تبليغاتX
نجــوای مـن
نجــوای مـن

یا مغیث من استغاثه

 

"الهي! كارساز هر مفتوني، و شادساز هر محزون.

الهي! در جلال؛ رحماني، در كمال؛ سبحان. نه كسي به تو ماند، و نه به كسي ماني، پيداست كه در ميان جاني، بلكه جان زنده به چيزي است كه تو آني.

يــا رب دل پـاك و جـانِ‌ آگـاهم ده ........ آه شب و گـريــه‏ي سحـرگـاهم ده

در راه خود اول زخودم بي‌خود كن .. بي‌خود چو شدم زخود به خود راهم ده

الهي! از نزديك نشانت مي‌دهند و برتر از آني، و دورت پندارند و نزديكتر از جاني، تو آني كه خود گفتي، و چنان كه خود گفتي، آني.

الهي! زنده‏ي به تو، زنده‏ي جاويداني‎ست.

الهي! فضل تو را كران نيست، و شكر تو را، زبان.

من بي‌تو دمي قرار نتوانم كرد ..... احسان تو را شمار نتوانم كرد

گر بر تن من زبان شود هر مويي ... يك شكر تو از هزار نتوانم كرد

الهي! گرفتار آن دردم، كه تو داروي آني، بنده‏ي آن ثنايم كه تو سزاوار آني، من در تو، چه دانم؟ تو داني.

الهي! جمال تو راست، باقي زشتند، و زاهدان مزدوران بهشتند!

در دوزخ اگر وصل تو در چنگ آيد ......... از حال بهشتيان مرا ننگ آيد

ور بي‌تو به صحراي بهشتم خوانند ... صحراي بهشت بر دلم تنگ آيد

الهي! با تو آشنا شدم، از خلايق جدا شدم و در جهان شيدا شدم، نهان بودم؛ پيدا شدم.

الهي! هر كه تو را شناخت، هر چه غير تو بود بينداخت.

هر كس كه ترا شناخت جان را چه كند ...فرزند و عيال و خانمان را چه كند

ديوانه كني هر دو جهانش بخشي ...... ديوانه‏ي تو هر دو جهان را چه كند

الهي! اگر يك بار گويي "بنده‏ي من"، از عرش بگذرد خنده‏ي من.

الهي! من كيستم كه تو را خواهم، چون از قيمت خود آگاهم، از هر چه مي‌پندارم كمترم، و از هر دمي كه مي‌شمارم بدترم.

الهي! فراق، كوه را هامون كند، هامون را جيحون كند، جيحون را پر خون كند. داني كه با اين دل ضعيف، چون كند؟

الهي! در سرْ آب دارم، در دلْ آتش؛ در ظاهرْ ناز دارم، در باطنْ خواهش، در دريايي نشستم كه آن را كران نيست. به جان من، دردي است كه آن را درمان نيست.

پيوسته دلم دم از رضاي تو زند ... جان در تن من نفس براي تو زند

گر بر سر خاك من گياهي رويد ......... از هر برگي بوي وفاي تو زند

الهي! مَدَر اين پرده‏ي دوخته را، و مران اين بنده‏ي آموخته را.

الهي! از آن خوان كه از بهر خاصان نهادي، نصيب من بينوا كو؟ اگر مي ‌فروشي، بهايش كه داده وگر بي‌بها مي‌دهي، بخش ما كو؟

اين بنده چه داند كه چه مي‌بايد جُست .... داننده تويي هر آنچه داني آن ده

الهي! آفريدي رايگان، و روزي دادي رايگان؛ بيامرز رايگان، كه تو خدايي نه بازرگان.

من بنده‏ي عاصيم، رضاي تو كجاست؟ .......... تاريك دلم، نور و ضياي تو كجاست؟

ما را تو بهشت اگر به طاعت بخشي ... آن بيع بود، لطف و عطاي تو كجاست؟

الهي! آنچه تو كِشتي، آب ده، و آنچه عبدالله كشت، بر آب ده.

الهي! مگوي كه چه آورده‌ايد كه درويشانيم، و مپرس كه چه كرده‌ايد كه رسوايانيم. چون در آخر عفو خواهي كرد، در اول شرمسار مكن.

الهي! همه از تو ترسند، و عبدالله از خود، زيرا كه از تو همه نيكي آيد و از عبدالله بدي.

الهي! اگر تو مرا به جرم من بگيري، من تو را به كرم تو بگيرم، و كرم تو از جرم من بيش است.

الهي! از پيش خطر و از پس راهم نيست؛ دستم گير كه جز تو پناهم نيست.

الهي! گهي به خود نگرم، گويم از من زارتر كيست؟ گهي به تو نگرم، گويم از من بزرگوارتر كيست؟

الهي! اگر چه بسي طاعت ندارم، اما جز تو كسي را ندارم، اي دير خشم و زود آشتي.

الهي! همچنان بيد، به خود مي‌لرزم، كه مباد آخر به جُويي نيَرزَم.

الهی! چون در تو نگرم، از جمله تاجدارانم و تاج بر سر، و چون بر خود نگرم، از جمله خاكسارانم و خاك بر سر.

الهی! می‌بینی و می‌دانی، و برآوردن، می‌توانی. تو بساز كه دیگران ندانند، و تو نواز كه دیگران نتوانند.

الهی! چون توانستم، ندانستم، و چون كه دانستم، نتوانستم.

الهی! بیزارم از آن طاعتی كه مرا به عُجب آرد، و بنده آن معصیتم كه مرا به عذر آورد.

الهی! دانایی ده كه از راه نیفتم، و بینایی ده كه در چاه نیفتم. هر كه را عقل دادی، چه ندادی؟ و هر كه را عقل ندادی، چه دادی؟!

الهی! «دعا» به درگاه تو لجاج است، چون دانی كه بنده به چه محتاج است.

با صنع تو هر مورچه رازی دارد … با شوق تو هر سوخته نازی دارد

ای خالق ذوالجلال نومید مكن ..... آن را كه به درگهت نیازی دارد"*

 

* بخش‏هايي از مناجات خواجه عبدالله انصاري

 

پی‎نوشت 1: قرار بود این پست چیز دیگه‎ای باشه (کمی شخصی)؛ اما رسیدن شب‏های قدر و حالی که از خوندن دوباره‏ی این مناجات (کامل‏ترش رو اينجا بخونيد) دست داد، باعث شد فعلاً بی‏خیال اون مطلب شم (شاید به بعد واگذار شه و شایدم کلاً به تاریخ بپیونده).

و شب‏هاي قدر از راه رسيدن..... "سلامٌ هي حَتّي مطلع الفجر"

قراره تقدیرمون تو این شبا رقم بخوره، قراره "قدرِ"مون اندازه گرفته شه و قدر خودمون رو درک کنیم!

میگن از شایسته ترین اعمال این شب، تفکره! باشد که بيشترين بهره را برگیریم!

- تو این شبا، دعا براي بقیه رو از ياد نبريم!

 

پي‎نوشت 2: بعضي شعرها و داستان‏هاي "عرفان نظرآهاری" حس خوبي بهم ميده! مثل اين شعر (قول می‎دهم که آسمان شوم) كه اينجا ميارم يا "در سینه‏ات نهنگی می‏تپد!"

"مثل نامه ای ولی / توی هیچ پاکتی / جا نمی شوی!

      جعبه‏ي جواهری / قفل نیستی ولی / وا نمی شوی!

         مثل میوه خواستم بچینمت / میوه نیستی، ستاره ای / از درخت آسمان جدا نمی شوی..."

 

پي‎نوشت 3: جايي خوندم؛ "آدم انتقادپذیر یعنی اگه ازش انتقاد کنی چاقو نکشه تیکه پاره‏ت کنه، وگرنه کیه که بهش بر نخوره؟!" جالب بود، با اين وصف، فكر كنم آدم انتقادپذيري باشم (و البته برخوردن، حدود خودش رو داره)، با همه‏ي اينا؛ دوست دارم دعای شریعتی رو تکرار کنم؛

                           "خدایا؛ به من قدرت تحمل عقیده‎ي "مخالف" را، ارزانی کن."

 

پي‎نوشت 4: میدونی "خيرات" يعني چي؟! يا واسه چی خیرات میدن؟! میدونی باید اعتقاد به چه چيزايي پشت خیرات دادن، باشه؟!

پنجشنبه‏اي یه حركتي ديدم كه يه لحظه موندم! يكي از همكارا واسه پدرش كه اوایل 87 فوت شده بود (خدا بيامرزدش) خرما خيرات ميداد. پيش خودم گفتم عجب خيراتي واسه پدرش ميفرسته! آخه ناسلامتي مثلاً ماه رمضون بود! یکی از بچه‏ها که خرما رو برمیداشت بخوره، با خنده میگفت؛ فقط "روزه‎خورها" میخورنا!

 

نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 23:42 توسط نجوا| |

 

 يا اَكرَمَ مِن كُلِّ كَريم     

 

"در این شب‏ها که به آسمان می‏نگرم، گویی بغضی کهنه در گلوی مهتاب، تو را فریاد میزند... تویی که در وانفسای این دنیا، از همه غریب‏تر بودي... تویی که با سکوت‏ات عشق را به آتش کشیدی و خاک را تا به ابد با غربت آغشته نمودی...."

 

 "سلام بر تو اي سيد جوانان اهل بهشت؛ اي حسن مجتبی"

 

و در نیمه‏ی رمضان المبارک سال سوم هجري، در مدينةالنبی، ديده به جهان گشودی.

میوه‏ی دل مادر بودی و یاور پدر. و چه شادمانانه بودی تا آن زمان که جدت در کنارتان بود.. افسوس که کوتاه زمانی بیش نبود.

به گمانم هفت ساله بودی که جدت، رسول خدا که تو را بسیار دوست میداشت، دنیا را بدرود گفت... و کمتر از چند ماه، مادرت، آن هم با آن وضع، وصفش را خود بهتر از هرکس میدانی و مرورش فقط داغ دل‏ت را تازه میکند...

نمیخواهم طولانی‏اش کنم، اصلاً مرا چه به اینگونه نوشتن؟! مظلومیت و بزرگواریت مرا به زبان آورد ورنه من كه حرفي ندارم و تو نيز، خود به تر از هرکسی میدانی، چه گذرانده‏ای... بعد از رسول‏الله و مادرت... با پدر و با کوفیان... و بعد از پدر... با آن مردم، با آن سپاهیان و لشكر، با آن همسر نامهربان (نمیدانم چه صفتی نثارش کنم)!

و تو تنهاترینِ تن‏ها بودی... تنهاترین سردار... لیک بزرگوار و صبور! 

جسارت مرا ببخش! ببخش که در روز میلادت غربت و سختی‏های زندگی‏ات را مرور كردم، كه مظلوم بودي، پسر مظلوم...

راستي یادم رفت بگویم که چون به دنیا آمدی زمین و زمان غرق شادی و نور شد... و آل الله شادمان از آمدن این مولود فرخنده گشتند. "تولدت مبارک"

 

"میلاد کریم آل طه مبارک باد"

 

اما اين همه را گفتم تا كلام‏م را بدين جا ختم كنم؛

تو را ملجأ درماندگان، آرام بخش دل‏های دردمندان و امید تهیدستان خواندند! گفته شده که هیچ فقیری به حضورت نیآمد مگر آنکه با دست پر برگشت. چنانکه شنیده‏ام در دوران عمر با برکت‏ات، دوبار تمام ثروت و دارایی‏ات را در راه خدا دادی و سه بار دارایی‏ات را به دو نیم كردی، نیمی را برای خود گذاشتی و نیم دیگر را در راه خدا انفاق كردی.

فکر کنم دیگر بر ديگران هم واضح آمده باشد که چه میخواستم بگویم... که من امشب به در خانه‏ی کریم اهل بیت آمده‏ام، آخر شنيده‏ام كه؛ گفته‏اند که:

                                                           "با کریمان کارها دشوار نیست!"

باشد که به واسطه‏ی "کریم"؛ "کریم" دست گیری کند!

 


چند حديث از امام حسن مجتبی علیه السلام:

- هرکه به حسن اختیار خدا برای او اعتماد کند، آرزو نمیکند که در حالتی جز آنچه خدا برایش اختیار کرده است، باشد.


- نشانه برادری، وفاداری در سختی و آسایش است.

- تمام کردن احسان از آغاز کردن آن بهتر است.

- احسان آنست که تأخیری در پیش و منّتی در پس نداشته باشد.

- هرگاه شنیدی شخصی آبروی مردم را می ریزد، بکوش تا تو را نشناسد.

 

 

 پی‏نوشت 1:  اینجا ویژه‏نامه‏ی ولادت امام حسن علیه‏السلام رو میشه دید!

 

پی‏نوشت 2: خواستم بگم دعاگوی دوستان و آشنایان و حتی غریبه‏ترها، ندیده و دیده، اینترنتی و غیره، هستم، ماندم چه بگویم؛ اصلاً از کجا معلوم دعایم بالا بره و ... (گرچه دل خوش به حدیث نبوی‏ام که گفت برای هم دعا کنید تا استجابت شود) اما يه حدیث بالا دو دل ترم كرد!

 

پی‏نوشت 3: و ماه رمضان هم از نیمه گذشت و ما هنوز "پا اندر گِل‏ایم!" خدا خودش حجاب‏ها رو کنار بزنه، ورنه...

"گفتم كه روي خوبت از من چرا نهان است؟ ... گفتا تو خود حجابي، ورنه رُخم عيان است"

 

پی‏نوشت 4: بعضی پست‏ها و شعرهای اینجا؛ خیلی به دل‏م نشستن... بعضی‎هاش زبان حال‏م بودن!

 

پی‏نوشت 5: بعضی وقتا یه کارایی میکنیم که تا آخر عمر، لحظه‏ای یادآوری‏شون، باعث آزارمون میشن. امیدوارم تابع‏ اين جور كارا تو زندگی‏هامون، رو به صفر میل کنه!

"دلا تا کی اسیر یاد یاری؟! ... ز هجر یار، تا کی داغ داری؟!

بگو تا کی ز شوق روی لیلی ... چو مجنونِ پریشان روزگاری؟!"

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 23:50 توسط نجوا| |

یا مجیر

دل‏م قلمروی جغرافیای ویرانی‏ست .... هوای ناحیهی ما، همیشه بـارانی‏ست
دل‏م میان دو دریای سرخ، مانده سیاه ... همیشه برزخ دل، تنگه‏ی پریشانی‏ست
مهــار عقده‏ی آتشفشـان خـاموش‏ام ....... گـدازه‏هـای دل‏م، دردهـای پنهـانـی‏ست
صفـات بغـض مـرا؛ فرصت بـُروز دهیـد ... درون سینـه‏ی مـن، انفجـار زنـدانـی‏ست
تو فیض یک اقیـانوس آب آرامی ...... سخـاوتی، که دل‏م؛ خواهشی بیـابـانیست!

 

- هوای گریه با من؛ هوای گریه با من....

 

زیبا؛ سلام!

زیبا؛ هوای حوصله‏ام ابری‏ست...

زیبا؛ کنار حوصله‏ام بنشین... بنشین، مرا به شط غزل بنشان...

بنشان مرا به منظره‏ی بارانی... بنشان مرا به منظره‏ی رویش!

من سبز می‎شوم!

 

"قصه‏ی جدایی ما آدما ... قصه‏ی دوری ما از خود ماست

دوری من و تو از لحظه‏ی عشق ... قصه‏ی سادگی گمشده‏مــون"

 

"من سکوت خویش را، گم کرده‏ام .. لاجرم در این هیاهو، گم شدم

من که خود افسانه می پرداختم ...... عاقبت افسانه‏ی مردم شدم

ای سکـوت؛ ای مـادر فریـادهـا ...... سـاز جانـم، از تـو، پـرآوازه بـود

گـر سکـوت خویش را، می داشتـم .... زندگی پر بود از فریـاد من!"

 

- پـر می‌زنـد دل‏م به هـوای غـزل، ولی ..... گیـرم هـوای پـر زدن‏م هست، بـال کو؟!

 

"خسته‏ام از آرزوها، آرزوهای شعاری ... شوق پرواز مجازی، بال‏های استعاری

لحظه‏های کاغذی را، روز و شب تکرار کردن ... خاطرات بایگانی، زندگی‎های اداری..."

 

در حاشیه:

خواهرم می‏پرسه: "چته؟"

میگم: "هیچی!"

میگه: "بذار یه عکس ازت بگیرم که ببینی قیافه‏ت شده عین ناله!"

میگم: "نمیدونم؛ فقط یه کمی دل‏م گرفته! خوب میشه!"

یاد یادداشتی میافتم که میگفت: "خیلی سخت است که ندانی علت آشفتگی‏هایت را؛ و هر روز از خودت و دیگران دورتر شوی..."

 

پی‏نوشت1: این روزها کمی دل‏م گرفته و تنگه! اون‏هایی رو هم که این بالا آوردم، شاید فقط بخشی از حس این روزهای من و به خصوص ام‏روزم باشن! البته تو این حال که باشم، شعرهای بیشتری رو مرور میکنم (قبلاً تو بعضی پست‎هام آوردم) اینا رو اینجا ردیف کردم تا شاید کمی آروم بگیرم که این دل ما هم ظرف کوچکی داره! و البته دوست داشتم لبیکی گفته باشم به حرف یه دوست! (اما گویا دیر شده) فقط این رو اینجا میگم که خیلی دوست داشتم بآپم، اما حرفی واسه گفتن نبود! یه دل که گرفته و تنگ شده؛ نمیذاره ذهن صاحب‏ش متمرکز بشه؛ هی ناله سر میده و با خودش نجوا میکنه. با این حال آوردم‏ش!‏

 

پی‎نوشت2: کمی خسته و دل‏زده‏م؛ از آدما و از روزگار! از آدمایی که ادعای دوستی میکردن و حتی نتونستن اسم "دوست" رو هم یدک بکشن. یه چیزایی می‏بینی و می‏شنوی که دل‏ت میخواد نباشی. هیچی نمیگی و آرزو میکنی خودشون بفهمن! فکر که میکنم می‏بینم این بی اعتمادی اخیرم به آدما، برمیگرده به دیدن این همه آدمِ خوب!!!، اطرافم! به قول شاعر:

"ز بس که مردمک دیده؛ دیده مردم بد ..... به مردمک دیده، سوءظن دارم"

 

پی‏نوشت3: گاهی خودت رو میذاری رو ترازو و می‏بینی که اون بخشی که باید وزن داشته باشه هیچ وزنی نداره و اون بخشی که باید بی‏وزن باشه، حسابی سنگینه!

این روزا انگار یه چیزی رو گم کردم. این روزا احساس خلاء بدی میکنم؛ انگار هیچی ندارم واسه ارائه! چیزایی که از خدا گرفتم همه خوبن و زیاد، اما اونا که خودم قرار بوده جمع کنم، هیچ. از دست خودم شاکی‏ام! از این همه "هیچ"!

 

پی‏نوشت4: میدونی "مجیر" یعنی چی؟! یعنی "پناه دهنده". و من پناه می‏برم به خداوندی که بهترین پناه و پناه دهنده‏ست! که اگه اون پناهم بده دیگه به هیچ‏کس و هیچ‏چیز نیازی ندارم!

خدایا؛ ممنون که هستی! همیشه باش که اون روز که تو رو نداشته باشم دیگه هیچی ندارم و هیچ‏کسی نیستم!

 

نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 23:58 توسط نجوا| |

 

يا اَنيسَ مَن لا انيسَ لَه

 

"در روزگار قديم؛ بازرگاني زندگي مي كرد كه چهار همسر داشت.

همسر چهارم برايش بسيار عزيز بود. هميشه بهترين لباس‏ها و غذاها را برايش فراهم مي‏كرد و اجازه نمي‏داد كمبودي حس كند يا ناراحتي‏اي برايش به وجود آيد.

همسر سوم زیبا بود و برايش بسيار محبوب. بازرگان جلوي دوستان و آشنايان با همسر سوم‏ش بود و به او افتخار مي كرد.

همسر دوم زن دل‏سوزي بود و براي بازرگان دوست‏داشتني. او در تمام سختي‏ها و مشكلات در كنار شوهرش بود. بازرگان هميشه با او مشورت و درددل مي‎كرد.

در این میان، بازرگان همسر اول‏ش را دوست نداشت. هر چند او از سايرين وفادارتر بود و در ثروتمند شدن و موفقيت بازرگان سهم زيادي داشت ولي چندان مورد توجه شوهرش نبود. با اين همه او بازرگان را از صميم قلب دوست داشت.

سالها گذشت و بازرگان به بستر یماری افتاد که مي دانست بايد در انتظار مرگ باشد و از اینکه تنها میشد، غمگین بود.

همسر چهارم‏ش را صدا كرد و به او گفت: «هميشه تو را بسيار دوست داشتم و بهترين‏ها را برايت فراهم كردم. آيا حاضري با من بميري و در جهان پس از مرگ هم همراه و همسر من باشي؟» همسر چهارم پاسخ داد: «هرگز!» و فوراً از اتاق خارج شد. جواب منفي او مانند خنجري به قلب بازرگان فرو رفت.

سپس همسر سوم‏ش را صدا زد و گفت: «يادت مي‏آيد چقدر به بودن در كنار تو افتخار مي كردم؟ آيا حاضري با من بميري و در جهان پس از مرگ همراه و همسر من باشي؟» همسر سوم پاسخ داد: «چرا بايد با تو بميرم؟ زندگي بسيار لذت‏بخش است. من هم منتظرم تا تو زودتر بميري و دوباره با فرد ديگري ازدواج كنم!» قلب بازرگان شكست.

سپس همسر دوم را صدا كرد و به او گفت: «تو در همه‏ی سختي‏ها و مشكلات در كنار من بودي. آيا حاضري در جهان پس از مرگ هم در كنارم باشي؟» و او پاسخ داد: «خيلي متأسفم كه بيمار شدي و زندگي‏ات رو به پايان است. ولي اين بار نمي‏توانم كمكت كنم. تنها مي‏توانم در مراسم تشييع‏ات شركت كنم و تا قبرستان همراهيت كنم. بعد از آن تو تنها خواهي بود.»

بازرگان به شدت تنها و غمگين شده بود. ناگهان صدايي آمد: «من حاضرم با تو اين دنيا را ترك كنم و هم‏سر و هم‏نشين تو در جهان پس از مرگ باشم» بازرگان خوب نگاه كرد. همسر اول را در گوشه‏ی اتاق ديد. رنگ صورت همسر اول‏ش زرد بود و به دليل بي‏توجهي هاي او بسيار ضعيف و پريشان به نظر مي‏آمد. بازرگان با خود گفت: «اي كاش در طول زندگي‏ام به او بيشتر رسيدگي مي‏كردم، زيرا او هم‏سفر ابدي‏‏‏‏ام خواهد بود!»

در واقع همه‏ي ما، مانند بازرگان چهار همسر داريم:

همسر چهارم؛ جسم ماست. بهترين خوراكي‏ها و لباس‏ها را برايش فراهم ميكنيم ولي او بعد از مرگ از بين مي‏رود و ما را هم‏راهي نمي‏كند.

همسر سوم؛ اموال و دارايي‏هايمان است. به آنها افتخار مي‏كنيم و دوست داريم با آنها به بقيه پز دهيم، ولي بعد از مرگ آنها به ديگران به ارث مي‏رسند.

همسر دوم؛ اقوام و آشنايان‏مان اند. هر چقدر هم دلسوز و مهربان باشند، نهايتاً تا مراسم تدفين ما را هم‏راهي مي‏كنند.

همسر اول؛ روح‏مان است. معمولاً به او توجهي نمي‏كنيم و آن را به حال خود رها مي‏كنيم. ترجيح مي‏دهيم هميشه به فكر رسيدگي به جسم، دارايي‏ها يا نزديكان‏مان باشيم تا به فكر رشد و بالندگي روح‏مان. روح ما هم‏سفر و هم‏نشين ابدي ماست. چقدر خوب است كه در طول زندگي بيشتر از همه به او توجه كنيم، او را پرورش دهيم و قوي كنيم تا در پايان زندگي احساس ضعف و تنهايي نداشته باشيم."

باشد كه به روح‏مان بيش از قبل بها دهيم. باشد كه قلب سليم همراه ما باشد كه سرمايه‎اي جز آن براي‏مان نخواهد بود.

 


پي‏نوشت ۱: روزه برايم چيزي فراتر از نخوردن و نياشاميدن است. به نظرم اصل برنامه‏ي ماه رمضان؛ خودسازي‏ست. اول بايد روح‏مون رو تزكيه كنيم. به نظرم گشنگي و تشنگي هم تنها شرايطي فراهم مي‏كنن براي تعالي روح.

و مطلب ديگه كه قراره تو اين ماه تمرين كنيم دقت در برخوردها و حركات‏مون در روابط با ديگرانه. قرار نيست دهن‏مون رو ببنديم ولي دل بشكنيم (با حرفي، حركتي يا برخوردي). قرار نيست دهن‏مون رو ببنديم ولي اعصاب بقيه رو خورد كنيم. قرار نيست دهن‏مون رو ببنديم ولي يه هم لحظه فكرمون رو به كار نگيريم. قرار نيست دهن‏مون رو ببنديم ولي ...

امام علي عليه‏السلام مي‏فرمايند:

                      "روزه‏ي قلب بهتر از روزه‏ي زبان است و روزه‏ي زبان بهتر از روزه‏ي شكم."

 

پي‏نوشت ۲: اين يادداشت واسه ماه رمضان رو دوست داشتم!

 

پي‏نوشت ۳: دولت مكرم! به مناسبت ماه رمضان دو ساعت و سي دقيقه از ساعات كار ادارات دولتي كم كرده و جهت استفاده‏ي بهتر از ماه مبارك و رفاه كاركنان دولت، به اون‏ها تخفيف داده، ضمناً ساعت استراحت و قرآن خوندن تو اداره و اينا هم بماند. (البته ما که بخش خصوصی‏ايم و از اين قوانين معاف!)

به قول يه آشنايي؛ وقتي كار انجام ميشه، 5 دقيقه هم كه از ساعت كار كم بشه، خيلي به چشم مياد و اثرگذاره. ولي وقتي كاري انجام نميشه، هرچقدر هم كه كم بشه به جايي بر نمي‎خوره! قضيه‏ي كار تو ادارات دولتي ماست!

چند روز پيش تو اخبار شنيدم كه مجلس گفته اين كار دولت خلاف قانونه و...، اما نميدونم چرا تا الان هيچ كار خاصي انجام نشده. معلومه مجلس‏مون هم خيلي قوي و قدرتمند داره عمل ميكنه!!!!

 

نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 17:0 توسط نجوا| |

يا رضوان

 

"رمضان" هم از راه رسيد؛

                                    و سلامٌ علي شهر الله اكبر...

 

رسول اكرم صلی الله علیه و آله و سلم:

"هُوَ شَهرٌ دُعیتُم فیهِ إلى ضِیافَةِ الله‏، و جُعِلتُم فیهِ مِن أهلِ كَرامَةِ الله، أنفاسُكُم فیهِ تَسبیحٌ، و نَومُكُم فیهِ عِبادَةٌ، و عَمَلُكُم فیهِ مَقبولٌ، و دُعاؤُكُم فیهِ مُستَجابٌ."

"ماه رمضان ماه‏ی است که شما به ضیافت الهی دعوت شده‏اید و در ردیف افرادی قرار گرفته‏اید که مورد تکریم خداوندند. نفسهایتان در آن تسبیح، خواب شما در آن عبادت، اعمالتان در آن مورد پذیرش و دعایتان در آن مستجاب است."

 

           و اکنون؛ درهای رحمت خداوند به روی‏ت گشوده است؛

                      حال؛ اینکه چه سان از این خوان و ضیافت بهره گیری، با توست!

 

و شهر رمضان الذي انزل فيه القرآن... (بقره- 185)

                                                   و آن ماهي‏ست كه قرآن در آن نازل شد...!

و جالب آنكه؛ علاوه بر قرآن، صُحُف ابراهيم، انجيل عيسي، تورات موسي و زبور داود، هم در اين ماه نازل شده‏اند! (به ترتيب؛ اول، سوم، ششم و دوازدهم)

 

- اين هم ويژه نامه‏ي سايت تبيان براي ماه مبارك رمضان!

 

پی‏نوشت ۱: اسم‏ش اينست كه ماه مهماني خداست، اسم‏ش اينست كه روزه داريم، اسم‏ش اينست كه...، همه‏ي اينها هست و انگار نيست. نميدانم چرا، اما اصلاً اين چيزها رو حس نمي‏كنم! شايد عيب از كوتاهي من است، شايد دليل‏ش تغيير احوال مردمان است، شايد تقصير اطرافيان‏م است، شايد به خاطر برنامه‏هاي صدا و سيماست، شايد...  نمي‏دانم، اما گمان‏م اين‏ست كه بيشتر تقصير از خود من است. اميدوارم زودتر در جو این ایام قرار بگيرم، که وقت تنگ است...

و آروم با خداي خودم نجوا ميكنم؛ اللهم غير سوء حالنا بحسن حالك ... 

 

پی‏نوشت۲: آدمی‏زاد موجودی‏ست معامله گر و دنبال سود و زیان. اما مگر نه این‏ست که معامله دو طرف دارد؟! چیزی می‏دهی و در ازا چیزی می‏گیری! این وسط آدم‏هایی هستند که دوست دارند در معامله‏های یک‏طرفه شرکت کنند. همیشه، فقط گیرنده باشند و در ازا هیچ ندهند و نکنند! درك این گونه آدم‏ها بسي برايم سخت و مشکل است. آدم‏هایی که از بزرگواری و شکیبایی طرف مقابل‏شان سوءاستفاده می‏کنند! (تازگی از این قبیل آدم‏ها زیاد می‏بینم.)

 

پی‏نوشت۳: اينجا یه دسته‏بندی ساده ولي جالب از آدما رو ارائه میده؛ نسبتاً باهاش موافقم!

 

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 18:0 توسط نجوا| |

یا معین

 

تذکر: موارد بدون ترتیب خاص و ارتباط با هم آورده شده‏اند! رنگ‏ها هم تنها به جهت تفکیک به کار رفته‏اند! 

 

1- زندگی...مرزها و خط ها :

بچه تر که بودم وقتی از مسیر سنگ فرش شده‏ای رد میشدم، ناخودآگاه سعی می‏کردم طوری گام بردارم که پا روی فاصله‏ی بین سنگ‏ها یا ه قول خودم خط ها! نذارم.

پنجشنبه‏ای از یه مسیر سنگ فرش رد میشدم. به یاد اون دوران سعی کردم همون طور گام بردارم. همین جور که مواظب بودم پام رو خط ها نره، سؤالاتی از ذهنم میگذشتن:

برای رفتن، در مسیر زندگی، چگونه باید گام برداشت؟! روی خطوط پا گذاشتن یا در حاشیه‏ی امنیت گام برداشتن؟! اصلاً چقدر باید به قدم‏هایی که بر میداریم نگاه کنیم؟! چقدر باید به جلو نگاه کنیم؟! ...

- البته یه جواب‏هایی هم دارم که بماند!

 

2- سر را به بازی دادن...سربازی :

بالاخره و با همه‎ی حاشیه ها، برادر ما هم از دوشنبه به خدمت سربازی (همان خدمت مقدش یا همان اجباری سابق) درآمد. خدا رو شکر که حداقل کرج افتاده و نزدیک تهران. خدا یاری‎ش کند.

راستش درسته که من معافم، اما حق اظهارنظر در این رابطه را از آن خود دور نمیدونم، چراکه باهاش درگیرم.

به نظرم به این شکلی که الان وجود داره خیلی مشکل داره و متأسفانه هیچ مسئول دل‏سوزی هم این میان نیست که به فکر باشه. نه فکر فشار روحی وارد بر این جوانان (که البته فقط تو این مورد نیست)، و نه حتی به فکر بهینه شدن و استفاده‏ی بهتر از این نیروی مفت!

درست که امریه هست و تعداد اندکی می‎تونن ازش بهره ببرن و احساس کنن که هرز نمی‎ره این عمر گرانمایه‏شون و این جوونی بی‏بازگشت‏شون؛ اما قضیه واسه خیلی‎ها این‎طور نیست. یادمه اخوی بزرگ‏مون كه سرباز بود، تو يكي از دفاتر مربوطه، به شغل شریف مهر زدن اوراق مشغول بود، تازه نه اینکه اوراق نیاز به نظارت داشته باشن، که مثلاً از سواد و لیسانس‏ش بخواد استفاده کنه، چشم بسته هم میشد اون کارو کرد.

حیفه که از نیروی تحصیل کرده و متخصص این جوری استفاده بشه!

پدرم تعریف می‎کرد که تو دوره‏ی دانشجویی‏شون، تو طول هفته‏ و تابستون براشون دوره میذاشتن و اینجوری در پایان دوره‏ي دانشگاه، چند ماهی از خدمت‏شون رو بدون هیچ فشاری گذرونده بودن! به نظرم ایده‎ی خوبیه!

 

3- من و ساوایی / ساوه مرا به خود می‏خواند / کنکور و ... :

نمی‏دونم آخر این ساوه برای من چه خوابی دیده! نمیدونم چرا این شهر اِنقدر برام تکرار میشه. هر بار یه جور من رو صدا میکنه یا حواسم رو به خودش جلب!

انتقالی‏م اونجا جور شد که من پیچوندم. وارد کار که شدم، همکارام یا اونجا درس خونده بودن یا اهل‎ اونجا بودن. کار برادرم اونجا درست شد (گرچه نرفت!) و حالا هم که دوباره به واسطه‏ی دانشگاه؛ من رو به خود می‏خونه.

راستش نتایج کنکور ارشد اعلام شد؛ ما هم قبول شدیم! البته يه جوريه كه بايد در مورد رفتن يا نرفتن‏ش خوب فكر كرد و تصمیم گرفت، جداً نمیدونم برم یا نه. از یه طرف میدونم که آدم‏ش نیستم بشینم درست و حسابی درس بخونم و بهتر قبول شم، از یه طرف با خود دانشگاه و تیپ درس خوندنش‏ش و از اون بدتر، هزینه‏ش مشکل پیدا کردم.

اگه کسی اطلاعات یا تجربه‏ای چیزی داره و میتونه راهنمایی بده، دریغ نکنه لطفاً که بسی ثواب داره!

راستي اينم بگم كه چي قبول شدم: مديريت اجرايي، پيام نور ساوه! (البته واسه كسايي كه من رو ميشناسن ميدونن كه همينم از سر من زياده!)

 

4- و این دولت فخیمه...! :

هفته‏ی دولت هم سپری شد. اما من چیزی برای گفتن ندارم، نه تقدیری، نه تعریفی. حتي ترجیح میدم كه تحلیلي هم نیارم. فقط چون علت نامگذاري به انفجار دفتر نخست وزيري برميگرده و از شهید رجایی یاد میشه این رو یادآوری ميکنم که؛ خوب یادمه که مستر احمدی‏نژاد واسه تبلیغات ریاست جمهوری‏شون از تصویر شهیدرجایی خوب بهره بردن. با وجودی که همون موقع هم خانواده‏ی ایشون نارضایتی‏شون رو از این امر اعلام کردن. به هرحال... بگذريم! 

راستش این دولت به عینه برام ثابت کرد که؛ "هر چند برای ساختن مدت‏ها زمان لازم باشه اما برای خراب کردن اندک زمانی کافی‏ست!"

 

5- رمضان در راه است :

ماه رمضان هم تا چند روز دیگه شروع میشه و من احساس می‏کنم اصلاً آمادگی این مهمونی بزرگ رو ندارم؛ یه جورایی بعد از رجب آماده‏تر بودم! امیدوارم خودش دست گیرد. میخوام یه برنامه‏ریزی کنم بتونم از ماه بهره‏ی کافی ببرم، حداقل بیشتر از سال‏های قبل!

 

پی‏نوشت: این پست کمی متفاوت شد. سعی کردم چند تا از موضوعاتی که ممکن بود محور یه پست مجزا بشن رو با عنوانی که به ذهنم رسید و یه توضیح مختصر، اینجا بیارم. البته موارد بیشتر بود (مثل اتفاقی که تو محیط کار برام افتاده و بلایی که قراره نازل شه. در این مورد فقط امیدوارم خدا خودش کمکم کنه و قضیه به خیر بگذره!) ولی برای جلوگیری از طولانی‏تر شدن پست، فاکتور گرفته شدن.

 

نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387ساعت 1:35 توسط نجوا| |

 

یا من اسمه دواء و ذکره شفاء

 

"وقتی سارا؛ دخترك هشت ساله؛ شنيد كه پدر و مادرش درباره‎ي برادر كوچك‏ترش صحبت مي‏كنند. فهميد كه برادرش سخت بيمار است و آنها پولي براي مداواي وی ندارند. سارا شنيد كه پدر آهسته به مادر گفت: فقط معجزه مي‎تواند پسرمان را نجات دهد.

سارا با ناراحتي به اتاق خواب‏ش رفت و از زير تخت قلك كوچكش را در آورد. قلك را شكست و سكه‎ها را روي تخت ريخت و آنها را شمرد. فقط پنج دلار. بعد آهسته از در عقبي خانه خارج شد و به دارو خانه رفت. جلوي پيشخوان انتظار كشيد تا داروساز به او توجه كند ولي داروساز سرش شلوغ‎تر از آن بود كه متوجه دختربچه شود.دخترك پاهايش را به هم زد و سرفه كرد؛ ولي داروساز توجه‏اي نكرد. بالاخره حوصله‏ي سارا سر رفت و سكه‏ها را محكم روي شيشه‏ي پيشخوان ريخت.

داروساز جا خورد، رو به دخترك كرد و گفت چه مي‏خواهي؟

دخترك جواب داد؛ برادرم خيلي مريض است. مي خواهم معجزه بخرم.

دارو ساز با تعجب پرسيد: ببخشيد!!؟؟

دخترك توضيح داد: برادر كوچك من داخل سرش چيزي رفته و بابايم مي‏گويد: فقط معجزه مي تواند او را نجات دهد. من هم مي‏خواهم معجزه بخرم. قيمت‏ش چه‏قدر است؟

داروساز گفت: متأسفم دختر جان؛ ولي ما اينجا معجزه نمي‏فروشيم.

چشمان دخترك پر از اشك شد و گفت شما را به خدا، او خيلي مريض است، بابايم پول ندارد تا معجزه بخرد. اين هم تمام پول من است. من كجا مي توانم معجزه بخرم؟؟

مردي كه گوشه ايستاده بود و لباس تميز و مرتبي داشت، از دخترك پرسيد: چه قدر پول داري؟

دخترك پول‏ها را كف دست‏ش ريخت و به مرد نشان داد. مرد لبخندي زد و گفت: آه چه جالب!!! فكر مي‏كنم اين پول براي خريد معجزه براي برادرت كافي باشد.

بعد به آرامي دست او را گرفت و گفت: من مي‎خواهم برادر و والدين‎ت را ببينم، فكر مي‎كنم معجزه ي برادرت پيش من باشد.

آن مرد دكتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شيكاگو بود.

فرداي آن روز عمل جراحي روي مغز پسرك با موفقيت انجام شد و او از مرگ نجات يافت. پس از جراحي، پدر نزد دكتر رفت و گفت از شما متشكرم، نجات پسرم يك معجزه‏ي واقعي بود، مي‏خواهم بدانم بابت هزينه‏ي عمل جراحي چه قدر بايد پرداخت كنم؟

دكتر لبخندي زد و گفت: قبلاً پرداخت شده؛ پنج دلار!"*

 

* این داستان با عنوان "معجزه"؛ تو کتاب "نشان لیاقت عشق"؛ انتشارات "پژوهه" آورده شده. واقعیت معجزه‏ی داستان و دست خداوند بيشتر جلب توجه ميكنه و منم بیشتر دوستش دارم اما برخورد اين پزشك برام جالب بود و باعث شد انتخاب بشه واسه این پست‏م!

 

یکم شهریور ماه؛ روز بزرگداشت بوعلی‏سینا و روز پزشک نام‏گذاری شده.

اول؛ این روز رو به هرچی پزشک متعهد و باحالِ تبریک میگم. ممنون كه پزشك خوبي هستين اما از صميم قلب آرزو ميكنم كه هيچ‎كس كارش به دكترا گير نيافته!

بعد اینکه پزشکی رو دوست داشتم و دارم؛ (البت بيشتر به خاطر راحت‏طلبی و تنبلی سراغ‏ش نرفتم و به همين كه هستم راضي‎ام) اما حس خوبي به پزشكي دارم و واسه كسايي كه لباس‏ش رو به تن ميكنن احترام خاصي قائلم. به قول خواهرم (که اون می‏خواست پزشک بشه و ما نذاشتیم)؛ خدمت‏ پزشكي به خلق خدا ملموس‏تره و بیشتر به چشم میاد. دلنشینه وقتی که دست‎های تو و یا فقط فکر تو، واسطه‏ای میشن تا انسانی جان دوباره بگیره و به زندگی برگرده. البته که فقط واسطه‏؛ چون هم دوا از اونه و هم شفاء؛ و اگه او نخواد اون وقته که... بگذرم.

راستش دوست دارم اگه روزی کسی اینجا رو خوند که پزشکی خونده یا داره میخونه یا میخواد بخونه؛ دو تا نكته (شايد به عنوان تلنگر) رو بهش بگم؛

اولاً باید بدونی که "دوا و شفاء" هر دو از اونه و تو فقط واسطه‏ای؛ پس اگه تونستی جون بیماری رو نجات بدی؛ خدا رو به خاطر این توفیق‎ی که بهت داده شکر کن و به خودت غرّه نشو.

ثانیاً وظفیه‏ای که به دوش‏ توست خيلي حساس‎تر از خيلي‏هاست؛ باید به تعهدی که میدی وفادار باشی؛ جون (جان) آدما چیز ساده‏ای نیست که ساده از کنارش بگذری، لطفاً انسانيت رو از ياد نبر؛ اگه نمي‏توني يا زماني هدف‏ت عوض شد و تعهدت فراموش؛ لطفاً اسم پزشک رو خودت نذار!

- البته چنين تذكراتي رو ميشه واسه مشاغل ديگه هم تعميم داد؛ اما چون روز پزشک بود، مطلب به اين قشر اختصاص يافت!

 

پی‏نوشت: این یک هفته که گذشت، تعطیلات تابستانی شرکت بود؛ چه فکرها که برایش نکرده بودم؛ می‎خواستم دلِ سیری بخوابم، یا برم دیدن دوستان، یا به کارهای عقب افتاده برسم، یا ...، اما هیچ‏کدام میسر نشد؛ در عوض به اتفاق خانواده رفتیم تبریز؛ سفر خاص و به یاد ماندنی‏ای بود. حقیقت‏ش می‏خواستم از سفر و جزئیات‎ش بگویم اما دیدم سفرنامه‎نوشتن همچين راحت نيست؛ فقط اینکه بنویسم فلان روز فلان جا رفتیم و ... نيست. اما همين‏قدر بگم که:

در این سفر زیاد یاد مشاهیرمان افتادیم، مشاهیری که هر روز ملیت جدیدی پیدا می‏کنند و انگار نه انگار مسئولین‏ عزیز ما! با تمام اردت‏مان به استاد شهریار، اما انگار در کل آذربایجان شرقی فقط همین یک شاعر و انسان معروف وجود دارد! هر شهري كه رفتيم فقط مجسمه‏ي ايشون رو ديديم! دليل‎ش چيه، الله و اعلم!

و اينكه هربار به چنین سفرهایی می‏رویم و چند جای دیدنی می‏بینیم، کلی غصه می‏خوریم که چرا مسئولین رسیدگی نمی‏کنند؟! چرا صنعت توریسم در ایران این‏قدر ضعیف است؟! حال آنکه دارای تمدنی دوهزار و پانصدساله است؛ با كلي آثار باستاني و جاذبه‏هاي توريستي. حرص‏م ميگيره وقتي كشورهاي ديگه رو مي‎بينم كه چه‎جوري ازش كسب درآمد ميكنن. كاش مسئولين‎مان كمي دل‎سوز بودند!

 

نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1387ساعت 23:51 توسط نجوا| |