه طوریه که کم پیش میآد یه چیز رو چند بار از کسی طلب کنم، میگم هرچی کرمش باشه، خب اگه بخواد میده، اگرم نخواد نمیده دیگه، به زور که نمیشه چیزی رو گرفت. امروز داشتم تو یادداشتهام میگشتم، رسیدم به این: "اگه خداوند گفت: باشه؛ امیدوارم روزی نرسه که حال و روزم مثل این ماهی بشه و بخوام زمزمه کنم که؛ گرچه آب رفته باز آید به رود.....ماهیِ بیچاره امّا مرده بود یا قدوس این لالایی (از مصطفی رحماندوست، شاعر کودک) رو اولین بار از برنامهي کودک و نوجوان شنیدم، كه با يه آهنگ ملايمي خونده ميشد، خيلي به دلم نشست. چند روز پيش، تو يه وبلاگي، متنش رو ديدم، همون حس برام وجود داشت، دوست داشتم اينجا هم داشته باشمش. مدينه بود و غوغا بود، اسيرِ ديوِ سرما بود........محمد سر زد از مکه، که او خورشيدِ دلها بود لا لا خورشيدِ من لا لا، گلِ اميدِ من لا لا خديجه همسرِ او بود، زني خندان و خوشخو بود.......براي شادي و غمها، خديجه يارِ نيکو بود لا لا لا شاديم لا لا، غمم آزاديم لا لا خدا يک دخترِ زيبا، به آنها داد لا لا لا..............به اسمِ فاطمه زهرا، اميدِ مادر و بابا لا لا لا کودکم لا لا، قشنگ و کوچکم لا لا علي دامادِ پيغمبر، براي فاطمه همسر.........براي دخترِ خورشيد، علي از هر کسي بهتر چراغِ خانهام لا لا، گلِ گلدانِ من لا لا علي شيرِ خدا لا لا، علي مشکل گشا لا لا.......شبِ تاريک نان ميبرد، براي بچهها لا لا لا لا مشکل گشاي من، گل باغِ خداي من حسن فرزند آنها بود، حسن مانندِ بابا بود.....شهيدِ زخم دشمن شد، حسن يک کوه تنها بود لا لا کوه بلند من، تو شيرينتر ز قند من علي فرزند ديگر داشت، جواني کوه پيکر داشت...هميشه حضرت عباس، به لب نامِ برادر داشت لا لا نازک بدن لا لا، عصاي دستِ من لا لا گلِ پرپر حسينم کو، گلِ سرخ و گل شببو.....کنار رود و لب تشنه، تمامِ غنچههاي او لا لا لا غنچهام لا لا، لا لا لا لا گلِ تنها حسين و اکبرم لا لا، علي اصغرم لا لا........کجايي عمه جان زينب، سکينه دخترم لا لا لا لا لا لا گل لاله، نکن گريه، نکن ناله شبي سرد است و مهتابي، چرا گريان و بيتابي......برايت قصه هم گفتم، چرا امشب نميخوابي لا لا لا جان من لا لا، گل باران من لا لا یا صبّوح خدای اطلسیها با تو باشد.........پناه بیکسیها با تو باشد تمام لحظههای خوب یک عمر.....بهجز دلواپسیها با تو باشد 19 سال پيش، در يك چنين روزي؛ یعنی 7 بهمنماه 1367، خدا یه خواهر کوچولوي ناز به من داد. یادش به خیر، چقدر دوست داشتم خودم اسمش رو انتخاب کنم (اسم يكي از بچههاي مهدكودكمون)، اما قسمت نبود. پدربزرگم اسمش رو گذاشت؛ یه اسم با مسمّی. الان که دارم میفکرم!(فکر میکنم) میبینم همین اسمش خیلی بیشتر بهش میآد. چیز زیادی واسه گفتن ندارم؛ فقط اینکه از خدا ممنونم که به من خواهری داد كه اندازهي تموم عالم دوسش داشته باشم، خواهري بهتر از برگ درخت، نرمتر حتي، از شقایقها ... کوچولوی صورتی من؛ (که دیگه داری واسه خودت داري خانومی میشی)؛ بانووووووووووي مهربون و مغرورم؛ بهترين آرزوها رو برات دارم. از خدا ميخوام كه بهت كمك كنه تا تو همهي مراحل زندگيت، موفق باشي. از خدا ميخوام كه در دو عالم سرفراز باشی. یا جمیل میخواستم از زینب بگویم، از زینت پدر، از عقیلهی بنی هاشم، از عارفه، از عالمه، از محدثه، از فاضله، از کامله، از عابدهی آل علی. میخواستم از او بگویم، از نفر ششم پنج تن. از او که در صفا و لطف، چون مادرش فاطمه بود و در دانش و سخن، همچون پدرش علی. میخواستم از او بگویم، او که امامش، برادرانش، پسرانش، برادرزاده هایش و نزدیکانش را در یک نیمروز از دست داد؛ و چه چیز سخت تر از داغ عزیزان دیدن؟؟!! که اگر نبود ایمان استوارش و عنایت خداوندی، چگونه قابل تحمل بود؟!! از زینب، که دریای دلش چه امواج مصیبتی را تحمل کرد و کوهسار ارادهاش در برابر چه توفانهای کوبندهای ایستادگی کرد! از اسوهی صبر و مقاومت؛ او که صبر و شکیبایی در برابرش زانو می زنند و ایستادگی و مقاومت در مکتب او درس می آموزند. و از او، آن هنگام که با خدایش نجوا میکرد؛ "یا عماد من لا عماد له و یا سند من لا سند له..."؛ "ای پناهگاه آنکه جز تو پناهی ندارد و ای تکیهگاه آنکه جز تو پشتوانهای ندارد..." میخواستم از خطابههای زینب بگویم؛ در قصر ابنزیاد و در بارگاه یزید.... از "ما رأیت الا جمیلا..." میخواستم از او بگویم که اگر امام نبود، کم از امام هم نداشت، از او که پیامآور عاشورا بود. میخواستم بگویم از زینب، از... اما مرا چه به سخن گفتن از او، چه بگویم که کوتاهی نکرده باشم؟ چه؟! و چه ناتوانم در این وادی. که هرچه بگویم کم گفتهام از او ... سرِّ نی در نینوا میماند، اگر زینب نبود............ کربلا در کربلا میماند، اگر زینب نبود چهرهی سرخ حقیقت بعد از آن طوفان رنگ........ پشت ابری از ریا میماند اگر زینب نبود چشمهی فریاد مظلومیّتِ لب تشنگان.............. در کویر تفته جا میماند اگر زینب نبود زخمهی زخمیترین فریاد در چنگ سکوت............. از طراز نغمه وا میماند اگر زینب نبود در طلوع داغ اصغر، استخوان اشک سرخ.......... در گلوی چشمها میماند اگر زینب نبود ذوالجناح دادخواهی، بی سوار و بیلگام............ در بیابانها رها میماند اگر زینب نبود در عبور از بستر تاریخ، سیل انقلاب............... پشت کوه فتنهها میماند اگر زینب نبود ای بانوی من؛ مرا دریاب، مرا دریاب، مرا دریاب... پینوشت 1: گفتن از این حماسه، از کرب و بلا، عاشورا، حسین علیهالسلام، علیبنحسین علیهالسلام، زینب سلاماللهعلیها، کاروان شهدا و کاروان آزادگان، کار من نیست، که کاریست بس عظیم. و این ها تنها ثبت بخشی از احساسات کنونی من است (که امیدوارم عمیقتر بشه) و با جان کلام این پست هم کاملاً موافقم. یه توضیح کوتاه: پيدا كردن ارتباط اين شعر با حسين عليهالسلام، شهداي كربلا و زينب سلاماللهعليها رو هم ميسپرم به
خواننده. فقط پيشنهاد ميكنم؛ كمي با دقت بخونيد.
- گاهی فکر میکنم شاید؛ نامگذاري روزها فقط براي تلنگر زدن به آدمهاست، براي يادآوري، براي بهانه دادن دست آدمها، براي بزرگداشت افراد خاص و مهمتر از اون افكار و ارزشهاي خاص و قابل احترام.
* لازم به توضیحه که این کتاب گزیده و ترجمهای آزاد (با ترجمهی پروین قائمی) از سری کتابهای "chicken soup for the soul"، جک کانفیلد و مارک ویکتورهنسن ست، مجموعهای از داستانهای کوتاه که در سال 1997 پرفروشترین کتاب سال شده.
دور از تو اندیشهی بدان.......پاینده مانی و جاودان
اِاِاِی؛ دشمن ارتو سنگ خاره ای من آهنم...جان من فدای خاك پاك میهنم
مهر تو چون شد پیشهام……دور از تو نیست، اندیشهام
در راه توو، كی ارزشی دارد این جان ما؟!........پاینده باد خاك ایران ما
***
سنگ كوهت دُرّ و گوهر است.....خاك دشتت بهتر از زر است
مهرت از دل كی برون كنم…………..برگو بی مهر تو چون كنم
تاااااا؛ گردش جهان و دور آسمان بپاست….نور ایزدی همیشه رهنمای ماست
مهر تو چون شد پیشهام........دور از تو نیست، اندیشهام
در راه تو ، كی ارزشی دارد اين جان ما؟!...... پاینده باد خاك ایران ما
***
ایران، ای خرّم بهشت من.....روشن از تو سرنوشت من
گر آتش بارد به پیكرم.........جز مهرت بر دل نپرورم
اااااز؛ آب و خاك و مهر تو سرشته شد دلم.....مهرت ار برون رود چه می شود دلم
مهر تو چون، شد پیشه ام......دور از تو نیست، انديشه ام
در راه تو، كی ارزشی دارد اين جان ما؟!.......پاینده باد خاك ایران ما
پی نوشت: با اینکه این شعر و اکثر شعرهایی که به اسم ایران و وطن خونده شدن رو خیلی دوست دارم و همیشه از شنیدنشون احساس غرور میکنم اما از اینکه رسانه هامون فقط تو ایام خاص(نزدیک راهپیمایی ها، انتخابات و ...) و برای تحریک احساسات مردم ازشون استفاده (سوءاستفاده) میکنن خیلی شاکی ام.
الله ولی الذین امنوا یخرجهم من الظلمات الی النور، والذین کفروا اولیائهم الطاغوت یخرجونهم من النور الی الظلمات، اولئک اصحاب النار هم فیها خالدون
عمری دگر بباید بعد از وفات ما را..... کاین عمر طی نمودیم، کاندر امیدواری
اونی که میخوای بهت میده.
اگه گفت: صبر کن؛
میخواد بهترین رو بهت بده.
اگه گفت: نه؛
میخواد بهترین رو واست آماده کنه"
این رو یه جا دیده بودم و یادداشتش کرده بودم، الان که میخونمش، حس خوبی بهم میده.
و خدای من کریمترین، مهربانترین و بخشندهترین خداییست که میتوان یافت، خدایی که جز خیر برای بندگانش نخواهد. پس همه چیز رو به او واگذار میکنم و فعلاً امیدوارم...
امشب حال خوشی ندارم، مثلاً الان باید خواب باشم اما بدجور از چشمام فراری شده این خواب؛ این خوابی که من خیلی دوستش دارم که "خواب؛ رویای فراموشی هاست..."
به غیر از خوابی که بدجور از چشمام فراری شده، دلم هم بدجور گرفته، دلم بی تاب و ناآروم شده...هر کار هم میکنم آروم نمیشه.
اومدم اینجا تا شاید چهار تا مطلب بخونم دلم وا شه، یه کم سبک شم اما بدتر دلم هوایی هم شد...
خدایا؛ میدونم که میدونی که .... (اینا کلی حرفه بین من و خدا، ترجیح میدم در گفتار باشه تا در نوشتار)
اما این دلم زیارت می خواد، یک حرم امن می خواد.
خدای من؛ دل است دیگر، میدونم زیاده انتظار داره، میدونم که "در برون کاری نکرده که درون خانه آید"، اما مگه خودت نگفتی که "این درگه ما درگه نومیدی نیست"؛ پس یه کاری کن تا ناامیدی هم به سراغم نیومده...
معنی دعوت و طلبیدن رو خوب میفهمم؛ بهتر از هر کسی، معنی صدا کردن اسم رو هم.
التماس دعا
پینوشت 3: پارسال کتاب "آفتاب در حجاب"؛ سیدمهدی شجاعی رو خوندم، امسال هم "پیام آور عاشورا"؛ عطاءا... مهاجرانی. باشد که "شعور" و "شور"در عزاداریهایمان همراه گردند.
ادامه مطلب
يا سلطان
زان یار دلنوازم، شُکریست با شکایت
….…...گر نکتهدان عشقی،
بشنو تو این حکایت
بی مزد بود و منت، هر خدمتی که کردم
……...…..یا رب مباد کس را،
مخدوم بیعنایت
رندان تشنه لب را، آبی نمیدهد کس ………..گویی
ولیشناسان، رفتند از این ولایت
در زلف چون کمندش، ای دل مپیچ کانجا
…"سرها بریده بینی، بی جرم و بی جنایت"
در این شب سیاهم،
گم گشت راه مقصود
…...از گوشه ای برون آی،
ای کوکب هدایت
از هر طرف که رفتم، جز وحشتم نیافزود………..….زنهار از این بیابان، وین راه بینهایت
ای آفتاب خوبان؛ می جوشد اندرونم …….....یک ساعتم بگنجان، در سایهي عنایت
این راه را نهایت، صورت کجا توان بست
..…..کش صد هزار منزل، بیش
است در بدایت
هر چند بردی آبم، روی از درت نتابم ……..…...جور از حبیب خوشتر، کز مدعی رعایت
طبيعت حقيقي يک قلب تنها زماني مشخص ميشود که به چيزي به ظاهر بدون جذابيت پاسخ بدهد.
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت
21:45 توسط نجوا| |
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت
20:5 توسط نجوا| |
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت
14:10 توسط نجوا| |
یا مولا
نوشته شده در جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت
3:5 توسط نجوا| |
نوشته شده در دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت
17:50 توسط نجوا| |
نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت
21:55 توسط نجوا| |
پینوشت 2: شعر آورده شده از قادر طهماسبی (فرید) است، با عنوان چشمه ی فریاد.
پینوشت 4: دوازده بندِ اشعار محتشم غوغایی ميکند در دلم، هر زمان که ميخوانم، به خصوص بند نهم و دهم. در ادامهی مطلب این دوازده بند رو واسه دل خودم آوردم.
نوشته شده در جمعه پنجم بهمن 1386ساعت
18:10 توسط نجوا| |
نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت
18:10 توسط نجوا| |

