تبليغاتX
نجــوای مـن
نجــوای مـن

 
یا رب‏العالمین

 

یا مقلب القلوب و الابصار.... اى دگرگون كننده قلبها و ديده‎ها!

یا مدبر اللیل و النهار..... اى تدبيرگر شب‏ها و روزها!

یا محول الحول و الاحوال.... اى متحول كننده سالها و حالتها!

حول حالنا الی احسن الحال.... حالات ما را به نيكوترين حالات تبديل نما (آمین)

 

دیگه چیزی تا شروع سال 87 نمونده؛   

و "نرم نرمک میرسد اینک بهار؛ خوش به حال روزگار...."

و این 86 هم دیگه نفس‏های آخرش رو میکشه و جدی جدی داره ما رو ترک میکنه و میره؛ میره و تنها خاطراتش رو برامون باقی میذاره، همه‏ی خاطرات تلخ و شیرینش رو. خدا کنه که خاطرات خوب و شیرینش غالب بر بدها بشه.

 

به قول یه دوستی؛ ای کاش عیدمون آخر سالمون باشه نه اول سالمون! ای کاش وقتی کارنامه‏ی یکساله‏مون رو بررسی می‏کنیم، اونقدری از عملکردمون راضی باشیم که بخوایم جشن بگیریم. گرچه بهار فرصت آغاز کردن و شروع مجددِ!

برای من که 86 پر بود از اتفاقات مختلف، تجربه‏ها، دوستی‏ها، آشنایی‏ها و غیره و غیره...

خیلی از کارهایی که فکرش رو هم نمیکردم و براش برنامه‏ای نداشتم، انجام دادم و عوضش خیلی از کارهایی رو که براش برنامه داشتم، انجام ندادم؛ امیدوارم سال 87 فرصت انجام همه‏ی اون کارها و خیلی کارای دیگه رو برام فراهم کنه.

 

انشاءالله که سال 87، سالِ به سرآمدن انتظار باشه و سالِ ظهور.

 

"سایه‏ حق، سلام عشق، سعادت روح، سلامت تن، سرمستی بهار، سرور جاودانه و سکوت دعا"

و این هفت‏سین تقدیم به همه‏ی دوستان و کسانی که به اینجا سر میزنند، امیدوارم سال 87 براتون، توأم با موفقیت‏ها و شادکامی‏ها باشه و هر روزتون نو روز باشه. "عیدتون مبارک"

 

شیشه‏ی عطر بهار، لب دیوار شکست...

  و هوا پر شد از بوی خدا...


پی نوشت: کاش بهار رو با دقت بیشتری ببینیم، این نو شدن ها، شکفتن ها و سبز شدن ها و .... همه ی اینها برای آنان که اهل تفکرند، جای بسی تأمل داره!



 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 23:56 توسط نجوا| |

یا رب المهدی

 

 "گذر ثانيه ها را مي نگرم،

 و در انتظار عبورت ....

 خيره مي شوم ......

 ساعت هم در انتظار آمدنت، مثل من آئين دوازده امامي دارد..."

 

"چقدر انتظار سخت است! نمی دانم تا به حال انتظار کشیده اید؟ ولی هر درنگی انتظار نیست. انتظار یعنی محتاج یک چیز بودن و نداشتن و صبر برای حصول آن. پس سه راس مثلث انتظار؛ "احتیاج"، "فقدان" و "صبر" خواهد بود. هر کدام از این سه راس اگر در معنای کامل واقعی خود منظور نشود، مفهوم نادرستی از انتظار خواهیم داشت.

اول احتیاج است با تمامی وجود. نه احتیاج نسبی. احتیاج به اصل مطلوب و نه غیر از آن. چنانچه غیر از مطلوب چیز دیگری نتواند حاجت تو را برآورد. اگر احتیاج به مطلوب مطلق نباشد، انتظار، معنای کاملی ندارد.

دوم فقدان مطلوب است. چه اگر آن چیز را داشتی، دیگر احتیاجی وجود ندارد. البته نمی‏توان گفت هر احتیاجی ناشی از فقدان مطلوب است.

سوم صبر است. اگر در حالت فقدان مطلوب محتاج آن باشی ولی شوقی برای صبر کردن نداشته باشی، در واقع انتظاری هم نداری.

پس انتظار یعنی با تمام وجود محتاج باشی، چنان که چیزی جز مطلوب احتیاجت را رفع نکند، و در عین حال در آن لحظه مطلوب وجود نداشته باشد و با تمام اینها صبر کردن برای حصول مطلوب. اما اگر در انتظار چاره‏ای جز صبر کردن نداشتی و تاب و توان صبوری هم نداشته باشی، باید امیدوار باشی. امید چاره‏ی صبر کردن است. این که می گویند انسان به امید زنده است یعنی همین. امید چیزی نیست که همیشه تو را به هدفت برساند.

در انتظار که با صبر توام شده است، امید است که تو را در این راه دشوار شکیبا می کند و به تو نیرویی می دهد که بتوانی طاقت بیاوری. امید به سالک و خواهنده شتاب نمی‏دهد، بلکه او را به موازات گذر زمان همراهی می کند، همچون موزیک متن که تماشای فیلم را برای بیننده آسانتر می کند.

جان کلام اینکه: هر انتظاری، باید احتیاج مطلق برای رسیدن به مطلوب را در پی داشته باشد. تنها راه این انتظار صبر، و تنها کمک کننده به این صبر امید است، که آن هم می باید در معنایش دقت کرد."

 

و حدود 1170 سال از آغاز امامتش می‏گذرد اما در پس پرده‏ی غیبت؛ و چه زمان این غیبت به اتمام می‏رسد و این انتظار به سر می‏آید؟! انشاءا... که سال 87، سال پایان انتظار و رسیدن به مطلوب باشد...

 

پی‎نوشت 1: متن آورده شده در بالا از کتاب "حرمان حور" (دست‏نوشته‏های شهید احمدرضا احدی، نفر اول کنکور تجربی سال 64) انتخاب شده بود. گرچه سن کمی داشته اما وسعت نگاهش تأثیرگذاره!

 
پی‏نوشت 2: بالاخره قدم رنجه فرمودیم و رفتیم دانشگاه جهت اخذ گواهی موقت پایان دوره کارشناسی. جالب این بود که تو آخرین روز کاریه دانشگاه تو سال 86 این اتفاق افتاد، شکر.

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 23:56 توسط نجوا| |

 یا مُحَوّل الحَولِ وَالاَحوال

 

دلواپسی‏هامو بگیر از من......غم‏هاتو ای آینه؛ حاشا کن
قدری بخند و روشنی‏ها رو.....تو چشم خیس من تماشا کن
تو سال‏ها هم‏زاد من بودی......تصویری از دیروز و امروزم
همّت کن و یاری کن، بگذار...........تا مهربونی رو بیاموزم
آینه؛ ای همسایه؛ کاری کن.....تا ساعتی پیش تو بنشینم
جز سایه‏سار مهربون تو........چیزی نه می‏خوامو نه می‏بینم
یک عمر دنبال چه می‏گشتم؟!.....در جاده‏های بی‏سرانجامی
یک عمر گشتم تا که فهمیدم......تو سایه‏بون خستگی‏هامی

 

- از اين ویژگی شعر خوشم مياد كه مي‏تونم هرجور كه دوست دارم و بر اساس هر حسي كه دارم، تعبير و تفسيرش كنم.

اين شعر رو هم هميشه با صداي اصفهاني شنيده بودم و زمزمه كرده بودم، امروز فهميدم شاعرش "سهیل محمودیِ"! وقتي از رو متنش مي‏خوندمش، دو بيت آخرش منو ياد اين بيت انداخت:

"آب در كوزه و ما تشنه لبان مي‏گرديم......يار در خانه و ما گرد جهان مي‏گرديم"

 

پي‏نوشت: يه مدت بود كه كمتر شعر مي‏خوندم، الان بهتر شدم، با وجودي كه كارها سنگين شدن و وقت آزاد ندارم، اما نياز به خوندن، به خصوص شعر رو بيش از گذشته احساس مي‏كنم و نمي‏تونم با بهانه‏ي كار زياد و درس، از خيرش بگذرم.

 

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 16:10 توسط نجوا| |

يا فرقان


خب ديگه؛ چيزي تا انتخابات نمونده (24 اسفند، جمعه‏ي همين هفته)؛ قراره مردم عزيزمون به پاي صندوق‏هاي رأي برن و از بين نامزدهاي انتخاب شده! (ببخشید، تأييد صلاحيت شده) انتخاب اصلح خودشون رو به صندوق بياندازن.
انشاءا... كه چنين شود و مجلس هشتم، مجلسي مردمي بشه و ... آمين.


       نه دنبال «باران»؛

                              نه مجذوب «ياران»؛

                                                          نه در «اعتدالم»؛

                                                                                   نه با «ائتلافم»؛

                                                                                            نه ...........

 

- تا اون جایی که من میدونم، وجود احزاب باید باعث پیشرفت و بهتر شدن اوضاع بشه، اما گویا در بعضی نقاط دنیا! برخی قوانین صدق نمی‏کند! و من هم فعلاً ترجیح میدم كه دنباله‏روی هیچ حزب و جناح و گروه خاصی نباشم تا ...

و اين دعا رو زمزمه می‏کنم:  "اهدنا الصّراطَ الْمُستقيم"


و البته، فكر كنم اُوردن اين شعر، اينجا و تو اين مقطع و زمان، خیلی هم بی‏ارتباط نباشه! (كلاً از متنش خيلي خوشم مياد، ولي به نظرم فعلاً فقط همين يه بيتش بايد بُلد (Bold) بشه)؛


بچه‏ها؛ این نقشه‏ی جغرافیاست….بچه‏ها؛ این قسمت، اسمش آسیاست
شکل یک گربه در اینجا آشناست...........چشم این گربه به دنبال شماست
بچه‏ها؛ این گربه هِ ؛ ایران ماست
بچه‏ها؛ این سرزمین نازنین ........................دشمن بسیار دارد در کمین
داغ دارد هم به دل، هم بر جبین..............بوده نامش از قدیم ایران زمین
یادِگار پاک قوم آریاست
بچه‏ها؛ بچه ها؛ از هر گروه و هر نژاد ......دست اندر دست هم بایست داد
فارغ از هر زنده باد و مرده باد...............سر به راه مملکت باید نهاد 
مام میهن، عاشق صلح و صفاست
بچه‏ها؛ این پرچم خیلی قشنگ................پرچم سبز و سفید و سرخ رنگ
هم نشان از صلح دارد هم ز جنگ.............خار چشم دشمنان چشم تنگ
افتخار ما بدان بی‏انتهاست
بچه‏ها؛ این خانه‏ی اجدادی است.........گشته ویران تشنه‏ی آبادی است
خسته از شلاق استبدادی است..........مرهم دردش کمی آزادی است
بچه‏ها؛ این کار فردای شماست
این؛ کار فردای شماست.......


پي‏نوشت: ديروز اولين اس‏ام‏اس‏ تبليغاتي نامزدهاي مجلس رو دريافت كردم، همين الان هم يكي ديگه رسيد؛ شعري كه توش نوشته بود برام جالب بود، اما دريغ كه .... بگذريم، اين اون شعرست:

همراه شو عزيز، كه‏اين درد مشترك.....هرگز جدا جدا، درمان نمي‏شود

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 18:45 توسط نجوا| |
 

يا منوّر القلوب

 

* توصيه ميكنم اگه كسي خواست ديالوگ رو بخونه، كامل بخونتش، مقايسه‏ و ديد جالبي داره، البته با كمي دخل و تصرّف اينجا آورده شده:

 

حاجي، حاجي؛ سيد:

حاجي جون! اروند طوفاني شده، طناب رابط پاره شده؛ بچه‏ها رو آب برد.

سيد، سيد؛ حاجي:

سيد جان! آسمون دلها اينجا بدجوري ابري شده، حال و هواي دل بچه‏ها هم طوفاني شده و اصلاً تعريفي نداره. سيم ارتباطي خيلي‏ها قطع شده؛ امواج خروشان دنيا طلبي، خيلي‏ها رو با خودش برده.

حاجي، حاجي؛ سيد:

حاجي جون ! چند تا از غواصا هنوز به اون ور اروند نرسيده، قناسه زناي (تك تيراندازهاي) عراقي، خال ابرو براشون گذاشتند!

سيد، سيد؛ حاجي:

سيد جان! اينجا زيراب‏زن‏ها زيادن، همونا كه جبهه نرفتن و حزب اللهي شدن! بيچاره‏ها هنوز فرق توپ فوتبال و با توپ مستقيم تانك نمي دونن ولي تا دلت بخواد

حاجي، حاجي؛ سيد:

حاجي جون! سه واحد جيش‏الشعبي وارد كارزار شده، صداي هل هله‏شون رو مي‏شنوي؟ دارن جلو ميان و به مجروحا تير خلاص ميزنن.

سيد، سيد؛ حاجي:

سيد جان! آقازاده‏هاي بنده‏ي زر و زور دنيا هم وارد كارزار دنياطلبي شدن! هر كدوم از بچه‏ها كه در مقابلشان مقاومت كرده، يا خانه‏نشينه، يا … 

حاجي، حاجي؛ سيد:

حاجي جون! وجب به وجب فاو رو دارن با گلوله‏ي توپ و خمپاره مي‏كوبن، اينا كم بود هواپيما و هلي‏كوپترها هم اضافه شدن، بدجوري دارن ازمون تلفات مي گيرن.

سيد، سيد؛ حاجي:

سيد جان! دنيا طلبي و رفاه‏زدگي كم بود، انواع و اقسام مفاسد اخلاقي هم به اون اضافه شده، شمار تلفات از دستم خارج شده!

حاجي، حاجي؛ سيد:

بوي سير ميآد …گلوم داره مي سوزه

سيد، سيد؛ حاجي:

بوي تعفن بعضيا در اومده! اينجا نگاهاي هرزه، چشما رو ميسوزونه … سيد جان! بي خود نبود كه مي‏گفتي آدم شو تا لايق ديدار شوي؛ موندن بعد از اون ميهماني عذابه، عذاب. اينجا آدم شدن خيلي مشكل شده …

حاجي، حاجي؛ سيد:

حاجي جون ديگه گلوم نمي‏سوزه، نفسم ديگه تنگ نيست. چه بوي خوشي ميآدعجب بوي خوشي ميآد. حاجي جون! نام رمز عمليات رو كه يادت هست؟! عجب بوي خوشي ميآد…السلام عليكِ يا زهرا(سلام الله علیها)

 


اللهم الرزقنا شهادت فی سبیلک.
آمین

 


پی نوشت ۱: شهيد"حميد باكري" اون زمان، يه تحليل جالبي ميكنن راجع به اونايي كه بعد از جنگ ميمونن، مضمونش خاطرمه اما دنبال اصل حرفش ميگردم، به عزيزي سپردم برام پيداش كنه، همين كه بگيرم ازش، ميذارمش اينجا. (اما اگه کسی هم بدونه،ممنون ميشم بگه!)

       (+) : فرازي از وصيت نامه شهيد باکري:

دعا کنيد که خداوند شهادت را نصيب شما کند در غير اين صورت زماني فرا مي رسد که جنگ تمام مي‏شود و رزمندگان امروز به سه دسته تقسيم مي‏شوند:

دسته اي به مخالفت با گذشته خود بر مي‏خيزند و از گذشته خويش پشيمان!!!

دسته اي راه بي‏تفاوتي برمي‏گزينند و در زندگي مادي غرق مي‏شوند و همه چيز را فراموش مي‏کنند!

و دسته سوم به گذشته خود وفادار مي مانند و احساس مسئوليت مي کنند که از شدت مصائب و سختي‏ها دق خواهند کرد.

پس از خدا بخواهيد که با وصال شهادت از عواقب زندگي بعد ار جنگ در امان بمانيد چون عاقبتِ دو دسته‏ي اول ختم به خير نخواهد شد و جزء دسته‏ي سوم ماندن بسيار سخت و دشوار است...

 

 

پی نوشت ۲: تو فيلم "خداحافظ رفيق"، اپيزود اولش، يه ديالوگ جالب داشت (دقيقش خاطرم نيست اما تو همين مايه‏ها بود)؛ "اينجا همه ميدوَن تا زنده بمونن، كسي دنبال اين نيست كه زندگي كنه." (از فیلمایی بود که دوسش داشتم)

 


پی نوشت ۳: اشاره‏ي جالبی میکنه"جلال آل احمد"؛ میگه: "از آن زمان كه به جاي تحليل شهدا به تجليل شهدا پرداختيم، قبرستان نشين شديم."

 


پی نوشت ۴: دلم هواي کربلای جبهه‏ها رو كرده، كاش منم مي‏تونستم با دوستان همراه بشم، یاد اردوی راهیان نور پارسال (سفر به مناطق جنگي) بخیر!

دو_سه هفته پيش كه گذرم افتاده بود دانشگاه خواجه نصير، اعلاميه‏اي كه زده بودن مبني بر اينكه برادراني كه مايلند ميتونن ثبت نام كنن، از همون مسير هم مي‏برديمشون كربلا، كلي دلم خواست، تو دلم دو تا اي‏كاش گفتم و يه آرزو كردم ...

 

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 11:0 توسط نجوا| |

یا غایت آمال العارفین

 

شنبه از مشهد برگشتیم. همه چیز خیلی خوب بود اما حیف که خیلی کوتاه بود؛ همش عین یه رویای شیرین که زود به پایان برسه. روز آخر اصلاً دلم نمی‏خواست برگردم. بیشترین نگرانیم این بود که آیا دوباره مرا به اونجا راه خواهند داد؟! دلم می‏خواست بیشتر می‏موندم و بیشتر استفاده می‏بردم, اما دریغ! با همه‎ی این اوصاف برای مثل منی، همان یه ذره هم دنیایی بود. خدایا شکرت، جداً ممنونتم امام رضا.

 

- تو اکثر سفرهای بین شهری که تنها می‏رفتم (از مبدأ تهران به شهر محل تحصیل و بالعکس) همیشه ترجیح میدادم دور و ورم بچه‏ی کوچیک نباشه، چون اصلاً حوصله‎ی بی‏تابی و سر و صدای بچه رو نداشتم، اما تو این سفر یه همسفر کوچولو داشتم که کلی با هم رفیق شده بودیم، شیرین و دوست داشتنی بود، اسمش رو که ازش می‏پرسیدی می‏گفت؛ زینب سادات. کلی با اون چیزی که از خودم میشناختم فرق کرده بودم، خیلی وقتا بغلش می‏کردم و با هم بازی می‏کردیم، حتی گاهی وقتا که بی‏تابی می‎کرد آرومش می‏کردم، الان که دارم اینا رو مینویسم خیلی دلم هوای زینب سادات رو کرده، خدا حفظش کنه و واسه پدر و مادرش نگه داره.

 

این نوشته از "رضا امیرخانی" رو هم قبل از رفتنم خونده بودم، برام جالب بود:

 

"چندين‌سالِ پيش، ايستاده بودم كنارِ مقامِ ابراهيم (در کنار کعبه) شنيده بودم كه آن‌جا اگر كسي دو ركعت نمازِ صحيح بخواند، گناهانش پاک مي‌شود . نفسم بريده بود. نمي‌دانستم كه چه بايد بكنم. رفتم پشتِ مقامِ ابراهيم و دفعتاً ديدم كه يك جاي خالي هم چسبيده به مقام پيدا است . گفتم اين‌هم نشانه ! دويدم و رفتم همان‌جا ايستادم. انگار دورخيز مي‌كردم براي آمرزش . پيش‌تر كلي با خدا كل‌كل كرده بودم كه دو ركعت نمازِ صحيح خواندن كه كاري ندارد... ايستادم به نيت كردن. زور مي‌زدم كه بگويم قربه الي‏ا...، در همين حين كنارم جايي باز شد و يك پيرمردِ دهاتي، با تنبانِ گشادِ سياه آمد و كنارم ايستاد. براي اين كه جا تنگ بود، نيم‌تنه‌اي هم به ما زد. با خودم گفتم چه‌قدر دركِ اين مردمِ عوام پايين است . نمي‌فهمند كه من الان مشغولِ چه معراجي هستم و تا چند دقيقه‌ي ديگر كه نمازم تمام شود، مانند نوزادي پاك خواهم شد و از اين اباطيل ... هنوز نيت نكرده بودم كه يارو ا... اكبر گفت و شروع كرد با لهجه‌ي دهاتي‌اش نماز خواندن. من با خودم گفتم حروف را هم از مخارج ادا نمي‌كند . خلاصه بينِ نيتِ خودم و نمازِ يارو در گشت و گذار بودم كه پيرمرد، بسم‌ا... سوره‌ي دوم را خواند. بعد خيلي آرام همين‌جور كه اشك از چشمانش مي‌ريخت ،تمام 83 آيه‌ي سوره‌ي ياسين را به عنوانِ سوره‌ي دومِ نمازش خواند... من نماز نخوانده، جل و پلاسم را جمع كردم و زدم به چاكِ جعده..."

 

گرچه همیشه سعی‏ام این بوده که هیچ‏وقت تو قالب اول شخص این ماجرا نباشم، اما فکر کنم خیلی وقتا هم از دستم در رفته، تازه امثال این شخصیت هم اطرافم کم نیستن؛ چطور می‏تونیم یه راحتی از ظاهر آدما قضاوت کنیم؟ چرا گاهی اینقدر از خود متشکر میشیم؟ چرا...؟؟

 

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 18:15 توسط نجوا| |

يا مجيب الدعوات

 

باورم نيست ز بدعهدي ايام هنوز......قصه‎ي غصه كه در دولت يار آخر شد

 

باورم نميشه؛ هنوز يك ماه هم از اون پست دلتنگيم نگذشته، نميدونم حساب و كتاب خدا چه جوريه، اما هر چي كه هست، ما كه ارادت داريم، همه جوره. ميگن اسمت تو ليست نوشته شده؛ قراره برم پابوس امام رضا، زيارت امام غريب، امام رئوف.

 

السلام عليك يا علي ابن موسي الرّضا

  

فكر كنم از دعاي دوستان باشه، چون هر چي ميگردم هيچ حركت خاصي تو كاراي اخيرم پيدا نميكنم. گرچه تا راه نيافتادم و به حرمش وارد نشدم، باورم نميشه.

 

اين‏قدر از آخرين زيارتم گذشته كه انگار اولين باريه كه دارم ميرم، (فكر كنم آخرين بارع سوم دبيرستان بودم كه با بچه‏هاي مدرسه رفتيم) 

ياد اولين نگاهي كه به گنبد خضراء انداختم، ميافتم، ياد اولين نگاهي كه به كعبه انداختم، ميافتم و ... يادش بخير.

 

- روايت شده وقتي مي‏خواي وارد حرم بشي، بايد اذن دخول بخواي (أادخل يا حجه الله؟)، بعد به درونت مراجعه كني، اگه تحولي بوجود آمده باشه، اجازه داده شده. يعني به منم اجازه ميدن؟! يعني ميشه..؟! (لطفاً دعا بفرماييد)

 

پي‏نوشت: ميخواستم دقيقاً قبل از رفتنم يا بعد از برگشتنم آپ (Up) كنم اما طاقت نياوردم. اگه خدا بخواد اربعين رو اونجاييم؛ هيچكدوم از همسفرهام بجز مادرم برام آشنا نيستن، اميدوارم كه همسفر خوبي براي همشون باشم.

و اينكه، گرچه به دعاي خير محتاجم، اما اگه پام به حرم برسه دعاگوي دوستانم هستم كه الجار قبل الدار.

 

يا حق!

 

نوشته شده در سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 13:0 توسط نجوا| |