يا علي "و علي از اسامي خداست" و روز ميلاد مولود كعبه ميرسد، روز ميلاد مولاي متقيان، امام شيعيان و پيشواي جوانمردان. "ميلادش بر همهي دوستداران و پيروانش مبارك باد" اميد كه در زندگي بر مسير او حركت كنيم، بر صراط حق. كه عليست هاي و هوي همه و خداست هوي و هاي علي و او بزرگست، بزرگتر از آنچه كه من كوچك در وصفاش سخن بگويم. دوست داشتم اين شعر رو اينجا بيارم، باشد كه آنچنان "يا علي" بگوييم كه چونان اينان، "علي" ياريمان دهد. دلا؛ بـايد به هـر دم يا علي گفت ............ نه هر دم، بل دمـادم، يا علي گفت يقين سريست در دلهاي مردم ....... به هر شادي، به هر غم، يا علي گفت دمـي كـه روح بـر آدم دميـدنـد ................ ز جـا بـرخـاسـت آدم، يا علي گفت تـن مـرده چگونـه زنـده ميشد ............. يقين، عيسيبـنمريم، يا علي گفت عصـا در دسـت موسي اژدهـا شد .............. كليـم آنجا مُسَلَّم، يا علي گفت محمـد در شب معراج بـرخواست ............... به قصد قرب اعظـم، يا علي گفت به فرقاش كِي اثر ميكرد شمشير ............. گمـانم ابن ملجم، يا علي گفت اينم يه شعر كه دوستش دارم و حس خوبي برام داره (هرچی فکر کردم یادم نیومد آهنگش مال کی بود، تو نت هم نیافتمش): باز پدر آمد و باز عطر خوش نان رسيد ... باز پدر معني آرامش و ايمان رسيد خسته نباشي پدر؛ رنج و ملالت مباد .... گرچه هياهوي ما، كاهش دردت نداد بار دگر زنده شد، كودكيام پشت در .... خانهي ما منتظر، چشم به راه پدر خسته نباشي پدر؛ رنج و ملالت مباد .... گرچه هياهوي ما، كاهش دردت نداد + بچه که بودم، صدای ماشین بابا که تو کوچه میومد، دوان دوان به سمت در میدویدم تا اولین نفری باشم که بابا بغلش میکند و میبوسدش، و بابا مهربان و متین و آرام، ما را در آغوش میکشید و میبوسید، فارغ از خستگیِ کار روزمره. پدرم مرد بزرگیست؛ که چون نمیخوام چیزی جا بمونه، هیچ نمیگم، امیدوارم بتونم خاطراتش رو ثبت کنم. و پیامبر اکرم صلي الله عليه و آله میفرمایند: "رحمت خداوند از درهاي آسمان گشوده ميشود در؛ - هنگام نزول باران، - هنگام نگاه كردن فرزند به صورت پدر و مادر، - هنگام گشوده شدن در كعبه". + این هم متن جالبیه. يا سامِعَ َالشَّكايا ستارهها نهفتند، در آسمان ابری.... دلم گرفته اي دوست؛ هوای گریه با من، هوای گریه با من.... آنچه اين روزها بر درونم حكمفرماست، حسّيست "غريب" و "آشنا". غريب؛ از آن جهت كه نميدانم چيست، از چه جنس است، حرفش چيست، چه ميخواهد و درمانش چيست. و آشنا؛ از آن جهت كه هر از چند گاهي به سراغم ميآيد.* * گمانم اينست كه همه چيز در عالم در دور تسلسل قرار دارد، حتي احساسات آدمي. (با مرور پستهايم، بر اين امر مطمئنتر ميشوم!) نميدانم، شايد بشود اسم اين حس را "دلتنگي" گذاشت، اما جنساش را نميدانم، فقط ميدانم كه وقتي اين قِسم دلتنگي به سراغت ميآيد، بر همهچيزت اثر ميگذارد، ذهنت به همه جا ميرود و همه چيز را به هم ربط ميدهد. نوعي دلتنگي خاص كه حتي از شنيدن خبرهاي خوش هم نوعي حزن خاص بر دلت مينشيند. (مثل خبر عروسي دوستان، خبر دعوت به مهماني سه روزهي خدا و ...) + ديشب تو عروسي دوست دانشگاهيام، كم مونده بود بغضم بتركه... و اين ميان، دلتنگيِ ديگران دلتنگترت ميكند تا آنجا كه در "شب آرزوها"، آرزو ميكني كه هيچكس به اين قسم دلتنگي دچار نشود، آرزوهاي خوب ميكني براي دوستانت (ديده و نديده)، غريبهها، آشنايان و... آنچنان كه فردايش تازه يادت ميافتد كه چه آرزوهايي رو از براي خودت جا انداختي! و شايد همين حس است كه كمي خشنودت ميكند. اين روزها حرف براي "گفتن" و "نگفتن" زياد دارم، البته شايد همهاش را نشود حرف خواند، بيشترش درد است، آن هم "دردِ دل"، ولي از همان "دردهاي نگفتني"، از همان "دردهاي نهفتني". و اين روزها شعر زياد ميخوانم و زمزمه ميكنم، فال حافظ نيز، دعا نيز (كه او بهترين همدم است!). گاه با خودم حرف ميزنم، نميدانم شايد دارم ديوانه ميشوم، شايد هم شدهام و خبر ندارم! مشكل اينست كه نميدانم مشكل دقيقاً چيست؛ فقط دل خوش ميكنم كه "دردم از يارست و درمان نيز هم..." * ولادت آنكه جود و بخششاش زبانزد گشت بين آنان كه بخشندگيشان در اندازه نيايد، مبارك. "يا جوادالائمه؛ ادركني" پینوشت۱: گفته بودم "يعني ميشه از رجبيّون بشيم؟!"(*) محمد كه خودش الان مهمان خانهي يار شده، گفته بود: "چراكه نه؟!"... الان مطمئنم كه ميشود، توفيق ميخواهد اما. خدايا؛ ممنون كه به من هم اجازهي حضور دادهاي، بي صبرانه منتظرم تا از جامت مست شوم... پينوشت۲: هرچه بيشتر ميگذره و هرچه بيشتر ميخونم، بيشتر مطمئن ميشم كه نوشتن كار من نيست، دريغ از استعدادي در اين زمينه كه در من باشد و حداقل خودم را راضي كنه...باقي حرفم تو اين زمينه هم بماند... يا هاديَ الْمُضِلِّين "السلام عليک يا ولی الصالحين، يا ابالحسن، يا علي ابن محمد، يا هاديالنقي" سوم رجب، سالروز شهادت آن امام بزرگوار رو بر شيعيان حضرتش تسليت ميگم. - اين روايت را بخوانيد: "امام هادي عليه السلام را نزد متوكل بردند. چون امام به مجلس متوكل وارد شد، او كه جام شرابي در دست داشت، آن حضرت را در كنار خود جاي داد و پيالهاي به ايشان تعارف كرد. امام عذر خواست. آنگاه متوكل خواست تا آن حضرت شعري برايش بخواند. امام فرمود: كمتر شعر ميخوانم. اما چون متوكل اصرار ورزيد، آن حضرت اين اشعار را برايش خواند: چه بسیار مردان پر قدرتی ................ که در این جهان از پیِ راحتی به کوه و کمر قصرها ساختند ................... همه قصرها را بیاراستند در اطراف هر قصر از بیم جان................ گروهی مسلح نگهبانشان که تا این همه قدرت و ساز وبرگ ..... کند دور آن مردم از دست مرگ ولی مرگ ناگه رسید و گرفت .................. گريبان آن نابکاران زشت چو گیرد گریبان گردنکشان ................ به ذلّت برون راند از قصرشان به همراه اعمال خود عاقبت ...................... برفتنــد در منـزل آخـرت شده جسم آن نازپروردگان ............... همآغوش خاک، از نظرها نهان از آن زشت کاران افسردهحال ........... به بانگ بلندی شود این سؤال چه شد آن همه سرکشی و غرور؟ ....... که صورت نهادید بر خاک گور؟ چه شد آن همه خودپسندی و ناز؟ .... که گشتید با بیکسان همتراز؟ چه شد چهرههایی که آراستید؟ .......... سر و صورتی را که پیراستید؟ اَجَل چشم بی شرمتان را ببست؟ ... به رخسارتان خاک ذلّت نشست؟ نه تخت و نه بستر، نه آسایشی .......... نه عطر و نه زیور، نه آرایشی به جای کِرِمهای مردمپسند ............... بر آن چهرهها کرمها میخزند نهادید دارایی خویشتن ....................... نبردید با خود به غیر از کفن! اشعار امام به شدت حاضران را تحت تأثير قرار داد؛ چنانكه شخص متوكل از كثرت گريه صورتش خيس شد و دستور داد بساط شراب را برچينند و امام را با احترام به خانهاش بازگردانند."پ.ن1 و از ايشان نقل شده: - هركه بر طریق خداپرستى استوار باشد، مصائب دنیا بر او سبك آید، گرچه تكهتكه شود. - افسوسِ كوتاهى كارهاى گذشته را با تلاش در آینده جبران كنید. پينوشت 1: روايت نقل شده رو از كتاب "تعليمات ديني" پنجم دبستان به ياد دارم كه به شدت روم تأثير گذاشته بود و هنوز هم گاهي براي خودم زمزمهاش ميكنم. اينجا هم ميشه متون عربي شعر و تفصيل ماجرا رو خوند. پينوشت 2: دو حديثي هم كه نقل شد، جواباي مناسبي بودن واسه احوال و افكار اين روزاي من!! پينوشت 3: هركس كه به بارگاهي دعوت ميشه، حتماً شايستگي ورود به اونجا درِش ديده شده، كاش در من نيز ديده بشه! خدايا؛ دلم زيارت ميخواد، دلم يه حرم امن ميخواد. هواي اينجا رو نميخواد، ميدونم كه ميشنوي پس يه كاري براي اين دل بكن، plz... _خستگان را چو طلب باشد و قوّت نبود … گر تو بیداد کنی، شرط مروّت نبود... _بر خستگان نظر كن... بر خستگان نظر كن... بر خستگان نظر كن... بر خستگان نظر كن... - یعنی میشه که از "رجبيّون" بشيم.... ماه رجب شده؛ براي هم زياد دعا كنيم. يا وليَّ الحَسَنات و فقط اوست كه به درستي به ما ميگويد: «...زيبايي بيابان به خاطر چاهيست كه در دل خود، پنهان كرده است...» و سرانجام هيچكس بهتر از اگزوپري و كتابش نميتواند بگويد چرا اين همه عاشقانه به يادش ميآوريم و چرا اين همه وقت خواب، بالاي سرِ ماست؛ چراكه «ارزش هر چيز در عمری است که به پاش صرف کردهایم». بالاخره سالروز تولد" آنتوان دوسنت اگزوپري"، ۲۸ژوئن، بهانهاي شد تا برم و كتاب "شازده کوچولو" رو يه بار ديگه بخونم. و چهقدر از بار اولي كه خونده بودمش ملموستر بود، و چهقدر مثال عيني براي هر بندش تو زندگيم ديدم و البته بماند كه چهقدر دلتنگم كرد. و فكر ميكنم به اينكه الان تو كدوم دسته قرار دارم، آدمبزرگها يا بچهها! شايد يه چيزي بين اينها! چند بندش كه مطلب خاصتري برام داشت، انتخاب كردم و با كمي تخليص و تغيير اينجا آوردمشون. - وقتی با آدم بزرگي از دوست تازهاي حرف بزني، هيچ وقت دربارهی چيزهای اساسیاش ازت سؤال نمیکند، هيچوقت نمیپرسد: «آهنگ صداش چهطور است؟ چه بازیهايی را بيشتر دوست دارد؟ پروانه جمع میکند يا نه؟» میپرسد: «چند سالش است؟ چند تا برادر دارد؟ وزنش چهقدر است؟ پدرش چهقدر حقوق میگيرد؟» و تازه بعد از اين سؤالها است که خيال میکند طرف را شناخته. - آدمها و بيريشه بودن .... و بیريشگی هم حسابی اسباب دردسرشان شده. - اهلی کردن يعنی ايجاد علاقه کردن، چيزی که پاک فراموش شده. اگر منو اهلی کردی هر دوتامان به هم احتياج پيدا میکنيم. تو واسه من ميان همهی عالم موجود يگانهای میشوی من واسه تو. و تو تا زندهای نسبت به چيزی که اهلی کردهای، مسئولی. - جز با دل هيچی را چنان که بايد نمیشود ديد. نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمیبيند. آن چه میبينم صورت ظاهری بيشتر نيست. مهمترش را با چشم نمیشود ديد... - همهی مردم ستاره دارند ولي همهی ستارهها يکجور نيستن؛ واسه هركس يه جورند، البته اكثرشون زبان به کام کشيده و خاموشاند... - و خاطرت که تسلّا پيدا کرد (خب بالاخره آدمیزاد يک جوری تسلا پيدا میکند ديگر...و اگر نكند چه كند؟!) ، از آشنايی با من خوشحال میشوی. دوست هميشگی من باقی میمانی و دلت میخواهد با من بخندی و پارهای وقتهام واسه تفريح پنجرهی اتاقت را وا میکنی... دوستانت از اينکه میبينند تو به آسمان نگاه میکنی و میخندی حسابی تعجب میکنند، آنوقت تو بهشان میگويی: «آره، ستارهها هميشه مرا خنده میاندازند!» و آنوقت آنها يقينشان میشود که تو پاک عقلت را از دست دادهای. پينوشت۱: از همين سكّو (وبلاگم) تولد تيرماهيهايي كه ميشناسم (بخصوص داداش گلم) رو تبريك ميگم! و البته بهترين آرزوها رو براشون دارم. پينوشت۲: انجام کاری، يه سري از خاطرات خوبم و نگاهم به بعضي چيزا رو تحت تأثير قرار داد. چيزي كه بيشتر آزارم ميده اينه كه نميتونم براي بعضي برخوردا هيچ توجيهي پيدا كنم. واقعاً از اينكه گاهي به راحتي راجع به آدما قضاوت ميكنيم و بيرحمانه و ناعادلانه واسشون حكم صادر ميكنيم، در تعجبم! پينوشت۳: گاهي كه حاضر ميشي غرورت رو واسه بعضيا زمين بذاري، حداقل انتظارت اينه كه اونو لگدمال نكنن؛ فكر نكنم انتظار زيادي باشه! شايد توصيه شديم كه از غرور دوري كنيم، اما نه هميشه و پيش همه كس. به قول دوستي بعضي چيزا دو لبه دارن، يه لبهشون خوبه و يه لبهشون برّندهست، اگه غرور از لبهي خوبش باشه، باعث عزّت صاحبش ميشه! پينوشت۴: كامپيوترمون خراب شده، تو شركت هم اِنقدر كار ريخته سَرَم كه به زحمت يه وقت خالي پيدا ميكنم. واسه همين شايد كمتر بيام نت و به دوستان سر بزنم. يا وَاهِبَ الْهَدايا السلام عليكِ يا فاطمة الزهرا، يا بنت رسول الله اول ميلاد بانوي دو عالم، ريحانةالرسول بر همگان مبارك باشه. اميد كه مسير زندگيمان در امتداد راه او قرار گيرد. بعد روز زن مبارك كه المراة ريحانه؛ و زن همچون شاخه گلي ظريف و لطيف است.. "و خداوند زن را از پهلوی چپ مرد آفرید... و به نظرم زن پيچيدهترين موجوديست كه خداوند خلق كرده. شايد اگه تمام مردها جمع بشن هم نتونن زن رو درست بشناسن و اونطور كه شايستهست اون رو توصيف كنن. بنابراين من هم زياده حرفي نميزنم. و مادر؛ اين اسوهي صبر و فداكاري... هرچه بخوام در وصفش و از بزرگوارياش بگم باز هم حق مطلب رو ادا نكردم و اصلاً چي ميتونم بگم وقتي كه خداوند بهشت رو در زير پاهاي مادر قرار داده؟! و مادرِ من. جداً شرمندهش هستم، هيچ جور نميتونم لطفهاش رو و بديهاي خودم در حقش رو، جبران كنم. ببخش كه فرزند خوبي برات نبودم اما بدون كه به اندازهي همهي دنيا دوستت دارم كه همهي دنياي مني و همه روزه، روز توست گرچه كوتاهي من بسيارست. "هر عشقي ميميرد.. خاموشي ميگيرد.. عشق تو نِميميرد..." اين داستان رو هم خيلي دوست دارم، فوقالعادهست. روز مادر، بر همهي مادران مبارك.... پينوشت: احاديث، روايات، امثال، اشعار و حتي لطايف بسياري در وصف زن گفته شده، همچنين در مورد مادر؛ منم كه باهاشون كلي حال ميكنم و هميشه دوست دارم بهشون اشاره كنم، اما انقدر زياد بودن كه گلچين كردنشون برام سخت بود و سعي كردم از خيليشون كه خوشم اومده بود صرف نظر كنم. يا مؤمن چمران برام نماد مردیست با روحی بزرگ، ایدهآلگرا و شاید تکرارنشدنی. گفتن از اون کار من نیست، فقط دوست دارم بگم که چقدر خوندن و گوش دادن به مناجاتهاش و دركِ عمق نگاهش برام جالب و دلنشينه. در روز عروجش کتابچهای رو که همشهری پارسال از فيلمنامهي "مرد رؤیاها" نوشتهی سید مهدی شجاعی چاپ كرده بود و قراره بوده که به زودي ساخته بشه، خوندم. دیالوگی که با پروانه داشت و همین طور مكالمهاش با استاد راهنماش برام خیلی جالب بود. اینجا بخشی از مکالمه رو که روم تأثیر خاصی گذاشت، میارم: "چمران: به نظر شما این که من اینجا فقط به فکر خودم باشم و همه ی جوون های مثل خودم رو و معلمین و اساتیدم رو فراموش کنم نامردی نیست؟ استاد: (لحظاتی در سکوت فکر می کند و سپس) چرا! نامردیِ. ولی چرا فقط تو این طوری فکر می کنی؟ این همه ایرونی که تو امریکا هستن ... چمران: فقط من نیستم. خیلی از جوون های دیگه هم تفکرشون و آرمانشون همینه، اما بقیه؛ بقیه که این طوری فکر نمی کنن، دچار همین تحقیری شدن که شما بهش اشاره کردین*. دیالکتیک سوردل یادتونه؟ فرد تحقیرشده برای نجات از تحقیر به دامان تحقیرکننده پناه میبره. مثل بچه ای که از مادرش کتک خوده و همون لحظه برمیگرده به دامان مادرش. این شیوه ایه که نئو کلونیالیسم(استعمار مدرن) برای امثال کشور من پیش گرفته. * استاد در بحثي كه با چمران براي متقاعد كردن او جهت نپرداختن به فعاليت سياسي و مشغول شدن در مؤسسهي بل (باحقوق اوليهي ماهي بيست هزار دلار) داشت، در جواب چمران كه ميگه؛ استاد، شما هم عمده تلاشتون براي مؤسسهي بل و امريكا و در نهايت افتخار كشورتونه! ميگه؛ بله امريكا، نه ايران، نه یک کشور عقب افتادهی مستعمره." پینوشت: ۱- بهار هم تموم شد...دوستی پیامکی فرستاد که خیلی به دلم نشست..."و جمعه آخرین روزه بهاره، اما ما را چه باک! ما که بی تو بهاری نداشتیم" ....به امید آنکه زودتر بیاید و بهار را برایمان به ارمغان آورد. ۲- و حالا دیگه تابستون هم شروع شده، به چشم بر هم زدنی این هم میگذره، امید که پربار و مفید بگذره. (و این مصرع تو ذهنم مرور میشه که؛ عمر برف است و آفتاب تموز....) ۳- شاید اين رو خونده باشید اما لطفاً دوباره بخونید. راستش از وقتی دوباره خوندمش، مشتاق شدم بدونم تو نگاه دوستان نتی کدوم تشبیه(ها) شامل حال من میشه (بیشتر واسه اینکه ببینم چقدر تصور خودم به واقعیت نزدیکه). تبصره: گذاشتن کامنت خصوصی یا بینام برای این قسمت بلامانع است! ۴- دبستان که بودم یه پارکی نزدیک خونهمون درست کردن که من و دوستم بعد از مدرسه، تو راه خونه، میرفتیم اونجا و بازی میکردیم. البته یه بار گزارشمون رو دادن مدیر مدرسه که دیگه نریم. از اون موقع سالها میگذره....چند روز پیش گذرم افتاده بود به اون پارک. خیلی عوض شده بود، از درختا تا مشتریهاش. تازه کلی وسایل بازی جدید هم اضافه شده بود اون قدر که دیگه هیچ بچهای طرف اون سرسرهی هلیکوپتری بلند، که ما از همه طرف سعی میکردیم خودمون رو به بالاش برسونیم، نمیرفت. البته اون سرسرهی دایناسوری با شیب نسبتاً قائم هنوز از چشم نیافتاده و یه سری مشتری داره. و ای کودکی رفتهی من، یادت به خیر. و هی، ای پارک اقاقیا؛ من که تو رو از یاد نبرده بودم، تو چی؟ منو یادت بود؟ تو عوض شده بودی اما واسه من آشنا بودی، من چی؟ واست آشنا بودم یا اصلاً نشناختی منو؟! ۵- نمیدونم این حسن مدیریت منابع و برنامه ریزی دقیق رو از کجا یاد گرفتیم؟! از امروز حداقل روزي 2 ساعت قطع برق داريم، شركت هم برامون برنامهی کاری ساعات قطع برق اعلام کرده. تازه احتمالاً قطع آب هم خواهيم داشت. تذکر ایمنی: اگه مجبور به استفاده از آسانسور هستید حتماً دقت کنید که امکان ارتباط با بیرون جهت درخواست کمک براتون فراهم باشه، تا در صورت قطع برق دچار خفگی نشید. (مثل اخوی گرام ما که اگه خدا بهش رحم نکرده بود معلوم نبود الان کجا بود). ۶- این یکشنبهها هم كمكم داره تبديل ميشه به يه روز هميشه خاص! خدا كمك كنه! ۷- دلم گاهي خيلي خيلي تنگ ميشه، تنگ و بيشكيب! و گاهي غيرمنطقي! اما مطمئنم كه بعضي برخوردا واقعاً نامردييه... بماند!
+ این هم روایتی از دیدار با مسیحیای که عاشق علي شد، به قلم رضا امیرخانی.
و بر مردان و پدران هم اين روز مبارك!![]()
آری، خداوند زن را از پهلوی چپ مرد آفرید؛
نه از سر او، تا فرمانروای او باشد،
نه از پای او، تا لگدکوب امیال او گردد،
بلکه از پهلوی او تا برابر با او باشد،
و از زیر بازوی او تا مورد حمایت او باشد،
و از طرف چپ، نزدیکترین نقطه به قلب او،
تا محبوب او باشد."![]()
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت
17:32 توسط نجوا| |
نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت
17:36 توسط نجوا| |
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت
8:16 توسط نجوا| |
نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت
21:30 توسط نجوا| |
نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت
19:59 توسط نجوا| |
نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت
20:40 توسط نجوا| |

