تبليغاتX
نجــوای مـن
نجــوای مـن

يا علي

       "و علي از اسامي خداست"

 

و روز ميلاد مولود كعبه مي‏رسد، روز ميلاد مولاي متقيان، امام شيعيان و پيشواي جوان‏مردان.

 

"ميلادش بر همه‏ي دوستداران‎ و پيروان‏ش مبارك باد"

 

اميد كه در زندگي بر مسير او حركت كنيم، بر صراط حق.

 كه عليست هاي و هوي همه و خداست هوي و هاي علي

 

و او بزرگ‏‏ست، بزرگ‏تر از آنچه كه من كوچك در وصف‏اش سخن بگويم. دوست داشتم اين شعر رو اينجا بيارم، باشد كه آنچنان "يا علي" بگوييم كه چونان اينان، "علي" ياريمان دهد.

  

دلا؛ بـايد به هـر دم يا علي گفت ............ نه هر دم، بل دمـادم، يا علي گفت

يقين سري‏ست در دل‏هاي مردم ....... به هر شادي، به هر غم، يا علي گفت

دمـي كـه روح بـر آدم دميـدنـد ................ ز جـا بـرخـاسـت آدم، يا علي گفت

تـن مـرده چگونـه زنـده مي‎شد ............. يقين، عيسي‏بـن‏مريم، يا علي گفت

عصـا در دسـت موسي اژدهـا شد .............. كليـم آن‏جا مُسَلَّم، يا علي گفت

محمـد در شب معراج بـرخواست ............... به قصد قرب اعظـم، يا علي گفت

به فرق‏اش كِي اثر مي‏كرد شمشير ............. گمـان‎م ابن ملجم، يا علي گفت



+ این هم روایتی از دیدار با مسیحی‎ای که عاشق علي شد، به قلم رضا امیرخانی.

 


و بر مردان و پدران هم اين روز مبارك!

اينم يه شعر كه دوست‎ش دارم و حس خوبي برام داره (هرچی فکر کردم یادم نیومد آهنگش مال کی بود، تو نت هم نیافتم‏ش):

 

باز پدر آمد و باز عطر خوش نان رسيد ... باز پدر معني آرامش و ايمان رسيد

خسته نباشي پدر؛ رنج و ملالت مباد .... گرچه هياهوي ما، كاهش دردت نداد

 

بار دگر زنده شد، كودكي‏‏ام پشت در .... خانه‏ي ما منتظر، چشم به راه پدر

خسته نباشي پدر؛ رنج و ملالت مباد .... گرچه هياهوي ما، كاهش دردت نداد

 

+ بچه که بودم، صدای ماشین بابا که تو کوچه میومد، دوان دوان به سمت در می‏دویدم تا اولین نفری باشم که بابا بغلش میکند و میبوسدش، و بابا مهربان و متین و آرام، ما را در آغوش میکشید و میبوسید، فارغ از خستگیِ کار روزمره.

 

پدرم مرد بزرگی‏ست؛ که چون نمی‏خوام چیزی جا بمونه، هیچ نمیگم، امیدوارم بتونم خاطراتش رو ثبت کنم. 

 

و پیامبر اکرم صلي الله عليه و آله می‏فرمایند:

"رحمت خداوند از درهاي آسمان گشوده مي‌شود در؛

 - هنگام نزول باران،

- هنگام نگاه كردن فرزند به صورت پدر و مادر،

- هنگام گشوده شدن در كعبه".

 

+ این هم متن جالبیه.

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 17:32 توسط نجوا| |

يا سامِعَ ‏‏َالشَّكايا

 

ستاره‏ها نهفتند، در آسمان ابری....

            دل‏م گرفته اي دوست؛ هوای گریه با من، هوای گریه با من....

 

آنچه اين روزها بر درون‏م حكم‏فرماست، حسّي‎ست "غريب" و "آشنا". غريب؛ از آن جهت كه نمي‏دانم چيست،  از چه جنس است، حرف‏ش چيست، چه مي‏خواهد و درمان‏ش چيست. و آشنا؛ از آن جهت كه هر از چند گاهي به سراغم مي‏آيد.*

 

* گمان‏م اينست كه همه چيز در عالم در دور تسلسل قرار دارد، حتي احساسات آدمي. (با مرور پست‏هايم، بر اين امر مطمئن‏تر مي‎شوم!)

 

نمي‏دانم، شايد بشود اسم‎ اين حس را "دل‏تنگي" گذاشت، اما جنس‏اش را نمي‏دانم، فقط مي‏دانم كه وقتي اين قِسم دل‏تنگي به سراغت مي‏آيد، بر همه‏چيزت اثر مي‎گذارد، ذهن‏ت به همه جا مي‏رود و همه چيز را به هم ربط مي‎دهد. نوعي دل‏تنگي خاص كه حتي از شنيدن خبرهاي خوش هم نوعي حزن خاص بر دلت مي‏نشيند. (مثل خبر عروسي دوستان، خبر دعوت به مهماني سه روزه‎ي خدا و ...)

+ ديشب تو عروسي دوست دانشگاهي‏ام، كم مونده بود بغضم بتركه...

 

و اين ميان، دل‏تنگيِ ديگران دل‏تنگ‏ترت مي‏كند تا آنجا كه در "شب آرزوها"، آرزو مي‏كني كه هيچ‏كس به اين قسم دل‏تنگي دچار نشود، آرزوهاي خوب ميكني براي دوستان‏ت (ديده و نديده)، غريبه‏ها، آشنايان و... آنچنان كه فردايش تازه يادت مي‏افتد كه چه آرزوهايي رو از براي خودت جا انداختي! و شايد همين حس است كه كمي خشنودت مي‏كند.

 

اين روزها حرف براي "گفتن" و "نگفتن" زياد دارم، البته شايد همه‏اش را نشود حرف خواند، بيشترش درد است، آن هم "دردِ دل"، ولي از همان "دردهاي نگفتني"، از همان "دردهاي نهفتني".

 

و اين روزها شعر زياد مي‏خوانم و زمزمه مي‏كنم، فال حافظ نيز، دعا نيز (كه او به‏ترين هم‏دم است!). گاه با خودم حرف مي‏زنم، نمي‏دانم شايد دارم ديوانه مي‏شوم، شايد هم شده‏ام و خبر ندارم! مشكل اينست كه نمي‏دانم مشكل دقيقاً چيست؛ فقط دل خوش مي‎كنم كه "دردم از يارست و درمان نيز هم..."

 

* ولادت آنكه جود و بخشش‏اش زبان‏زد گشت بين آنان كه بخشندگي‏شان در اندازه نيايد، مبارك. 

 

"يا جوادالائمه؛ ادركني"

 

پی‏نوشت۱: گفته بودم "يعني ميشه از رجبيّون بشيم؟!"(*) محمد كه خودش الان مهمان خانه‏ي يار شده، گفته بود: "چراكه نه؟!"... الان مطمئنم كه ميشود، توفيق مي‏خواهد اما.

خدايا؛ ممنون كه به من هم اجازه‎ي حضور داده‎اي، بي صبرانه منتظرم تا از جامت مست شوم...

 

پي‏نوشت۲: هرچه بيشتر ميگذره و هرچه بيشتر مي‏خونم، بيشتر مطمئن ميشم كه نوشتن كار من نيست، دريغ از استعدادي در اين زمينه كه در من باشد و حداقل خودم را راضي كنه...باقي حرفم تو اين زمينه هم بماند...

 

نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 17:36 توسط نجوا| |

يا هاديَ الْمُضِلِّين

 

"السلام عليک يا ولی الصالحين، يا ابالحسن، يا علي ‏ابن محمد، يا هادي‏النقي"

 

سوم رجب، سال‏روز شهادت آن امام بزرگوار رو بر شيعيان حضرت‏ش تسليت ميگم.

 

- اين روايت را بخوانيد:

 

"امام هادي عليه السلام را نزد متوكل ‏بردند. چون امام به مجلس متوكل وارد شد، او كه جام شراب‏ي در دست داشت، آن حضرت را در كنار خود جاي داد و پياله‌اي به ايشان تعارف كرد. امام عذر خواست. آنگاه متوكل خواست تا آن حضرت شعري برايش بخواند. امام فرمود: كمتر شعر مي‌خوانم. اما چون متوكل اصرار ورزيد، آن حضرت اين اشعار را برايش خواند:

 

چه بسیار مردان پر قدرتی ................ که در این جهان از پیِ راحتی

به کوه و کمر قصرها ساختند ................... همه قصرها را بیاراستند

در اطراف هر قصر از بیم جان................ گروهی مسلح نگهبان‏شان

که تا این همه قدرت و ساز وبرگ ..... کند دور آن مردم از دست مرگ

ولی مرگ ناگه رسید و گرفت .................. گريبان آن نابکاران زشت

چو گیرد گریبان گردن‎کشان ................ به ذلّت برون راند از قصرشان

به همراه اعمال خود عاقبت ...................... برفتنــد در منـزل آخـرت

شده جسم آن نازپروردگان ............... هم‎آغوش خاک، از نظرها نهان

از آن زشت کاران افسرده‏حال ........... به بانگ بلندی شود این سؤال

چه شد آن همه سرکشی و غرور؟ ....... که صورت نهادید بر خاک گور؟

چه شد آن همه خودپسندی و ناز؟ .... که گشتید با بی‏کسان هم‏تراز؟

چه شد چهره‏هایی که آراستید؟ .......... سر و صورتی را که پیراستید؟

اَجَل چشم بی شرم‏تان را ببست؟ ... به رخسارتان خاک ذلّت نشست؟

نه تخت و نه بستر، نه آسایشی .......... نه عطر و نه زیور، نه آرایشی

به جای کِرِم‏های مردم‏پسند ............... بر آن چهره‎ها کرم‎ها می‎خزند

نهادید دارایی خویشتن ....................... نبردید با خود به غیر از کفن!

 

اشعار امام به شدت حاضران را تحت تأثير قرار داد؛ چنانكه شخص متوكل از كثرت گريه صورت‏ش خيس شد و دستور داد بساط شراب را برچينند و امام را با احترام به خانه‌اش بازگردانند."پ.ن1

 

و از ايشان نقل شده:

- هركه‌ بر طریق‌ خداپرستى‌ استوار باشد، مصائب‌ دنیا بر او‌ سبك‌ آید، گرچه‌ تكه‏تكه‌ شود.

- افسوسِ‌ كوتاهى‌ كارهاى‌ گذشته‌ را با تلاش‌ در آینده‌ جبران‌ كنید.

 

 

پي‏نوشت 1: روايت نقل شده رو از كتاب "تعليمات ديني" پنجم دبستان به ياد دارم كه به شدت روم تأثير گذاشته بود و هنوز هم گاهي براي خودم زمزمه‏اش ميكنم. اينجا هم ميشه متون عربي شعر و تفصيل ماجرا رو خوند.

 

پي‏نوشت 2: دو حديثي هم كه نقل شد، جواباي مناسبي بودن واسه احوال و افكار اين روزاي من!!

 

پي‏نوشت 3: هركس كه به بارگاه‏ي دعوت ميشه، حتماً شايستگي ورود به اونجا درِش ديده شده، كاش در من نيز ديده بشه!

خدايا؛ دل‏م زيارت مي‏خواد، دل‏م يه حرم امن مي‏خواد. هواي اينجا رو نمي‏خواد، مي‏دونم كه مي‏شنوي پس يه كاري براي اين دل بكن، plz...

_خستگان را چو طلب باشد و قوّت نبود … گر تو بیداد کنی، شرط مروّت نبود...

_بر خستگان نظر كن... بر خستگان نظر كن... بر خستگان نظر كن... بر خستگان نظر كن...

 

- یعنی میشه که از "رجبيّون" بشيم.... ماه رجب شده؛ براي هم زياد دعا كنيم.

 

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 8:16 توسط نجوا| |

يا وليَّ ‏الحَسَنات

 

و فقط اوست كه به درستي به ما ميگويد: «...زيبايي بيابان به خاطر چاهي‏ست كه در دل خود، پنهان كرده است...» و سرانجام هيچ‎كس به‏تر از اگزوپري و كتاب‏ش نمي‏تواند بگويد چرا اين همه عاشقانه به يادش مي‏آوريم و چرا اين همه وقت خواب، بالاي سرِ ماست؛ چراكه «ارزش هر چيز در عمری است که به پاش صرف کرده‌ایم».

 

بالاخره سال‏روز تولد" آنتوان دوسنت اگزوپري"‎، ۲۸ژوئن، بهانه‎اي شد تا برم و كتاب "شازده کوچولو" رو يه بار ديگه بخونم. و چه‏قدر از بار اولي كه خونده بودم‏ش ملموس‏تر بود، و چه‏قدر مثال عيني براي هر بندش تو زندگي‏م ديدم و البته بماند كه چه‏قدر دلتنگ‏م كرد. و فكر ميكنم به اينكه الان تو كدوم دسته قرار دارم، آدم‏بزرگ‏ها يا بچه‏ها! شايد يه چيزي بين اين‏ها!

چند بندش كه مطلب خاص‏تري برام داشت، انتخاب كردم و با كمي تخليص و تغيير اينجا آوردم‏شون.

 

- وقتی با آدم بزرگي از دوست تازه‏اي‌ حرف بزني، هيچ وقت درباره‌ی چيزهای اساسی‌اش ازت سؤال نمی‌کند، هيچ‏وقت نمی‌پرسد: «آهنگ صداش چه‌طور است؟ چه بازی‌هايی را بيشتر دوست دارد؟ پروانه جمع می‌کند يا نه؟» می‌پرسد: «چند سالش است؟ چند تا برادر دارد؟ وزن‏ش چه‌قدر است؟ پدرش چه‌قدر حقوق می‌گيرد؟» و تازه بعد از اين سؤال‌ها است که خيال می‌کند طرف را شناخته.

 

- آدم‌ها و بي‏ريشه بودن .... و بی‌ريشگی هم حسابی اسباب دردسرشان شده.

 

- اهلی کردن يعنی ايجاد علاقه کردن، چيزی که پاک فراموش شده. اگر منو اهلی کردی هر دوتامان به هم احتياج پيدا می‌کنيم. تو واسه من ميان همه‌ی عالم موجود يگانه‌ای می‌شوی من واسه تو. و تو تا زنده‌ای نسبت به چيزی که اهلی کرده‌ای، مسئولی.

 

- جز با دل هيچی را چنان که بايد نمی‌شود ديد. نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بيند. آن چه می‌بينم صورت ظاهری بيش‌تر نيست. مهم‌ترش را با چشم نمی‌شود ديد...

 

- همه‌ی مردم ستاره دارند ولي همه‌ی ستاره‌ها يک‌جور نيستن؛ واسه هركس يه جورند، البته اكثرشون زبان به کام کشيده و خاموش‏اند...

 

- و خاطرت که تسلّا پيدا کرد (خب بالاخره آدمی‌زاد يک جوری تسلا پيدا می‌کند ديگر...و اگر نكند چه كند؟!) ، از آشنايی با من خوش‌حال می‌شوی. دوست هميشگی من باقی می‌مانی و دل‏ت می‌خواهد با من بخندی و پاره‌ای وقت‌هام واسه تفريح پنجره‌ی اتاقت را وا می‌کنی... دوستانت از اين‌که می‌بينند تو به آسمان نگاه می‌کنی و می‌خندی حسابی تعجب می‌کنند، آن‏وقت تو به‌شان می‌گويی: «آره، ستاره‌ها هميشه مرا خنده می‌اندازند!» و آن‌وقت آن‌ها يقين‌شان می‌شود که تو پاک عقلت را از دست داده‌ای.

 

 

پي‏نوشت۱: از همين سكّو (وبلاگ‏م) تولد تيرماهي‏هايي كه مي‏شناسم (بخصوص داداش‏ گل‏م) رو تبريك ميگم! و البته به‏ترين آرزوها رو براشون دارم.

 

پي‏نوشت۲: انجام کاری، يه سري از خاطرات خوبم و نگاه‏م به بعضي چيزا رو تحت تأثير قرار داد. چيزي كه بيشتر آزارم ميده اينه كه نمي‏تونم براي بعضي برخوردا هيچ توجيه‎ي پيدا كنم. واقعاً از اينكه گاهي به راحتي راجع به آدما قضاوت مي‏كنيم و بي‏رحمانه و ناعادلانه واسشون حكم صادر مي‏كنيم، در تعجبم!

 

پي‏نوشت۳: گاهي كه حاضر ميشي غرورت رو واسه بعضيا زمين بذاري، حداقل انتظارت اينه كه اونو لگدمال نكنن؛ فكر نكنم انتظار زيادي باشه! شايد توصيه شديم كه از غرور دوري كنيم، اما نه هميشه و پيش همه كس. به قول دوستي بعضي چيزا دو لبه دارن، يه لبه‏شون خوبه و يه لبه‏شون برّنده‎ست، اگه غرور از لبه‏ي خوبش باشه، باعث عزّت صاحب‏ش ميشه!

 

پي‏نوشت۴: كامپيوترمون خراب شده، تو شركت هم اِنقدر كار ريخته سَرَم كه به زحمت يه وقت خالي پيدا ميكنم. واسه همين شايد كم‏تر بيام نت و به دوستان سر بزنم.

 

نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 21:30 توسط نجوا| |

يا وَاهِبَ الْهَدايا

السلام عليكِ يا فاطمة الزهرا، يا بنت رسول الله

 

اول ميلاد بانوي دو عالم، ريحانة‏الرسول بر همگان مبارك باشه. اميد كه مسير زندگي‏مان در امتداد راه او قرار گيرد.

بعد روز زن مبارك كه المراة ريحانه؛ و زن همچون شاخه گلي ظريف و لطيف است..

 

خداوند زن را از پهلوی چپ مرد آفرید...
آری، خداوند زن را از پهلوی چپ مرد آفرید؛
نه از سر او، تا فرمانروای او باشد،
نه از پای او، تا لگدکوب امیال او گردد،
بلکه از پهلوی او تا برابر با او باشد،
و از زیر بازوی او تا مورد حمایت او باشد،
و از طرف چپ، نزدیکترین نقطه به قلب او،
تا محبوب او باشد."

 

و به نظرم زن پيچيده‏ترين موجودي‏ست كه خداوند خلق كرده. شايد اگه تمام مردها جمع بشن هم نتونن زن رو درست بشناسن و اون‏طور كه شايسته‏ست اون رو توصيف كنن. بنابراين من هم زياده حرفي نمي‏زنم.

 

و مادر؛ اين اسوه‏‏ي صبر و فداكاري... هرچه بخوام در وصف‏ش و از بزرگواري‏اش بگم باز هم حق مطلب رو ادا نكردم و اصلاً چي ميتونم بگم وقتي كه خداوند بهشت رو در زير پاهاي مادر قرار داده؟!

 

و مادرِ من. جداً شرمنده‏ش هستم، هيچ جور نميتونم لطف‏هاش رو و بدي‏هاي خودم در حق‏ش رو، جبران كنم. ببخش كه فرزند خوبي برات نبودم اما بدون كه به اندازه‎ي همه‎ي دنيا دوستت دارم كه همه‎ي دنياي مني و همه روزه، روز توست گرچه كوتاهي من بسيارست.

 

"هر عشق‏ي مي‏ميرد.. خاموشي مي‏گيرد.. عشق تو نِمي‏مي‏رد..."

 

اين داستان رو هم خيلي دوست دارم، فوق‏العاده‎‏ست.

 

روز مادر، بر همه‏ي مادران مبارك....

 

پي‏نوشت: احاديث، روايات، امثال، اشعار و حتي لطايف بسياري در وصف زن گفته شده، همچنين در مورد مادر؛ من‏م كه باهاشون كلي حال مي‏كنم و هميشه دوست دارم بهشون اشاره كنم، اما انقدر زياد بودن كه گلچين كردن‏شون برام سخت بود و سعي كردم از خيلي‎شون كه خوشم اومده بود صرف نظر كنم.

 

نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 19:59 توسط نجوا| |

يا مؤمن

 

چمران برام نماد مردی‎ست با روحی بزرگ، ایده‏آل‏گرا و شاید تکرارنشدنی. گفتن از اون کار من نیست، فقط دوست دارم بگم که چقدر خوندن و گوش دادن به مناجات‏هاش و دركِ عمق نگاه‏ش برام جالب و دل‏نشينه.

در روز عروج‎ش کتاب‏چه‏ای رو که همشهری پارسال از فيلم‏نامه‏ي "مرد رؤیاها" نوشته‏ی سید مهدی شجاعی چاپ كرده بود و قراره بوده که به زودي ساخته بشه، خوندم. دیالوگی که با پروانه داشت و همین طور مكالمه‏اش با استاد راهنماش برام خیلی جالب بود. اینجا بخشی از مکالمه رو که روم تأثیر خاصی گذاشت، میارم:

 

"چمران: به نظر شما این که من اینجا فقط به فکر خودم باشم و همه ی جوون های مثل خودم رو و معلمین و اساتیدم رو فراموش کنم نامردی نیست؟

استاد: (لحظاتی در سکوت فکر می کند و سپس) چرا! نامردیِ. ولی چرا فقط تو این طوری فکر می کنی؟ این همه ایرونی که تو امریکا هستن ...

چمران: فقط من نیستم. خیلی از جوون های دیگه هم تفکرشون و آرمانشون همینه، اما بقیه؛ بقیه که این طوری فکر نمی کنن، دچار همین تحقیری شدن که شما بهش اشاره کردین*. دیالکتیک سوردل یادتونه؟ فرد تحقیرشده برای نجات از تحقیر به دامان تحقیرکننده پناه می‏بره. مثل بچه ای که از مادرش کتک خوده و همون لحظه برمی‏گرده به دامان مادرش. این شیوه ایه که نئو کلونیالیسم(استعمار مدرن) برای امثال کشور من پیش گرفته.

* استاد در بحثي كه با چمران براي متقاعد كردن او جهت نپرداختن به فعاليت سياسي و مشغول شدن در مؤسسه‏ي بل (باحقوق اوليه‏ي ماهي بيست هزار دلار) داشت، در جواب چمران كه ميگه؛ استاد، شما هم عمده تلاش‏تون براي مؤسسه‏ي بل و امريكا و در نهايت افتخار كشورتونه! ميگه؛ بله امريكا، نه ايران، نه یک کشور عقب افتاده‎ی مستعمره."

 

پی‏نوشت:

۱- بهار هم تموم شد...دوستی پیامکی فرستاد که خیلی به دلم نشست..."و جمعه آخرین روزه بهاره، اما ما را چه باک! ما که بی تو بهاری نداشتیم" ....به امید آنکه زودتر بیاید و بهار را برایمان به ارمغان آورد.

۲- و حالا دیگه تابستون هم شروع شده، به چشم بر هم زدنی این هم میگذره، امید که پربار و مفید بگذره. (و این مصرع تو ذهنم مرور میشه که؛ عمر برف است و آفتاب تموز....)

۳- شاید اين رو خونده باشید اما لطفاً دوباره بخونید. راستش از وقتی دوباره خوندم‏ش، مشتاق شدم بدونم تو نگاه دوستان نت‏ی کدوم تشبیه(ها) شامل حال من میشه (بیشتر واسه اینکه ببینم چقدر تصور خودم به واقعیت نزدیکه).

تبصره: گذاشتن کامنت خصوصی یا بی‏نام برای این قسمت بلامانع است!

۴- دبستان که بودم یه پارکی نزدیک خونه‎مون درست کردن که من و دوستم بعد از مدرسه، تو راه خونه، می‏رفتیم اونجا و بازی می‏کردیم. البته یه بار گزارش‏مون رو دادن مدیر مدرسه که دیگه نریم.

از اون موقع سال‏ها میگذره....چند روز پیش گذرم افتاده بود به اون پارک. خیلی عوض شده بود، از درختا تا مشتری‏هاش. تازه کلی وسایل بازی جدید هم اضافه شده بود اون قدر که دیگه هیچ بچه‏ای طرف اون سرسره‏ی هلیکوپتری بلند، که ما از همه طرف سعی میکردیم خودمون رو به بالاش برسونیم، نمی‏رفت. البته اون سرسره‏ی دایناسوری با شیب نسبتاً قائم هنوز از چشم نیافتاده و یه سری مشتری داره. و ای کودکی‏ رفته‏ی من، یادت به خیر.

و هی، ای پارک اقاقیا؛ من که تو رو از یاد نبرده بودم، تو چی؟ منو یادت بود؟ تو عوض شده بودی اما واسه من آشنا بودی، من چی؟ واست آشنا بودم یا اصلاً نشناختی منو؟!

۵- نمی‏دونم این حسن مدیریت منابع و برنامه ریزی دقیق رو از کجا یاد گرفتیم؟! از امروز حداقل روزي 2 ساعت قطع برق داريم، شركت هم برامون برنامه‏ی کاری ساعات قطع برق اعلام کرده. تازه احتمالاً قطع آب هم خواهيم داشت.

تذکر ایمنی: اگه مجبور به استفاده از آسانسور هستید حتماً دقت کنید که امکان ارتباط با بیرون جهت درخواست کمک براتون فراهم باشه، تا در صورت قطع برق دچار خفگی نشید. (مثل اخوی گرام ما که اگه خدا بهش رحم نکرده بود معلوم نبود الان کجا بود).

۶- این یکشنبه‏ها هم كم‏كم داره تبديل ميشه به يه روز هميشه خاص! خدا كمك كنه!

۷- دل‏م گاهي خيلي خيلي تنگ ميشه، تنگ و بي‏شكيب! و گاهي غيرمنطقي! اما مطمئن‎م كه بعضي برخوردا واقعاً نامردي‏يه... بماند!

 

نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت 20:40 توسط نجوا| |