"السلام علیک یا حسن العسگری علیهالسلام" یا اباالمهدی؛ ادرکنا بعد یه شعری هست با عنوان "زاغ و عقاب" از دکتر پرویز ناتلخانلری که خیلی دوسش دارم، هم مفهوم قشنگی داره هم قشنگ به تصویر کشیده شده. این روزا خیلی تو ذهنم میچرخه، عهد کرده بودم اگه وبلاگ زدم حتماً بنویسمش اونجا که الان این کارو میکنم. یادگاریه که از پدر خوب و مهربون و اهل ادبم دارم؛ بچهتر که بودم برام میخوند، تعبير و تفسيرش رو برام ميگفت و تعريف ميكرد که از شعر چه برداشتهایی شده و چه جرياناتي داشته*. بزرگتر که شدم حفظش کردم، شهرستان که بودم وقتی تنها قدم میزدم واسه خودم میخوندمش، يادمه يه بار واسه دوستام هم خوندمش و كلي خوششون اومد؛ خلاصه واسه من که غير از خودش، کلی هم خاطره به همراه داره. دوست داشتم ضبط شدهي صداي پدرم رو هم داشتم و لينكش رو اينجا ميذاشتم (البته شايد يه روزي اين كارو كردم) و اینم از شعر کامل كه اينجا ميارمش: گویند زاغ سیصد سال بزیید و گاه، سالِ عمرش از این نیز در گذرد، اما عقاب را دوران حیات بیش از سی سال نباشد: گشت غمناك دل و جان عقاب ...... چون از او دور شد ايام شباب ديد چون دور به انجام رسيد ............... آفتابش به لب بام رسيد بايد از هستي دل برگيرد ................. ره سوي كشور ديگر گيرد خواست تا چارهي ناچار كند ......... دارويي جويد و در كار كند صبحگاهي زپي چاره كار.............. گشت بر باد سبك سير سوار
گله كاهنگ چرا داشت به دشت... ناگه از وحشت، پُر وِلوِله گشت وان شبان بيم زده، دل نگران .............. شد پيِ برّهي نوزاد دَوان كبك در دامن خاري آويخت ......... مار پيچيد و به سوراخ گريخت آهو اِستاد و نگه كرد و رميد .......... دشت را خطِ غباري بكشيد ليك صياد سرِ ديگر داشت .............. صيد را فارغ و آزاد گذاشت چارهي مرگ نه كاريست حقير.... زنده را دل نشود از جان سير صيد هر روزه به چنگ آمد زود ............... مگر آن روز كه صياد نبود ****** آشيان داشت در آن دامن دشت....زاغكي زشت و بداندام و پَلَشت سنگها از كفِ طفلان خورده ................ جان زصد گونه بلا دربرده سالها زيسته افزون زشمار ................ شكم آكنده ز گند و مردار
بر سر شاخ وُرا ديد عقاب .... زآسمان سوي زمين شد به شتاب گفت كاي ديده ز ما بس بيداد ............... با تو امروز مرا كار افتاد مشكلي دارم اگر بگشايي ................ بُكنم آنچه تو ميفرمايي گفت: ما بندهي درگاه توايم .......... تا كه هستيم هواخواه توايم بنده آماده بود، فرمان چيست....جان به راه تو سپارم، جان چيست؟! دل چو در خدمت تو شاد كنم ......... ننگم آيد كه ز جان ياد كنم
اين همه گفت ولي در دل خويش ....گفت و گويي دگر آورد به پيش كاين ستمكار قويپنجه كنون ........... از نياز است چنين زار و زبون ليك ناگه چو غضبناك شود ........... زو حساب من و جان پاك شود دوستي را چو نباشد بنياد ............... حَزم را بايد از دست نداد در دل خويش چو اين رأي گزيد ............. پر زد و دور تَرَك جاي گزيد ****** زار و افسرده چنين گفت عقاب .......... كه مرا عمر حبابست بر آب راست است اینکه مرا تیز پر است ........ لیک پرواز زمان تیزتر است من گذشتم به شتاب از در و دشت .... به شتاب ایام از من بگذشت گرچه از عمر دل سيري نيست ....... مرگ ميآيد و تدبيري نيست من و اين شهپَر و اين شوكت و جاه....عمرم از چيست بدين حد كوتاه تو و اين قامت و بال ناساز ............... از چه فن يافتهاي عمر دراز؟ پدرم از پدر خويش شنيد ................. كه يكي زاغ سيه روي پليد با دو صد حيله به هنگام شكار ..... صد ره از چنگش، كردهست فرار پدرم نيز به تو دست نيافت .......... تا به سر منزل مقصود شتافت ليك هنگام دم بازپسين ............. چون تو بر شاخ شدي جايگزين از سر حسرت با من فرمود .......... اين همان زاغ پليدست كه بود عمر من نيز به يغما رفتهست .... يك گل از صد گل تو نشكفتهست چيست سرمايهي اين عمر دراز....رازي اينجاست تو بگشاي اين راز
زاغ گفت ار تو در اين تدبيري ................ عهد كن تا سخنم بپذيري عمرتان گر كه پذيرد كم و كاست....ديگري را چه گُنَه؛ كاين ز شماست ز آسمان هیچ نیاید فرود ................ آخر از این همه پرواز چه سود پدر من كه پس از سيصد و اند ............. كان اندرز بُد و دانش و پند بارها گفت كه بر چرخ اثير ..................... بادها راست فراوان تأثير بادها كز زِبَر خاك وزند ...................... عمر و جان را برسانند گزند هرچه از خاك شوي بالاتر .................. باد را بيش زيانست و ضرر تا بدانجا كه در اوج افلاك ....................... آيت مرگ بود، پيك هلاك ما از آن سال بسي يافتهايم .................. كز بلندي، رخ برتافتهايم زاغ را ميل كند دل به نشيب ... عمر بسيارش از آن گشته نصيب ديگر اين خاصيت مرداراست ............ عمر مردار خوران بسيار است گند و مردار بهين درمان است .......... چارهي رنج تو زان آسان است خيز و زين بيش ره چرخ مجوي ....... طعمهي خويش در افلاك مجوي ناودان جايگهي بس نيكوست ....... به از آن كنج حياط و لب جوست
آشيان در پس باغي دارم ................... واندر آن باغ سراغي دارم خوان گسترده و الواني هست ......... خوردنيهاي فراواني هست ****** آنچه زان زاغ چنين داد سراغ ............... گندزاري بود اندر پس باغ بوي بد رفته از آن تا ره دور ................... معدِن پشه و مُقام زنبور آن دو همراه رسيدند از راه .............. زاغ بر طعمهي خود كرد نگاه گفت خواني كه چنين الوانست ..... لايق تحفهي اين مهمانست ميكنم شكر كه درويش نيم ............. خجل از ماحضر خويش نيم گفت و بنشست و بخورد از آن گند ...... تا بياموزد از آن مهمان پند عمر در اوج فلک برده بسر ….......……. دم زده در نفس باد سحر ابر را دیده به زیر پر خویش ......... حَیَوان را همه فرمان برِ خویش سينهي كبك و تذرو و تيهو ............... تازه و گرم شده طعمهي او بارها آمده شادان ز سفر .......... به رهش بسته فلک طاق ظفر اينك افتاده در این لاشه و گند ................. باید از زاغ بیاموزد پند بوی گندش دل و جان تافته بود .......... حال بیماریِ دِق یافته بود دلش از وحشت و بيزاري ريش..گيج شد بست دمي ديدهي خويش يادش آمد كه در آن اوج سپهر ..... هست پيروزي و زيبايي و مهر دانش و نصرت و فتح و ظفر است ...... نفس خرم باد سحر است ديده بگشود به هر سو نگريست .... ديد گِردش اثري زينها نيست هرچه بود از همه سو خواری بود .... وحشت و نفرت و بیزاری بود بال بر هم زد و بر جست از جا ...... گفت کی دوست ببخشای مرا سالها باش و بدین عیش بساز ......... تو و مردار و تو و عمر دراز من نیم در خور این مهمانی ................. گند و مردار تو را ارزانی گر در اوج فلکم باید مُرد .............. عمر در گند بسر نتوان برد
شهپر شاه هوا اوج گرفت ............. زاغ را دیده بر او ماند شگفت سوی بالا شد و بالاتر شد ......... راست با مهر فلک هم سر شد لحظهای چند بر این لوح کبود ..... نقطهای بود و دگر هیچ نبود
یا خیرالمذکورین "اللهم صلِّ علي عليِ بنِ موسَي الرِّضَا المُرتَضي، اَلاِمامِ التُّقيِّ النَّقيِّ وَ حُجتِکَ عَلي مَن فوقَ الارضِ و مَن تحتَ الثَّري، الصِّديقُ الشَّهيد، صَلاةً کثيرةً تامةً زاکيةً متواصلةً متواترةً مترادفةً کافضلِ ما صلَّيتَ علي احدٍ مِن اَوليائِکَ*" * صلوات خاصهی امام رضا علیهالسلام. _ نمیدونم حکمتش* چی بود اما هرچی که بود واسه من که خوب بود و حسابی شاکرم. شاید دیگه پیش نیاد (همونجور که تا حالا پیش نیومده بود)، همهچی یه دفعهای شد، سهشنبه شب بلیط جور شد و چهارشنبه صبح پرواز ..... السلام علیک یا امام رئوف ..... پنجشنبه عصر برگشت با قطار به همراه گروه دانشآموزان و برخی از معلمان (از جمله دو_سه تا از معلمهای دوران راهنمائی خودم) و جمعه 6 صبح تهران. کوتاه بود که شاید سبب خستگی جسمی شد اما از نظر روحی خیلی خوب بود، درکل یه سفر خوب و به یاد ماندنی. *اینکه میگم نمیدونم حکمتش رو؛ واسه اینه که زیارت قبلی بعد از حدود شش _ هفت سال قسمتم شد و این یکی در فاصلهی کمتر از دو ماه و تازه هنوز حال خوشی رو که زیارت قبلی نصیبم کرده بود، داشتم و من حالا منتظر سومیش هستم، انشاءا... به زودی. آهان، يه چيز جالب اينكه دو ساعت بعد از پرواز ما هواپیمای رئیسجمهور محبوب! و جمع مسئولین وارد مشهد میشدن و من اینو نمیدونستم و تازه اونجا، با دیدن بروشورهایی که نوشته بود "بوی بهار میآید!" و صحبت کوتاهی با رانندهی آژانس متوجه شدم. _ گفته بودی که یه پست سوغاتت باشه از مشهد؛ اما هرچی کردم نتونستم چیزی بیشتر از شرح ماوقع بنویسم که حاصلش شد همین پست. راستش میخواستم یه سوغات خوب به داداشم بدم، این شد كه اينا رو اینجا میارم، فکر کنم بهترین سوغات کلام خود امام باشه؛ نه؟! پس این احادیث از امام رضا علیهالسلام رو برات نقل میکنم:(يه حديث هم از ايشون هست كه خيلي دوسِش دارم ولي چون قبلاً آوردمش فقط لينكش رو ميذارم تو پينوشت؛ اولين لينك) _ ايمان چهار ركن دارد: 1ـ توكل برخدا 2ـ رضا به قضاى خدا 3ـ تسليم به امر خدا 4ـ واگذاشتن كار به خدا _ مريضى، براى مؤمن سبب رحمت و آمرزش گناهانش مى باشد و براى كافر عذاب و لعنت خواهد بود.سپس افزود: مريضى، هميشه همراه مؤمن است تا آن كه از گناهانش چيزى باقى نماند و پس از مرگ آسوده و راحت باشد. _ نیکوترین مردم از نظر ایمان، خوش خلقترین و با لطفترین آنها نسبت به اهل خویش است. پينوشت: این، این، این، این، این و البته اين؛ پستهايي بودن كه قبل از رفتن يا بعد از برگشتن، مرورشون كردم. يا طبيب القلوب وای باران باران؛ شیشهي پنجره را باران شست، از دل من اما؛ چه کسی نقش تو را خواهد شست؟! آسمان سربی رنگ؛ من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ. می پرد مرغ نگاهم تا دور... وای باران باران؛ پر مرغان نگاهم را شست...* يكي از چيزايي كه الان دارم بهش فكر ميكنم، نوع خاصي از نيازم به آموختنه! دلم ميخواد ياد بگيرم؛ اما نه مثل يه آدم بزرگ، بلكه مثل يه بچه كه تازه دارن بهش حروف و كلمات رو ياد ميدن، رنگها، عددها و ... رو. دستش رو ميگيرن و آروم راهش ميبرن تا راه رفتن رو ياد بگيره، وقتي هم كه دستش رو رها ميكنن تا رو پاي خودش وايسه، حواسشون بهش هست... تشنهام واسه يادگيري، آنچنان كه انگار كه تا حالا "هيچي" ياد نگرفتهام و "هيچي" بلد نيستم، دنبال يكي ميگردم كه به يه آدم بيسواد "همه چيز" رو ياد بده، جرعه جرعه و با حوصله. "گفت آنچه يافت مينشود، آنم آرزوست..." وَ وَ وَ .... باقيِ فكرهام و يه عالمه حرفي كه ميخواستم اينجا بگم هم بماند براي بعد، انشاءا... فقط اينكه؛ دو روزه كه همش اين رو زمزمه ميكنم: "اللهم غیر سوء حالنا بحسن حالک" پينوشت* : شعر اول متن رو قبلاً تو پست هفت آذر، آورده بودم. تو شاعراي معاصر، "مصدق" جزء اوناييه كه از اغلب شعراش و بهخصوص اين شعرش خيلي خوشم مياد. بعدها پسر کوچولو از پدرش پرسيد که چرا مادر بيدليل گريه ميکند؟ پدرش تنها توانست به او بگويد: تمام زنان براي «هيچ چيز» گريه ميکنند. پسربچه بزرگ شد و به يک مرد تبديل شد ولي هنوز نميدانست که چرا زنها بيدليل گريه ميکنند. بالاخره سوالش را براي خدا مطرح کرد و مطمئن بود که خدا جواب را ميداند. او از خدا پرسيد: خدایا؛ چرا زنان به آساني گريه ميکنند؟ خدا گفت: زماني که زن را خلق کردم ميخواستم او موجود به خصوصي باشد، بنابراين شانههاي او را آنقدر قوي آفريدم تا بار تمام دنيا را به دوش بکشد و همچنين شانههايش آن قدر نرم باشد که به بقيه آرامش بدهد، من به او این توانايي را دادم که در جايي که همه از جلو رفتن نااميد شدهاند، او تسليم نشود و همچنان پيش برود. به او توانايي نگهداري از خانوادهاش را دادم حتي زماني که مريض يا پير شده است بدون اين که شکايتي بکند. به او عشقي دادهام که در هر شرايطي بچههايش را عاشقانه دوست داشته باشد حتي اگر آنها به او آسيبي برسانند. به او توانايي دادم که شوهرش را دوست داشته باشد و از تقصيرات او بگذرد و در آخر به او اشکهايي دادم که بريزد. اين اشکها فقط مال اوست و تنها براي استفاده اوست در هر زماني که به آنها نياز داشته باشد. او به هيچ دليلي نياز ندارد تا توضيح دهد چرا اشک ميريزد. خدا گفت: "ميبيني پسرم، زيبايي يک زن در لباسهايي که ميپوشد نيست. در ظاهر او نيست و در شيوه آرايش موهايش نيست و بلکه زيبايي يک زن در چشمهايش نهفته است. زيرا چشمهاي او دريچه روح اوست و قلب او جايي است که عشق او به ديگران در آن قرار دارد."
میخواستم برای این پست یه شعر بذارم، اما تحت تأثیر مطلب فوق، که از میلباکسام (mailbox) یافتمش و اشک دختر اینجا و به یاد آوردن این؛ ترجیح دادم شعر رو بذارم واسه یه زمان دیگه و پست دیگری بگذارم با محوریت؛ "گریستن". کاش همیشه از پس گریستنها، خندهها باشد ... و امشب هم که شب جمعهست؛ آروم زمزمه میکنم: ارحم من رأس ماله الرجاء و سلاحه البکاء (+): علی ابن ابیطالب عليهالسلام ميفرمايند: "گریه نکردن از سختی دل است. سختی دل از گناه زیاد است. گناه زیاد از آرزوهای زیاد است. آرزوهای زیاد از فراموشی مرگ است. فراموشی مرگ از محبت به مال دنیاست. محبت به مال دنیا سرآغاز تمام خطاهاست." یاد گرفتهام که: با احمق بحث نکنم و بگذارم در دنیای احمقانهی خویش .۱خوشبخت زندگی کند. ۲. با وقیح جدل نکنم چون چیزی برای از دست دادن ندارد و روحم را تباه می کند. از حسود دوری کنم چون حتی اگر دنیا را هم به او تقدیم کنم باز هم .۳از من بیزار خواهد بود . ۴. تنهایی را به بودن در جمعی که به آن تعلق ندارم ترجیح دهم. - گاهی وقتا با وجودی که میدونم بحث هیچ فایدهای نداره، اما نمیدونم چرا نمیتونم خودم رو از ورود به یه بحث بیفایده، که نه تنها سودی نداره بلکه ضررش هم شامل حال خودم میشه، مصون بدارم! پدرم یه رفیق قدیمی داره که هنوز بعد از گذشت سی سال از تغییر نام محل تحصیلش از آریامهر به شریف، بر روی اسم آریامهر تعصب داره، خودمم نفهمیدم چطور در یه لحظه حاضر شدم با یه چنین آدمی وارد بحث بشم، آخر بحث به جز تغییر ذهنیت افراد نسبت هیچ تغییر فکر دیگهای حاصل نشد. با این حال به خودم قول دادم، دیگه حتی اگه تصوّرِ بره که آدم معتقدی نیستم وارد بحث با همچین افرادی نشم، خدا کمکم کنه. خدایا؛ به من کمک کن که اگه وارد بحثی شدم، جز حرف حق رو نزم و این کلام حقّی که از دهان من قراره جاری بشه، دارای تأثیر کلام باشه. - دیروز کتاب "عشقهای خندهدار" اثر "میلان کوندرا" رو تموم کردم. این طور که من متوجه شد؛ کتاب، مجموعهی هفت داستانِ که چهار تاش ترجمه شده و به چاپ رسیده. داستان اولش رو قبلاً خونده بودم و اونقدری ازش خوشم نیومده بود که ادامهی کتاب رو نخوندم، اما به پیشنهاد یه دوست مابقیش رو هم خوندم. داستان دومش بیش از حد ذهنم رو درگیر خودش کرد! - مادربزرگ خوبم که طی دوران تحصیل مدتی مهمانش بودم، حالش زیاد خوش نیست، انشاءا... که چیز خاصّی نباشه و زود حالش خوب بشه، مطمئناً دعای خیر دوستان تأثیرگذار خواهد بود. یا رحمان بلغ العلی بکماله……… کشف الدّجی بجماله حَسُنت جمیع خِصاله...........صلّوا علیه و آله "معشوقى كه ملائك تا ابد مأمور صلوات بر او شدهاند. معشوقى كه راه شناختش جز بر خدا و ولى او بسته است. چگونه مخلوقى كه از نور او پديد آمده است و نمىفهمد كه او از كى، كجا و چگونه بوده است، از او سخن بگويد؟" گوهر پاك تو از مدحت ما مستغنى است......فكر مشاطه چه با حسن خداداد كند؟ امروز 17 ربیعالاول 1429، مطابق با 6 فروردین ماه 1387 بود. اینکه میگن بهار در بهار یعنی همین تطابق بهار طبیعت با بهار ماههای قمری (ربیع) و گمان میکنم که بشه امروز رو هم عید در عید صفت داد؛ تطابق ولادت پیامبر رحمت و رئیس مکتب جعفری با عید نوروز! "بهار در بهار و عید در عید، مبارک باد" خدایا؛ عیدی ما رو، از بهترین نوعش، محفوظ بدار (انشاءا... خیلی زود درکاش میکنیم) "و در «رحمةاللعالمين» بودن تو همين بس كه عالم و آدم از نور تو آفريده شد و وام حيات از تو گرفت، با آنكه تو خلق كامل و كاملترين خلق بودى." - و عاشق صفت "رحمةاللعالمين" و "امامالرحمة" بودنِ پیامبر هستم. - امیدوارم روزی برسه که مذهبم (شیعهی جعفری بودنم)؛ از روی صفات و اخلاقیاتام، شناخته بشه! پینوشت 1: خیلی خوشحالم که اولین پستم تو سال جدید، تو یه چنین روزی آپ میشه، انشاءا... که برکتش شامل حالمون بشه. پینوشت 2: امروز که برای عید دیدن به منزل عمهیمان رفته بودیم، متوجه مطلب جالبی شدیم؛ همزمانی سالروز ازدواج والدینمان با سالروز ازدواج عمه و شوهر عمهی گرام، البته اولی از نوع قمری و دومی از نوع شمسی، اتفاقی در نوع خود کم نظیر!
یا علیم
اول میلاد امام حسن عسگری علیه السلام رو خدمت دوستان و فرزند بزرگوارشون تبریک میگم.
_ دوستی میگفت: "امر غریبیست این دعاگویی ما در حق آشنایان وبلاگی... نمی شناسیشان ولی یک یک، به نام، یادشان می کنی... و گمانم خداوند چشم باریک می کند و لب به تبسم میگشاید که این بندگان، عجب دعاگوی همند... نادیده!" و البته آنجا هم گفته بودم که امریست غریب و عجیب و برای من نیز چنین است، چنان که یاد کردم تمامی دوستان رو در این سفر گرچه برخی پررنگتر.
الان كه دارم اينا رو مينويسم، پشت كامپيوترم تو يه اتاق هفت ضلعي تو محل كارم نشستم، بيرون داره بارون ميزنه و من اصلاً حواسم به كار نيست، دلم ميخواد بزنم بيرون و آروم و تنها قدم بزنم و با كسي كه هميشه همراهمه نجوا كنم. فكرم به هر جايي ميره غير از كار و اين منو اذيت ميكنه! دارم مينويسم تا شايد بتونم ذهنم رو متمركز كنم به كار، گرچه مدتي هست كه كلاً دل به كار نميدم، تو فكرم كه يه راهحل اساسي براش ارائه بدم.
میخوند؛ گریه کن، گریه قشنگه، گریه سهم دل تنگه، خالی کن دلی که تنگه.. و سبک میشد..
شاید از بهترین و حکیمانهترین نعماتی که خداوند در وجود آدمی (و البته؛ نه فقط زن) قرار داده، همین توانایی بر گریستن باشه. گرچه به نظرم نه هر زمانی، زمان گریستنست و نه هر جایی و نه پیش هر شخصی؛ بگذریم از استثنائات!
(البته نباید از تأثیر گریهمون بر دیگران غافل بشیم ...)
گاهی بر چیزی میگرییم که فردا به آن میخندیم، گاهی ...
من كه صد نكتهي نيكو دانم ................... راه هر برزن و هر كو دانم
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت
1:9 توسط نجوا| |
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت
23:56 توسط نجوا| |
نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت
10:3 توسط نجوا| |
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت
23:43 توسط نجوا| |
یا حکیم
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت
2:47 توسط نجوا| |
نوشته شده در سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت
23:54 توسط نجوا| |

