یا مقلب القلوب و الابصار یا مدبر اللیل و النهار یا محول الحول و الاحوال حول
حالنا الی احسن الحال.... حالات ما را به نيكوترين حالات تبديل نما (آمین) دیگه چیزی تا شروع سال 87 نمونده؛ و "نرم نرمک میرسد اینک بهار؛ خوش به
حال روزگار...." و این 86 هم دیگه نفسهای آخرش رو میکشه و جدی جدی داره ما رو
ترک میکنه و میره؛ میره و تنها خاطراتش رو برامون باقی میذاره، همهی خاطرات تلخ و
شیرینش رو. خدا کنه که خاطرات خوب و شیرینش غالب بر بدها بشه. به قول یه دوستی؛ ای کاش عیدمون آخر سالمون باشه نه اول
سالمون! ای کاش وقتی کارنامهی یکسالهمون رو بررسی میکنیم، اونقدری از عملکردمون
راضی باشیم که بخوایم جشن بگیریم. گرچه بهار فرصت آغاز کردن و شروع مجددِ! برای من که 86 پر بود از اتفاقات مختلف، تجربهها،
دوستیها، آشناییها و غیره و غیره... خیلی از کارهایی که فکرش رو هم نمیکردم و براش برنامهای
نداشتم، انجام دادم و عوضش خیلی از کارهایی رو که براش برنامه داشتم، انجام ندادم؛
امیدوارم سال 87 فرصت انجام همهی اون کارها و خیلی کارای دیگه رو برام فراهم کنه. انشاءالله که سال 87، سالِ به سرآمدن انتظار باشه و
سالِ ظهور. "سایه حق، سلام عشق، سعادت روح، سلامت تن،
سرمستی بهار، سرور جاودانه و سکوت دعا" و این هفتسین تقدیم به همهی دوستان و کسانی که به
اینجا سر میزنند، امیدوارم سال 87 براتون، توأم با موفقیتها و شادکامیها باشه و هر
روزتون نو روز باشه. "عیدتون مبارک" شیشهی عطر بهار، لب دیوار شکست... و هوا
پر شد از بوی خدا... پی نوشت: کاش بهار رو با دقت بیشتری ببینیم، این نو شدن ها، شکفتن ها و سبز شدن ها و .... همه ی اینها برای آنان که اهل تفکرند، جای بسی تأمل داره! یا رب المهدی "گذر ثانيه ها را مي نگرم، و در انتظار عبورت .... خيره مي شوم ...... ساعت هم در انتظار آمدنت، مثل من آئين دوازده امامي دارد..." "چقدر انتظار سخت است! نمی دانم تا به حال انتظار کشیده اید؟ ولی هر درنگی انتظار نیست. انتظار یعنی محتاج یک چیز بودن و نداشتن و صبر برای حصول آن. پس سه راس مثلث انتظار؛ "احتیاج"، "فقدان" و "صبر" خواهد بود. هر کدام از این سه راس اگر در معنای کامل واقعی خود منظور نشود، مفهوم نادرستی از انتظار خواهیم داشت. اول احتیاج است با تمامی وجود. نه احتیاج نسبی. احتیاج به اصل مطلوب و نه غیر از آن. چنانچه غیر از مطلوب چیز دیگری نتواند حاجت تو را برآورد. اگر احتیاج به مطلوب مطلق نباشد، انتظار، معنای کاملی ندارد. دوم فقدان مطلوب است. چه اگر آن چیز را داشتی، دیگر احتیاجی وجود ندارد. البته نمیتوان گفت هر احتیاجی ناشی از فقدان مطلوب است. سوم صبر است. اگر در حالت فقدان مطلوب محتاج آن باشی ولی شوقی برای صبر کردن نداشته باشی، در واقع انتظاری هم نداری. پس انتظار یعنی با تمام وجود محتاج باشی، چنان که چیزی جز مطلوب احتیاجت را رفع نکند، و در عین حال در آن لحظه مطلوب وجود نداشته باشد و با تمام اینها صبر کردن برای حصول مطلوب. اما اگر در انتظار چارهای جز صبر کردن نداشتی و تاب و توان صبوری هم نداشته باشی، باید امیدوار باشی. امید چارهی صبر کردن است. این که می گویند انسان به امید زنده است یعنی همین. امید چیزی نیست که همیشه تو را به هدفت برساند. در انتظار که با صبر توام شده است، امید است که تو را در این راه دشوار شکیبا می کند و به تو نیرویی می دهد که بتوانی طاقت بیاوری. امید به سالک و خواهنده شتاب نمیدهد، بلکه او را به موازات گذر زمان همراهی می کند، همچون موزیک متن که تماشای فیلم را برای بیننده آسانتر می کند. جان کلام اینکه: هر انتظاری، باید احتیاج مطلق برای رسیدن به مطلوب را در پی داشته باشد. تنها راه این انتظار صبر، و تنها کمک کننده به این صبر امید است، که آن هم می باید در معنایش دقت کرد." و حدود 1170 سال از آغاز امامتش میگذرد اما در پس پردهی غیبت؛ و چه زمان این غیبت به اتمام میرسد و این انتظار به سر میآید؟! انشاءا... که سال 87، سال پایان انتظار و رسیدن به مطلوب باشد... پینوشت 1: متن آورده شده در بالا از کتاب "حرمان حور" (دستنوشتههای شهید احمدرضا احدی، نفر اول کنکور تجربی سال 64) انتخاب شده بود. گرچه سن کمی داشته اما وسعت نگاهش تأثیرگذاره! یا مُحَوّل الحَولِ وَالاَحوال دلواپسیهامو بگیر از من......غمهاتو ای آینه؛ حاشا کن - از اين ویژگی شعر خوشم مياد كه ميتونم هرجور كه دوست دارم و بر اساس هر حسي كه دارم، تعبير و تفسيرش كنم. اين شعر رو هم هميشه با صداي اصفهاني شنيده بودم و زمزمه كرده بودم، امروز فهميدم شاعرش "سهیل محمودیِ"! وقتي از رو متنش ميخوندمش، دو بيت آخرش منو ياد اين بيت انداخت: "آب در كوزه و ما تشنه لبان ميگرديم......يار در خانه و ما گرد جهان ميگرديم" پينوشت: يه مدت بود كه كمتر شعر ميخوندم، الان بهتر شدم، با وجودي كه كارها سنگين شدن و وقت آزاد ندارم، اما نياز به خوندن، به خصوص شعر رو بيش از گذشته احساس ميكنم و نميتونم با بهانهي كار زياد و درس، از خيرش بگذرم. يا فرقان نه دنبال «باران»؛ نه مجذوب «ياران»؛ نه در «اعتدالم»؛ نه با «ائتلافم»؛ نه ........... - تا اون جایی که من میدونم، وجود احزاب باید باعث پیشرفت و بهتر شدن اوضاع بشه، اما گویا در بعضی نقاط دنیا! برخی قوانین صدق نمیکند! و من هم فعلاً ترجیح میدم كه دنبالهروی هیچ حزب و جناح و گروه خاصی نباشم تا ... و اين دعا رو زمزمه میکنم: "اهدنا الصّراطَ الْمُستقيم" و البته، فكر كنم اُوردن اين شعر، اينجا و تو اين مقطع و زمان، خیلی هم بیارتباط نباشه! (كلاً از متنش خيلي خوشم مياد، ولي به نظرم فعلاً فقط همين يه بيتش بايد بُلد (Bold) بشه)؛ بچهها؛ این نقشهی جغرافیاست….بچهها؛ این قسمت، اسمش آسیاست پينوشت: ديروز اولين اساماس تبليغاتي نامزدهاي مجلس رو دريافت كردم، همين الان هم يكي ديگه رسيد؛ شعري كه توش نوشته بود برام جالب بود، اما دريغ كه .... بگذريم، اين اون شعرست: همراه شو عزيز، كهاين درد مشترك.....هرگز جدا جدا، درمان نميشود
يا منوّر القلوب * توصيه ميكنم اگه كسي خواست ديالوگ رو بخونه، كامل بخونتش، مقايسه و ديد جالبي داره، البته با كمي دخل و تصرّف اينجا آورده شده: حاجي، حاجي؛ سيد: حاجي جون! اروند طوفاني شده، طناب رابط پاره شده؛ بچهها رو آب برد. سيد، سيد؛ حاجي: سيد جان! آسمون دلها اينجا بدجوري ابري شده، حال و هواي دل بچهها هم طوفاني شده و اصلاً تعريفي نداره. سيم ارتباطي خيليها قطع شده؛ امواج خروشان دنيا طلبي، خيليها رو با خودش برده. حاجي، حاجي؛ سيد: حاجي جون ! چند تا از غواصا هنوز به اون ور اروند نرسيده، قناسه زناي (تك تيراندازهاي) عراقي، خال ابرو براشون گذاشتند! سيد، سيد؛ حاجي: سيد جان! اينجا زيرابزنها زيادن، همونا كه جبهه نرفتن و حزب اللهي شدن! بيچارهها هنوز فرق توپ فوتبال و با توپ مستقيم تانك نمي دونن ولي تا دلت بخواد… حاجي، حاجي؛ سيد: حاجي جون! سه واحد جيشالشعبي وارد كارزار شده، صداي هل هلهشون رو ميشنوي؟ دارن جلو ميان و به مجروحا تير خلاص ميزنن. سيد، سيد؛ حاجي: سيد جان! آقازادههاي بندهي زر و زور دنيا هم وارد كارزار دنياطلبي شدن! هر كدوم از بچهها كه در مقابلشان مقاومت كرده، يا خانهنشينه، يا … حاجي، حاجي؛ سيد: حاجي جون! وجب به وجب فاو رو دارن با گلولهي توپ و خمپاره ميكوبن، اينا كم بود هواپيما و هليكوپترها هم اضافه شدن، بدجوري دارن ازمون تلفات مي گيرن. سيد، سيد؛ حاجي: سيد جان! دنيا طلبي و رفاهزدگي كم بود، انواع و اقسام مفاسد اخلاقي هم به اون اضافه شده، شمار تلفات از دستم خارج شده! حاجي، حاجي؛ سيد: بوي سير ميآد …گلوم داره مي سوزه… سيد، سيد؛ حاجي: بوي تعفن بعضيا در اومده! اينجا نگاهاي هرزه، چشما رو ميسوزونه … سيد جان! بي خود نبود كه ميگفتي آدم شو تا لايق ديدار شوي؛ موندن بعد از اون ميهماني عذابه، عذاب. اينجا آدم شدن خيلي مشكل شده … حاجي، حاجي؛ سيد: حاجي جون ديگه گلوم نميسوزه، نفسم ديگه تنگ نيست. چه بوي خوشي ميآد… عجب بوي خوشي ميآد. حاجي جون! نام رمز عمليات رو كه يادت هست؟! عجب بوي خوشي ميآد…السلام عليكِ يا زهرا(سلام الله علیها) پی نوشت ۱: شهيد"حميد باكري" اون زمان، يه تحليل جالبي ميكنن راجع به اونايي كه بعد از جنگ ميمونن، مضمونش خاطرمه اما دنبال اصل حرفش ميگردم، به عزيزي سپردم برام پيداش كنه، همين كه بگيرم ازش، ميذارمش اينجا. (اما اگه کسی هم بدونه،ممنون ميشم بگه!) (+) : فرازي از وصيت نامه شهيد باکري: دعا کنيد که خداوند شهادت را نصيب شما کند در غير اين صورت زماني فرا مي رسد که جنگ تمام ميشود و رزمندگان امروز به سه دسته تقسيم ميشوند: دسته اي به مخالفت با گذشته خود بر ميخيزند و از گذشته خويش پشيمان!!! دسته اي راه بيتفاوتي برميگزينند و در زندگي مادي غرق ميشوند و همه چيز را فراموش ميکنند! و دسته سوم به گذشته خود وفادار مي مانند و احساس مسئوليت مي کنند که از شدت مصائب و سختيها دق خواهند کرد. پس از خدا بخواهيد که با وصال شهادت از عواقب زندگي بعد ار جنگ در امان بمانيد چون عاقبتِ دو دستهي اول ختم به خير نخواهد شد و جزء دستهي سوم ماندن بسيار سخت و دشوار است... پی نوشت ۲: تو فيلم "خداحافظ رفيق"، اپيزود اولش، يه ديالوگ جالب داشت (دقيقش خاطرم نيست اما تو همين مايهها بود)؛ "اينجا همه ميدوَن تا زنده بمونن، كسي دنبال اين نيست كه زندگي كنه." (از فیلمایی بود که دوسش داشتم) پی نوشت ۳: اشارهي جالبی میکنه"جلال آل احمد"؛ میگه: "از آن زمان كه به جاي تحليل شهدا به تجليل شهدا پرداختيم، قبرستان نشين شديم." پی نوشت ۴: دلم هواي کربلای جبههها رو كرده، كاش منم ميتونستم با دوستان همراه بشم، یاد اردوی راهیان نور پارسال (سفر به مناطق جنگي) بخیر! دو_سه هفته پيش كه گذرم افتاده بود دانشگاه خواجه نصير، اعلاميهاي كه زده بودن مبني بر اينكه برادراني كه مايلند ميتونن ثبت نام كنن، از همون مسير هم ميبرديمشون كربلا، كلي دلم خواست، تو دلم دو تا ايكاش گفتم و يه آرزو كردم ... یا غایت آمال العارفین شنبه از مشهد برگشتیم. همه چیز خیلی خوب بود اما حیف که خیلی کوتاه بود؛ همش عین یه رویای شیرین که زود به پایان برسه. روز آخر اصلاً دلم نمیخواست برگردم. بیشترین نگرانیم این بود که آیا دوباره مرا به اونجا راه خواهند داد؟! دلم میخواست بیشتر میموندم و بیشتر استفاده میبردم, اما دریغ! با همهی این اوصاف برای مثل منی، همان یه ذره هم دنیایی بود. خدایا شکرت، جداً ممنونتم امام رضا. - تو اکثر سفرهای بین شهری که تنها میرفتم (از مبدأ تهران به شهر محل تحصیل و بالعکس) همیشه ترجیح میدادم دور و ورم بچهی کوچیک نباشه، چون اصلاً حوصلهی بیتابی و سر و صدای بچه رو نداشتم، اما تو این سفر یه همسفر کوچولو داشتم که کلی با هم رفیق شده بودیم، شیرین و دوست داشتنی بود، اسمش رو که ازش میپرسیدی میگفت؛ زینب سادات. کلی با اون چیزی که از خودم میشناختم فرق کرده بودم، خیلی وقتا بغلش میکردم و با هم بازی میکردیم، حتی گاهی وقتا که بیتابی میکرد آرومش میکردم، الان که دارم اینا رو مینویسم خیلی دلم هوای زینب سادات رو کرده، خدا حفظش کنه و واسه پدر و مادرش نگه داره. این نوشته از "رضا امیرخانی" رو هم قبل از رفتنم خونده بودم، برام جالب بود: "چندينسالِ پيش، ايستاده بودم كنارِ مقامِ ابراهيم (در کنار کعبه) شنيده بودم كه آنجا اگر كسي دو ركعت نمازِ صحيح بخواند، گناهانش پاک ميشود . نفسم بريده بود. نميدانستم كه چه بايد بكنم. رفتم پشتِ مقامِ ابراهيم و دفعتاً ديدم كه يك جاي خالي هم چسبيده به مقام پيدا است . گفتم اينهم نشانه ! دويدم و رفتم همانجا ايستادم. انگار دورخيز ميكردم براي آمرزش . پيشتر كلي با خدا كلكل كرده بودم كه دو ركعت نمازِ صحيح خواندن كه كاري ندارد... ايستادم به نيت كردن. زور ميزدم كه بگويم قربه اليا...، در همين حين كنارم جايي باز شد و يك پيرمردِ دهاتي، با تنبانِ گشادِ سياه آمد و كنارم ايستاد. براي اين كه جا تنگ بود، نيمتنهاي هم به ما زد. با خودم گفتم چهقدر دركِ اين مردمِ عوام پايين است . نميفهمند كه من الان مشغولِ چه معراجي هستم و تا چند دقيقهي ديگر كه نمازم تمام شود، مانند نوزادي پاك خواهم شد و از اين اباطيل ... هنوز نيت نكرده بودم كه يارو ا... اكبر گفت و شروع كرد با لهجهي دهاتياش نماز خواندن. من با خودم گفتم حروف را هم از مخارج ادا نميكند . خلاصه بينِ نيتِ خودم و نمازِ يارو در گشت و گذار بودم كه پيرمرد، بسما... سورهي دوم را خواند. بعد خيلي آرام همينجور كه اشك از چشمانش ميريخت ،تمام 83 آيهي سورهي ياسين را به عنوانِ سورهي دومِ نمازش خواند... من نماز نخوانده، جل و پلاسم را جمع كردم و زدم به چاكِ جعده..." گرچه همیشه سعیام این بوده که هیچوقت تو قالب اول شخص این ماجرا نباشم، اما فکر کنم خیلی وقتا هم از دستم در رفته، تازه امثال این شخصیت هم اطرافم کم نیستن؛ چطور میتونیم یه راحتی از ظاهر آدما قضاوت کنیم؟ چرا گاهی اینقدر از خود متشکر میشیم؟ چرا...؟؟ يا مجيب الدعوات باورم نيست ز بدعهدي ايام هنوز......قصهي غصه كه در دولت يار آخر شد باورم نميشه؛ هنوز يك ماه هم از اون پست دلتنگيم نگذشته، نميدونم حساب و كتاب خدا چه جوريه، اما هر چي كه هست، ما كه ارادت داريم، همه جوره. ميگن اسمت تو ليست نوشته شده؛ قراره برم پابوس امام رضا، زيارت امام غريب، امام رئوف. السلام عليك يا علي ابن موسي الرّضا فكر كنم از دعاي دوستان باشه، چون هر چي ميگردم هيچ حركت خاصي تو كاراي اخيرم پيدا نميكنم. گرچه تا راه نيافتادم و به حرمش وارد نشدم، باورم نميشه. اينقدر از آخرين زيارتم گذشته كه انگار اولين باريه كه دارم ميرم، (فكر كنم آخرين بارع سوم دبيرستان بودم كه با بچههاي مدرسه رفتيم) ياد اولين نگاهي كه به گنبد خضراء انداختم، ميافتم، ياد اولين نگاهي كه به كعبه انداختم، ميافتم و ... يادش بخير. - روايت شده وقتي ميخواي وارد حرم بشي، بايد اذن دخول بخواي (أادخل يا حجه الله؟)، بعد به درونت مراجعه كني، اگه تحولي بوجود آمده باشه، اجازه داده شده. يعني به منم اجازه ميدن؟! يعني ميشه..؟! (لطفاً دعا بفرماييد) پينوشت: ميخواستم دقيقاً قبل از رفتنم يا بعد از برگشتنم آپ (Up) كنم اما طاقت نياوردم. اگه خدا بخواد اربعين رو اونجاييم؛ هيچكدوم از همسفرهام بجز مادرم برام آشنا نيستن، اميدوارم كه همسفر خوبي براي همشون باشم. و اينكه، گرچه به دعاي خير محتاجم، اما اگه پام به حرم برسه دعاگوي دوستانم هستم كه الجار قبل الدار. يا حق!
یا ربالعالمین
پینوشت 2: بالاخره قدم رنجه فرمودیم و رفتیم دانشگاه جهت اخذ گواهی موقت پایان دوره کارشناسی. جالب این بود که تو آخرین روز کاریه دانشگاه تو سال 86 این اتفاق افتاد، شکر.
قدری بخند و روشنیها رو.....تو چشم خیس من تماشا کن
تو سالها همزاد من بودی......تصویری از دیروز و امروزم
همّت کن و یاری کن، بگذار...........تا مهربونی رو بیاموزم
آینه؛ ای همسایه؛ کاری کن.....تا ساعتی پیش تو بنشینم
جز سایهسار مهربون تو........چیزی نه میخوامو نه میبینم
یک عمر دنبال چه میگشتم؟!.....در جادههای بیسرانجامی
یک عمر گشتم تا که فهمیدم......تو سایهبون خستگیهامی
خب ديگه؛ چيزي تا انتخابات نمونده (24 اسفند، جمعهي همين هفته)؛ قراره مردم عزيزمون به پاي صندوقهاي رأي برن و از بين نامزدهاي انتخاب شده! (ببخشید، تأييد صلاحيت شده) انتخاب اصلح خودشون رو به صندوق بياندازن. انشاءا... كه چنين شود و مجلس هشتم، مجلسي مردمي بشه و ... آمين.
شکل یک گربه در اینجا آشناست...........چشم این گربه به دنبال شماست
بچهها؛ این گربه هِ ؛ ایران ماست
بچهها؛ این سرزمین نازنین ........................دشمن بسیار دارد در کمین
داغ دارد هم به دل، هم بر جبین..............بوده نامش از قدیم ایران زمین
یادِگار پاک قوم آریاست
بچهها؛ بچه ها؛ از هر گروه و هر نژاد ......دست اندر دست هم بایست داد
فارغ از هر زنده باد و مرده باد...............سر به راه مملکت باید نهاد
مام میهن، عاشق صلح و صفاست
بچهها؛ این پرچم خیلی قشنگ................پرچم سبز و سفید و سرخ رنگ
هم نشان از صلح دارد هم ز جنگ.............خار چشم دشمنان چشم تنگ
افتخار ما بدان بیانتهاست
بچهها؛ این خانهی اجدادی است.........گشته ویران تشنهی آبادی است
خسته از شلاق استبدادی است..........مرهم دردش کمی آزادی است
بچهها؛ این کار فردای شماست
این؛ کار فردای شماست.......
اللهم الرزقنا شهادت فی سبیلک. آمین
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت
23:56 توسط نجوا| |
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت
23:56 توسط نجوا| |
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت
16:10 توسط نجوا| |
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت
18:45 توسط نجوا| |
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت
11:0 توسط نجوا| |
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت
18:15 توسط نجوا| |
نوشته شده در سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت
13:0 توسط نجوا| |

