يا اعدلالعادلين مزرع سبز فلک دیدم و داس و مه نو....... یادم از کشتهی خویش آمد و هنگام درو چند سالته؟ چند ساله كه عقلت ميرسه؟ چند سال از اولين بار كه تونستي فرق بدي و خوبي رو تشخيص بدي، ميگذره؟ چند ساله که به سن تکلیف رسیدی و مکلف شدی؟ چند ساله که آمارت درست و حسابی میره بالا؟ چند ساله که ریزه کاراي زندگيت رو بررسی میکنن و هر حرکت کوچیک و بزرگت رو زیر ذرهبین دارن و ثبت میکنن؟ تو این سالها چی جمع کردی؟ تو کولهت چه چیز باارزشی داری؟ وزن خالصش چقدره؟ چقدرش به درد سفرت میخوره؟ چقدرش توشهست و چقدرش باریست که اگه زمین نذاریش یه روز بدجور اذیتت میکنه. بگو چقدر روت میشه کولهت رو جلوی دوستای خودت، (منطقیترین، صمیمیترین و بهترین دوستات) باز کنی و باری رو که جمع کردی بهشون نشون بدی و از کمی یا نامرغوب بودن باری که با خودت همراه کردی خجالت نکشی؟ اینا از جمله سؤالاتییند که اين روزها بدجور ذهنم رو به خودشون مشغول کردن! از خودم میپرسم و بیجواب رهاشون میکنم. میترسم از جواب دادن. اینکه لحظات عمرم به این سرعت سپری میشه و من همچنان بیخبرم. همچنان کولهام در حدّی نمیبینم که بتونم باهاش سفر کنم، از اون ور هم نه از زمان سفر خبر دارم نه میدونم که اگه سفرم به تأخیر بیافته میتونم توشهی بهتری فراهم کنم. و تو ذهنم مرور ميكنم كه: اِنّ الاِنسانَ لَفي خُسر ********************************************************************* چقدر میارزی؟ کی، چقدر حاضره بابتت پول بده؟ بگو خریدارت کیه و برای چی میخواد بخردت؟ اصلاً خريداري وجود داره كه حاضر باشه بابتت هزينه كنه؟ فكر ميكني اگه توي يه حراجي قرار باشه كه تو رو به فروش برسونن، حداكثر قيمتي كه برات پيشنهاد ميكنن چقدره؟ اصلاً فرض كن تو يه مناقصه قراره شركت كني كه هم بايد پيشنهاد فني بدي هم مالي، كارفرما هم دولتيه و قيمت براش مهم نيست، فكر ميكني بتوني امتياز فني رو بياري؟ (حواست باشه كه كالايي كه قراره خريداري بشه تويي، خودِت تنها.) بدون وسایل و متعلقات مادیاي که داری (بدون تلفن همراه و ماشين و خونه و ...)، بدون کمک خانواده و حضور اونا، بدون همهي اينا؛ چقدر میارزی؟ چه امتیازایی داری که دیگران ندارن؟ چه امتیازاتی داری که دیگران دارن؟ و آخر اینکه چه امتیازاتی نداری که دیگران دارن؟ کجای کاری؟ هان؟ فرض کن همه چیز و همه کَست رو از دست دادی، چقدر طول میکشه تا دوباره خودت رو احیا کنی؟ دوباره بسازی و شروع کنی؟ اصلاً میتونی؟ اگه خودت رو با هم سن و سالهات يا با اونچه قرار بوده باشی مقایسه کني، کجای کاری؟ هان؟ سعي ميكنم خودم رو مورد بحث و نقد قرار بدم. بيرحمانه اين كار رو ميكنم و ميبينم كه هيچي در بساطم ندارم، هيچ چيزي كه بتونم دلم رو به اون خوش كنم، از خودم نااميد ميشم و به يكباره با تلي از اعتماد به نفس فرو ريختهام روبهرو ميشم. از همرديفهام يا حتي از اونا كه از من عقبتر بودن، عقب افتادم، اونقدر عقب كه انگار هيچ راهي براي رسيدن و همرديف شدن با اونها رو ندارم، سرعت اونها تند و سرعت منم گويي مورچه واره. چه كنم براي اين فرصتهاي از دست رفته؟ گويي در خواب بودهام و هنوز هم كاملاً از اون بيدار نشدم. ميدونم كه بايد كاري بكنم، نشستن و درجا زدن و اين خسران رو نظاره كردن شايستهي من نيست...بايد كاري بكنم، اما چه كاري؟ چطور بايد جبران خسارت كرد؟ چطور؟ كسي راهي پيشنهاد نداره؟...بايد راهي بيابم... بايد... خدايا؛ كمكم كن و تنهام نذار...ببخش كه از اونچه بهم داده بودي درست استفاده نكردم، ببخش كه به خودم كمك نكردم... ببخش اين همه كاستي رو و كمك كنه تا بتونم همهاش رو از بين ببرم.. كمكم كن كه به كمكت نيازمندم. پينوشت: تو وبلاگ دوستی خونده بودم كه؛ "چهجوري ميتونست به درد من فکر كنه؛ وقتي خودش غرق درد بود؟" الان يادش ميافتم و ناخودآگاه اين سؤال به ذهنم ميرسه؛ "چهجوري ميشه به كسي كمك كني وقتي نميتوني حتي به خودت هم كمك كني؟!"
(+) : در واقع مخاطب اصلیِ اين سؤالات خودم هستم؛ اينا بخشي از سؤالاتي هستن كه اين روزا بدجور ذهنم رو مشغول كردن، اينجا ثبتشون كردم، بيشتر به خاطر اينكه ببينم بالاخره كي ميتونم براشون به جوابهايي برسم كه حداقل ذرهاي دلم رو آروم كنن و به يه رضايت نسبي برسونن منو. التماس دعاي خير ... يا جارالمستجيرين خدايا؛ من اگر بد کنم تو را بندهي ديگر بسيار است، تو اگر مدارا نکني مرا خداي ديگر کجاست؟ (+) ممنونم كه خداي مني، ممنونم كه همراهمي. چقدر خوب و دوست داشتني هستي و من چقدر بَدَم... به شدت خوشحالم كه خداي مني كه وقتي باهات حرف ميزنم خوب گوش ميدي و بعد كاملاً سبك ميشم... ممنونم ازت... ديروز كه اون پست و اين شعرها رو مينوشتم يه جوري بودم، بماند چه جوري، اما "توكلت علي الله" كلي كمكم كرد. (الان تنها حس بدي كه برام مونده، ناراحتي از دست خودمه.) ميخواستم بيخيال قسمت دوم پريشاننوشتهها بشم، ولي نشدم، همونجور كه بود، بدون تغيير ميارمشون (چه شود!): مِی ای خواهم که باشد نغمهي او......هوالعشق و هوالحق و هوالهو شراب تلخ ميخواهم كه مرد افكن بود زورش.....كه تا يك دم بياسايم ز دنيا و شر و شورش بشنو از نی چون حکایت می کند ......... از جدایـیهـا شکایت می کند کـز نیستـان تـا مـرا ببریـده انـد ................ از نفیـرم مـرد و زن نالیـده انـد سینه خواهم شرحه شرحه از فراق ....... تـا بگـویـم شـرح درد اشتیـاق هرکسی کو دور ماند از اصل خویش ...... بـاز جویـد روزگـار وصـل خویش مـن بـه هـر جمعیتی نـالان شدم ...... جفت بدحالان و خوش حـالان شدم هـر کسـی از ظن خود شد یار من.......... وز درون مـن نجست اسـرار من مـن بـه هـر جمعیتی نـالان شدم ..... جفت بدحالان و خوشحـالان شدم نـی حـریف هـر کـه از یـاری بـرید ...... پـرده هـایش، پـرده هـای مـا دریـد نـی حـدیث راه پـرخـون مـیکند ..... قصـه هـای عشـق مجنـون می کند...
گريستم بر ايمانم....* مسلمانان مرا وقتي دلي بود.....که با وي گفتمي گر مشکلي بود به گردابي چو ميافتادم از غم........به تدبيرش اميد ساحلي بود دلي همدرد و ياري مصلحت بين.....که استظهار هر اهل دلي بود... مــائیم نَمــائیم نُمــائیم که مــائیم.......پرغلغله و درون تهی چون نائیم For last time… ناگهان دريغ، آئينه تمام قد روبه رو شكست. گريستم بر غرور بر باد رفتهام ....* من دلم میخواهد خانهای داشته باشم پر دوست دوستاني بهتر از برگ درخت مَرو اي دوست... برو اي دوست... ما عاشق و رند و مست و عالم سوزیم...... با ما منشین وگرنه بدنام شوی رو سر بنه به بالین، تنها مرا رها کن ترکِ منِ خرابِ شبگردِ مبتلا کن ماییم و موج سودا، شب تا به روز تنها خواهی بیا ببخشا، خواهی برو جفا کن از من گریز تا تو، هم در بلا نیفتی بگزین ره سلامت، ترکِ ره بلا کن ماییم و آب دیده، در کنج غم خزیده بر آب دیدهي ما صد جای آسیا کن... رفت و در انبوه مردم گم شد او باز هم مضمون شعري تازه گشت باز هم افسانهي مردم شد او نه سادهاي، نه خطخطي، نه دشمني، نه همنفس نه با تو جاي موندنه، نه مونده راه پيش و پس.. با تو اكنون چه فراموشيها؛ با من اكنون چه نشستنها، خاموشيهاست . تو مپندار كه خاموشي من، هست برهان فراموشي من! بارونو دوست دارم هنوز بدون چتر و سر پناه شب سردي است و من افسرده، راه دوری است و پایی خسته... می کنم تنها از جاده عبور، دور ماندند زمن آدمها… چه کنم با دل تنها...چه کنم با همه غمها..؟! وقتي فايدهاي نـداره، غصـه خـوردن واسه چـي واسه عشقای تو خالی، ساده مردن واسه چی نميخوام چوب حراجي رو به قلبم بزنم نميخوام گناه بي عشقي بيفته گردنم نميخوام دربه در پيچوخم اين جاده شم واسه آتيـش همه يـه هيـزم آمـــاده شم... تــا که بودیم، نبودیم کسی...کشت مــا را غم بی همنفسی تــا که رفتیم همه یار شدند....خفتــهایم و همــه بیدار شدند قدر آئینه بدانیم چو هست...نه در آن وقت که افتاد و شکست سر خود را مزن اينگونه به سنگ دل ديوانهي تنها! دل تنگ! آبــــيتر از آنيم كه بــــي رنگ بميريم ......... از شيشه نبوديم كه با سنگ بميريم تقصير كسي نيست كه اينگونه غريبيم....شايد كه خدا خواست كه دلتنگ بميريم * گفته بودم كه گريستن خوبه، آدم رو سبك ميكنه اما اينجا فقط كمي چشمهايم رو تكاندم... (+) پينوشت: به اين ميگن آشفته نويسي! الان كه ميخوندمشون خودم هم نميدونم چرا اينجوري كنار هم قرارشون دادم. تا حالا شده از خودت بيگانه بشي؟ شده براي خودت غريبه بشي و از خودنت گم بشي؟ اگه نشده كه خوش به حالت اصلاً تجربهي جالبي نيست اما اگه شده و خودت رو يافتي بگو چطور تونستي؟ مدتي ميشه كه از خودم گم شدهام و ديگه خودم رو نميشناسم. با گذشتهام فرق كردهام و اعتقاداتم رو زير پا گذاشتم. خودم باعث شدم كه خودم رو گم كنم، واسه همين از دست خودم شاكيام... شديد... به شدت از دست خودم عصبانيام... خوشبينانه كه نگاه كنم فكر ميكنم كه هنوز در لبهي پرتگاه قرار گرفتهام و هنوز پرتاب نشدهام... اين وسط دستي لازمه تا يا با فشار كوچكي منو به عمق پرتگاه بياندازه و راحتم كنه يا منو به اين سو بكشه و نجاتم بده... كاش اون زمان كه "ستاره بودن" رو پذيرفتم و خواستم كه ستاره باشم و بمونم و حاضر شدم تنهاييش رو بپذيرم، به زمان خاموشي ستاره هم فكر كرده بودم... نميدانم به دنبال كدام روزنه هستم و نور رو از چه منبعي جستجو ميكنم!؟ نميدانم به كدام سو در حركتم؟ چه ميخواهم و چه ميگويم؟ كدامين جاده افكار پراكندهام را به انتها مي رساند؟ اين همه سؤال كه بي پاسخ ماند، سؤالاتي كه مطرح نشد تا پاسخي بيابند، سؤالاتي كه در نطفه خفه شد... فراريام...از همهي حماقتها، بازيها، خاطرات، تصورات، روياها، آينده، گذشته، حال، ديروز، امروز، فردا، همه و همه، خسته و فراريام... تنم خستهست و ذهنم آشفتهست...درگيرم...گيجم...حال خوشي نيست مرا..نيست كه نيست.. دلم ميخواست اينقدر خودم رو در قيد و بند نكرده بودم، دلم ميخواست به زنجير نكرده بودم اين روح خستهم رو... و آزادانه ميپريدم، بي محابا، بيترس... تا اوج ... همچون عقاب بلندپروازم كه توان در لجن ماندن را ندارد، خود را كوچك و خوار نميكند و آزادانه رها ميشود در ميان ابرها و پرواز ميكند بالاتر از ابرها... (دلم ميخواست به راحتي از همهي تعلقاتم دل ميكندم..حداقل نبايد تعلق جديدي بسازم!) تكتك سلولهاي بدنم محتاج تولدي دوبارهاند... خدايا؛ آغوش گرمت را برايم بگشا كه اميدي به اين زمينيان ندارم... پينوشت 1: دوستی! تفأل زده بود و اين شعر براش اومده بود: "ای دل ریش مرا با لب تو حق نمک….حق نگهدار، که من میروم، الله معک" نپرسيدم نيت دقيقش چي بود اما تفسيري كه اينجا خوندم برام جالب بود. پينوشت 2: اين "پريشاننوشتههاي من" قرار بود شعرهاي پراكنده و بعضاْ چند کلمهاي باشه كه به ذهنم رسيدن (مسلماً براي خودم نبودن)، نوشتمشون اما واسه اين پست همين قدر كافي بود، شمارهي ۱ دادم به اين پست كه تو پست بعد بيارمشون.
یا عالم لا یعلم امام علی عليه السلام میفرمایند: این حدیث به تنهایی مقام و ارزش و اعتبارِ آموزشدهنده و حقی رو که به گردن یادگیرنده میندازه مشخص میکنه. مهندس بازرگانی که دیدگاه من رو نسبت به شیمی متحول کرد. مهندس قربانی (معماری کامپیوتر)، استاد زنجانی زاده (استاد الکترونیکI)، استاد صباغ (استاد ماشینI و II)، استاد شجاعالدینی (استاد (DSP، استاد فهامی و خطیبی (اساتید دورهی مدیریت) و باقیِ اساتید دانشگاهم، همه رو به خوبی به یاد میارم و امیدوارم همیشه سالم، موفق، پویا و معلم باشن. "روزتون مبـــــارک و تـــوفیقــــاتتون روزافزون" اما بعد؛ به نظر من یکی از سختترین حرفههای دنیا، معلمیه و هر کسی لیاقت اینو نداره که "معلم" خونده بشه. کسی که قراره در کِسوَت معلمی ظاهر بشه، اول باید مسئولیتی رو که قراره به دوش بگیره درک کنه و بعد از پذیرفتن اون، همیشه مدّنظر داشته باشدِش. اون باید بدونه که با روح انسانها مواجه بودن مطلب سادهای نیست، تأثیرگذاری بر تفکرات، زندگی روزمره و آیندهی افراد چیزی نیست که بشه ساده از کنارش رد شد. باید متعهد باشه. باید بتونه به معلمی و تدریس و شاگرداش عشق بورزه و لذت ببره و به اون مثل یه شغل نگاه نکنه، هرچی نباشه مثلاً اون داره مسیر و راه انبیاء رو ادامه میده، پس خیلی باید دقت کنه. و یکی از ویژگیهای مهمی که باید داشته باشه؛ قابلیت و استداد انتقال مطالبه،شاید خیلیها معلومات زیادی داشته باشن اما لزوماً همهی اونا توانایی معلم بودن رو ندارن. شاید جالب باشه اشاره به این مطلب که قبل از انقلاب، حزب توده اصرارِ زیادی روی گرفتن پست وزارت آموزش و پرورش داشته، با این توجیه که اگه امروز از آنِ ما نباشه فردا همانگونه که ما میخواهیم از آنِ ما خواهد بود. (سرمایهگذاری روی نسل جوان) دو تا مطلب دیگه هم به نظرم میرسه که مایلم گفته بشه(شاید بشه تذکر تلقیش کرد): - اول اینکه گاهی چیزهایی میبینیم و میشنویم که باعث تأسفِ، معلمینی که تعهدی ندارن و مشغول تدریس به بچههای ما هستن و ... یه کم بیشتر دقت کنیم! - و مطلب دیگه هم رو به مسئولین! اگه رضایت و آرامش فکری یه معلم فراهم نباشه، چطور میتونه به تربیت درست نسل آینده بپردازه و از همه مهمتر جایگاه شما رو براتون حفظ کنه؟؟! باشد که اندیشه کنیم!
یکشنبه رو هم بهخاطر تفاوتش با روزهای دیگهم، ثبت میکنم. یا راشد و؛ _ "حرفی رو بزن که بتونی بنویسیش، چیزی رو بنویس که بتونی امضاش کنی و چیزی رو امضا کن که بتونی پاش بایسی." ناپلئون راستش تو این چند روز دلم میخواست از خیلی چیزها و همچنین اتفاقات اطرافم* بنویسم، ولی یه جورایی اصلاً حس نوشتن نیست، یعنی خب راستش من که از اول هم اهل نوشتن نبودم اما با این حال همونهایی هم که مینوشتم نمیتونم راحت بنویسم، جالب اینکه حتی حسِّ نظردادن هم ندارم، چه صفحههایی که تازه آپ شده بودن و هنوز نظری دریافت نکرده بودن که به همین دلیل فوق، یا جزء آخرین نفراتی بودم که نظر دادم یا پست جدیدشون آپ شد و نظری ندادم! نرمتر از آب هرگز دیدهای..................بر نگاه کودکی خندیدهای؟! خوانده ای در عمق محرابی نماز...از گناهت نیمه شب لرزیدهای؟! بوی تربت بوده اندر سجدهات.......لحظه ای از سوز دل نالیدهای؟! داده باران گیسوانت را نمی.........با نوای چنگ و دف رقصیدهای؟! دیده ای رنگین کمانی در افق....بس رها چون کودکان خندیدهای؟! لاله های واژگون را در بهار.......دسته دسته در سبدها چیدهای؟! رقص گندم زار با ساز نسیم..............در میان بوته زاران دیدهای؟! دیده ای داغ شقایق های سرخ.....سیب های سرخ را بوییدهای؟! خنده های دانه را در زیر خاک.............بر نسیم نوبهاران دیدهای؟! دزدکی چیدی تو گل از باغچه..........غرغر یک باغبان بشنیدهای؟! بر نثار زلف یار آشنا..........................آن گل دزدیده را پاچیدهای؟! جوجه های منتظر در آشیان..............در فراق آب و دانه دیدهای؟! کرده ای پرواز همچون قاصدک......پوششی از پرنیان پوشیدهای؟! در حباب آب عکس ماه را دیدهای...نیمه شب چون نور او تابیدهای؟! زیر باران راه رفتی در بهار......همچو خم ساکت، ولی جوشیدهای؟! دیده ای بیداری غنچه ز خواب.......همچو نیلوفر به خود پیچیدهای؟! بر تو باریده مه از ابر سپید ............از چکاوک قصه ای بشنیدهای؟! خواب دریا دیدن ماهی سرخ..............در میان تنگ تنگی دیدهای؟! تو سکوت باغ را در زیر برف............از صمیم قلب خود بشنیدهای؟! همچو خورشیدی ز سقف آسمان.....نور بخش و مهربان تابیدهای؟! التهاب یک نگاه منتظر ........................در صف امیدواران دیدهای؟! رفتهای در شه نشین چشم یار...صدر مجلس جای خود بگزیدهای؟! اشتیاق یک کویر تشنه را.......................در نیاز آب باران دیدهای؟! کوچه باغ آشناییها کجاست.......میوهای از شاخ عشقی چیدهای؟!
وقتی که حرفای دلم جا میگیرن توی یه آه
فكر كنم اگه ميتونستم كل شعرهايي كه تا حالا شنيده بودم و تو كامپيوترم يادداشت كرده بودم اينجا مياوردم.(البته اگه برم تو اون mood و حال و هوا، حتماً قابل دركه برام!)
(+) پيشنوشت: اينها "پريشاننوشتههاي من"ه، اهل نوشتن نيستم اما دلم ميخواست اينها رو اينجا بنويسم، (امام صادق علیهالسلام میفرمایند: "دل به نوشتن آرام گیرد"). اگه مثل من، آدمي هستي كه هر نوشتهاي ميتونه ذهنت رو مشغول كنه، اينها رو نخون لطفاً، چيز خاصّي توش پيدا نميشه و من هم بعداً نميتونم جوابگو باشم!
اول از همه میخوام از همهی اونایی که حقّی به گردن من دارن تشکر کنم و بگم که به یادشون هستم، تقریباً همهی معلمها، اساتید و اونهایی که تو دوران تحصیل و زندگیم چیزهایی بهم یاد دادن رو به خوبی بهخاطر میارم...اولیش مادرم بود که تو دوران راهنمایی هم معلم مدرسهام شد، بعد پدرم و بعد خیلیهای دیگه. بعضیهاشون رو دوست داشتم، واسه بعضیهاشون از صمیم قلب احترام قائل بودم، بعضیهاشون تأثیرات جالبی روم گذاشتن، بعضیهاشون هم که...، بعضیهاشون طوری بودن که حاضر بودم جمعه هم به کلاسشون برم و بعضیهاشون ... نقش برخی پررنگتر و نقش برخی کمرنگتر بود اما بود!
خانوم آزاد، گیتیجون و پروینجون (کانون پرورش فکری، دورهی آمادگی)، حاجآقا محمدی و خانوم عابدی (سال اول دبستان)، خانوم ابوسعیدی، اسکویی، اسفندیاری، برجعلیخانی (باقی سالهای دبستان) و همهی معلمهای دوران راهنمایی و دبیرستانم. (معلم ادبیات سال دوم دبیرستانم، خانم مهتدي كه به دیار باقی شتافته. دوست داشتنی، مهربون، بزرگوار و محترم بود؛ همیشه براش از خدا طلب آمرزش ومغفرت میکنم، روحش شاد. امیدوارم خدا همهی عزیزان معلمی که ترک دنیا کردن رو بیامرزه، و به اونهایی که هستن سلامتی و شادکامی عطا کنه.)
روز معلم رو به همهی معلمهای عزیز و گرانقدر تبریک میگم و براشون آرزوی توفیقات روزافزون میکنم.
با حقیقت این جمله کاملاً موافقم و واسه همینه که برای معلمها ارزش و احترام زیادی قائلم.
التماس دعای خیر.
_"ميان زمين و آسمان نردباني است؛ سکوت در اوج اين نردبان است. کلام يا نوشتار هر چه قدر هم قانع کننده باشد باز در ميانهي اين نردبان هستند. بايد بر آنها پا نهاد بدون هيچ فشاري. سخن گفتن دير يا زود به شرارت بدل مي شود. تنها سکوت از شرارت تهي است. سکوت اولين و آخرين است. سکوت عشق است و در غير اين صورت از صدا هم پستتر است. ساعتهاي خاموشي، ساعتهايي هستند که آشکارا آواز سر مي دهند." کريستين بوبن- فراتر از بودن
میرم تا دو _ سه روز دیگه که انشاءالله حسِّ برگرده، برگردم و به * بپردازم. عجالتاً این شعر رو اینجا میذارم که پستم خیلی خالی نباشه:
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت
16:30 توسط نجوا| |
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت
12:40 توسط نجوا| |
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت
11:40 توسط نجوا|
"هر کس به من کلمهای بیاموزد، مرا بندهی خود کرده است."
یه جا خوندم که؛ " ظلم است که معلم را به شمع تشبیه کنیم، چون شمع را می سازند که بسوزد اما معلم می سوزد که بسازد ."
پینوشت: دیروز چهارشنبه 11 اردیبهشت به یه Game که از 5 آبان شروع شده بود و خیلی خستهم کرده بود پایان دادم، حداقلش این بود که راحت و سبک شدم. خیلی. ممنون از اینکه از این بازیِ طولانی، خسته و دلگیر نشدی، نشدی دیگه؟! واقعاً نمیخواستم به اینجا برسه!
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت
21:30 توسط نجوا| |
نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت
1:50 توسط نجوا| |

