يا شريفالجزا "هر دست كه دادند همان دست گرفتند....هر نكته كه گفتند همان نكته شنفتند" "اگر خوبي كني، خوبي ميبيني و اگر بدي كني، بدي ميبيني" "تو نيكي ميكن و در دجله انداز ... كه ايزد در بيابانت دهد باز" با وجودی که خواهرم میگه، خدا تا به ما میرسه "سریعالحساب" میشه و جوابمون رو زود میده، اما اصل مشكلي كه من با اين مطلب دارم اينه كه اكثر اوقات متوجه نميشيم كه مثلاً اين اتفاق خوبي كه داره برامون ميافته نتيجهي فلان كار خوبيه كه كرديم يا اين مصيبت كه به سرمون اومده نتيجهي فلان كار بدي بوده كه شايد يه زمان خيلي دوري، انجامش داديم. اگه محبت كني، محبت ميبيني... اگه خيانت كني، خيانت ميبيني... اگه ... اگه امروز كاري رو كردي، منتظر باش حتماً يه روزي، و نه لزوماً امروز، جوابش (يا عينش شايد با كمي شدت) بهت برگرده. پينوشت 1: مرحوم حاجآقاي مجتهدي تو كلاس اخلاقشون روايتي تعريف ميكردن با عنوان "از مكافات عمل غافل مشو"؛ ماجراي ميرغضبِ ناصرالدين شاه بود كه به سبب احسان به يه سگ و به خاطر اينكه قلب لطيفي داشت (كه "هر كس آب قلبش رو ميخوره")، خداوند جانش رو بهش بخشيد و به او توفيق توبه داد. یا ناصرالاولیا "در کوتاهترین سوره تجلّی مییابد! و به بهانهی کدامین صفت وصف ناشدنی توست... که پرندهترین پیامآور بشری؛ پیش پایت بلند میشود؟ . امروز، بیداری شهادت برای تو خواب شیرینیست که فردا معنایش در تکههایی از وجود خودت تعبیر میشود... . . ای آنکه خداوند تو را پیش از آفرینش آزمود! و تو را شکیبا یافت بر آنچه برایت رقم میزد... امروز، روز رفتن توست... فردا اما روز آمدن مردی از دیار توست.... و مگر نه اینکه دعای مادر میگیرد؟ و تو که برترین مادری... دعا کن... دعا کن ... برای ظهور او؛ برای حضور ما؛ برای آمدنش؛ برای آماده بودن ما..." پینوشت: اگه امکان شرکت تو برنامهها و مراسمهای مسجد امیر (خیابان کارگر شمالی، روبهروی پمپ بنزین امیرآباد) رو دارید، میتونید آمار برنامهها رو از این سایت دربیارید. در ضمن به صورت اساماسی هم میتونید از برنامه ها مطلع بشید. تسليت و التماس دعا. يا ذالمنّ والامان دقيقاً يادمه كه اون روز، وقتي مادرم خبر رو از راديو شنيد چه حسّي داشت، انگار كه نميخواست باور كنه، و من كه گيج بودم چه اتفاقي افتاده دنبالش راه افتادم، همسايهها هم حالي بهتر از مادرم نداشتن، يا اشكي در گوشهي چشمي يا زانويي در بغل؛ همه غمزده و دلتنگ بودن، كسي رفته بود كه عزيز بود... و نوزده سال است كه از رفتنش ميگذرد، و چه بر سر انقلابي آمده كه او رهبرش بود؟! خواندم كه؛ "با دلي آرام و قلبي مطمئن و روحي شاد و ضميري اميدوار به فضل خدا از خدمت خواهران و برادران مرخص، و به سوي جايگاه ابدي سفر ميكنم. و به دعاي خير شما احتياج مبرم دارم. و از خداي رحمان و رحيم ميخواهم كه عذرم را در كوتاهي خدمت و قصور و تقصير بپذيرد." و هزاران سؤال كه در ذهنم نقش بستهاند... چند نفر از مسئولين حال حاضر ما، چنين قلب مطمئن و دل آرومي دارن؟ چند نفرشون دعاي خير مردم اون طوري پشت سرشونه؟ چند نفرشون حاضرن قبول كنن كه گاهي (البته اميدوارم گاهي) اشتباهاتي كردن و بابت اونا از مردم عذر خواسته باشن؟ وَ وَ وَ ... الله اعلم... و اميدوارم كه خدا عاقبت اين ملت و مملكت رو ختم به خير گرداند، انشاءالله. آخرم يه شعر از اشعار امام كه دوستش دارم و پيش از اين از حفظ بودم ميارم. بچهتر كه بودم خيلي وقتا ديوان امام رو ميخوندم اشعارش رو حفظ ميكردم. اشعار قشنگي دارن كه به دل ميشينه. خدايش بيامرزد و بر سفرهي مادرش مهمان گرداند. من به خال لبت اى دوست گرفتار شدم چشم بیمــــار تــــو را دیــدم و بیمار شدم فـارغ از خود شدم و كوس انـاالحق بزدم همچــــو منصــور خــــــریدار سرِ دار شدم غم دلدار فكنده است به جـانم، شررى كـــه بـــه جــــان آمدم و شهره بازار شدم درِ میخانه گشایید به رویم، شب و روز كــه من از مسجد و از مدرسه، بیزار شدم جـــامــهي زهد و ریا كَندم و بر تن كردم خــــرقــــه پیــــر خـــراباتى و هشیار شدم واعـــظ شهــر كــه از پنــد خود آزارم داد از دم رنــــد مــــىآلــــوده مــــَددكـار شدم بگـــذاریــــد كــــه از بتكــده یــادى بكنم مـــن كـــه با دستِ بت میكده، بیدار شدم + اين سروده به اضافهي جواب آقاي خامنهاي براي هر بيت. + غزل "روز وصل" كه تنها ده ساعت قبل از مرگ، سروده شد. + ديوان كامل اشعار روح الله خميني ياخيرالوارثين رسول اكرم صلي الله عليه و آله و سلم از مولاي متقيان سؤال كرد: همسرت فاطمه را چگونه يافتي؟ و اميرمؤمنان، علي عليهالسلام پاسخ داد: او ياور خوبيست در اطاعت خدا. فاطمه بانوی بیمزارم... فاطمه بانوی بیمزارم... فاطمیه خیمهی صاحب زمان... کرده غوغا نالههای بیامان قلب مهدی در عزای مادرست...روضه خوان فاطمه پیغمبرست فاطمیه قلب زینب مضطرست.......فاطمیه صد جفا بر حیدرست فاطمه بانوی بیمزارم... فاطمه بانوی بیمزارم... الامان از غصههای بیحساب...غربت حیدر سلام بیجواب الامان از گریــــههای زینبـی........غصههای فاطمه دخت نبی الامان از گریههای بیصدا...از یتیمی حسیـن و مجتبی فاطمیه محشر جور و جفاست... فاطمیه غصههای مصطفاست فاطمیه قلب شاهدی شکست..چشم او از فرط غم در خون نشست فاطمیه دست حق هم بسته شد...حیــدر تنهـا ز غربت خسته شد فاطمه بانوی بیمزارم... فاطمه بانوی بیمزارم... فاطمه بانوی بیمزارم... سیدی صوتیِ"بهشت بینشونه" رو سال دوم دانشگاه، از غرفهی این مؤسسه تو نمایشگاه قرآن، خریداری کردم. یاد اون ترم مهمان شدنم و جاهايي كه رفتيم و درسي كه نخونديم و نمرات درخشان!! پايان ترم و معدل بينظيري كه گرفتم هم به خير. و آخر اينكه؛ معصومين براي مادرشون احترام زيادي قائلند، گفته شده اگه به مادرشون قسمشون بديم، دست خالي برنميگرديم و فراموش نكنيم كه سفارش شديم براي همديگه دعا كنيم تا زودتر دعاهامون مستجاب شه. دعاي خير فراموش نشود! یا خیرالغافرین "غم به جراحت میماند...یکباره میآید...اما رفتنش و التیام یافتنش...و خوب شدنش با خداست.. و در این میانه نمک روی زخم و زخم بر زخم حکایت دیگریست.. حکایتی که نه میتوان گفت و نه میتوان نهفت... حکایت آتشی که میسوزاند، خاکستر میکند، اما دود ندارد...یا نباید داشته باشد... ای اشک؛ همیشه ببار! ای چشم؛ هماره همراهی کن...که این غم، غم یکی دو روز نیست...غم جاودانه است..." امروز جمعه بود و ایام، ایام فاطمیه، ایام شهادت بانوی دو عالم...انشاءالله که مرا نیز دریابد... و به یاد میآورم از آن مرثیه خوان که بس سوزناک میخواند که؛ صبر کن یا فاطمه، ای بانوی پهلو شکسته...مهدیات با شیشهی درمان و دارو خواهد آمد السّلام علیکِ ایتها سیدة النّساءالعالمین و ما در انتظار اوییم، او... آن مسیح آل الله...آن منتقم گلها... او که آنگونه که میراثدار پدر است، میراثدار مادر نیز هست... نباء عظیم پدرش و لیله القدر مادرش....و او میراثدار آن عظمت و آن قدر است.. او که هر صبح و شام بر آن قلههای مظلومیت میگرید و میسوزد و چشم به راه آن سپیدروح حماسهی موعود است تا از کنار کعبه بانگ تکبیر بردارد و قیام جهانیاش را برای استقرار عدل و محو ستم بیآغازد و از دشمنان و ظالمان انتقام گیرد. تحقق آن سپید روز حتمی و آن وعده انجام شدنی و آن امام عدالت گستر آمدنیست. او هر بامداد و شامگاه برای تمام شدن دورهی غیبت به پیشگاه مادر استغاثه میکند و میگوید: یا مولاتی؛ یا فاطمة اغیثینی و شایسته آنست که ما نیز به پیشگاه آن شفیعهی محشر دست التجا دراز کنیم و او را نزد خدا واسته قرار دهیم، باشد که پناه جویانش را دست گیرد و از پیشگاه خداوند فرج فرزندش را مصرانه بخواهد و زمزمه کنیم: یا مولاتی؛ یا فاطمة اغیثینی پینوشت: عجب دل پُری دارم این روزها... حرفهای زیادی دارم برای گفتن (گرچه خبر ندارم از شنونده) و حرفهایی هم برای نگفتن.... شریعتی خوب گفته که "سرمایهی هرکس به اندازهی حرفهاییست که برای نگفتن دارد..." فعلاً قصد کردم که پستهای ایام فاطمیه رو اختصاص بدم به صاحب این ایام، تا خدا چه بخواهد. یا نافع امروز سوم خرداد؛ سالروز آزادی خرمشهری بود که خونینشهر شد. "اي خرمشهر، اي خونينشهر، چه رنجها بردي در فراغ يارانت؟ چه دردها كشيدي هنگام نقش بستن "جئنا لنبقي" بر ديوارهايت. چه ديدي وقتي يارانت برگشتند و جهانآرا را همراهشان نديدي؟ دلم براي بوي غروب خونين كارون و اروندت تنگ شده است. رخصت قدم نهادن بر قدمگاه شهيدانت را از كه بگيرم؟" جنگ برایم تجسم چیزیست که از نزدیک درکش نکردهام؛ اما به یقین میدانم که آنچه در جنگ اتفاق افتاد در صلح نیافتاد. کسانی بودند که از فرصت بهره جستند و به فوز عظیم رسیدند. جنگ برای خیلیها راه میانبر شد، بریدند از تعلقات دنیا و صیقل دادند روح و وجودشان را. آنان که سیر صعودی طی کردند و چه سعادتمند گشتند. وقتی به جنگ و بزرگي روح انسانهایی که در آن دوران بودهاند فکر میکنم، ناخودآگاه به مقایسهی آنان با خودمان میرسم. آناني كه امتحان سختی پس دادند و البته به نمرهای بالاتر از قبولی رسیدند و رستگار گشتند. ولی این میان کار ما و زمانهی ما گویی سختتر است، رستگار شدن بعد از دنیایی شدن به مراتب سختتر است... (حرف بسيار دارم اما سخن كوتاه ميكنم... كاش پرواز را بياموزيم) + الهى؛ پيشانى بر خاك نهادن آسان است، دل از خاك برداشتن دشوار! این از سخنان شهید جهانآرا و اين هم از وصیتشون و این هم شعر یه آهنگ حماسی و پرخاطره: ممد نبودی ببینی، شهر آزاد گشته - این حدیث از امام صادق عليه السلام به دلم نشست: "هر كه به خدا اعتماد ورزد، خدا مهمِّ دنيا و آخرتش را كفايت كند و هر چه از او غايب است برايش حفظ كند. درمانده و ناتوان است هر كه براى هر بلا صبرى، و براى هر نعمت شكرى، و براى هر دشوارى آسانىاى ندارد." - داستان "اسکناس مچاله" هم روایت جالبی داره واسه ارزش انسانها! - دیشب بعد از حدود یک سال رفتیم "شب خاطره" (پنجشنبههای اول هر ماه شمسي حوزهي هنری، زیر پل حافظ، تقاطع سمیه)، برنامههاش رو دوست دارم، بعد از نماز هم نمايش فيلم داره كه اين بار فيلم "به همين سادهگيِ" رضاميركريمي رو گذاشت (پيچك سر به هوا یادداشتي واسه اين فيلم نوشته). همين هفتهي پيش با خواهر و برادرم رفته بوديم سينما فرهنگ و ديده بوديمش، همهي فيلم رو از حفظ بودم ولي چون همراهام نديده بودنش موندم تو سالن و با نور گوشي صفحات آخر كتاب "بيوتن" رو خوندم. عقیق و At براي این كتاب يادداشتهايي نوشتن كه البته من فعلاً فقط يه نگاه كلي انداختم، گذاشتم سر فرصت بعد از اینکه تحلیل خودم رو(كه شايد اينجا بيارمش شايدم نه) هم کرده باشم، خوب و دقيق بخونم و نظر بدم.
ميگن دنيا شبيهِ آينه ميمونه و هميشه همان را ميبيني كه هستي و انجام ميدهي. (گرچه آينهها كمي هم وارونه نشان ميدن اما مطمئنم تو اين تشبيه به اين جزئيات دقت نكردن، شما هم به اصل توجه كن و منظور رو بگير!)
"اِن احسَنتُم احسَنتُم لانفُسَكم و اِن اسَاتم فلها"
و منم اين مطلب رو تا حد زيادي قبول دارم. اگه ميگم "تا حد" واسه اينه كه هميشه استثناء هم وجود داره، خود من خيلي شده كه از كسايي كه واقعاً در حقشون خوبي كردم يا حداقل هيچ بدياي در حقشون نكردم بدي ديدم. البته واسه اين هم توجيه دارم و به خاطر همين "زياد" رو دنبال "تا حد" اضافه كردم. توجيهام هم اينه كه شايد از همون كس كه بهش خوبي كردم/ي خوبي نبينم/ي، اما يه روزي يه جايي، وقتي كه اصلاً انتظارش رو ندارم/ي حتماً جواب اون خوبيم/ت رو ميبينم/ي و البته عكسش هم هست. و احتمالاً با توجه به چنين مطلبي هم "سعدي" سروده كه:
و البته احاديث و روايات هم راجع به از اين موضوع كم نيستن.
یادم میآد اینو که؛ "اي كُشته؛ كه را كُشتي، تا كُشته شوي آخر؟!" الان كه فكر ميكنم به نظرم خيلي هم بيراه نیست!
پينوشت 2: جمعه عصر، دوستي كه هنوز نفهميدم كيه يه پيام كوتاه فرستاد كه "در مكتب ما رسم فراموشي نيست..."، با اينكه شماره آشنا نبود چون حس كردم از طرفه يه آشنا باشه جواب دادم كه U؟، تو جواب گفت كه من دوستتام و اسم و دانشگاه من رو گفت و بهم گفت که خیلی بيوفايي كه دوستيمون رو به هم ياد نميآری! (البته نگفت که خودش این مدت کجا بوده!) پیشنهاد داد كه اگه دوست دارم فكر كنم ببينم خودم ميتونم بشناسمش يا نه!؟ با اینکه داداشم ميگفت؛ اينا مسخره بازيه، بگو یا خودشو معرفي كنه يا بره همون جا كه تا حالا بوده! اما راستش خودم خيلي هم بدم نيومد و پيشنهادش رو قبول كردم، شايد چون میخوام خودم رو امتحان كنم تو این بازي، شایدم واسه اينه كه خودم هم تا حالا چنين برخوردي با بعضي دوستام كردم (انگار كار خودم به خودم برگشته!) البته فكر كنم نوع برخورد من بهتر از اين دوست بوده! فقط مشكل اينه كه هرچي فكر ميكنم تو دوستام چنين آدمي پيدا نميكنم كه اهل اين برخوردا باشه و اين جوري بخواد كسي رو بذاره تو خماري! خيلي دوست دارم خودم بفهمم كيه اما اميدوارم عاقبت اين ماجرا به خير بشه!
در حاشيه: يكشنبهي آخر هر ماه تو تالار انديشه، از ساعت 17، برنامهي شب شعر طنز با عنوان "در حلقهي رندان" برگزار ميشه. ديشب اولين باري بود كه تو اين برنامه شركت كردم. اجراش با "سعيد بيابانكي" بود. برام جالب بود و احتمالاً تو برنامهي هر ماهام جا بگيره. حقيقتش، طنز جزء قالبهاي مورد علاقهي منه اما خودم هيچ استعدادي توش ندارم. و عجب بعضيها ميتونن حرفشون رو تو اين قالب راحت و روون بزنن! كلاً اين افراد هم خيلي برام جالبن.
اللهم عجل لولیک الفرج...
و چه روز و روزگاری میگذرانم و میگذرانیم.....
کاش فاطمی زندگی کنیم ... کاش ...
خون یارانت، پرثمر گشته
آه و واویـــلا، کـــو جـهـــانآرا؟
نــور دو چشم و تــاج ســـر ما
امّیدم گشته ناامید، بعد از هجر تو
یاران میآیند، اندر پی تو
موسوی آمد در پیات، استقبالش کن
به دشت رضوان، تو مهمانش کن
آه و واویـــلا، کـــو جـهـــانآرا؟
نــور دو چشم و تــاج ســـر ما
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت
17:5 توسط نجوا| |
نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت
14:40 توسط نجوا| |
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت
16:58 توسط نجوا| |
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت
21:10 توسط نجوا| |
نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387ساعت
23:50 توسط نجوا| |
نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387ساعت
23:40 توسط نجوا| |

