یا مغیث من استغاثه "الهي! كارساز هر مفتوني، و شادساز هر محزون. الهي! در جلال؛ رحماني، در كمال؛ سبحان. نه كسي به تو ماند، و نه به كسي ماني، پيداست كه در ميان جاني، بلكه جان زنده به چيزي است كه تو آني. يــا رب دل پـاك و جـانِ آگـاهم ده ........ آه شب و گـريــهي سحـرگـاهم ده در راه خود اول زخودم بيخود كن .. بيخود چو شدم زخود به خود راهم ده الهي! از نزديك نشانت ميدهند و برتر از آني، و دورت پندارند و نزديكتر از جاني، تو آني كه خود گفتي، و چنان كه خود گفتي، آني. الهي! زندهي به تو، زندهي جاويدانيست. الهي! فضل تو را كران نيست، و شكر تو را، زبان. من بيتو دمي قرار نتوانم كرد ..... احسان تو را شمار نتوانم كرد گر بر تن من زبان شود هر مويي ... يك شكر تو از هزار نتوانم كرد الهي! گرفتار آن دردم، كه تو داروي آني، بندهي آن ثنايم كه تو سزاوار آني، من در تو، چه دانم؟ تو داني. الهي! جمال تو راست، باقي زشتند، و زاهدان مزدوران بهشتند! در دوزخ اگر وصل تو در چنگ آيد ......... از حال بهشتيان مرا ننگ آيد ور بيتو به صحراي بهشتم خوانند ... صحراي بهشت بر دلم تنگ آيد الهي! با تو آشنا شدم، از خلايق جدا شدم و در جهان شيدا شدم، نهان بودم؛ پيدا شدم. الهي! هر كه تو را شناخت، هر چه غير تو بود بينداخت. هر كس كه ترا شناخت جان را چه كند ...فرزند و عيال و خانمان را چه كند ديوانه كني هر دو جهانش بخشي ...... ديوانهي تو هر دو جهان را چه كند الهي! اگر يك بار گويي "بندهي من"، از عرش بگذرد خندهي من. الهي! من كيستم كه تو را خواهم، چون از قيمت خود آگاهم، از هر چه ميپندارم كمترم، و از هر دمي كه ميشمارم بدترم. الهي! فراق، كوه را هامون كند، هامون را جيحون كند، جيحون را پر خون كند. داني كه با اين دل ضعيف، چون كند؟ الهي! در سرْ آب دارم، در دلْ آتش؛ در ظاهرْ ناز دارم، در باطنْ خواهش، در دريايي نشستم كه آن را كران نيست. به جان من، دردي است كه آن را درمان نيست. پيوسته دلم دم از رضاي تو زند ... جان در تن من نفس براي تو زند گر بر سر خاك من گياهي رويد ......... از هر برگي بوي وفاي تو زند الهي! مَدَر اين پردهي دوخته را، و مران اين بندهي آموخته را. الهي! از آن خوان كه از بهر خاصان نهادي، نصيب من بينوا كو؟ اگر مي فروشي، بهايش كه داده وگر بيبها ميدهي، بخش ما كو؟ اين بنده چه داند كه چه ميبايد جُست .... داننده تويي هر آنچه داني آن ده الهي! آفريدي رايگان، و روزي دادي رايگان؛ بيامرز رايگان، كه تو خدايي نه بازرگان. من بندهي عاصيم، رضاي تو كجاست؟ .......... تاريك دلم، نور و ضياي تو كجاست؟ ما را تو بهشت اگر به طاعت بخشي ... آن بيع بود، لطف و عطاي تو كجاست؟ الهي! آنچه تو كِشتي، آب ده، و آنچه عبدالله كشت، بر آب ده. الهي! مگوي كه چه آوردهايد كه درويشانيم، و مپرس كه چه كردهايد كه رسوايانيم. چون در آخر عفو خواهي كرد، در اول شرمسار مكن. الهي! همه از تو ترسند، و عبدالله از خود، زيرا كه از تو همه نيكي آيد و از عبدالله بدي. الهي! اگر تو مرا به جرم من بگيري، من تو را به كرم تو بگيرم، و كرم تو از جرم من بيش است. الهي! از پيش خطر و از پس راهم نيست؛ دستم گير كه جز تو پناهم نيست. الهي! گهي به خود نگرم، گويم از من زارتر كيست؟ گهي به تو نگرم، گويم از من بزرگوارتر كيست؟ الهي! اگر چه بسي طاعت ندارم، اما جز تو كسي را ندارم، اي دير خشم و زود آشتي. الهي! همچنان بيد، به خود ميلرزم، كه مباد آخر به جُويي نيَرزَم. الهی! چون در تو نگرم، از جمله تاجدارانم و تاج بر سر، و چون بر خود نگرم، از جمله خاكسارانم و خاك بر سر. الهی! میبینی و میدانی، و برآوردن، میتوانی. تو بساز كه دیگران ندانند، و تو نواز كه دیگران نتوانند. الهی! چون توانستم، ندانستم، و چون كه دانستم، نتوانستم. الهی! بیزارم از آن طاعتی كه مرا به عُجب آرد، و بنده آن معصیتم كه مرا به عذر آورد. الهی! دانایی ده كه از راه نیفتم، و بینایی ده كه در چاه نیفتم. هر كه را عقل دادی، چه ندادی؟ و هر كه را عقل ندادی، چه دادی؟! الهی! «دعا» به درگاه تو لجاج است، چون دانی كه بنده به چه محتاج است. با صنع تو هر مورچه رازی دارد … با شوق تو هر سوخته نازی دارد ای خالق ذوالجلال نومید مكن ..... آن را كه به درگهت نیازی دارد"* * بخشهايي از مناجات خواجه عبدالله انصاري
پینوشت 1: قرار بود این پست چیز دیگهای باشه (کمی شخصی)؛ اما رسیدن شبهای قدر و حالی که از خوندن دوبارهی این مناجات (کاملترش رو اينجا بخونيد) دست داد، باعث شد فعلاً بیخیال اون مطلب شم (شاید به بعد واگذار شه و شایدم کلاً به تاریخ بپیونده). و شبهاي قدر از راه رسيدن..... "سلامٌ هي حَتّي مطلع الفجر" قراره تقدیرمون تو این شبا رقم بخوره، قراره "قدرِ"مون اندازه گرفته شه و قدر خودمون رو درک کنیم! میگن از شایسته ترین اعمال این شب، تفکره! باشد که بيشترين بهره را برگیریم! - تو این شبا، دعا براي بقیه رو از ياد نبريم! پينوشت 2: بعضي شعرها و داستانهاي "عرفان نظرآهاری" حس خوبي بهم ميده! مثل اين شعر (قول میدهم که آسمان شوم) كه اينجا ميارم يا "در سینهات نهنگی میتپد!" "مثل نامه ای ولی / توی هیچ پاکتی / جا نمی شوی! جعبهي جواهری / قفل نیستی ولی / وا نمی شوی! مثل میوه خواستم بچینمت / میوه نیستی، ستاره ای / از درخت آسمان جدا نمی شوی..." پينوشت 3: جايي خوندم؛ "آدم انتقادپذیر یعنی اگه ازش انتقاد کنی چاقو نکشه تیکه پارهت کنه، وگرنه کیه که بهش بر نخوره؟!" جالب بود، با اين وصف، فكر كنم آدم انتقادپذيري باشم (و البته برخوردن، حدود خودش رو داره)، با همهي اينا؛ دوست دارم دعای شریعتی رو تکرار کنم؛ "خدایا؛ به من قدرت تحمل عقیدهي "مخالف" را، ارزانی کن." پينوشت 4: میدونی "خيرات" يعني چي؟! يا واسه چی خیرات میدن؟! میدونی باید اعتقاد به چه چيزايي پشت خیرات دادن، باشه؟! پنجشنبهاي یه حركتي ديدم كه يه لحظه موندم! يكي از همكارا واسه پدرش كه اوایل 87 فوت شده بود (خدا بيامرزدش) خرما خيرات ميداد. پيش خودم گفتم عجب خيراتي واسه پدرش ميفرسته! آخه ناسلامتي مثلاً ماه رمضون بود! یکی از بچهها که خرما رو برمیداشت بخوره، با خنده میگفت؛ فقط "روزهخورها" میخورنا! يا اَكرَمَ مِن كُلِّ كَريم "در این شبها که به آسمان مینگرم، گویی بغضی کهنه در گلوی مهتاب، تو را فریاد میزند... تویی که در وانفسای این دنیا، از همه غریبتر بودي... تویی که با سکوتات عشق را به آتش کشیدی و خاک را تا به ابد با غربت آغشته نمودی...." "سلام بر تو اي سيد جوانان اهل بهشت؛ اي حسن مجتبی" و در نیمهی رمضان المبارک سال سوم هجري، در مدينةالنبی، ديده به جهان گشودی. میوهی دل مادر بودی و یاور پدر. و چه شادمانانه بودی تا آن زمان که جدت در کنارتان بود.. افسوس که کوتاه زمانی بیش نبود. به گمانم هفت ساله بودی که جدت، رسول خدا که تو را بسیار دوست میداشت، دنیا را بدرود گفت... و کمتر از چند ماه، مادرت، آن هم با آن وضع، وصفش را خود بهتر از هرکس میدانی و مرورش فقط داغ دلت را تازه میکند... نمیخواهم طولانیاش کنم، اصلاً مرا چه به اینگونه نوشتن؟! مظلومیت و بزرگواریت مرا به زبان آورد ورنه من كه حرفي ندارم و تو نيز، خود به تر از هرکسی میدانی، چه گذراندهای... بعد از رسولالله و مادرت... با پدر و با کوفیان... و بعد از پدر... با آن مردم، با آن سپاهیان و لشكر، با آن همسر نامهربان (نمیدانم چه صفتی نثارش کنم)! و تو تنهاترینِ تنها بودی... تنهاترین سردار... لیک بزرگوار و صبور! جسارت مرا ببخش! ببخش که در روز میلادت غربت و سختیهای زندگیات را مرور كردم، كه مظلوم بودي، پسر مظلوم... راستي یادم رفت بگویم که چون به دنیا آمدی زمین و زمان غرق شادی و نور شد... و آل الله شادمان از آمدن این مولود فرخنده گشتند. "تولدت مبارک" "میلاد کریم آل طه مبارک باد" اما اين همه را گفتم تا كلامم را بدين جا ختم كنم؛ تو را ملجأ درماندگان، آرام بخش دلهای دردمندان و امید تهیدستان خواندند! گفته شده که هیچ فقیری به حضورت نیآمد مگر آنکه با دست پر برگشت. چنانکه شنیدهام در دوران عمر با برکتات، دوبار تمام ثروت و داراییات را در راه خدا دادی و سه بار داراییات را به دو نیم كردی، نیمی را برای خود گذاشتی و نیم دیگر را در راه خدا انفاق كردی. فکر کنم دیگر بر ديگران هم واضح آمده باشد که چه میخواستم بگویم... که من امشب به در خانهی کریم اهل بیت آمدهام، آخر شنيدهام كه؛ گفتهاند که: "با کریمان کارها دشوار نیست!" باشد که به واسطهی "کریم"؛ "کریم" دست گیری کند! - هرکه به حسن اختیار خدا برای او اعتماد کند، آرزو نمیکند که در حالتی جز آنچه خدا برایش اختیار کرده است، باشد. - تمام کردن احسان از آغاز کردن آن بهتر است. - احسان آنست که تأخیری در پیش و منّتی در پس نداشته باشد. - هرگاه شنیدی شخصی آبروی مردم را می ریزد، بکوش تا تو را نشناسد. پینوشت 1: اینجا ویژهنامهی ولادت امام حسن علیهالسلام رو میشه دید! پینوشت 2: خواستم بگم دعاگوی دوستان و آشنایان و حتی غریبهترها، ندیده و دیده، اینترنتی و غیره، هستم، ماندم چه بگویم؛ اصلاً از کجا معلوم دعایم بالا بره و ... (گرچه دل خوش به حدیث نبویام که گفت برای هم دعا کنید تا استجابت شود) اما يه حدیث بالا دو دل ترم كرد! پینوشت 3: و ماه رمضان هم از نیمه گذشت و ما هنوز "پا اندر گِلایم!" خدا خودش حجابها رو کنار بزنه، ورنه... "گفتم كه روي خوبت از من چرا نهان است؟ ... گفتا تو خود حجابي، ورنه رُخم عيان است" پینوشت 4: بعضی پستها و شعرهای اینجا؛ خیلی به دلم نشستن... بعضیهاش زبان حالم بودن! پینوشت 5: بعضی وقتا یه کارایی میکنیم که تا آخر عمر، لحظهای یادآوریشون، باعث آزارمون میشن. امیدوارم تابع اين جور كارا تو زندگیهامون، رو به صفر میل کنه! "دلا تا کی اسیر یاد یاری؟! ... ز هجر یار، تا کی داغ داری؟! بگو تا کی ز شوق روی لیلی ... چو مجنونِ پریشان روزگاری؟!" یا مجیر دلم قلمروی جغرافیای ویرانیست .... هوای ناحیهی ما، همیشه بـارانیست - هوای گریه با من؛ هوای گریه با من.... زیبا؛ سلام! زیبا؛ هوای حوصلهام ابریست... زیبا؛ کنار حوصلهام بنشین... بنشین، مرا به شط غزل بنشان... بنشان مرا به منظرهی بارانی... بنشان مرا به منظرهی رویش! من سبز میشوم! "قصهی جدایی ما آدما ... قصهی دوری ما از خود ماست دوری من و تو از لحظهی عشق ... قصهی سادگی گمشدهمــون" "من سکوت خویش را، گم کردهام .. لاجرم در این هیاهو، گم شدم من که خود افسانه می پرداختم ...... عاقبت افسانهی مردم شدم ای سکـوت؛ ای مـادر فریـادهـا ...... سـاز جانـم، از تـو، پـرآوازه بـود گـر سکـوت خویش را، می داشتـم .... زندگی پر بود از فریـاد من!" - پـر میزنـد دلم به هـوای غـزل، ولی ..... گیـرم هـوای پـر زدنم هست، بـال کو؟! "خستهام از آرزوها، آرزوهای شعاری ... شوق پرواز مجازی، بالهای استعاری لحظههای کاغذی را، روز و شب تکرار کردن ... خاطرات بایگانی، زندگیهای اداری..." در حاشیه: خواهرم میپرسه: "چته؟" میگم: "هیچی!" میگه: "بذار یه عکس ازت بگیرم که ببینی قیافهت شده عین ناله!" میگم: "نمیدونم؛ فقط یه کمی دلم گرفته! خوب میشه!" یاد یادداشتی میافتم که میگفت: "خیلی سخت است که ندانی علت آشفتگیهایت را؛ و هر روز از خودت و دیگران دورتر شوی..." پینوشت1: این روزها کمی دلم گرفته و تنگه! اونهایی رو هم که این بالا آوردم، شاید فقط بخشی از حس این روزهای من و به خصوص امروزم باشن! البته تو این حال که باشم، شعرهای بیشتری رو مرور میکنم (قبلاً تو بعضی پستهام آوردم) اینا رو اینجا ردیف کردم تا شاید کمی آروم بگیرم که این دل ما هم ظرف کوچکی داره! و البته دوست داشتم لبیکی گفته باشم به حرف یه دوست! (اما گویا دیر شده) فقط این رو اینجا میگم که خیلی دوست داشتم بآپم، اما حرفی واسه گفتن نبود! یه دل که گرفته و تنگ شده؛ نمیذاره ذهن صاحبش متمرکز بشه؛ هی ناله سر میده و با خودش نجوا میکنه. با این حال آوردمش! پینوشت2: کمی خسته و دلزدهم؛ از آدما و از روزگار! از آدمایی که ادعای دوستی میکردن و حتی نتونستن اسم "دوست" رو هم یدک بکشن. یه چیزایی میبینی و میشنوی که دلت میخواد نباشی. هیچی نمیگی و آرزو میکنی خودشون بفهمن! فکر که میکنم میبینم این بی اعتمادی اخیرم به آدما، برمیگرده به دیدن این همه آدمِ خوب!!!، اطرافم! به قول شاعر: "ز بس که مردمک دیده؛ دیده مردم بد ..... به مردمک دیده، سوءظن دارم" پینوشت3: گاهی خودت رو میذاری رو ترازو و میبینی که اون بخشی که باید وزن داشته باشه هیچ وزنی نداره و اون بخشی که باید بیوزن باشه، حسابی سنگینه! این روزا انگار یه چیزی رو گم کردم. این روزا احساس خلاء بدی میکنم؛ انگار هیچی ندارم واسه ارائه! چیزایی که از خدا گرفتم همه خوبن و زیاد، اما اونا که خودم قرار بوده جمع کنم، هیچ. از دست خودم شاکیام! از این همه "هیچ"! پینوشت4: میدونی "مجیر" یعنی چی؟! یعنی "پناه دهنده". و من پناه میبرم به خداوندی که بهترین پناه و پناه دهندهست! که اگه اون پناهم بده دیگه به هیچکس و هیچچیز نیازی ندارم! خدایا؛ ممنون که هستی! همیشه باش که اون روز که تو رو نداشته باشم دیگه هیچی ندارم و هیچکسی نیستم! يا اَنيسَ مَن لا انيسَ لَه "در روزگار قديم؛ بازرگاني زندگي مي كرد كه چهار همسر داشت. همسر چهارم برايش بسيار عزيز بود. هميشه بهترين لباسها و غذاها را برايش فراهم ميكرد و اجازه نميداد كمبودي حس كند يا ناراحتياي برايش به وجود آيد. همسر سوم زیبا بود و برايش بسيار محبوب. بازرگان جلوي دوستان و آشنايان با همسر سومش بود و به او افتخار مي كرد. همسر دوم زن دلسوزي بود و براي بازرگان دوستداشتني. او در تمام سختيها و مشكلات در كنار شوهرش بود. بازرگان هميشه با او مشورت و درددل ميكرد. در این میان، بازرگان همسر اولش را دوست نداشت. هر چند او از سايرين وفادارتر بود و در ثروتمند شدن و موفقيت بازرگان سهم زيادي داشت ولي چندان مورد توجه شوهرش نبود. با اين همه او بازرگان را از صميم قلب دوست داشت. سالها گذشت و بازرگان به بستر یماری افتاد که مي دانست بايد در انتظار مرگ باشد و از اینکه تنها میشد، غمگین بود. همسر چهارمش را صدا كرد و به او گفت: «هميشه تو را بسيار دوست داشتم و بهترينها را برايت فراهم كردم. آيا حاضري با من بميري و در جهان پس از مرگ هم همراه و همسر من باشي؟» همسر چهارم پاسخ داد: «هرگز!» و فوراً از اتاق خارج شد. جواب منفي او مانند خنجري به قلب بازرگان فرو رفت. سپس همسر سومش را صدا زد و گفت: «يادت ميآيد چقدر به بودن در كنار تو افتخار مي كردم؟ آيا حاضري با من بميري و در جهان پس از مرگ همراه و همسر من باشي؟» همسر سوم پاسخ داد: «چرا بايد با تو بميرم؟ زندگي بسيار لذتبخش است. من هم منتظرم تا تو زودتر بميري و دوباره با فرد ديگري ازدواج كنم!» قلب بازرگان شكست. سپس همسر دوم را صدا كرد و به او گفت: «تو در همهی سختيها و مشكلات در كنار من بودي. آيا حاضري در جهان پس از مرگ هم در كنارم باشي؟» و او پاسخ داد: «خيلي متأسفم كه بيمار شدي و زندگيات رو به پايان است. ولي اين بار نميتوانم كمكت كنم. تنها ميتوانم در مراسم تشييعات شركت كنم و تا قبرستان همراهيت كنم. بعد از آن تو تنها خواهي بود.» بازرگان به شدت تنها و غمگين شده بود. ناگهان صدايي آمد: «من حاضرم با تو اين دنيا را ترك كنم و همسر و همنشين تو در جهان پس از مرگ باشم» بازرگان خوب نگاه كرد. همسر اول را در گوشهی اتاق ديد. رنگ صورت همسر اولش زرد بود و به دليل بيتوجهي هاي او بسيار ضعيف و پريشان به نظر ميآمد. بازرگان با خود گفت: «اي كاش در طول زندگيام به او بيشتر رسيدگي ميكردم، زيرا او همسفر ابديام خواهد بود!» در واقع همهي ما، مانند بازرگان چهار همسر داريم: همسر چهارم؛ جسم ماست. بهترين خوراكيها و لباسها را برايش فراهم ميكنيم ولي او بعد از مرگ از بين ميرود و ما را همراهي نميكند. همسر سوم؛ اموال و داراييهايمان است. به آنها افتخار ميكنيم و دوست داريم با آنها به بقيه پز دهيم، ولي بعد از مرگ آنها به ديگران به ارث ميرسند. همسر دوم؛ اقوام و آشنايانمان اند. هر چقدر هم دلسوز و مهربان باشند، نهايتاً تا مراسم تدفين ما را همراهي ميكنند. همسر اول؛ روحمان است. معمولاً به او توجهي نميكنيم و آن را به حال خود رها ميكنيم. ترجيح ميدهيم هميشه به فكر رسيدگي به جسم، داراييها يا نزديكانمان باشيم تا به فكر رشد و بالندگي روحمان. روح ما همسفر و همنشين ابدي ماست. چقدر خوب است كه در طول زندگي بيشتر از همه به او توجه كنيم، او را پرورش دهيم و قوي كنيم تا در پايان زندگي احساس ضعف و تنهايي نداشته باشيم." باشد كه به روحمان بيش از قبل بها دهيم. باشد كه قلب سليم همراه ما باشد كه سرمايهاي جز آن برايمان نخواهد بود. پينوشت ۱: روزه برايم چيزي فراتر از نخوردن و نياشاميدن است. به نظرم اصل برنامهي ماه رمضان؛ خودسازيست. اول بايد روحمون رو تزكيه كنيم. به نظرم گشنگي و تشنگي هم تنها شرايطي فراهم ميكنن براي تعالي روح. و مطلب ديگه كه قراره تو اين ماه تمرين كنيم دقت در برخوردها و حركاتمون در روابط با ديگرانه. قرار نيست دهنمون رو ببنديم ولي دل بشكنيم (با حرفي، حركتي يا برخوردي). قرار نيست دهنمون رو ببنديم ولي اعصاب بقيه رو خورد كنيم. قرار نيست دهنمون رو ببنديم ولي يه هم لحظه فكرمون رو به كار نگيريم. قرار نيست دهنمون رو ببنديم ولي ... امام علي عليهالسلام ميفرمايند: "روزهي قلب بهتر از روزهي زبان است و روزهي زبان بهتر از روزهي شكم." پينوشت ۲: اين يادداشت واسه ماه رمضان رو دوست داشتم! پينوشت ۳: دولت مكرم! به مناسبت ماه رمضان دو ساعت و سي دقيقه از ساعات كار ادارات دولتي كم كرده و جهت استفادهي بهتر از ماه مبارك و رفاه كاركنان دولت، به اونها تخفيف داده، ضمناً ساعت استراحت و قرآن خوندن تو اداره و اينا هم بماند. (البته ما که بخش خصوصیايم و از اين قوانين معاف!) به قول يه آشنايي؛ وقتي كار انجام ميشه، 5 دقيقه هم كه از ساعت كار كم بشه، خيلي به چشم مياد و اثرگذاره. ولي وقتي كاري انجام نميشه، هرچقدر هم كه كم بشه به جايي بر نميخوره! قضيهي كار تو ادارات دولتي ماست! چند روز پيش تو اخبار شنيدم كه مجلس گفته اين كار دولت خلاف قانونه و...، اما نميدونم چرا تا الان هيچ كار خاصي انجام نشده. معلومه مجلسمون هم خيلي قوي و قدرتمند داره عمل ميكنه!!!! يا رضوان "رمضان" هم از راه رسيد؛ و سلامٌ علي شهر الله اكبر... رسول اكرم صلی الله علیه و آله و سلم: "هُوَ شَهرٌ دُعیتُم فیهِ إلى ضِیافَةِ الله، و جُعِلتُم فیهِ مِن أهلِ كَرامَةِ الله، أنفاسُكُم فیهِ تَسبیحٌ، و نَومُكُم فیهِ عِبادَةٌ، و عَمَلُكُم فیهِ مَقبولٌ، و دُعاؤُكُم فیهِ مُستَجابٌ." "ماه رمضان ماهی است که شما به ضیافت الهی دعوت شدهاید و در ردیف افرادی قرار گرفتهاید که مورد تکریم خداوندند. نفسهایتان در آن تسبیح، خواب شما در آن عبادت، اعمالتان در آن مورد پذیرش و دعایتان در آن مستجاب است." و اکنون؛ درهای رحمت خداوند به رویت گشوده است؛ حال؛ اینکه چه سان از این خوان و ضیافت بهره گیری، با توست! و شهر رمضان الذي انزل فيه القرآن... (بقره- 185) و آن ماهيست كه قرآن در آن نازل شد...! و جالب آنكه؛ علاوه بر قرآن، صُحُف ابراهيم، انجيل عيسي، تورات موسي و زبور داود، هم در اين ماه نازل شدهاند! (به ترتيب؛ اول، سوم، ششم و دوازدهم) - اين هم ويژه نامهي سايت تبيان براي ماه مبارك رمضان! پینوشت ۱: اسمش اينست كه ماه مهماني خداست، اسمش اينست كه روزه داريم، اسمش اينست كه...، همهي اينها هست و انگار نيست. نميدانم چرا، اما اصلاً اين چيزها رو حس نميكنم! شايد عيب از كوتاهي من است، شايد دليلش تغيير احوال مردمان است، شايد تقصير اطرافيانم است، شايد به خاطر برنامههاي صدا و سيماست، شايد... نميدانم، اما گمانم اينست كه بيشتر تقصير از خود من است. اميدوارم زودتر در جو این ایام قرار بگيرم، که وقت تنگ است... و آروم با خداي خودم نجوا ميكنم؛ اللهم غير سوء حالنا بحسن حالك ... پینوشت۳: اينجا یه دستهبندی ساده ولي جالب از آدما رو ارائه میده؛ نسبتاً باهاش موافقم! یا معین تذکر: موارد بدون ترتیب خاص و ارتباط با هم آورده شدهاند! رنگها هم تنها به جهت تفکیک به کار رفتهاند! 1- زندگی...مرزها و خط ها : بچه تر که بودم وقتی از مسیر سنگ فرش شدهای رد میشدم، ناخودآگاه سعی میکردم طوری گام بردارم که پا روی فاصلهی بین سنگها یا ه قول خودم خط ها! نذارم. پنجشنبهای از یه مسیر سنگ فرش رد میشدم. به یاد اون دوران سعی کردم همون طور گام بردارم. همین جور که مواظب بودم پام رو خط ها نره، سؤالاتی از ذهنم میگذشتن: برای رفتن، در مسیر زندگی، چگونه باید گام برداشت؟! روی خطوط پا گذاشتن یا در حاشیهی امنیت گام برداشتن؟! اصلاً چقدر باید به قدمهایی که بر میداریم نگاه کنیم؟! چقدر باید به جلو نگاه کنیم؟! ... - البته یه جوابهایی هم دارم که بماند! 2- سر را به بازی دادن...سربازی : بالاخره و با همهی حاشیه ها، برادر ما هم از دوشنبه به خدمت سربازی (همان خدمت مقدش یا همان اجباری سابق) درآمد. خدا رو شکر که حداقل کرج افتاده و نزدیک تهران. خدا یاریش کند. راستش درسته که من معافم، اما حق اظهارنظر در این رابطه را از آن خود دور نمیدونم، چراکه باهاش درگیرم. به نظرم به این شکلی که الان وجود داره خیلی مشکل داره و متأسفانه هیچ مسئول دلسوزی هم این میان نیست که به فکر باشه. نه فکر فشار روحی وارد بر این جوانان (که البته فقط تو این مورد نیست)، و نه حتی به فکر بهینه شدن و استفادهی بهتر از این نیروی مفت! درست که امریه هست و تعداد اندکی میتونن ازش بهره ببرن و احساس کنن که هرز نمیره این عمر گرانمایهشون و این جوونی بیبازگشتشون؛ اما قضیه واسه خیلیها اینطور نیست. یادمه اخوی بزرگمون كه سرباز بود، تو يكي از دفاتر مربوطه، به شغل شریف مهر زدن اوراق مشغول بود، تازه نه اینکه اوراق نیاز به نظارت داشته باشن، که مثلاً از سواد و لیسانسش بخواد استفاده کنه، چشم بسته هم میشد اون کارو کرد. حیفه که از نیروی تحصیل کرده و متخصص این جوری استفاده بشه! پدرم تعریف میکرد که تو دورهی دانشجوییشون، تو طول هفته و تابستون براشون دوره میذاشتن و اینجوری در پایان دورهي دانشگاه، چند ماهی از خدمتشون رو بدون هیچ فشاری گذرونده بودن! به نظرم ایدهی خوبیه! 3- من و ساوایی / ساوه مرا به خود میخواند / کنکور و ... : نمیدونم آخر این ساوه برای من چه خوابی دیده! نمیدونم چرا این شهر اِنقدر برام تکرار میشه. هر بار یه جور من رو صدا میکنه یا حواسم رو به خودش جلب! انتقالیم اونجا جور شد که من پیچوندم. وارد کار که شدم، همکارام یا اونجا درس خونده بودن یا اهل اونجا بودن. کار برادرم اونجا درست شد (گرچه نرفت!) و حالا هم که دوباره به واسطهی دانشگاه؛ من رو به خود میخونه. راستش نتایج کنکور ارشد اعلام شد؛ ما هم قبول شدیم! البته يه جوريه كه بايد در مورد رفتن يا نرفتنش خوب فكر كرد و تصمیم گرفت، جداً نمیدونم برم یا نه. از یه طرف میدونم که آدمش نیستم بشینم درست و حسابی درس بخونم و بهتر قبول شم، از یه طرف با خود دانشگاه و تیپ درس خوندنشش و از اون بدتر، هزینهش مشکل پیدا کردم. اگه کسی اطلاعات یا تجربهای چیزی داره و میتونه راهنمایی بده، دریغ نکنه لطفاً که بسی ثواب داره! راستي اينم بگم كه چي قبول شدم: مديريت اجرايي، پيام نور ساوه! (البته واسه كسايي كه من رو ميشناسن ميدونن كه همينم از سر من زياده!) 4- و این دولت فخیمه...! : هفتهی دولت هم سپری شد. اما من چیزی برای گفتن ندارم، نه تقدیری، نه تعریفی. حتي ترجیح میدم كه تحلیلي هم نیارم. فقط چون علت نامگذاري به انفجار دفتر نخست وزيري برميگرده و از شهید رجایی یاد میشه این رو یادآوری ميکنم که؛ خوب یادمه که مستر احمدینژاد واسه تبلیغات ریاست جمهوریشون از تصویر شهیدرجایی خوب بهره بردن. با وجودی که همون موقع هم خانوادهی ایشون نارضایتیشون رو از این امر اعلام کردن. به هرحال... بگذريم! راستش این دولت به عینه برام ثابت کرد که؛ "هر چند برای ساختن مدتها زمان لازم باشه اما برای خراب کردن اندک زمانی کافیست!" 5- رمضان در راه است : ماه رمضان هم تا چند روز دیگه شروع میشه و من احساس میکنم اصلاً آمادگی این مهمونی بزرگ رو ندارم؛ یه جورایی بعد از رجب آمادهتر بودم! امیدوارم خودش دست گیرد. میخوام یه برنامهریزی کنم بتونم از ماه بهرهی کافی ببرم، حداقل بیشتر از سالهای قبل! پینوشت: این پست کمی متفاوت شد. سعی کردم چند تا از موضوعاتی که ممکن بود محور یه پست مجزا بشن رو با عنوانی که به ذهنم رسید و یه توضیح مختصر، اینجا بیارم. البته موارد بیشتر بود (مثل اتفاقی که تو محیط کار برام افتاده و بلایی که قراره نازل شه. در این مورد فقط امیدوارم خدا خودش کمکم کنه و قضیه به خیر بگذره!) ولی برای جلوگیری از طولانیتر شدن پست، فاکتور گرفته شدن. یا من اسمه دواء و ذکره شفاء "وقتی سارا؛ دخترك هشت ساله؛ شنيد كه پدر و مادرش دربارهي برادر كوچكترش صحبت ميكنند. فهميد كه برادرش سخت بيمار است و آنها پولي براي مداواي وی ندارند. سارا شنيد كه پدر آهسته به مادر گفت: فقط معجزه ميتواند پسرمان را نجات دهد. سارا با ناراحتي به اتاق خوابش رفت و از زير تخت قلك كوچكش را در آورد. قلك را شكست و سكهها را روي تخت ريخت و آنها را شمرد. فقط پنج دلار. بعد آهسته از در عقبي خانه خارج شد و به دارو خانه رفت. جلوي پيشخوان انتظار كشيد تا داروساز به او توجه كند ولي داروساز سرش شلوغتر از آن بود كه متوجه دختربچه شود.دخترك پاهايش را به هم زد و سرفه كرد؛ ولي داروساز توجهاي نكرد. بالاخره حوصلهي سارا سر رفت و سكهها را محكم روي شيشهي پيشخوان ريخت. داروساز جا خورد، رو به دخترك كرد و گفت چه ميخواهي؟ دخترك جواب داد؛ برادرم خيلي مريض است. مي خواهم معجزه بخرم. دارو ساز با تعجب پرسيد: ببخشيد!!؟؟ دخترك توضيح داد: برادر كوچك من داخل سرش چيزي رفته و بابايم ميگويد: فقط معجزه مي تواند او را نجات دهد. من هم ميخواهم معجزه بخرم. قيمتش چهقدر است؟ داروساز گفت: متأسفم دختر جان؛ ولي ما اينجا معجزه نميفروشيم. چشمان دخترك پر از اشك شد و گفت شما را به خدا، او خيلي مريض است، بابايم پول ندارد تا معجزه بخرد. اين هم تمام پول من است. من كجا مي توانم معجزه بخرم؟؟ مردي كه گوشه ايستاده بود و لباس تميز و مرتبي داشت، از دخترك پرسيد: چه قدر پول داري؟ دخترك پولها را كف دستش ريخت و به مرد نشان داد. مرد لبخندي زد و گفت: آه چه جالب!!! فكر ميكنم اين پول براي خريد معجزه براي برادرت كافي باشد. بعد به آرامي دست او را گرفت و گفت: من ميخواهم برادر و والدينت را ببينم، فكر ميكنم معجزه ي برادرت پيش من باشد. آن مرد دكتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شيكاگو بود. فرداي آن روز عمل جراحي روي مغز پسرك با موفقيت انجام شد و او از مرگ نجات يافت. پس از جراحي، پدر نزد دكتر رفت و گفت از شما متشكرم، نجات پسرم يك معجزهي واقعي بود، ميخواهم بدانم بابت هزينهي عمل جراحي چه قدر بايد پرداخت كنم؟ دكتر لبخندي زد و گفت: قبلاً پرداخت شده؛ پنج دلار!"* * این داستان با عنوان "معجزه"؛ تو کتاب "نشان لیاقت عشق"؛ انتشارات "پژوهه" آورده شده. واقعیت معجزهی داستان و دست خداوند بيشتر جلب توجه ميكنه و منم بیشتر دوستش دارم اما برخورد اين پزشك برام جالب بود و باعث شد انتخاب بشه واسه این پستم! یکم شهریور ماه؛ روز بزرگداشت بوعلیسینا و روز پزشک نامگذاری شده. اول؛ این روز رو به هرچی پزشک متعهد و باحالِ تبریک میگم. ممنون كه پزشك خوبي هستين اما از صميم قلب آرزو ميكنم كه هيچكس كارش به دكترا گير نيافته! بعد اینکه پزشکی رو دوست داشتم و دارم؛ (البت بيشتر به خاطر راحتطلبی و تنبلی سراغش نرفتم و به همين كه هستم راضيام) اما حس خوبي به پزشكي دارم و واسه كسايي كه لباسش رو به تن ميكنن احترام خاصي قائلم. به قول خواهرم (که اون میخواست پزشک بشه و ما نذاشتیم)؛ خدمت پزشكي به خلق خدا ملموستره و بیشتر به چشم میاد. دلنشینه وقتی که دستهای تو و یا فقط فکر تو، واسطهای میشن تا انسانی جان دوباره بگیره و به زندگی برگرده. البته که فقط واسطه؛ چون هم دوا از اونه و هم شفاء؛ و اگه او نخواد اون وقته که... بگذرم. راستش دوست دارم اگه روزی کسی اینجا رو خوند که پزشکی خونده یا داره میخونه یا میخواد بخونه؛ دو تا نكته (شايد به عنوان تلنگر) رو بهش بگم؛ اولاً باید بدونی که "دوا و شفاء" هر دو از اونه و تو فقط واسطهای؛ پس اگه تونستی جون بیماری رو نجات بدی؛ خدا رو به خاطر این توفیقی که بهت داده شکر کن و به خودت غرّه نشو. ثانیاً وظفیهای که به دوش توست خيلي حساستر از خيليهاست؛ باید به تعهدی که میدی وفادار باشی؛ جون (جان) آدما چیز سادهای نیست که ساده از کنارش بگذری، لطفاً انسانيت رو از ياد نبر؛ اگه نميتوني يا زماني هدفت عوض شد و تعهدت فراموش؛ لطفاً اسم پزشک رو خودت نذار! - البته چنين تذكراتي رو ميشه واسه مشاغل ديگه هم تعميم داد؛ اما چون روز پزشک بود، مطلب به اين قشر اختصاص يافت! پینوشت: این یک هفته که گذشت، تعطیلات تابستانی شرکت بود؛ چه فکرها که برایش نکرده بودم؛ میخواستم دلِ سیری بخوابم، یا برم دیدن دوستان، یا به کارهای عقب افتاده برسم، یا ...، اما هیچکدام میسر نشد؛ در عوض به اتفاق خانواده رفتیم تبریز؛ سفر خاص و به یاد ماندنیای بود. حقیقتش میخواستم از سفر و جزئیاتش بگویم اما دیدم سفرنامهنوشتن همچين راحت نيست؛ فقط اینکه بنویسم فلان روز فلان جا رفتیم و ... نيست. اما همينقدر بگم که: در این سفر زیاد یاد مشاهیرمان افتادیم، مشاهیری که هر روز ملیت جدیدی پیدا میکنند و انگار نه انگار مسئولین عزیز ما! با تمام اردتمان به استاد شهریار، اما انگار در کل آذربایجان شرقی فقط همین یک شاعر و انسان معروف وجود دارد! هر شهري كه رفتيم فقط مجسمهي ايشون رو ديديم! دليلش چيه، الله و اعلم! و اينكه هربار به چنین سفرهایی میرویم و چند جای دیدنی میبینیم، کلی غصه میخوریم که چرا مسئولین رسیدگی نمیکنند؟! چرا صنعت توریسم در ایران اینقدر ضعیف است؟! حال آنکه دارای تمدنی دوهزار و پانصدساله است؛ با كلي آثار باستاني و جاذبههاي توريستي. حرصم ميگيره وقتي كشورهاي ديگه رو ميبينم كه چهجوري ازش كسب درآمد ميكنن. كاش مسئولينمان كمي دلسوز بودند!
چند حديث از امام حسن مجتبی علیه السلام:
- نشانه برادری، وفاداری در سختی و آسایش است.
دلم میان دو دریای سرخ، مانده سیاه ... همیشه برزخ دل، تنگهی پریشانیست
مهــار عقدهی آتشفشـان خـاموشام ....... گـدازههـای دلم، دردهـای پنهـانـیست
صفـات بغـض مـرا؛ فرصت بـُروز دهیـد ... درون سینـهی مـن، انفجـار زنـدانـیست
تو فیض یک اقیـانوس آب آرامی ...... سخـاوتی، که دلم؛ خواهشی بیـابـانیست!![]()
نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت
23:42 توسط نجوا| |
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت
23:50 توسط نجوا| |
نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت
23:58 توسط نجوا| |
نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت
17:0 توسط نجوا| |
پینوشت۲: آدمیزاد موجودیست معامله گر و دنبال سود و زیان. اما مگر نه اینست که معامله دو طرف دارد؟! چیزی میدهی و در ازا چیزی میگیری! این وسط آدمهایی هستند که دوست دارند در معاملههای یکطرفه شرکت کنند. همیشه، فقط گیرنده باشند و در ازا هیچ ندهند و نکنند! درك این گونه آدمها بسي برايم سخت و مشکل است. آدمهایی که از بزرگواری و شکیبایی طرف مقابلشان سوءاستفاده میکنند! (تازگی از این قبیل آدمها زیاد میبینم.)
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت
18:0 توسط نجوا| |
نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387ساعت
1:35 توسط نجوا| |
نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1387ساعت
23:51 توسط نجوا| |

