تبليغاتX
نجــوای مـن
نجــوای مـن

 

يا شريف‏الجزا

"هر دست كه دادند همان دست گرفتند....هر نكته كه گفتند همان نكته شنفتند"

 
ميگن دنيا شبيهِ
آينه مي‏مونه و هميشه همان را مي‏بيني كه هستي و انجام مي‏دهي. (گرچه آينه‏ها كمي هم وارونه نشان ميدن اما مطمئن‏م تو اين تشبيه به اين جزئيات دقت نكردن، شما هم به اصل توجه كن و منظور رو بگير!)

 
"اِن احسَنتُم احسَنتُم لانفُسَكم و اِن اسَاتم فلها"

"اگر خوبي كني، خوبي مي‏بيني و اگر بدي كني، بدي مي‏بيني"

 
و منم اين مطلب رو تا حد زيادي قبول دارم. اگه ميگم "تا حد" واسه اينه كه هميشه استثناء هم وجود داره، خود من خيلي شده كه از كسايي كه واقعاً در حق
شون خوبي كردم يا حداقل هيچ بدي‏اي در حق‏شون نكردم بدي ديدم. البته واسه اين هم توجيه دارم و به خاطر همين "زياد" رو دنبال "تا حد" اضافه كردم. توجيه‏ام هم اينه كه شايد از همون كس كه بهش خوبي كردم/ي خوبي نبينم/ي، اما يه روزي يه جايي، وقتي كه اصلاً انتظارش رو ندارم/ي حتماً جواب اون خوبي‏م/ت رو مي‏بينم/ي و البته عكس‏ش هم هست. و احتمالاً با توجه به چنين مطلبي هم "سعدي" سروده كه:

"تو نيكي مي‏كن و در دجله انداز ... كه ايزد در بيابان‏ت دهد باز"


با وجودی که خواهرم میگه، خدا تا به ما میرسه "سریع‏الحساب" میشه و جواب‏مون رو زود میده، اما اصل مشكلي كه من با اين مطلب دارم اينه كه اكثر اوقات متوجه نمي‏شيم كه مثلاً اين اتفاق خوبي كه داره برامون ميافته نتيجه‏ي فلان كار خوبيه كه كرديم يا اين مصيبت كه به سرمون اومده نتيجهي فلان كار بدي بوده كه شايد يه زمان خيلي دوري، انجام‏ش داديم.

 
و البته احاديث و روايات هم راجع به از اين موضوع كم نيستن.

 
یادم می‏آد اینو که؛
 "اي كُشته؛ كه را كُشتي، تا كُشته شوي آخر؟!" الان كه فكر مي‏كنم به نظرم خيلي هم بي‏راه نیست!

اگه محبت كني، محبت مي‏بيني... اگه خيانت كني، خيانت مي‏بيني... اگه ...

اگه امروز كاري رو كردي، منتظر باش حتماً يه روزي، و نه لزوماً امروز، جواب‏‏ش (يا عين‏ش شايد با كمي شدت) به‏ت ‏برگرده.

و اگه چيزي بر تو رسيد، بنگر كه اين نتيجه‏ي كدام عمل توست!

 

پي‏نوشت 1: مرحوم حاج‏آقاي مجتهدي تو كلاس اخلاق‏شون روايتي تعريف مي‏كردن با عنوان "از مكافات عمل غافل مشو"؛ ماجراي ميرغضبِ ناصرالدين شاه بود كه به سبب احسان به يه سگ و به خاطر اينكه قلب لطيف‏ي داشت (كه "هر كس آب قلب‏ش رو ميخوره")، خداوند جان‏ش رو بهش بخشيد و به او توفيق توبه داد.

 
پي‏نوشت 2: جمعه عصر، دوستي كه هنوز نفهميدم كيه يه پيام كوتاه فرستاد كه "در مكتب ما رسم فراموشي نيست..."، با اينكه شماره آشنا نبود چون حس كردم از طرفه يه آشنا باشه جواب دادم كه U؟، تو جواب گفت كه من دوستت‏ام و اسم و دانشگاه من رو گفت و بهم گفت که خیلی بي‏وفايي كه دوستي‏مون رو به هم ياد نمي‏آری! (البته نگفت که خودش این مدت کجا بوده!) پیشنهاد داد كه اگه دوست دارم فكر كنم ببينم خودم ميتونم بشناسم‏ش يا نه!؟ با اینکه داداش‏م ميگفت؛ اينا مسخره بازيه، بگو یا خودشو معرفي كنه يا بره همون جا كه تا حالا بوده! اما راستش خودم خيلي هم بدم نيومد و پيشنهادش رو قبول كردم، شايد چون می‏خوام خودم رو امتحان كنم تو این بازي، شایدم واسه اينه كه خودم هم تا حالا چنين برخوردي با بعضي دوستام كردم (انگار كار خودم به خودم برگشته!) البته فكر كنم نوع برخورد من بهتر از اين دوست بوده! فقط مشكل اينه كه هرچي فكر ميكنم تو دوستام چنين آدمي پيدا نمي‏كنم كه اهل اين برخوردا باشه و اين جوري بخواد كسي رو بذاره تو خماري! خيلي دوست دارم خودم بفهمم كيه اما اميدوارم عاقبت اين ماجرا به خير بشه!

 
در حاشيه:
يكشنبه‏ي آخر هر ماه تو تالار انديشه، از ساعت 17، برنامه‏ي شب شعر طنز با عنوان "در حلقه‏ي رندان" برگزار ميشه. دي‏شب اولين باري بود كه تو اين برنامه شركت كردم. اجراش با "سعيد بيابانكي" بود. برام جالب بود و احتمالاً تو برنامهي هر ماه‏ام جا بگيره. حقيقت‏ش، طنز جزء قالب‏هاي مورد علاقه‏ي منه اما خودم هيچ استعدادي توش ندارم. و عجب بعضي‏ها ميتونن حرفشون رو تو اين قالب راحت و روون بزنن! كلاً اين افراد هم خيلي برام جالب‏ن.

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 17:5 توسط نجوا| |

یا ناصرالاولیا

 

"در کوتاه‎ترین سوره تجلّی می‏یابد!

و به بهانه‏ی کدامین صفت وصف ناشدنی توست...

که پرنده‏ترین پیام‏آور بشری؛

پیش پایت بلند می‏شود؟

.

امروز، بیداری شهادت برای تو

خواب شیرینی‏ست

که فردا

معنایش در تکه‏هایی از وجود خودت تعبیر می‏شود...

.

.

ای آنکه خداوند تو را پیش از آفرینش آزمود!

و تو را شکیبا یافت بر آنچه برایت رقم می‏زد...

امروز، روز رفتن توست...

فردا اما روز آمدن مردی از دیار توست....

و مگر نه اینکه دعای مادر می‏گیرد؟

و تو که برترین مادری...

دعا کن... دعا کن ...

برای ظهور او؛

برای حضور ما؛

برای آمدن‏ش؛

برای آماده بودن ما..."


                      اللهم عجل لولیک الفرج...

 

پی‏نوشت: اگه امکان شرکت تو برنامه‏ها و مراسم‏های مسجد امیر (خیابان کارگر شمالی، روبه‎‏روی پمپ بنزین امیرآباد) رو دارید، میتونید آمار برنامه‎‏ها رو از این سایت دربیارید. در ضمن به صورت اس‎ام‎اس‎ی هم میتونید از برنامه ‏ها مطلع بشید. تسليت و التماس دعا.

نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 14:40 توسط نجوا| |

يا ذالمنّ والامان

 

دقيقاً يادمه كه اون روز، وقتي مادرم خبر رو از راديو شنيد چه حسّي داشت، انگار كه نمي‏خواست باور كنه، و من كه گيج بودم چه اتفاقي افتاده دنبالش راه افتادم، هم‏سايه‏ها هم حالي به‏تر از مادرم نداشتن، يا اشكي در گوشه‏ي چشمي يا زانويي در بغل؛ همه غم‏زده و دل‏تنگ بودن، كسي رفته بود كه عزيز بود...

 

و نوزده سال است كه از رفتن‏ش مي‏گذرد، و چه بر سر انقلابي آمده كه او رهبرش بود؟!

 

خواندم كه؛

 

"با دلي آرام و قلبي مطمئن و روحي شاد و ضميري اميدوار به فضل خدا از خدمت خواهران و برادران مرخص، و به سوي جايگاه ابدي سفر مي‌كنم. و به دعاي خير شما احتياج مبرم دارم. و از خداي رحمان و رحيم مي‌خواهم كه عذرم را در كوتاهي خدمت و قصور و تقصير بپذيرد."

 

و هزاران سؤال كه در ذهن‏م نقش بسته‏اند... چند نفر از مسئولين حال حاضر‏ ما، چنين قلب مطمئن و دل آرومي دارن؟ چند نفرشون دعاي خير مردم اون طوري پشت سرشونه؟ چند نفرشون حاضرن قبول كنن كه گاهي (البته اميدوارم گاهي) اشتباهاتي كردن و بابت اونا از مردم عذر خواسته باشن؟ وَ وَ وَ ... الله اعلم...

و اميدوارم كه خدا عاقبت اين ملت و مملكت رو ختم به خير گرداند، انشاءالله.

 

آخرم يه شعر از اشعار امام كه دوست‏ش دارم و پيش از اين از حفظ بودم ميارم. بچه‏تر كه بودم خيلي وقتا ديوان امام رو مي‏خوندم اشعارش رو حفظ ميكردم. اشعار قشنگي دارن كه به دل ميشينه. خدايش بيامرزد و بر سفره‏ي مادرش مهمان گرداند.

 

من به خال لبت اى دوست گرفتار شدم       چشم بیمــــار تــــو را دیــدم و بیمار شدم

فـارغ از خود شدم و كوس انـاالحق بزدم       همچــــو منصــور خــــــریدار سرِ دار شدم

غم دل‏دار فكنده است به جـانم، شررى       كـــه بـــه جــــان آمدم و شهره بازار شدم

درِ می‏خانه گشایید به رویم، شب و روز      كــه من از مسجد و از مدرسه، بیزار شدم

جـــامــه‏ي زهد و ریا كَندم و بر تن كردم       خــــرقــــه پیــــر خـــراباتى و هشیار شدم

واعـــظ شهــر كــه از پنــد خود آزارم داد       از دم رنــــد مــــى‏آلــــوده مــــَددكـار شدم

بگـــذاریــــد كــــه از بتكــده یــادى بكنم       مـــن كـــه با دستِ بت میكده، بیدار شدم

 

+ اين سروده به اضافه‏ي جواب آقاي خامنه‏اي براي هر بيت.

غزل "روز وصل" كه تنها ده ساعت قبل از مرگ، سروده شد.

+ ديوان كامل اشعار روح الله خميني

 

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 16:58 توسط نجوا| |

ياخيرالوارثين

 

رسول اكرم صلي الله عليه و آله و سلم از مولاي متقيان سؤال كرد: هم‏سرت فاطمه را چگونه يافتي؟

و اميرمؤمنان، علي عليه‏السلام پاسخ داد: او ياور خوبي‏ست در اطاعت خدا.

 

فاطمه بانوی بی‏مزارم... فاطمه بانوی بی‏مزارم...

فاطمیه خیمه‏ی صاحب زمان... کرده غوغا ناله‏های بی‏امان

قلب مهدی در عزای مادرست...روضه خوان فاطمه پیغمبرست

فاطمیه قلب زینب مضطرست.......فاطمیه صد جفا بر حیدرست

فاطمه بانوی بی‏مزارم... فاطمه بانوی بی‏مزارم...

الامان از غصه‏های بی‏حساب...غربت حیدر سلام بی‏جواب

الامان از گریــــه‏های زینبـی........غصه‏های فاطمه دخت نبی

الامان از گریه‏های بی‏صدا...از یتیمی حسیـن و مجتبی

فاطمیه محشر جور و جفاست... فاطمیه غصه‏های مصطفاست

فاطمیه قلب شاهدی شکست..چشم او از فرط غم در خون نشست

فاطمیه دست حق هم بسته شد...حیــدر تنهـا ز غربت خسته شد

فاطمه بانوی بی‏مزارم... فاطمه بانوی بی‏مزارم... فاطمه بانوی بی‏مزارم...

 

پی‏نوشت: فایل صوتی این شعر رو هم که مؤسسه‏ي رسائل اجرا کرده، از اینجا میشه دانلود کرد.

سی‏دی صوتیِ"بهشت بی‏نشونه" رو سال دوم دانشگاه، از غرفه‏ی این مؤسسه تو نمایشگاه قرآن، خریداری کردم. یاد اون ترم مهمان شدنم و جاهايي كه رفتيم و درسي كه نخونديم و نمرات درخشان!! پايان ترم و معدل بي‏نظيري كه گرفتم هم به خير.

 

و آخر اينكه؛ معصومين براي مادرشون احترام زيادي قائل‏ند، گفته شده اگه به مادرشون قسم‏شون بديم، دست خالي برنمي‎گرديم و فراموش نكنيم كه سفارش شديم براي همديگه دعا كنيم تا زودتر دعاهامون مستجاب شه. دعاي خير فراموش نشود!

 

 

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 21:10 توسط نجوا| |

یا خیرالغافرین


"غم به جراحت می‏ماند...یکباره می‏آید...اما رفتن‏ش و التیام یافتن‏ش...و خوب شدن‏ش با خداست..

و در این میانه نمک روی زخم و زخم بر زخم حکایت دیگری‏ست..

حکایتی که نه می‏توان گفت و نه می‏توان نهفت...

حکایت آتشی که می‏سوزاند، خاکستر می‏کند، اما دود ندارد...یا نباید داشته باشد...

ای اشک؛ همیشه ببار! ای چشم؛ هماره هم‏راهی کن...که این غم، غم یکی دو روز نیست...غم جاودانه است..."

 
   و چه روز و روزگاری
می‏گذرانم و می‏گذرانیم.....


امروز جمعه بود و ایام، ایام فاطمیه، ایام شهادت بانوی دو عالم...انشاءالله که مرا نیز دریابد...


و به یاد می‏آورم از آن مرثیه خوان که بس سوزناک میخواند که؛

صبر کن یا فاطمه، ای بانوی پهلو شکسته...مهدی‏ات با شیشه‏ی درمان و دارو خواهد آمد

 

السّلام علیکِ ایتها سیدة النّساءالعالمین

 

و ما در انتظار اوییم، او... آن مسیح آل الله...آن منتقم گل‏ها...

او که آن‏گونه که میراث‏دار پدر است، میراثدار مادر نیز هست...

نباء عظیم پدرش و لیله القدر مادرش....و او میراثدار آن عظمت و آن قدر است..

او که هر صبح و شام بر آن قله‏های مظلومیت می‏گرید و می‏سوزد و چشم به راه آن سپیدروح حماسهی موعود است تا از کنار کعبه بانگ تکبیر بردارد و قیام جهانی‏اش را برای استقرار عدل و محو ستم بیآغازد و از دشمنان و ظالمان انتقام گیرد.

تحقق آن سپید روز حتمی و آن وعده انجام شدنی و آن امام عدالت گستر آمدنی‏ست.

او هر بامداد و شامگاه برای تمام شدن دورهی غیبت به پیشگاه مادر استغاثه میکند و میگوید:

                             یا مولاتی؛ یا فاطمة اغیثینی

و شایسته آنست که ما نیز به پیشگاه آن شفیعه‏ی محشر دست التجا دراز کنیم و او را نزد خدا واسته قرار دهیم، باشد که پناه جویانش را دست گیرد و از پیشگاه خداوند فرج فرزندش را مصرانه بخواهد و زمزمه کنیم:

                            یا مولاتی؛ یا فاطمة اغیثینی

 

پی‎نوشت: عجب دل پُری دارم این روزها... حرف‏های زیادی دارم برای گفتن (گرچه خبر ندارم از شنونده) و حرف‏هایی هم برای نگفتن.... شریعتی خوب گفته که "سرمایه‏ی هرکس به اندازه‏ی حرف‏هایی‏ست که برای نگفتن دارد..."

فعلاً قصد کردم که پست‏های ایام فاطمیه رو اختصاص بدم به صاحب این ایام، تا خدا چه بخواهد.


کاش فاطمی زندگی کنیم ... کاش ...

 

نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387ساعت 23:50 توسط نجوا| |

 

یا نافع

 

امروز سوم خرداد؛ سالروز آزادی خرم‏شهری بود که خونین‏شهر شد.

 

"اي خرمشهر، اي خونين‏شهر، چه رنج‌ها بردي در فراغ يارانت؟

    چه دردها كشيدي هنگام نقش بستن "جئنا لنبقي" بر ديوارهايت.

          چه ديدي وقتي يارانت برگشتند و جهان‌آرا را همراه‌شان نديدي؟

                   دلم براي بوي غروب خونين كارون و اروندت تنگ شده ‌است.

                                   رخصت قدم نهادن بر قدمگاه شهيدانت را از كه بگيرم؟"

 

جنگ برایم تجسم چیزیست که از نزدیک درکش نکرده‏ام؛ اما به یقین می‏دانم که آن‏چه در جنگ اتفاق افتاد در صلح نیافتاد. کسانی بودند که از فرصت بهره جستند و به فوز عظیم رسیدند. جنگ برای خیلی‏ها راه میان‏بر شد، بریدند از تعلقات دنیا و صیقل دادند روح و وجودشان را. آنان که سیر صعودی طی کردند و چه سعادتمند گشتند.

‏وقتی به جنگ و بزرگي روح انسان‏هایی که در آن دوران بوده‏اند فکر میکنم، ناخودآگاه به مقایسه‏ی آنان با خودمان میرسم. آناني كه امتحان سختی پس دادند و البته به نمره‏ای بالاتر از قبولی رسیدند و رستگار گشتند. ولی این میان کار ما و زمانه‏ی ما گویی سخت‏تر است، رستگار شدن بعد از دنیایی شدن به مراتب سختتر است... (حرف بسيار دارم اما سخن كوتاه مي‏كنم... كاش پرواز را بياموزيم)

 

+ الهى؛ پيشانى بر خاك نهادن آسان است، دل از خاك برداشتن دشوار!

 

این از سخنان شهید جهان‏آرا و اين هم از وصیت‏شون و این هم شعر یه آهنگ حماسی و پرخاطره:

 

             ممد نبودی ببینی، شهر آزاد گشته
                                                          خون یارانت، پرثمر گشته

             آه و واویـــلا، کـــو جـهـــان‌آرا؟
                                                    نــور دو چشم و تــاج ســـر ما
 
             امّیدم گشته ناامید، بعد از هجر تو
                                                         یاران می‌آیند، اندر پی تو
 
             موسوی آمد در پی‌ات، استقبال‏ش کن
                                              به دشت رضوان، تو مهمانش کن

             آه و واویـــلا، کـــو جـهـــان‌آرا؟
                                                   نــور دو چشم و تــاج ســـر ما 
 

 

 

- این حدیث از امام صادق عليه السلام به دل‏م نشست:

"هر كه به خدا اعتماد ورزد، خدا مهمِّ دنيا و آخرتش را كفايت كند و هر چه از او غايب است برايش حفظ كند. درمانده و ناتوان است هر كه براى هر بلا صبرى، و براى هر نعمت شكرى، و براى هر دشوارى آسانى‌اى ندارد."

 

- داستان "اسکناس مچاله" هم روایت جالبی داره واسه ارزش انسان‏ها!

 

- دی‏شب بعد از حدود یک سال رفتیم "شب خاطره" (پنجشنبه‏های اول هر ماه شمسي حوزه‏ي هنری، زیر پل حافظ، تقاطع سمیه)، برنامه‏هاش رو دوست دارم، بعد از نماز هم نمايش فيلم داره كه اين بار فيلم "به همين ساده‏گيِ" رضاميركريمي رو گذاشت (پيچك سر به هوا یادداشت‎ي واسه اين فيلم نوشته). همين هفته‏ي پيش با خواهر و برادرم رفته بوديم سينما فرهنگ و ديده بوديم‏ش، همه‎ي فيلم رو از حفظ بودم ولي چون همراهام نديده بودن‏ش موندم تو سالن و با نور گوشي صفحات آخر كتاب "بيوتن" رو خوندم. عقیق و At براي این كتاب يادداشت‏هايي نوشتن كه البته من فعلاً فقط يه نگاه كلي انداختم، گذاشتم سر فرصت بعد از اینکه تحلیل خودم رو(كه شايد اينجا بيارمش شايدم نه) هم کرده باشم، خوب و دقيق بخونم و نظر بدم.

 

 

نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387ساعت 23:40 توسط نجوا| |