تبليغاتX
نجــوای مـن
نجــوای مـن

 
یا علیم

 
اول میلاد امام حسن عسگری علیه السلام رو خدمت دوستان و فرزند بزرگوارشون تبریک میگم.

                "السلام علیک یا حسن العسگری علیه‏السلام"

                                                                                   یا اباالمهدی؛ ادرکنا


بعد یه شعری هست با عنوان "زاغ و عقاب" از دکتر پرویز ناتل‏خانلری که خیلی دوسش دارم، هم مفهوم قشنگی داره هم قشنگ به تصویر کشیده شده. این روزا خیلی تو ذهنم می‏چرخه، عهد کرده بودم اگه وبلاگ زدم حتماً بنویسم‏ش اونجا که الان این کارو می‏کنم. یادگاریه که از پدر خوب و مهربون و اهل ادب‏م دارم؛ بچه‏تر که بودم برام می‏خوند، تعبير و تفسيرش رو برام مي‏گفت و تعريف مي‏كرد که از شعر چه برداشت‏هایی شده و چه جرياناتي داشته*. بزرگتر که شدم حفظ‏ش کردم، شهرستان که بودم وقتی تنها قدم می‏زدم واسه خودم می‏خوندمش، يادمه يه بار واسه دوستام هم خوندمش و كلي خوششون اومد؛ خلاصه واسه من که غير از خودش، کلی هم خاطره به همراه داره. دوست داشتم ضبط شده‎ي صداي پدرم رو هم داشتم و لينك‎ش رو اينجا ميذاشتم (البته شايد يه روزي اين كارو كردم)

و اینم از شعر کامل كه اينجا ميارم‏ش‏:  


گویند زاغ سیصد سال بزیید و گاه، سالِ عمرش از این نیز در گذرد، اما عقاب را دوران حیات بیش از سی سال نباشد:

گشت غمناك دل و جان عقاب ...... چون از او دور شد ايام شباب

ديد چون دور به انجام رسيد ............... آفتابش به لب بام رسيد

بايد از هستي دل برگيرد ................. ره سوي كشور ديگر گيرد

خواست تا چاره‏ي ناچار كند ......... دارويي جويد و در كار كند

صبحگاهي زپي چاره كار.............. گشت بر باد سبك سير سوار

گله كاهنگ چرا داشت به دشت... ناگه از وحشت، پُر وِلوِله گشت

وان شبان بيم زده، دل نگران .............. شد پيِ برّه‏ي نوزاد دَوان

كبك در دامن خاري آويخت ......... مار پيچيد و به سوراخ گريخت

آهو اِستاد و نگه كرد و رميد .......... دشت را خطِ غباري بكشيد

ليك صياد سرِ ديگر داشت .............. صيد را فارغ و آزاد گذاشت

چاره‏ي مرگ نه كاريست حقير.... زنده را دل نشود از جان سير

صيد هر روزه به چنگ آمد زود ............... مگر آن روز كه صياد نبود

******

آشيان داشت در آن دامن دشت....زاغكي زشت و بداندام و پَلَشت

سنگ‏ها از كفِ طفلان خورده ................ جان زصد گونه بلا دربرده

سال‏ها زيسته افزون زشمار ................ شكم آكنده ز گند و مردار

بر سر شاخ وُرا ديد عقاب .... زآسمان سوي زمين شد به شتاب

گفت كاي ديده ز ما بس بيداد ............... با تو امروز مرا كار افتاد

مشكلي دارم اگر بگشايي ................ بُكنم آنچه تو ميفرمايي

گفت: ما بنده‏ي درگاه توايم .......... تا كه هستيم هواخواه توايم

بنده آماده بود، فرمان چيست....جان به راه تو سپارم، جان چيست؟!

دل چو در خدمت تو شاد كنم ......... ننگم آيد كه ز جان ياد كنم

اين همه گفت ولي در دل خويش ....گفت و گويي دگر آورد به پيش

كاين ستمكار قوي‏پنجه كنون ........... از نياز است چنين زار و زبون

ليك ناگه چو غضبناك شود ........... زو حساب من و جان پاك شود

دوستي را چو نباشد بنياد ............... حَزم را بايد از دست نداد

در دل خويش چو اين رأي گزيد ............. پر زد و دور تَرَك جاي گزيد

******

زار و افسرده چنين گفت عقاب .......... كه مرا عمر حباب‏ست بر آب

راست است اینکه مرا تیز پر است ........ لیک پرواز زمان تیزتر است

من گذشتم به شتاب از در و دشت .... به شتاب ایام از من بگذشت

گرچه از عمر دل سيري نيست ....... مرگ مي‏آيد و تدبيري نيست

من و اين شه‏پَر و اين شوكت و جاه....عمرم از چيست بدين حد كوتاه

تو و اين قامت و بال ناساز ............... از چه فن يافته‏اي عمر دراز؟

پدرم از پدر خويش شنيد ................. كه يكي زاغ سيه روي پليد

با دو صد حيله به هنگام شكار ..... صد ره از چنگش، كرده‏ست فرار

پدرم نيز به تو دست نيافت .......... تا به سر منزل مقصود شتافت

ليك هنگام دم بازپسين ............. چون تو بر شاخ شدي جايگزين

از سر حسرت با من فرمود .......... اين همان زاغ پليدست كه بود

عمر من نيز به يغما رفتهست .... يك گل از صد گل تو نشكفتهست

چيست سرمايهي اين عمر دراز....رازي اينجاست تو بگشاي اين راز

زاغ گفت ار تو در اين تدبيري ................ عهد كن تا سخنم بپذيري

عمرتان گر كه پذيرد كم و كاست....ديگري را چه گُنَه؛ كاين ز شماست

ز آسمان هیچ نیاید فرود ................ آخر از این همه پرواز چه سود

پدر من كه پس از سيصد و اند ............. كان اندرز بُد و دانش و پند

بارها گفت كه بر چرخ اثير ..................... بادها راست فراوان تأثير

بادها كز زِبَر خاك وزند ...................... عمر و جان را برسانند گزند

هرچه از خاك شوي بالاتر .................. باد را بيش زيان‏ست و ضرر

تا بدان‏جا كه در اوج افلاك ....................... آيت مرگ بود، پيك هلاك

ما از آن سال بسي يافته‏ايم .................. كز بلندي، رخ برتافته‏ايم

زاغ را ميل كند دل به نشيب ... عمر بسيارش از آن گشته نصيب

ديگر اين خاصيت مرداراست ............ عمر مردار خوران بسيار است

گند و مردار بهين درمان است .......... چاره‏ي رنج تو زان آسان است

خيز و زين بيش ره چرخ مجوي ....... طعمه‏ي خويش در افلاك مجوي

ناودان جايگهي بس نيكوست ....... به از آن كنج حياط و لب جوست

من كه صد نكته‏ي نيكو دانم ................... راه هر برزن و هر كو دانم

آشيان در پس باغي دارم ................... واندر آن باغ سراغي دارم

خوان گسترده و الواني هست ......... خوردني‏هاي فراواني هست

******

آنچه زان زاغ چنين داد سراغ ............... گندزاري بود اندر پس باغ

بوي بد رفته از آن تا ره دور ................... معدِن پشه و مُقام زنبور

آن دو همراه رسيدند از راه .............. زاغ بر طعمه‏ي خود كرد نگاه

گفت خواني كه چنين الوان‏ست ..... لايق تحفه‏ي اين مهمان‏ست

مي‏كنم شكر كه درويش نيم ............. خجل از ماحضر خويش نيم

گفت و بنشست و بخورد از آن گند ...... تا بياموزد از آن مهمان پند

عمر در اوج فلک برده بسر ….......……. دم زده در نفس باد سحر

ابر را دیده به زیر پر خویش ......... حَیَوان را همه فرمان برِ خویش

سينه‏ي كبك و تذرو و تيهو ............... تازه و گرم شده طعمه‏ي او

بارها آمده شادان ز سفر .......... به رهش بسته فلک طاق ظفر

اينك افتاده در این لاشه و گند ................. باید از زاغ بیاموزد پند

بوی گندش دل و جان تافته بود .......... حال بیماریِ دِق یافته بود

دلش از وحشت و بي‏زاري ريش..گيج شد بست دمي ديده‏ي خويش

يادش آمد كه در آن اوج سپهر ..... هست پيروزي و زيبايي و مهر

دانش و نصرت و فتح و ظفر است ...... نفس خرم باد سحر است

ديده بگشود به هر سو نگريست .... ديد گِردش اثري زين‏ها نيست

هرچه بود از همه سو خواری بود .... وحشت و نفرت و بی‏زاری بود

بال بر هم زد و بر جست از جا ...... گفت کی دوست ببخشای مرا

سالها باش و بدین عیش بساز ......... تو و مردار و تو و عمر دراز

من نیم در خور این مهمانی ................. گند و مردار تو را ارزانی

گر در اوج فلکم باید مُرد .............. عمر در گند بسر نتوان برد

شهپر شاه هوا اوج گرفت ............. زاغ را دیده بر او ماند شگفت

سوی بالا شد و بالاتر شد ......... راست با مهر فلک هم سر شد

لحظه‏ای چند بر این لوح کبود ..... نقطه‏ای بود و دگر هیچ نبود

 


پي‏نوشت*: وقتي كه دكتر خانلري اين شعر رو سروده بودن از اساتيد دانشگاه بودن. كلي از شعر تعابير سياسي متفاوتي شده بود و ايشون هم كلي مورد تشويق واقع شده بود كه مثلاً حاضر نيستن با زاغ (كنايه از رژيم حاكم) هم سفره بشن و ...؛ اما وقتي كه ايشون پست وزارت (آموزش و پرورش) رو قبول كردن، انتقادهاي بسياري بهشون شد و حتي يكي از شاگردانشون يعني دكتر فخرالدين مزارعي شعري در جواب اين شعر سرود با عنوان "آشتي عقاب با زاغ" كه با اين مصرع شروع ميشه؛ "شيون از خيل عقابان برخواست". شايد جالب باشه بدونيد كه طرح رایگان یا ارزان بودن کتاب‎های درسی از ایشون بوده. به هرحال شخصاً با گفتن يه شعر يا انتصاب به وزارت و امثالهم راجع به يه شخص حكمي صادر نمي‏كنم. اميدوارم كه خداوند ايشون رو قرين رحمت خود قرار بده. روح‎ش شاد. خدايش بيامرزد.

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 1:9 توسط نجوا| |
 

یا خیرالمذکورین

 

 

"اللهم صلِّ علي عليِ بنِ موسَي الرِّضَا المُرتَضي، اَلاِمامِ التُّقيِّ النَّقيِّ وَ حُجتِکَ عَلي مَن فوقَ الارضِ و مَن تحتَ الثَّري، الصِّديقُ الشَّهيد، صَلاةً کثيرةً تامةً زاکيةً متواصلةً متواترةً مترادفةً کافضلِ ما صلَّيتَ علي احدٍ مِن اَوليائِکَ*"

 

   * صلوات خاصه‏ی امام رضا علیه‏السلام.

 

 

_ نمی‏دونم حکمتش* چی بود اما هرچی که بود واسه من که خوب بود و حسابی شاکرم. شاید دیگه پیش نیاد (همون‏جور که تا حالا پیش نیومده بود)، همه‏چی یه دفعه‏ای شد، سه‏شنبه شب بلیط جور شد و چهارشنبه صبح پرواز ..... السلام علیک یا امام رئوف ..... پنجشنبه عصر برگشت با قطار به همراه گروه دانش‏آموزان و برخی از معلمان (از جمله دو_سه تا از معلم‏های دوران راهنمائی خودم) و جمعه 6 صبح تهران. کوتاه بود که شاید سبب خستگی جسمی شد اما از نظر روحی خیلی خوب بود، درکل یه سفر خوب و به یاد ماندنی.

 

*اینکه میگم نمی‏دونم حکمت‏ش رو؛ واسه اینه که زیارت قبلی بعد از حدود شش _ هفت سال قسمتم شد و این یکی در فاصله‏ی کمتر از دو ماه و تازه هنوز حال خوشی رو که زیارت قبلی نصیبم کرده بود، داشتم و من حالا منتظر سومی‏ش هستم، انشاءا... به زودی.

 

آهان، يه چيز جالب اينكه دو ساعت بعد از پرواز ما هواپیمای رئیس‏جمهور محبوب! و جمع مسئولین وارد مشهد میشدن و من اینو نمی‏دونستم و تازه اون‏جا، با دیدن بروشورهایی که نوشته بود "بوی بهار می‏آید!" و صحبت کوتاهی با رانندهی آژانس متوجه شدم.

 


_ دوستی می‏گفت: "امر غریبی‏ست این دعاگویی ما در حق آشنایان وبلاگی... نمی شناسی‏شان ولی یک یک، به نام، یادشان می کنی... و گمان‏م خداوند چشم باریک می کند و لب به تبسم می‏گشاید که این بندگان، عجب دعاگوی همند... نادیده!" و البته آنجا هم گفته بودم که امریست غریب و عجیب و برای من نیز چنین است، چنان که یاد کردم تمامی دوستان رو در این سفر گرچه برخی پررنگ‏تر.

 

 

_ گفته بودی که یه پست سوغاتت باشه از مشهد؛ اما هرچی کردم نتونستم چیزی بیشتر از شرح ماوقع بنویسم که حاصلش شد همین پست. راستش می‏خواستم یه سوغات خوب به داداشم بدم، این شد كه اينا رو اینجا میارم، فکر کنم بهترین سوغات کلام خود امام باشه؛ نه؟! پس این احادیث از امام رضا علیه‏السلام رو برات نقل می‏کنم:(يه حديث هم از ايشون هست كه خيلي دوسِش دارم ولي چون قبلاً آوردم‏ش فقط لينك‏ش رو ميذارم تو پي‎نوشت؛ اولين لينك)

 

 

_ ايمان چهار ركن دارد: 1ـ توكل برخدا 2ـ رضا به قضاى خدا 3ـ تسليم به امر خدا 4ـ واگذاشتن كار به خدا

 

_ مريضى، براى مؤمن سبب رحمت و آمرزش گناهانش مى باشد و براى كافر عذاب و لعنت خواهد بود.سپس افزود: مريضى، هميشه همراه مؤمن است تا آن كه از گناهانش چيزى باقى نماند و پس از مرگ آسوده و راحت باشد.

 

_ نیکوترین مردم از نظر ایمان، خوش خلق‌ترین و با لطف‏ترین آنها نسبت به اهل خویش است.

 

 

پي‏نوشت: این، این، این، این، این و البته اين؛ پست‏هايي بودن كه قبل از رفتن يا بعد از برگشتن، مرورشون كردم.

 

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 23:56 توسط نجوا| |

 

يا طبيب القلوب

 

   وای باران باران؛

                   شیشه‏ي پنجره را باران شست،

               از دل من اما؛

                              چه کسی نقش تو را خواهد شست؟!

   آسمان سربی رنگ؛

                 من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ.

                                                  می پرد مرغ نگاهم تا دور...

   وای باران باران؛

             پر مرغان نگاهم را شست...*


الان كه دارم اينا رو مي‏نويسم، پشت كامپيوترم تو يه اتاق هفت ضلعي تو محل كارم نشستم، بيرون داره
بارون ميزنه و من اصلاً حواس‏م به كار نيست، دلم مي‏خواد بزنم بيرون و آروم و تنها قدم بزنم و با كسي كه هميشه همراهمه نجوا كنم. فكرم به هر جايي ميره غير از كار و اين منو اذيت ميكنه! دارم مي‏نويسم تا شايد بتونم ذهنم رو متمركز كنم به كار، گرچه مدتي هست كه كلاً دل به كار نميدم، تو فكرم كه يه راه‏حل اساسي براش ارائه بدم.

 

يكي از چيزايي كه الان دارم به‏ش فكر مي‏كنم، نوع خاصي از نيازم به آموختن‏ه! دلم ميخواد ياد بگيرم؛ اما نه مثل يه آدم بزرگ، بلكه مثل يه بچه كه تازه دارن بهش حروف و كلمات رو ياد ميدن، رنگ‏ها، عددها و ... رو. دستش رو ميگيرن و آروم راهش ميبرن تا راه رفتن رو ياد بگيره، وقتي هم كه دست‏ش رو رها ميكنن تا رو پاي خودش وايسه، حواس‏شون به‏ش هست...

تشنه‏ام واسه يادگيري، آنچنان كه انگار كه تا حالا "هيچي" ياد نگرفته‏ام و "هيچي" بلد نيستم، دنبال يكي مي‏گردم كه به يه آدم بي‏سواد "همه چيز" رو ياد بده، جرعه جرعه و با حوصله.

                                           

                                                     "گفت آنچه يافت مي‏نشود، آن‏م آرزوست..."

 

وَ وَ وَ ....

باقيِ فكرهام و يه عالمه حرفي كه مي‏خواستم اينجا بگم هم بماند براي بعد، انشاءا...

فقط اينكه؛ دو روزه كه همش اين رو زمزمه مي‏كنم:

                                                                "اللهم غیر سوء حالنا بحسن حالک"

 

 

پي‏نوشت* : شعر اول متن رو قبلاً تو پست هفت آذر، آورده بودم. تو شاعراي معاصر، "مصدق" جزء اونايي‏ه كه از اغلب شعراش و به‏خصوص اين شعرش خيلي خوشم مياد.

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 10:3 توسط نجوا| |

  

یا حبیب‏الباکین

 

"پسربچه‏ای از مادرش پرسيد: چرا گريه مي‏کني؟ مادرش گفت: چون من زن هستم. پسربچه گفت: من نمي‌فهمم. مادر گفت: نخواهي فهميد.

بعدها پسر کوچولو از پدرش پرسيد که چرا مادر بي‌دليل گريه ميکند؟ پدرش تنها توانست به او بگويد: تمام زنان براي «هيچ چيز» گريه ميکنند. پسربچه بزرگ شد و به يک مرد تبديل شد ولي هنوز نمي‌دانست که چرا زن‏ها بي‌دليل گريه ميکنند.

بالاخره سوالش را براي خدا مطرح کرد و مطمئن بود که خدا جواب را ميداند. او از خدا پرسيد: خدایا؛ چرا زنان به آساني گريه ميکنند؟

خدا گفت: زماني که زن را خلق کردم مي‏خواستم او موجود به خصوصي باشد، بنابراين شانه‌هاي او را آنقدر قوي آفريدم تا بار تمام دنيا را به دوش بکشد و همچنين شانه‌هايش آن قدر نرم باشد که به بقيه آرامش بدهد، من به او این توانايي را دادم که در جايي که همه از جلو رفتن نااميد شده‌اند، او تسليم نشود و همچنان پيش برود. به او توانايي نگهداري از خانواده‌اش را دادم حتي زماني که مريض يا پير شده است بدون اين که شکايتي بکند. به او عشقي داده‌ام که در هر شرايطي بچه‌هايش را عاشقانه دوست داشته باشد حتي اگر آنها به او آسيبي برسانند. به او توانايي دادم که شوهرش را دوست داشته باشد و از تقصيرات او بگذرد و در آخر به او اشکهايي دادم که بريزد. اين اشک‏ها فقط مال اوست و تنها براي استفاده اوست در هر زماني که به آنها نياز داشته باشد. او به هيچ دليلي نياز ندارد تا توضيح دهد چرا اشک ميريزد.

خدا گفت: "مي‌بيني پسرم، زيبايي يک زن در لباس‏هايي که مي‌پوشد نيست. در ظاهر او نيست و در شيوه آرايش موهايش نيست و بلکه زيبايي يک زن در چشم‏هايش نهفته است. زيرا چشم‏هاي او دريچه روح اوست و قلب او جايي است که عشق او به ديگران در آن قرار دارد." 

 

می‏خواستم برای این پست یه شعر بذارم، اما تحت تأثیر مطلب فوق، که از میل‏باکس‏ا‏م  (mailbox) یافتمش و اشک دختر اینجا و به یاد آوردن این؛ ترجیح دادم شعر رو بذارم واسه یه زمان دیگه و پست دیگری بگذارم با محوریت؛ "گریستن".


 میخوند؛ گریه کن، گریه قشنگه، گریه سهم دل تنگه، خالی کن دلی که تنگه.. و سبک میشد..


شاید از بهترین و حکیمانه‏ترین نعماتی که خداوند در وجود آدمی (و البته؛ نه فقط زن) قرار داده، همین توانایی بر گریستن باشه. گرچه به نظرم نه هر زمانی، زمان گریستن‏ست و نه هر جایی و نه پیش هر شخصی؛ بگذریم از استثنائات!
(البته نباید از تأثیر گریه‏مون بر دیگران غافل بشیم
...)


  گاهی بر چیزی میگرییم که فردا به آن میخندیم، گاهی ...

                                      کاش همیشه از پس گریستن‏‏ها، خنده‏ها باشد ...

 

و امشب هم که شب جمعه‏ست؛ آروم زمزمه می‏کنم:

                                                   ارحم من رأس ماله الرجاء و سلاحه البکاء

 

(+): علی‏ ابن‏ ابی‏طالب عليه‏السلام مي‏فرمايند: "گریه نکردن از سختی دل است. سختی دل از گناه زیاد است. گناه زیاد از آرزوهای زیاد است. آرزوهای زیاد از فراموشی مرگ است. فراموشی مرگ از محبت به مال دنیاست. محبت به مال دنیا سرآغاز تمام خطاهاست." 

 

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 23:43 توسط نجوا| |
یا حکیم

 

یاد گرفته‏ام که:

با احمق بحث نکنم و بگذارم در دنیای احمقانه‎ی خویشخوشبخت زندگی کند.

۲. با وقیح جدل نکنم چون چیزی برای از دست دادن ندارد و روحم را تباه می کند.

از حسود دوری کنم چون حتی اگر دنیا را هم به او تقدیم کنم باز هم  .۳از من بیزار خواهد بود .

۴. تنهایی را به بودن در جمعی که به آن تعلق ندارم ترجیح  دهم.


 

- گاهی وقتا با وجودی که می‏دونم بحث هیچ فایده‏ای نداره، اما نمی‏دونم چرا نمی‏تونم خودم رو از ورود به یه بحث بی‏فایده، که نه تنها سودی نداره بلکه ضررش هم شامل حال خودم میشه، مصون بدارم!

پدرم یه رفیق قدیمی داره که هنوز بعد از گذشت سی سال از تغییر نام محل تحصیلش از آریامهر به شریف، بر روی اسم آریامهر تعصب داره، خودمم نفهمیدم چطور در یه لحظه حاضر شدم با یه چنین آدمی وارد بحث بشم، آخر بحث به جز تغییر ذهنیت افراد نسبت هیچ تغییر فکر دیگه‏ای حاصل نشد.

با این حال به خودم قول دادم، دیگه حتی اگه تصوّرِ بره که آدم معتقدی نیستم وارد بحث با همچین افرادی نشم، خدا کمکم کنه.

 

خدایا؛ به من کمک کن که اگه وارد بحثی شدم، جز حرف حق رو نزم و این کلام حقّی که از دهان من قراره جاری بشه، دارای تأثیر کلام باشه.

 

- دیروز کتاب "عشق‏های خنده‏دار" اثر "میلان کوندرا" رو تموم کردم. این طور که من متوجه شد؛ کتاب، مجموعه‏ی هفت داستانِ که چهار تاش ترجمه شده و به چاپ رسیده. داستان اولش رو قبلاً خونده بودم و اونقدری ازش خوشم نیومده بود که ادامه‏ی کتاب رو نخوندم، اما به پیشنهاد یه دوست مابقیش رو هم خوندم. داستان دومش بیش از حد ذهنم رو درگیر خودش کرد!

 

- مادربزرگ خوبم  که طی دوران تحصیل مدتی مهمانش بودم، حالش زیاد خوش نیست، انشاءا... که چیز خاصّی نباشه و زود حالش خوب بشه، مطمئناً دعای خیر دوستان تأثیرگذار خواهد بود.


نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 2:47 توسط نجوا| |

 

یا رحمان

بلغ العلی بکماله……… کشف الدّجی بجماله

حَسُنت جمیع خِصاله...........صلّوا علیه و آله

"معشوقى كه ملائك تا ابد مأمور صلوات بر او شده‏اند. معشوقى كه راه شناختش جز بر خدا و ولى او بسته است. چگونه مخلوقى كه از نور او پديد آمده است و نمى‏فهمد كه او از كى، كجا و چگونه بوده است، از او سخن بگويد؟"

گوهر پاك تو از مدحت ما مستغنى است......فكر مشاطه چه با حسن خداداد كند؟

 

امروز 17 ربیع‏الاول 1429، مطابق با 6 فروردین ماه 1387 بود. اینکه میگن بهار در بهار یعنی همین تطابق بهار طبیعت با بهار ماه‏های قمری (ربیع) و گمان می‏کنم که بشه امروز رو هم عید در عید صفت داد؛ تطابق ولادت پیامبر رحمت و رئیس مکتب جعفری با عید نوروز!

"بهار در بهار و عید در عید، مبارک باد"

 

خدایا؛ عیدی ما رو، از بهترین نوعش، محفوظ بدار (انشاءا... خیلی زود درک‏اش ‏می‏کنیم)

 

"و در «رحمة‏اللعالمين» بودن تو همين بس كه عالم و آدم از نور تو آفريده شد و وام حيات از تو گرفت، با آنكه تو خلق كامل و كامل‏ترين خلق بودى."

- و عاشق صفت "رحمة‏اللعالمين" و "امام‏الرحمة" بودنِ پیامبر هستم.

- امیدوارم روزی برسه که مذهبم (شیعه‏ی جعفری بودنم)؛ از روی صفات و اخلاقیات‏ام، شناخته بشه!

 

پی‎نوشت 1: خیلی خوش‏حالم که اولین پستم تو سال جدید، تو یه چنین روزی آپ میشه، انشاءا... که برکتش شامل حالمون بشه.

پی‎نوشت 2: امروز که برای عید دیدن به منزل عمه‏یمان رفته بودیم، متوجه مطلب جالبی شدیم؛ همزمانی سالروز ازدواج والدین‏مان با سالروز ازدواج عمه و شوهر عمه‏ی گرام، البته اولی از نوع قمری و دومی از نوع شمسی، اتفاقی در نوع خود کم نظیر!


نوشته شده در سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 23:54 توسط نجوا| |