تبليغاتX
نجــوای مـن
نجــوای مـن

 

يا اعدل‏العادلين

 

مزرع سبز فلک دیدم و داس و مه نو....... یادم از کشته‏ی خویش آمد و هنگام درو

 

چند سالته؟ چند ساله كه عقلت ميرسه؟ چند سال از اولين بار كه تونستي فرق بدي و خوبي رو تشخيص بدي، ميگذره؟

چند ساله که به سن تکلیف رسیدی و مکلف شدی؟

چند ساله که آمارت درست و حسابی میره بالا؟

چند ساله که ریزه کاراي زندگي‏ت رو بررسی میکنن و هر حرکت کوچیک و بزرگت رو زیر ذره‏بین دارن و ثبت میکنن؟

تو این سالها چی جمع کردی؟ تو کوله‏ت چه چیز باارزشی داری؟ وزن خالص‏ش چقدره؟ چقدرش به درد سفرت میخوره؟ چقدرش توشه‏ست و چقدرش باری‏ست که اگه زمین نذاریش یه روز بدجور اذیت‏ت میکنه.

بگو چقدر روت میشه کوله‏ت رو جلوی دوستای خودت، (منطقی‏ترین، صمیمی‏ترین و به‏ترین دوستات) باز کنی و باری رو که جمع کردی بهشون نشون بدی و از کمی یا نامرغوب بودن باری که با خودت همراه کردی خجالت نکشی؟  

 

اینا از جمله سؤالاتی‏یند که اين روزها بدجور ذهنم رو به خودشون مشغول کردن! از خودم می‏پرسم و بی‏جواب رهاشون می‏کنم. می‏ترسم از جواب دادن. اینکه لحظات عمرم به این سرعت سپری میشه و من همچنان بی‏خبرم. هم‏چنان کوله‏ام در حدّی نمی‏بینم که بتونم باهاش سفر کنم، از اون ور هم نه از زمان سفر خبر دارم نه میدونم که اگه سفرم به تأخیر بیافته میتونم توشه‏ی به‏تری فراهم کنم.

 و تو ذهن‏م مرور مي‏كنم كه:

                                        اِنّ الاِنسانَ لَفي خُسر

 

*********************************************************************

 

چقدر می‏ارزی؟ کی، چقدر حاضره بابت‏ت پول بده؟

بگو خریدارت کیه و برای چی می‏خواد بخردت؟ اصلاً خريداري وجود داره كه حاضر باشه بابت‏ت هزينه كنه؟

فكر ميكني اگه توي يه حراجي قرار باشه كه تو رو به فروش برسونن، حداكثر قيمتي كه برات پيشنهاد مي‏كنن چقدره؟

اصلاً فرض كن تو يه مناقصه قراره شركت كني كه هم بايد پيشنهاد فني بدي هم مالي، كارفرما هم دولتي‏ه و قيمت براش مهم نيست، فكر ميكني بتوني امتياز فني رو بياري؟ (حواست باشه كه كالاي‎ي كه قراره خريداري بشه تويي، خودِت تنها.)

بدون وسایل و متعلقات مادی‎اي که داری (بدون تلفن همراه و ماشين و خونه و ...)، بدون کمک خانواده و حضور اونا، بدون همه‏ي اينا؛ چقدر می‏ارزی؟

چه امتیازایی داری که دیگران ندارن؟ چه امتیازاتی داری که دیگران دارن؟ و آخر اینکه چه امتیازاتی نداری که دیگران دارن؟

کجای کاری؟ هان؟ فرض کن همه چیز و همه کَست رو از دست دادی، چقدر طول میکشه تا دوباره خودت رو احیا کنی؟ دوباره بسازی و شروع کنی؟ اصلاً میتونی؟

اگه خودت رو با هم سن و سالهات يا با اونچه قرار بوده باشی مقایسه کني، کجای کاری؟ هان؟

 

سعي مي‏كنم خودم رو مورد بحث و نقد قرار بدم. بي‏رحمانه اين كار رو مي‏كنم و مي‏بينم كه هيچي در بساط‏م ندارم، هيچ چيزي كه بتونم دلم رو به اون خوش كنم، از خودم نااميد ميشم و به يكباره با تلي از اعتماد به نفس فرو ريخته‏ام روبه‏رو ميشم. از هم‏رديف‏هام يا حتي از اونا كه از من عقب‏تر بودن، عقب‏ افتادم، اون‏قدر عقب كه انگار هيچ راهي براي رسيدن و هم‏رديف شدن با اونها رو ندارم، سرعت اونها تند و سرعت منم گويي مورچه واره. چه كنم براي اين فرصت‏هاي از دست رفته؟ گويي در خواب بوده‏ام و هنوز هم كاملاً از اون بيدار نشدم. ميدونم كه بايد كاري بكنم، نشستن و درجا زدن و اين خسران رو نظاره كردن شايسته‏ي من نيست...بايد كاري بكنم، اما چه كاري؟ چطور بايد جبران خسارت كرد؟ چطور؟

كسي راهي پيشنهاد نداره؟...بايد راهي بيابم... بايد...

 

خدايا؛ كمك‏م كن و تنهام نذار...ببخش كه از اونچه بهم داده بودي درست استفاده نكردم، ببخش كه به خودم كمك نكردم... ببخش اين همه كاستي رو و كمك كنه تا بتونم همه‏اش رو از بين ببرم.. كمك‏م كن كه به كمك‏ت نيازمندم.

 

پي‏نوشت: تو وبلاگ دوستی ‏خونده بودم كه؛

"چه‏جوري ميتونست به درد من فکر كنه؛ وقتي خودش غرق درد بود؟"

الان يادش ميافتم و ناخودآگاه اين سؤال به ذهنم مي‏رسه؛ "چه‏جوري ميشه به كسي كمك كني وقتي نميتوني حتي به خودت هم كمك كني؟!"

 

(+) : در واقع مخاطب اصلیِ اين سؤالات خودم هستم؛ اينا بخشي از سؤالاتي هستن كه اين روزا بدجور ذهن‏م رو مشغول كردن، اينجا ثبت‏شون كردم، بيشتر به خاطر اينكه ببينم بالاخره كي مي‏تونم براشون به جواب‏هايي برسم كه حداقل ذره‏اي دل‏م رو آروم كنن و به يه رضايت نسبي‏ برسونن منو.

التماس دعاي خير ...

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 16:30 توسط نجوا| |

 

يا جارالمستجيرين

 

خدايا؛ من اگر بد کنم تو را بنده‏ي ديگر بسيار است، تو اگر مدارا نکني مرا خداي ديگر کجاست؟

 

(+) ممنون‏م كه خداي مني، ممنون‏م كه همراهمي. چقدر خوب و دوست داشتني هستي و من چقدر بَدَم... به شدت خوش‏حال‏م كه خداي مني كه وقتي باهات حرف ميزنم خوب گوش ميدي و بعد كاملاً سبك مي‏شم... ممنون‏م ازت...

ديروز كه اون پست و اين شعرها رو مي‏نوشتم يه جوري بودم، بماند چه جوري، اما "توكلت علي الله" كلي كمك‏م كرد. (الان تنها حس بدي كه برام مونده، ناراحتي از دست خودمه.) مي‏خواستم بي‏خيال قسمت دوم پريشان‏نوشته‏ها بشم، ولي نشدم، همون‏جور كه بود، بدون ‏تغيير ميارمشون (چه شود!):

 

   مِی ای خواهم که باشد نغمه‏ي او......هوالعشق و هوالحق و هوالهو

 

    شراب تلخ مي‌خواهم كه مرد افكن بود زورش.....كه تا يك دم بياسايم ز دنيا و شر و شورش

 

بشنو از نی چون حکایت می کند ......... از جدایـی‏هـا شکایت می کند

     کـز نیستـان تـا مـرا ببریـده انـد ................ از نفیـرم مـرد و زن نالیـده انـد

         سینه خواهم شرحه شرحه از فراق ....... تـا بگـویـم شـرح درد اشتیـاق

هرکسی کو  دور ماند از اصل خویش ...... بـاز جویـد روزگـار وصـل خویش

     مـن بـه هـر جمعیتی نـالان شدم ...... جفت بدحالان و خوش حـالان شدم

         هـر کسـی از ظن خود شد یار من.......... وز درون مـن نجست اسـرار من

مـن بـه هـر جمعیتی نـالان شدم ..... جفت بدحالان و خوش‏حـالان شدم

       نـی حـریف هـر کـه از یـاری بـرید ...... پـرده ‏هـایش، پـرده‏ هـای مـا دریـد

             نـی حـدیث راه پـرخـون مـی‏کند ..... قصـه هـای عشـق مجنـون می کند...

 

مرز در عقل و جنون باریک است......کفر و ایمان چه به هم نزدیک است

 

                                          گريستم بر ايمان‏م....*

 

مسلمانان مرا وقتي دلي بود.....که با وي گفتمي گر مشکلي بود

     به گردابي چو مي‌افتادم از غم........به تدبيرش اميد ساحلي بود

        دلي همدرد و ياري مصلحت بين.....که استظهار هر اهل دلي بود...

 

مــائیم نَمــائیم نُمــائیم که مــائیم.......پرغلغله و درون تهی چون نائیم

 

                                  For last time…

 

ناگهان دريغ،

آئينه تمام قد روبه رو شكست.

 

                             گريستم بر غرور بر باد رفته‏ام ....*

 

من دلم میخواهد

خانه‏ای داشته باشم پر دوست

دوستاني بهتر از برگ درخت

 

مَرو اي دوست...

                      برو اي دوست...

 

ما عاشق و رند و مست و عالم سوزیم...... با ما منشین وگرنه بدنام شوی

 

         رو سر بنه به بالین، تنها مرا رها کن

                                              ترکِ منِ خرابِ شب‏گردِ مبتلا کن

        ماییم و موج سودا، شب تا به روز تنها

                                     خواهی بیا ببخشا، خواهی برو جفا کن

             از من گریز تا تو، هم در بلا نیفتی

                                             بگزین ره سلامت، ترکِ ره بلا کن

         ماییم و آب دیده، در کنج غم خزیده 

                                            بر آب دیده‏ي ما صد جای آسیا کن...

 

رفت و در انبوه مردم گم شد او

  باز هم مضمون شعري تازه گشت

    باز هم افسانه‏ي مردم شد او

 

               نه ساده‎اي، نه خط‏خطي، نه دشمني، نه هم‏نفس

                                              نه با تو جاي موندن‏ه، نه مونده راه پيش و پس..

 

با تو اكنون چه فراموشي‏ها؛

با من اكنون چه نشستن‏ها، خاموشي‏هاست .

تو مپندار كه خاموشي من،

هست برهان فراموشي من!

 

                بارونو دوست دارم هنوز بدون چتر و سر پناه
                                             وقتی که حرفای دلم جا میگیرن توی یه آه

 

شب سردي است و من افسرده، راه دوری است و پایی خسته...

                                    می کنم تنها از جاده عبور، دور ماندند زمن آدم‏ها

 

چه کنم با دل تنها...چه کنم با همه غم‏ها..؟!

 

     وقتي فايده‏اي نـداره، غصـه خـوردن واسه چـي

     واسه عشقای تو خالی، ساده مردن واسه چی

                                     نمي‏خوام چوب حراجي رو به قلبم بزنم

                                     نمي‏خوام گناه بي عشقي بيفته گردنم

                                                       نمي‏خوام دربه در پيچ‏وخم اين جاده شم

                                                       واسه آتيـش همه يـه هيـزم آمـــاده شم...

 

تــا که بودیم، نبودیم کسی...کشت مــا را غم بی هم‏نفسی

   تــا که رفتیم همه یار شدند....خفتــه‏ایم و همــه بیدار شدند

       قدر آئینه بدانیم چو هست...نه در آن وقت که افتاد و شکست

 

سر خود را مزن اينگونه به سنگ

دل ديوانه‏ي تنها! دل تنگ!

 

آبــــي‏تر از آنيم كه بــــي رنگ بميريم ......... از شيشه نبوديم كه با سنگ بميريم

تقصير كسي نيست كه اينگونه غريبيم....شايد كه خدا خواست كه دلتنگ بميريم

 

* گفته بودم كه گريستن خوبه، آدم رو سبك ميكنه اما اينجا فقط كمي چشم‏هايم رو تكاندم...

 

(+) پي‏نوشت: به اين ميگن آشفته نويسي! الان كه ميخوندمشون خودم هم نمي‏دونم چرا اين‎جوري كنار هم قرارشون دادم.فكر كنم اگه مي‏تونستم كل شعرهايي كه تا حالا شنيده بودم و تو كامپيوترم يادداشت كرده بودم اينجا مياوردم.(البته اگه برم تو اون mood و حال و هوا، حتماً قابل دركه برام!)  

 

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:40 توسط نجوا| |

 

يا دليل المتحيرين

 دردهای بزرگ برای هر روحی همیشه خوب نیست

 
(+) پيش‏‏نوشت
: اين‏ها "پريشان‏نوشته‏هاي من"ه، اهل نوشتن نيستم اما دلم مي‏خواست اينها رو اينجا بنويسم، (امام صادق علیه‏السلام میفرمایند: "دل به نوشتن آرام گیرد"). اگه مثل من، آدمي هستي كه هر نوشته‏اي ميتونه ذهنت رو مشغول كنه، اين‏ها رو نخون لطفاً، چيز خاصّي توش پيدا نمي‏شه و من هم بعداً نمي‏تونم جواب‏گو باشم!

 

تا حالا شده از خودت بي‏گانه بشي؟ شده براي خودت غريبه بشي و از خودنت گم بشي؟


اگه نشده كه خوش به حالت اصلاً تجربه‏ي جالبي نيست اما اگه شده و خودت رو يافتي بگو چطور تونستي؟


مدتي ميشه كه از خودم گم شده‏ام و ديگه خودم رو نمي‏شناسم. با گذشته‏ام فرق كرده‏ام و اعتقاداتم رو زير پا گذاشتم. خودم باعث شدم كه خودم رو گم كنم، واسه همين از دست خودم شاكي‏ام... شديد... به شدت از دست خودم عصباني‏ام...


خوشبينانه كه نگاه كنم فكر مي‏كنم كه هنوز در لبه‏ي پرتگاه قرار گرفته‏ام و هنوز پرتاب نشده‏ام...


اين وسط دستي لازمه تا يا با فشار كوچكي منو به عمق پرتگاه بياندازه و راحتم كنه يا منو به اين سو بكشه و نجاتم بده...
 

كاش اون زمان كه "ستاره بودن" رو پذيرفتم و خواستم كه ستاره باشم و بمونم و حاضر شدم تنهاييش رو بپذيرم، به زمان خاموشي ستاره‏ هم فكر ‏كرده بودم...


نمي‏دانم به دنبال كدام روزنه هستم و نور رو از چه منبعي جستجو مي‏كنم!؟ نمي‏دانم به كدام سو در حركتم؟ چه مي‏خواهم و چه مي‏گويم؟
 

كدامين جاده افكار پراكنده‏ام را به انتها مي رساند؟ اين همه سؤال كه بي پاسخ ماند، سؤالاتي كه مطرح نشد تا پاسخي بيابند، سؤالاتي كه در نطفه خفه شد...
 

فراري‏ام...از همه‏ي حماقت‏ها، بازي‏ها، خاطرات، تصورات، روياها، آينده، گذشته، حال، ديروز، امروز، فردا، همه و همه، خسته و فراري‏ام...
 

تن‏م خسته‏ست و ذهنم آشفته‏ست...درگيرم...گيج‏م...حال خوشي نيست مرا..نيست كه نيست..


دلم مي‏خواست اين‏قدر خودم رو در قيد و بند نكرده بودم، دلم مي‏خواست به زنجير نكرده بودم اين روح خسته‏م رو... و آزادانه مي‏پريدم، بي محابا، بي‏ترس... تا اوج ... همچون عقاب بلندپروازم كه توان در لجن ماندن را ندارد، خود را كوچك و خوار نمي‏كند و آزادانه رها مي‏شود در ميان ابرها و پرواز مي‏كند بالاتر از ابرها...

(دلم مي‏خواست به راحتي از همه‏ي تعلقات‏م دل مي‏كندم..حداقل نبايد تعلق جديدي بسازم!)
 

تك‏تك سلول‏هاي بدن‏م‏ محتاج تولدي دوباره‏اند...


خدايا؛ آغوش گرمت را برايم بگشا كه اميدي به اين زمينيان ندارم...

 

پي‏نوشت 1: دوستی! تفأل زده بود و اين شعر براش اومده بود:

"ای دل ریش مرا با لب تو حق نمک….حق نگهدار، که من میروم، الله معک"

نپرسيدم نيت دقيق‏ش چي بود اما تفسيري كه اينجا خوندم برام جالب بود.

 

پي‏نوشت 2: اين "پريشان‏نوشته‏هاي من" قرار بود شعرهاي پراكنده‏ و بعضاْ چند کلمه‏اي باشه كه به ذهنم رسيدن (مسلماً براي خودم نبودن)، نوشتمشون اما واسه اين پست همين قدر كافي بود، شماره‏ي ۱ دادم به اين پست كه تو پست بعد بيارمشون.

 

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:40 توسط نجوا|
 

یا عالم لا یعلم

 

امام علی عليه السلام می‏فرمایند:

"هر کس به من کلمه‏ای بیاموزد، مرا بنده‏ی خود کرده است."

این حدیث به تنهایی مقام و ارزش و اعتبارِ آموزش‏دهنده و حقی رو که به گردن یادگیرنده میندازه مشخص میکنه.


اول از همه میخوام از همه‏ی اونایی که حقّی به گردن من دارن تشکر کنم و بگم که به یادشون هستم، تقریباً همه‏ی معلم‏ها، اساتید و اون‏هایی که تو دوران تحصیل و زندگیم چیزهایی بهم یاد دادن رو به خوبی به‏خاطر میارم...اولیش مادرم بود که تو دوران راهنمایی هم معلم مدرسه‏ام شد، بعد پدرم و بعد خیلی‏های دیگه. بعضی‏هاشون رو دوست داشتم، واسه بعضی‏هاشون از صمیم قلب احترام قائل بودم، بعضی‏هاشون تأثیرات جالبی روم گذاشتن، بعضی‏هاشون هم که...، بعضی‏هاشون طوری بودن که حاضر بودم جمعه هم به کلاسشون برم و بعضی‏هاشون ... نقش برخی پررنگ‏تر و نقش برخی کم‏رنگ‏تر بود اما بود!


خانوم آزاد، گیتی‏جون و پروین‏جون (کانون پرورش فکری، دوره‏ی آمادگی)، حاج‏آقا محمدی و خانوم عابدی (سال اول دبستان)، خانوم ابوسعیدی، اسکویی، اسفندیاری، برجعلی‏خانی (باقی سالهای دبستان) و همه‏ی معلم‏های دوران راهنمایی و دبیرستان‏م. (معلم ادبیات سال دوم دبیرستانم، خانم مهتدي كه به دیار باقی شتافته. دوست داشتنی، مهربون، بزرگوار و محترم بود؛ همیشه براش از خدا طلب آمرزش ومغفرت می‏کنم، روحش شاد. امیدوارم خدا همه‏ی عزیزان معلمی که ترک دنیا کردن رو بیامرزه، و به اون‏هایی که هستن سلامتی و شادکامی عطا کنه.)

مهندس بازرگانی که دیدگاه من رو نسبت به شیمی متحول کرد.

مهندس قربانی (معماری کامپیوتر)، استاد زنجانی زاده (استاد الکترونیک‏I)، استاد صباغ (استاد ماشینI و II)، استاد شجاع‏الدینی (استاد (DSP، استاد فهامی و خطیبی (اساتید دوره‏ی مدیریت) و باقیِ اساتید دانشگاهم،

همه رو به خوبی به یاد میارم و امیدوارم همیشه سالم، موفق، پویا و معلم باشن.


روز معلم رو به همه‏ی معلم‏های عزیز و گرانقدر تبریک میگم و براشون آرزوی توفیقات روزافزون می‏کنم.

"روزتون مبـــــارک و تـــوفیقــــات‏تون روزافزون"


اما بعد؛

یه جا خوندم که؛ " ظلم است که معلم را به شمع تشبیه کنیم، چون شمع را می سازند که بسوزد اما معلم می سوزد که بسازد ."

با حقیقت این جمله کاملاً موافقم و واسه همینه که برای معلم‏ها ارزش و احترام زیادی قائلم.

به نظر من یکی از سختترین حرفه‏های دنیا، معلمیه و هر کسی لیاقت اینو نداره که "معلم" خونده بشه.

کسی که قراره در کِسوَت معلمی ظاهر بشه، اول باید مسئولیتی رو که قراره به دوش بگیره درک کنه و بعد از پذیرفتن اون، همیشه مدّنظر داشته باشدِش. اون باید بدونه که با روح انسان‏ها مواجه بودن مطلب ساده‏ای نیست، تأثیرگذاری بر تفکرات، زندگی روزمره و آینده‏ی افراد چیزی نیست که بشه ساده از کنارش رد شد. باید متعهد باشه. باید بتونه به معلمی و تدریس و شاگرداش عشق بورزه و لذت ببره و به اون مثل یه شغل نگاه نکنه، هرچی نباشه مثلاً اون داره مسیر و راه انبیاء رو ادامه میده، پس خیلی باید دقت کنه. و یکی از ویژگی‏های مهمی که باید داشته باشه؛ قابلیت و استداد انتقال مطالبه،شاید خیلی‏ها معلومات زیادی داشته باشن اما لزوماً همه‎‎ی اونا توانایی معلم بودن رو ندارن.

 

شاید جالب باشه اشاره به این مطلب که قبل از انقلاب، حزب توده اصرارِ زیادی روی گرفتن پست وزارت آموزش و پرورش داشته، با این توجیه که اگه امروز از آنِ ما نباشه فردا همان‏گونه که ما میخواهیم از آنِ ما خواهد بود. (سرمایه‏گذاری روی نسل جوان)

 

دو تا مطلب دیگه هم به نظرم میرسه که مایلم گفته بشه(شاید بشه تذکر تلقی‏ش کرد):

- اول اینکه گاهی چیزهایی میبینیم و میشنویم که باعث تأسفِ، معلمینی که تعهدی ندارن و مشغول تدریس به بچه‏های ما هستن و ... یه کم بیشتر دقت کنیم!

- و مطلب دیگه هم رو به مسئولین! اگه رضایت و آرامش فکری یه معلم فراهم نباشه، چطور میتونه به تربیت درست نسل آینده بپردازه و از همه مهم‏تر جایگاه شما رو براتون حفظ کنه؟؟! باشد که اندیشه کنیم!


پی‏نوشت: دیروز چهارشنبه 11 اردیبهشت به یه Game که از 5 آبان شروع شده بود و خیلی خسته‏م کرده بود پایان دادم، حداقل‏ش این بود که راحت و سبک شدم. خیلی. ممنون از اینکه از این بازیِ طولانی، خسته و دلگیر نشدی، نشدی دیگه؟! واقعاً نمیخواستم به اینجا برسه!

یکشنبه رو هم به‏خاطر تفاوت‏ش با روزهای دیگه‏م، ثبت میکنم.


التماس دعای خیر.

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:30 توسط نجوا| |

 یا راشد

 
_"ميان زمين و آسمان نردباني است؛ سکوت در اوج اين نردبان است. کلام يا نوشتار هر چه قدر هم قانع کننده باشد باز در ميانه‏ي اين نردبان هستند. بايد بر آنها پا نهاد بدون هيچ فشاري. سخن گفتن دير يا زود به شرارت بدل مي شود. تنها سکوت از شرارت تهي است. سکوت اولين و آخرين است. سکوت عشق است و در غير اين صورت از صدا هم پست‏تر است. ساعت‏هاي خاموشي، ساعت‏هايي هستند که آشکارا آواز سر مي دهند."  کريستين بوبن- فراتر از بودن

 و؛

_ "حرفی رو بزن که بتونی بنویسی‏ش، چیزی رو بنویس که بتونی امضاش کنی و چیزی رو امضا کن که بتونی پاش بایسی."  ناپلئون

 

راستش تو این چند روز دلم می‏خواست از خیلی چیزها و همچنین اتفاقات اطرافم* بنویسم، ولی یه جورایی اصلاً حس‏ نوشتن نیست، یعنی خب راستش من که از اول هم اهل نوشتن نبودم اما با این حال همون‏هایی هم که می‏نوشتم نمی‏تونم راحت ب‏نویسم، جالب اینکه حتی حسِّ نظردادن هم ندارم، چه صفحه‏هایی که تازه آپ شده بودن و هنوز نظری دریافت نکرده بودن که به همین دلیل فوق، یا جزء آخرین نفراتی بودم که نظر دادم یا پست جدیدشون آپ شد و نظری ندادم!

 
میرم تا دو _ سه روز دیگه که انشاءالله حسِّ برگرده، برگردم و به * بپردازم. عجالتاً این شعر رو اینجا میذارم که پست‎م خیلی خالی نباشه:

 

نرم‏تر از آب هرگز دیده‏ای..................بر نگاه کودکی خندیده‏ای؟!

خوانده ای در عمق محرابی نماز...از گناهت نیمه شب لرزیده‏ای؟!

بوی تربت بوده اندر سجده‏ات.......لحظه ای از سوز دل نالیده‏ای؟!

داده باران گیسوانت را نم‏ی.........با نوای چنگ و دف رقصیده‏ای؟!

دیده ای رنگین کمانی در افق....بس رها چون کودکان خندیده‏ای؟!

لاله های واژگون را در بهار.......دسته دسته در سبدها چیده‏ای؟!

رقص گندم زار با ساز نسیم..............در میان بوته زاران دیده‏ای؟!

دیده ای داغ شقایق های سرخ.....سیب های سرخ را بوییده‏ای؟!

خنده های دانه را در زیر خاک.............بر نسیم نوبهاران دیده‏ای؟!

دزدکی چیدی تو گل از باغچه..........غرغر یک باغبان بشنیده‏ای؟!

بر نثار زلف یار آشنا..........................آن گل دزدیده را پاچیده‏ای؟!

جوجه های منتظر در آشیان..............در فراق آب و دانه دیده‏ای؟!

کرده ای پرواز همچون قاصدک......پوششی از پرنیان پوشیده‏ای؟!

در حباب آب عکس ماه را دیده‎ای...نیمه شب چون نور او تابیده‏ای؟!

زیر باران راه رفتی در بهار......همچو خم ساکت، ولی جوشیده‏ای؟!

دیده ای بیداری غنچه ز خواب.......همچو نیلوفر به خود پیچیده‏ای؟!

بر تو باریده مه از ابر سپید ............از چکاوک قصه ای بشنیده‏ای؟!

خواب دریا دیدن ماهی سرخ..............در میان تنگ تنگی دیده‏ای؟!

تو سکوت باغ را در زیر برف............از صمیم قلب خود بشنیده‏ای؟!

همچو خورشیدی ز سقف آسمان.....نور بخش و مهربان تابیده‏ای؟!

التهاب یک نگاه منتظر ........................در صف امیدواران دیده‏ای؟!

رفته‏ای در شه نشین چشم یار...صدر مجلس جای خود بگزیده‏ای؟!

اشتیاق یک کویر تشنه را.......................در نیاز آب باران دیده‏ای؟!

کوچه باغ آشنایی‏ها کجاست.......میوه‎ای از شاخ عشقی چیده‏ای؟!

 

نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 1:50 توسط نجوا| |