تبليغاتX
نجــوای مـن
نجــوای مـن

 

یا مَن وَعدهُ صادق

 

"مهدی جان!

تولدت را که شکافتن نور بود در ظلمت شب؛ به خود تبریک گفتیم...

تولدت را که هدیه‏ی خداوند بود به ما، هدیه‏ای همچون قبیله‏ی خورشید نورانی، به خود تبریک گفتیم...

و به نرگسی که در دامان کهکشان‏هایی از نور داشت آفرین گفتیم...

تولدت؛ صدای فضل خداوند بود که در کنگره‏های هستی طنین افکند...

مهدی جان!

به ما که در هم شکسته‏ایم نگاه نکن...

به قامت رشید و آسمانی خودت؛ به کرم رحمانی خودت؛ دستگیری کن."

 

"سلامٌ عَلی آل یاسین... السلام علیک یا ابا صالح المهدی"

 

مهدی جان!

دردهای زیادی ست که به آنها وعده داده ام با آمدنت علاج میشوند و به خود نهیب می زنم؛ "او خواهد آمد"

و ما منتظریم... منتظر آمدن فصل هم عهدی، منتظر شنیدن ندای "جاء الحق"، منتظر...

 

"میلاد ذخیره خدا در زمین؛ بقیه الله خیر لکم؛ بر عاشقان و منتظران اش مبارک"

 

- هر وقت دلم میگیره یه سر میزنم به این سقاخونه... و چه زیبا از آمدنش گفته!

 

- دوست داشتید به این کوچه هم یه سری بزنید!

 

و کلام آخر؛

رسول اکرم می فرمایند: "من مات و لم یعرف امام زمانه، مات میتت جاهلیه"

چند نفر میتونیم ادعا کنیم که به این مرگ نمی میریم؟! میتونیم ادعا کنیم که امام زمان مون رو شناختیم؟! اصلاً واسه شناختش چی کردیم، واسه درکش، واسه نزدیک شدن بهش چی کردیم؟

کمی تأمل کنیم و عمل!

- اینجا فقط چند اشاره می آورم، باشد که فتح بابی شود برای تحقیق و مطالعه ی بیش تر.

اینجا میشه راجع به زندگانی اش بخونیم. اینجا از کتاب های کتابخانه تخصصی بهره ببریم. اینجا هم میشه یه نشریه اینترنتی و تخصصی درباره امام رو مطالعه کرد.

 

- "اللهم اکشف هذه الغمه عن هذه الامه بحضوره و عجل لنا ظهوره، انّهم یرونه بعیدا و نریه قریبا...

العجل العجل یا مولای یا صاحب الزمان...."

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 23:31 توسط نجوا| |


يا ذَا الرَّحمةِ الواسِعَة

- "یادت هست وقتی علی اکبر به دنیا آمد؟ عجیب بود این شباهت؛ آن‏قدر که من به محض تولد او، بوی پیامبر را در فضای حیاط استشمام کردم. محمد بود، به واقع محمد بود! هیچ‏کس محمد را در آن سن و سال که من دیده بودم، ندیده بود. پنج سالگی پیامبر را کدام‏یک از اهل خانه دیده بودند؟ و این کودک پری‏چهر، مو نمی‏زد با آن محمد ماه‏رو. در کوچه و خیابان‏های مدینه وقتی که می‏گذشت همه انگشت حیرت به دندان میگزیدند و ظهور دوباره پیامبر را به حیرت می‏نگریستند..."*


* به مناسبت میلاد علی‏اکبر علبه‏السلام. از کتاب "پدر، عشق، پسر" از سیدمهدی شجاعی. روایت واقعه‏ی کربلا از زبان اسب علی‏اکبر خطاب به لیلا، مادر آن حضرت.


 میلاد شبیه‏ترین کس به نبی اکرم، علی اکبر علیه‏السلام، مبارک!

 

- روز میلاد حضرت علی اکبر رو "روز جوان" نامگذاری کردن؛

اول؛ "روز جوان" بر جوانان و جوان‏دلان مبارک!

دوم؛ دقت کنیم که از جوانی‏مون چطور استفاده می‏کنیم، که؛

     "در جوانی، پاک بودن...شیوه‏ی پیغمبری‏ست"

 و به زودی میرسه وقتی که آینه بانگ می‏زنه؛

    "ای جوان پیر شدی، قافلهی عمر گذشت، با خبر باش که از قله سرازیر شدی..."

 

پی‏نوشت : بالاخره و خدا رو شکر، کامپیوتر خونه‏مون وصل شد. این پست رو دی‏شب نوشتم، که به تاریخ آپ کنم، اما از شانس ما، بلاگفا مشکل داشت و نشد. واسه همین افتاد به امروز!

آپ کردن با مناسبت‏ها گرچه باعث میشه وبلاگ‏ت مناسبتی به نظر برسه، اما حداقل‏ش ایته که آپ میشه. ضمناً خودم هم از تاریخ خوشم و رخدادهاش برام جالبه. میشه گفت از مشتری‏های برنامه‎ی "تقویم تاریخ" تلویزیون و صفحه‎ی "روزها"ی یکی از مجلات‎ بوده و هستم!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 18:6 توسط نجوا| |
يا ذاالحَمدِ و الثّناء

 

                                   "السلام عليك يا سيدالساجدين، يا زين العابدين"

 

"اى مردم! خداوند به ما شش خصلت عطا فرموده و ما را به هفت ويژگى بر ديگران فضيلت بخشيده است:

به ما علم ، بردبارى ، سخاوت فصاحت ، شجاعت و محبت در قلوب مومنين را عطا فرمود.

و ما را بر ديگران برترى بخشيد به اين فضائل كه،

محمد پيامبر برگزيده از ماست،

صديق (حمزه سيدالشهدا) از ماست،

جعفر طيار از ماست،

شير خدا و شير رسول خدا از ماست،

حسن از ماست، حسين از ماست

و مهدي اين امت از ماست.

هر كس مرا مي‎شناسد،مي‎شناسد و هركه مرا نمي‏شناسد، حسب ونسب خودم را باز ميگويم تا بشناسد:

من فرزند مكه و منايم،

من فرزند زمزم و صفايم،

من فرزند كسى هستم كه حجر الاسود را با رداى خود حمل كرد...."*

 

* اينها بخشي از خطبه‎ي امام سجاد عليه‏السلام است در مجلس يزيد، خطبه‎اي كه في‏البداهه جوشيده با نهايت بلاغت و شيوايي و ايجاز و فخامت.

و شايد يكي از ستم‎هاي بزرگ تاريخ اين باشد كه اين خطبه در هيچ كتابي تمام و كمال ثبت و ضبط نشده است. (البته ميشه كامل‏ترش رو اینجا بخونيد)

به قول سيدمهدي شجاعي، شايد تقدير اين بوده كه اين خطبه عظيم در تاريخ، همچنان ناتمام بماند و نقطه‏ي ختمي بر آن ننشيند كه حيف است از اين خطبه كه پايان پذيرد.

 

و چه زيبا خوانده اندت؛ "زينت عبادت كنندگان"، آنجا كه سخن تو موجود است. آنجا كه نيايش ميكني خداوند را ...

 

"خداوندا؛ من در كلبه ي حقيرانه ي خود چيزي دارم كه تو در عرش كبريايي ات نداري، من چون تويي دارم و تو چون خود نداري.... از نيايش‏هاي امام سجاد عليه‏السلام"

 

"ميلاد آقاي ساجدان و نگين عابدان مبارك"

 

توضيح: اين پست قرار بود روز 5 شعبان، برابر با ميلاد آن حضرت آپ بشه كه بنا به دلايلي نشد، به هرحال چون آماده بود، حيف بود كه نيارم‏ش.

 

نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 14:40 توسط نجوا| |

يا خيرالمشكورين

 

"السلام عليك يا باب الحوائج، يا ابالفضل العباس"

 

امام سجاد عليه‌ السلام مي فرمايند:همانا "عباس" نزد خداوند منزلتی دارد که روز قیامت همۀ شهیدان به آن رشک می‌برند.

 

و او را مظهر "ادب" شناختم، باشد كه در مكتباش، اين درس بياموزم كه؛

                                                                                 بی‏ادب محروم ماند از لطف رب

 

 

"چهار امامي كه تو را ديده اند ... دست علم گير تو بوسيده اند

اِبـن امـام و اخ و عـمّ امـام ...... حضرت عبــاس عليه السّلام"

 

 

"ميلاد قمر منیر بنی هاشم مبارك"

 

 

و امروز روز جانباز نامگذاري شده. ياد شعرهاي "ابوالفضل سپهر" افتادم، شعرهاي قشنگي داره و منم دوستشون دارم، چون ميخواستم به مناسبت روز جانباز يكي از شعرهاش رو بيارم، رفتم سراغ كتاب "دفتر آبي"؛ مقدمه‏ش رو كه مي‏خوندم نكته‏ي جالبي برام داشت؛ تو روز ولادت حضرت ابالفضل به خاك سپرده شده بوده. اميدوارم همين ام‏شب مهمان سفره‏اش شود.

 

اتل‌ متل‌ یه‌ بابا، كه‌ اسم‌ اون احمده

نمره‌ جانبازی هاش، هفتاد و پنج‌ درصده

 

اون كه‌ دلاوری‏هاش، تو جبهه‌ غوغا كرده

حالا بیاین‌ ببینین، كلكسیون‌ درده

 

شعر کاملش رو ميتونيد اينجا يا اينجا بخونيد. از اين پست هم ميشه لينك فايل صوتي بعضي شعرهاش رو پيدا كنيد.

 

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 17:51 توسط نجوا| |

 

يا قديم‏الاحسان

                            

"السلام عليك يا سيّد الشباب الاهل الجنة، يا اباعبدالله"

 

و در سوم شعبان سال چهار هجري، درهاي آسمان گشوده شد و نفر پنجم پنج تن، چشم به جهان گشود و اين افتخار به زمين داده شد تا پذيراي فخر آدميان گردد... افسوس كه زمين و زمينيان ميزبان خوبي براي‏ش نبودند.

 

نامش را خدا برگزيد؛ "حسين معرب "شبير"، چه آنكه على بر محمد، چون هارون بود بر موسى، و شبير پسر كوچك هارون!

 

و "حسین" متولد شد تا با ولادت‏ش؛ عشق، متولد شود... رشادت، رشد کند... شهامت، رنگ گيرد... ایثار، معنا شود... شهادت، قداست يابد... و خون، آبرومند گردد...

 

و اوست چراغ هدايت و كشتي نجات، باشد كه مسير زندگي‏مان به اين چراغ روشن گردد و از اهل كشتي شويم.

 

 "اللهم الرزقنا شفاعة الحسين، يوم الورود؛

                             و ثبت لي قدم صدق، عندك مع الحسين و اصحاب الحسين"

 

 

                                     "اعیاد شعبانیه مبارک"

 

 

 

پي‏نوشت 1: شعبان ماه شادي‏يه... تو تقويم كه نگاه ميكردم تو كلّ ماه هيچ مناسبت شهادت يا وفاتي ثبت نشده بود، اين برام جالب بود

 

پي‏نوشت 2: دیروز بعد از مدت‏ها رفتيم يه مراسم مولودي، درسته كه توفيق ما كم شده، اما به نظرم اين برنامه ها هم خيلي كمتر شده، حداقل تو اطراف ما و نسبت به بچگي هامون. اما انشاءالله خداتوفيق بده و بازم قسمتمون شه.

 

پي‏نوشت 3: كامپيوتر خونه، همچنان خرابه. واسه همين نميتونم تو "نت" بگردم (مگه اندك اوقات استراحت تو دفتر). كاراي دفترم اخيراً، اون ‏قدر زياد شده كه نگو؛ مناقصه، پيشنهاد، قرارداد و... هرچي كه دلت بخواد. بعضي روزا مجبورم چند ساعتي بعد از اتمام ساعت اداري هم بمونم دفتر. صبح ‏ها كه از خواب پا ميشم هم انگار اصلاً نخوابيدم، بس كه خسته ا‏م. خدا خودش كمك كنه، وگرنه معلوم نيست بتونم دَووم بيارم...

 

دلم مي‏خواد كارايي كه دوست دارم بكنم، اما فرصت نميشه؛ دل‏م سفر و زيارت مي‏خواد، دلم ميخواد دوستام رو ببينم، دلم ميخواد با فراغ بال كتاب بخوانم، برم كلاسايي كه دوست دارم... دلم چيزهاي زيادي ميخواد كه اصلاً هم بد نيستن اما همه مهم شدن غير از اين دل بيچاره ي من، يه وقتايي ديگه صداشو نمي شنوم... بايد كاري كنم، وگرنه ديگه دلي برام نمي مونه؛ آه، اي دل بدصاحب من..

 

پي‏نوشت 4: ديشب، ساعت 10 شب، برق‏مون رفت، كلي اعصابم خورد شد، ياد اين افتادم؛

                   "زمستون گاز نداريم،

                              بهار و تابستون، آب و برق نداريم،

                                                 به اين ميگن؛ "مديريت بحران

  

 

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 11:36 توسط نجوا| |

يا باسط‏ اليدين بالرحمة

 

             ستاره ای بدرخشيد و ماه مجلس شد

                                                                دل رميده ما را انيس و مونس شد

             نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت

                                                               به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد

 

فرشته گفت: بخوان.

محمد گفت: خواندن نمي‏دانم.

فرشته گفت: بخوان به نام پروردگاردت..

و او بازخواند ...

 

و او مبعوث شد تا خاتم‏المرسلين گردد؛ آخرين فرستاده‏ و رسول خدا براي هدايت بندگان خدا.

او آمد تا آن همه ظلمت و سياهي را از جامعه بگيرد و نور را هديه كند،

او آمد، در آن زمان كه چراغ دل‏خانه‏ها رو به خاموشي بود،

او آمد تا بشريت را رهايي بخشد...

 

و ام‏روز؛

ما در انتظار كسي هستيم از نسل او،

هم‏نام و هم‏كنيه‏ي او؛

تا او نيز همچون جدّش، اين همه سياهي را از بين ببرد و در اين روزگاري كه مي‏رود تا همه‏ي چراغ‏هاي دل خاموش شود، بار ديگر نور را به ما ارزاني دارد.

منتظريم تا او بيايد و اين نسل آدمي را عمري دوباره بخشد...

 

و اكنون؛

اي رسول‏الله، اي حبيب‏الله؛

اي رجاءالعارفين و اي رحمةً لِلعالمين؛

تو خود براي آمدن‏ش دعا كن، در روز مبعوث شدن خودت.

و ما و تمام فرشتگان آمین‏گوی دعایت خواهیم بود.

 

                                                                   "اللهم عجل لوليك الفرج"

                            

                            "بعثت فخر جهانيان، مبارك باد"

 

امام كاظم عليه‏السلام مي‏فرمايند:

"مؤمن مثل كفه‏ي ترازوست، هرچه ايمانش بيش‏تر گردد، بلا و گرفتاري‏اش بيش‏تر گردد."

 

پي‎نوشت: ۲۵ رجب سال‏روز شهادت امام موسى‏بن‏جعفر عليه‏السلام بود، توفيقي حاصل شد كه در مراسم "حديث كساء" شركت كنيم، هرچند فقط ظاهر روايت رو داره اما مطالب جالبي رو برام داشت. گفته ميشد كه اگه حديث در جمع خونده بشه، تا زمانيكه افراد جمع‏ند، هر خواسته‏ي از خدا داشته باشن برآورده ميشه.

 

نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 23:56 توسط نجوا| |