تبليغاتX
نجــوای مـن
نجــوای مـن

یا مَن قَدَّرَ فَهَدي

 

"... بادبادک‏های بازیگوش،

                             دم تکان دادند؛

بادبادک رفت بالا؛

                   قرقره از غصه، لاغر شد!

بادبادک جان؛ چه می‏بینی از آن بالا؟

بادبادک جان؛ ببین آیا بهاری هست؟

بادبادک جان؛ ببین پیک امید آیا

                                      روی دوش‏ش کوله باری هست؟

من دل‏م با خویش می‏گوید که آری؛ هست؟!" (ع.ص)

 

تحت تأثیر شرکت در "جشنواره‏ی بادبادک‏ها" (جمعه ۲۶مهر- روز ورزش و تربیت‏بدنی- پارک چیتگر)

یادش به خیر بچگی‏ها؛ چه با ذوق بادبادکی با گوشواره درست میکردیم و هوا میکردیم! فکر نکنم بچه‏های الان ازین کارا بلد باشن! (تو جشنواره‏ی مذکور نود و نه درصد بادبادک‏ها، "مِید این چاینا" بودن که اصلاً هم بالا نمی‏رفتن!!)

"میآی بچه بشیم به آسمون نگا کنیم؟! ..... میآی قلبا رو مثل بادبادک هوا کنیم؟!!"

 

با بابا اختلاط میکردم؛ بحث به اینجا رسید که "زعفران ایران" در دنیا به اسم "زعفران اسپانیا" شناخته میشه! اونم فقط به خاطر نداشتن صنعت بسته‎بندی در ایران! میگفت؛ اگه متصدیان صادرات زرنگ و عاقلی داشتیم، میتونستن به راحتی این وضع رو تغییر بدن! تصور کن یه مدت اجازه‏ی خروج زعفران از کشور رو ندن و کنترل خوبی هم رو این امر کنن! بعد خود اسپانیا میاد دنبال‏ت؛ اون‏وقت با تعیین شرایط و گرفتن امتیاز (مثل ساخت کارخانه‏ی بسته‎بندی در ایران و ارائه‏ی زعفران با عنوان "محصول مشترک ایران و اسپانیا"!) باهاشون قرارداد می‏بندی! به نظرم ایده‏ی قشنگی بود!

(به مناسبت ۲۹ مهر، روز ملی صادرات)

 

اول آبان، روز آمار و برنامه‏ریزی نامگذاری شده. ۲۹مهر هم تاریخ ثبت این وبلاگ تو وبگذره! اگه حواسم بود حتماً میذاشتم متقارن شن؛ بگذرم. این رو ثبت کردم واسه بعدترها!!!

 

دیدن این یه خط من رو به اینجا کشوند و سبب شد همه‏ی "کوته‏نوشت"هاش رو بخونم! خوشم اومد! کلاً از این فرمت نگاه (فکر) کردن و بیان، خوشم میاد! (هرچند خودم نتونم تو این سبک بنویسم و از نوشتم راضی باشم!!)

 

آدما تغییر میکنن و من هم تغییر کرده‏ام!! قبلاً این تست شخصیت رو زده بودم! و این‏بار که دوباره میزدم، تغییر اساسی کرده بود نظرم و جواب‏هام! در کل جواب‏ش برام خیلی جالب بود! (توضيحاً اينكه ذات یکی بود و نتيجه‏ي تست‏هام تو يه مايه بود!)

(توصیه میکنم دوستان هم حتماً تست رو بزنن، و اگه کنجکاو بودن که نتیجه‏ی تست من رو هم بدونن، مال خودشون رو بگن تا یه مبادله‏ی پایاپای داشته باشیم!)

 

"شما بهترین معلم تمام عمرم بودید!" ... فکر میکنی چی میشه که یه معلم این جوری میشه و چنین حسی رو یادگار میذاره؟! شاید خوندن این، کمی كمك‏ت کنه!

خوندن این داستان حس خوبی برام داشت! و البته صحه‏اي بر اعتقادم نسبت به معلمی بود!

 

این بلاگفا هم یه چیزی‎ش میشه ها! همین‏جوری نظرات می‏پرید یا ملت حال نظر دادن نداشتن، حالا سیستم هم گذاشته واسه نظرات!! عجبـــــا!

 

نمیدونم چطور به این پست رسیدم اما با خوندن‏ش، دل‏م بدجور هوایی شد! کاش گوشه چشمی کنن و دستی بگیرن؛ که بال و پر شکسسته‏ایم!

 

  "و من هنوز از خود نگذشته‏ام...

                             تو از من بگذر که محتاج رسیدن به توام!"

 

پي‏نوشت (بعدالتحرير): واسه خارج شدن از فضاي پست قبل، اين پست رو آپيدم!

 

نوشته شده در سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 23:54 توسط نجوا| |

يا احْكَمَ الْحاكِمين

آهای تو...

تو که به من طعنه می‏زنی!

تو که با حرفات به من کنایه می‏زنی و هرچي دل‎ت ميخواد بارم مي‏كني!

تو که پشت سرم هرچی دل‏ت می‏خواد میگی!

تو که راحت من رو مسخره میکنی و به کارام می‏خندی!

تو که به آسونی راجع به من قضاوت میکنی و حکم صادر میکنی!

تو که هی به جون من غر می‏زنی!

تو که ادعای دوستی‏ت میشه اما...!

آره...تو... با توام...تو!

هیچ از خودت پرسیدی این چشه؟ چرا این جوریه؟ (شایدم پرسیدی؛ اما یقین درست نجوابیدی!)

هیچ دل‏ت به حال‏ش سوخته؟!

هیچ شده از خودت بپرسی که چطوری میشه کمک‏ش کنم؟

هیچ وقت اصلاً خواستی کمک‏ش کنی؟!

نه بابا؛ فکر نکن اینا رو میگم که یعنی به کمک‏ت احتیاج دارم و اینا...عمـــراً!

نه نیاز به ترحم و دل‏سوزی کسی دارم و نه حتی نیاز به کمک کسی...هیچ‏کس؛ میفهمی؛ هیچ‏کس! (هيچ‏كس از اين زميني‏ها!)

چه برسه به تو! تویی که هیچی نمی‏فهمی! نه می‏فهمی؛ نه می‏خوای که بفهمی و نه حتی من دیگه می‏خوام که بفهمی!

می‏دونی چی می‏خوام بهت بگم؟! می‏خوام بگم که خوبه که یه کم فکر کنی؛ یه کم به خودت بیای!

نمیگم درمون باش اما حداقل درد هم نباش!

اگه نمی‏تونی کمک کنی، حداقل نمک به زخم نپاش و نشو مته‏ی اعصاب داغون من!

اینا رو گفتم که یه روز برنگردی بگی که چرا نگفتی؟! اینا رو گفتم بلکه یه کم به خودت بیای! شايد در حق يكي ديگه اينجوري نكني!

فقط همین!

 

 

پی‏نوشت 0(توضیحی): اينا رو نوشتم چون دلم پر شده بود از دست آدمای اطرافم؛ اونا که ظاهراً نزدیک‏ن اما در واقع خیلی دورن! (و البته از دست خودم!) لزوماً اون "تو" به یه نفر بر نمیگرده! شاید هرکدوم‏شون به یه نفر خاص و یا چند نفر برگرده! شايد حتي به خودم هم برگرده!

به هرحال اينا رو اينجا نوشتم تا اين "فرياد"ي كه تو گلوم مونده، خفه‏م نكنه!

(ميتوني بخوني و رد شي، اما اگه دل‏ت خواست يه كم فكر كن، شايد "تو" هم مخاطب يه چنين فريادي باشي!)

 

پی‏نوشت 1: "به جای سرزنش من به او نگاه کنید ... دلیل سر به هوا بودن زمین، ماه است"

 

پی‏نوشت 2: دی‏شب دوباره "بیوتن" رو گرفتم دستم و ورق زدم؛ به خودم ميگفتم؛ كاش موقع خوندن‏ش، بعضی جاهاش رو های‎لایت کرده بودم!

یادمه یه جاهای داستان، پریشون حالیِ ارمیا رو خوب درک میکردم. پریشونی دی‏شب‏م شبیه بعضی پریشونی‏های ارمیا بود! (الان به‏ترم البته!)

 

پی‏نوشت 3: "خسته نشدن خلاف طبیعت است. همه‏ی ما گاهی خسته میشیم! مسئله اینه که این خستگی روح و تن رو می‏تکانیم یا نه؟!" کاش خستگی‏م رو در میکردم؛ کاش می‏تونستم در کُنم اين خستگي رو!!! خدايا؛ خودت كمك‎م كن!

 

پی‏نوشت 4: خیلی بدِ که مسئولیتی رو دوش‏ت باشه اما نخوای (و حس‎ش رو نداشته باشي) که بارش رو به دوش بکشی!

شده قضیه‏ی ما! خودت هم نمیدونی چه مرگته اما نمیخوای هیچ کاری کنی، اونقدر که حتی قرار دادن لیست بلندبالای کارایی که باید انجام بدی؛ هم هبچ اثری روت نمیذاره! خيلي وقته كه دچار مرگ شدم؛ اين رو خودم ميفهمم؛ دچار مرگ تدريجي شدم؛ خيلي وقته كه مُردم و الكي بين زنده‏‎ها ميگردم! از اين مرده‏گي خودم خسته شدم! از دست خودم خسته شدم!

 

پی‏نوشت 5: "از ماست که بر ماست!" .... شدیداً باهاش موافقم!

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 23:46 توسط نجوا| |

یا خیر الناصرین

 یک سال پیش در چنین روزی، بیست و دوم مهرماه سال یک هزار و سیصد و هشتاد و شش شمسی، "نجوا نگارنده" پا به عرصه‏ی این دنیای مجازی گذاشت. (تولدی به اختیار*)

از آنجا که لازمه‏ی ورود به این فضا حداقلی نگارش بود (هرچند هیچ ادعایی بر نوشتن نداشت)، تخلص "نگارنده" را برای خود برگزید!

آمده بود تا باشد... آمده بود تا مجموعه‏ای بسازد از دوست داشتنی‏ها و مشغولیات ذهنی‏اش در این فضا! آمده بود به هزار و یک دلیل ناگفته و نانوشته..** و به قول خودش؛ "مهم آمدن بود"، که آمد!

هرچند از همان آغاز که آماده شد برای ورود به این فضا، میدانست که با چه محیطی روبه‏روست، اما نهایت تصمیم‏ش را گرفت....ورود به این فضا با در نظر گرفتن ویژگی‏هایش!

او در این یک سال چیزهای خوب و زیادی آموخت، حتی چیزهایی راجع به خودش، راجع به انسان‏های اطراف‏ش و حتی دورتر.

گاهی غمگین شد، گاه ناراحت و گاه خوش‏حال. (گرچه گاهی همین حس‏ها تحت تأثیر فضای حقیقی بود!)

با برخی دوست شد و از بعضی دور!

و با همه‏ی این حرف‏ها، با همه‏ی تهدیدها و تشویق‏ها، با همه‏ی این حرف و حدیث‏ها، این دفترچه یادداشت دیجیتالی‎اش را که از هر نقطه‏ی دنیا قابل دسترسی‏ست، دوست داشته و دارد!

 

- تولد این وبلاگ به اختیار* بود، اما در مرگ‎ش دو حالت است؛ اختیار و عدم آن. در عدم آن هم دو حالت است؛ صاحب‏ش دچار مرگ شود، و یا این فضا منفجر شود!! و اما در اختیار بر مرگ هم دو حالت است؛ حذف کامل وبلاگ و یا تعطیلی! که در حذف نیز دو حالت پیش میاید؛ یا هم حذف میشود از این فضای مجازی و هم حذف میشود از خاطره‏ها و یا تنها حذف میشود از صفحات این فضای مجازی! و در آخر مهم اینست که گر در خاطری ماند، چگونه است این ماندن!

 

* ناگفته پیداست که بر خواست بالاتری بر این اختیار آگاهی‏ست و حتی این احتمالِ محتمل که بدین وسیله اسباب امتحان فراهم شده!

 

**البته اهدافی بوده! و اینکه چقدر موفق بوده در اهداف‏ش هم چیزی‏ست قابل توجه و بررسی! شاید گاهی فاصله گرفته باشد و گاه نزدیک شده باشد! به هرحال امید دارد که زیادی منحرف نشده و نشود!

                                       امید که به‏ترین یاری‏گران یاری کند!

 

پی‏نوشت: گفته بودم شاید تغییراتی بدم تو این پست یا چیزی اضافه کنم؛ اما خیلی دلم نیومد! ترجیح دادم خیلی تغییر نکنه! فقط اینا رو اضافه میکنم که؛

- "متولد ماه مهر" رو هیچ وقت از یادم نمیره!

- فصل پاییز رو دوست میدارم؛ به خاطر همه‏ی دوست داشتنی‏هایش!

- و تصور روییدن در فصلی که هیچ شهرتی به رویش ندارد، برایم جالب است!

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 23:50 توسط نجوا| |

يا ذالحكمة و البيان

يك)

ميگه: ببخشيد؛ شما ادبيات خوندين؟

ميگم: نــــــــــــــه! چطور مگه؟!

ميگه: آخه گويا به شعر علاقه‏ي زيادي دارين و باهاش مأنوس‎يد.

ميگم: خب چه ربطي داره؟! ميخواين بگين فقط بچه‏هاي ادبيات اهل شعرن و ازش لذت مي‏برن؟

ميگه: نه خب، ولي اكثراً اين طوريه! حالا چي خوندين؟

ميگم: با اين وصفي كه شما رفتين اگه رشته‏م رو بگم كه باور نميكنين!

ميگه: نكنه مهندسـي خوندين؟؟!!

ميگم: راستش چرا! اتفاقاً رشته‏م جزء سخت‏ترين و خشك‏ترين رشته‏هاي مهندسي هم محسوب ميشه!

ميگه: جـالبه! خوش‏حالم كه تو مهندسا هم اهل شعر و شعردوست پيدا ميشه!

ميگم: واااا، مگه مهندسا چشونه؟!! دل ندارن؟!

ميگه: چرا اما اهل‎ش كمه! به خاطر كمبود وقت و علاقه نميرن سمت‎ش!

ميگم: گرچه از نمونه‏اي كه شما ميگين كم نيست و من هم زياد ديدم اما از اين يكي نمونه هم كم نيستن! تازه به نظرم بچه‏هاي فني‏اي كه دنبال شعر و ادبيات ميرن شايد خيلي بيشتر هم از بچه‏هاي ادبيات لذت ببرن، چون اين تمايل و حركت از يه علاقه‏ي دروني نشأت ميگيره و نه هيچ جبري!*

.

دو)

دوستي بهم گفت: تو چرا نرفتي ادبيات بخوني؟

گفتم: مطمئنم اگه ادبيات ميخوندم انقدر ازش لذت نمي‏بردم كه الان مي‏برم! بعيد نبود كه اون موقع حتي بعضي وقتا به خاطر امتحان و ... دل‏م رو هم ميزد!

.

سه)

پدرم تعريف ميكنه كه هميشه كتاب گلستان و كليله و دمنه رو هم‏راه داشته! فاصله‏اي كه بين خوندن درساي تخصصي (فني-رياضي) ميانداخته واسه اینکه به ذهن‏ش استراحت بده بعد از حل مسائل، با خوندن حكايت هاي گلستان يا كليله و دمنه پر ميكرده! 

.

چهار)

و اين شعر كه به خوبي حس‏م به شعر و موسيقي رو بيان كنه!

 

             "نه عقابم، نه كبوتر، اما؛

                                        چون به جان آيم در غربت خاك

             بــــال جادويي شعـر

             بــــال رؤيايي عشق

                                        مي‏‏‏‏‏‏‏رساننـــد بــه افـلاك مـرا

             اوج مـي‏گيــرم اوج

                                        مي‏شوم دور از اين مرحله، دور

             مي‏روم سوي جهــاني كه در آن

                                        همه موسيقي جان است و گل‏افشاني نور

                                                                                     همه گلبانگ سرور

                                         تا كجاها برد آن مــوج طرب‏نــاك مـرا!"

 

  

++ ام‏روز بيستم مهر ماه بود، روز بزرگداشت "حافـــظ"! نيازي نيست كه از بزرگ بودن‎ش، اشعارش، لسان‏الغيب بودن‏ش، شاخ نبات‏ش و ... چيزي بگم كه مطمئنم كم يا زياد همگان ازش با خبرن!

فقط اين نامگذاري عاملي شد تا اين پست رو آپ كنم! (مكالمات برگرفته بود، نه نقل قول مستقیم!)

- دوست داشتيد يه سر به اينجا بزنيد.......حافظ و قصه‎هاش!.....جالبه!

 

+++ بعضي چيزا خاطره ميشن! مثل "ایـــن"! (فقط اسم مخاطبِ امضا، تغيير كرد!)

- اشاره: تو سالن تاريك محل اجراي كنسرت نشستي و به موسيقي و آواز گوش جان سپردي! همين جوري الكي هم روي كاغذي كه تو دست‎ته چیزهایی ميكشي! سر آخر به اصرار همراهت كه تصوير رو ديده، ميري و زيرش امضاء ميگيري جهت يادگاري!

- جهت كسب اطلاعات حاشيه‏اي و بيشتر هم ميتونيد به اينجا مراجعه كنيد!

 

پي‏نوشت: دوست داشتم یاد پنجشنبه رو، فقط به همین اشاره‏ي ساده هم كه شده؛ اینجا ثبت کنم! 

                فكر نميكردم اين طور باشه!!!

 

نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387ساعت 23:28 توسط نجوا| |

يا ذالجلال و الاكرام

 

ياد گرفته‏ام كه همه‏چيز و همه‏كس، قابليت دوست داشته شدن دارند!

ياد گرفته‏ام كه انسان‏ها رو دوست بدارم، به خاطر انسانيت و نه چيز ديگر! و البته بي آنكه انتظار دوست داشته شدن داشته باشم!

ياد گرفته‏ام كه دیگران را دوست بدارم آن گونه که هستند، نه آن گونه که میخواهم باشند.

ياد گرفته‏ام كه همه‏چيز و همه‏كس، خوبي‎هايي دارند كه گاه به چشم نمياد!

ياد گرفته‏ام كه خوبي‏ها را ببينم حتي اگر در كنار هزاران بدي باشد!

ياد گرفته‏ام كه هيچ‏وقت از هيچ‏كس، هيچ توقعي نداشته باشم!

ياد گرفته‏ام كه بي منّت لطف كنم و در برابر خوبي‏هايم در حق ديگران، هيچ انتظاري نداشته باشم!

ياد گرفته‏ام كه خوبي و احترام به ديگران، از بزرگواري و شخصيت و تربيت انسان‏ها نشأت ميگيرد!

ياد گرفته‏ام كه احترام به ديگران در واقع احترام به خود است!

ياد گرفته‏ام كه شكستن دل آدم‏ها خيلي راحت است اما جبران‎ش فوق‏العاده سخت!

ياد گرفته‏ام كه روح و فكر آدم‏ها مهم‏تر از ظواهر آن‏هاست!

ياد گرفته‏ام كه با ديگران چنان برخورد كنم كه اگر كسي با من چنان برخورد كرد، ناراحتم نكند!

ياد گرفته‏ام كه مثبت اندیش باشم و در کنارش واقع بین!

و ...

زندگي چيزهاي زيادي به من ياد داده، هرچند گاهي تحت تأثير احساس يا چيزهاي ديگر، آموخته‏هايم را به كار نميگيرم و درصدد كسب مطلب جديد قرار ميگيرم!

 

 

 پي‏نوشت: (بی ترتيب و بي شماره....برای آنکه دل تنگ‏ام هر چه ميخواهد بگوید!)

 

  • بغضي در گلومه كه حس تركيدن نداره!... جلوي آينه ميشينم و به اعماق چشم‏هام نگاه ميكنم. پلك‏هام رو به هم نميزنم تا برقي كه تو چشمام افتاده از بين نره! حس ميكنم اين چشمه‏ي كوچيك را خيلي دوست دارم!

 

  •  حس و حال هيچ كاري نيست! حتي حس و حالِ "حس كردن!"

 

  •  نوشتن اونقدرها هم آسون نیست! حس میخواد! نوشتن اونقدرها هم آسون نیست! حتی اگه بخوای از نوشته‏های دیگران کمک بگیری! حتی اگه هیچ ادعایی تو نوشتن نداشته باشی!  

 

  • "صبر كردن دردناك است و فراموش كردن، دردناك‎تر! اما از هر دو دردناك‎تر آن‎ست كه نداني بايد صبر كني يا فراموش!"

 

  • بعضي چيزا هستن كه تو ازشون خوشت نمياد يا مياد يا بود و نبودن‏شون، اتفاق افتادن و نيافتادن‏شون هيچ اهميت و تفاوتي برات نداره؛ اما براي يكي ديگه دقيقاً برعكس توِ!

 

  • این حافظ هم که عجب جواب‏هایی میده این روزا! تفأل میزنیم که "نه" بشنویم؛ بدتر ترغیب‏مون میکنه!

 

  • نظرت راجع به I C U چيه؟؟!! ….  جالب گفته بود! حتی "حافظ"‏ش!

 

  • ام‏روز "روز جهاني كودك" بود!

"ياد آن دوره شيرين ز كف رفته، به خير ... ياد آن كودك در خاطره‏ها خفته، به خير"

 

  • "گفتم تو چرا دورتر از خواب و سرابي، خواب و سرابي؟

           گفتــي كـه من‏م بــا تـــــو وليـكن تو نقـابي، تو نقـابي"

 

     ام‏روز موزیک متن محل کارمون؛ آهنگ‏هايي از داريوش بود که دوست داشتنی بود!  

    * اصولاً متن آهنگ‏ها برام مهم‏تر از خواننده‎شونه! (البته خواننده نه شبه‏ خواننده!)

  

  • يه سري اعداد حس خوبي برام دارن؛ مثل ۳، ۵، ۷ و...

 

  • "ام‏روز دست گير كه فردا؛

                             از دست رفته است،

                                           انسان خسته‏اي؛ كه نجات‏ش به دست توست!"

 

 

+) یه توضیح عمومی؛ به خصوص برای آنها که میخوانمشان و لینکی از من در وبلاگ‏شان آمده (نظردهنده!) و البته خوانندگان‏شان:

باید بگم که دوست ندارم الکی و رو هوا نظر بدم، واسه همین اگه پستی رو کامل نخونم نظر نمیدم! نظر دادن‏هام اول برای احترام به نویسنده‎ست و بعد برای دل خودم! بی هیچ انتظاری نظر میدم! همین قدر که حرفم خونده بشه و یه اثر، هرچند کوچک (حتی در حد لبخندی) داشته باشه، برام کافی و رضایت بخشه! دادن آدرسم هم واسه اینه که خیلی‏ها دوست دارن مشخص باشه نظردهنده‏شون کیه!

اما اونچه دوست دارم حتماً اشاره کنم اینه که؛ اونچه برام مهمه خود نوشته‏ست نه صاحب بلاگی که شناختم از اون محدود به نوشته‏هاشه! (البته دوستانی که در این میانه قسمت ما شدن و خودشون هم میدونن، جایگاه ویژه دارن!)

در آخر میخوام که؛

اگه نظر، انتقاد یا پیشنهادی دارین، لطفاً و حتماً به خودم بگین!

اگرم از نظر دادن‏م خوش‏تون نمیاد یا هر چیزه دیگه (مثلاً میخواین براتون نظر ندم)، بهم بگین!

(این بخش از نظرات رو می‏تونین خصوصی یا عمومی بدین، ولی خواهشاً حتماً بنظرین! ممنون!)  

 

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 23:16 توسط نجوا| |

يا صاحِبَ كُلِّ نجوا

موج‏ها؛ ای موج‏های پرخروش ... ای گرفته بار طوفان را به دوش

ای کشیده روز و شب فریادها …... هم‏چو من در رهگذار بادها

ای فضای هجرت مرغابیان ............ ای نهان‎گاه شکوه آسمان

ای ز عصیان کف به لب آورده‎ها ... ای به طغیان چون گروه برده‏ها

موج‏ها؛ ای موج‏ها لب وا کنید ... با من ساحل‏نشین، "نجوا" کنید

قصه گویید از دیار عطر و نور …........ قصه از آن سوی دریاهای دور

قصه از آنجا که می‏گردد رها ............ ماهی‏اش از چشم زخم تورها

قصه از آنجا که شب مهتابی است ... سرزمین دختران آبی است

از امید، از عشق، از تابندگی .... از تلاش، از آرزو، از زندگی

قصه از آنجا که جز نیزارها ……….. نیست هیج آثاری از دیوارها

قصه از طاق شکوه آسمان ……….... از نوار روشن رنگین کمان

موج‏ها؛ ای آیه‏های بی‏نشان ..... قصه‏ها خفته‏ست در دامان‏تان

من در این ساحل پر از آوا شدم ... هم‏نوای گوش ماهی‏ها شدم

دستت‏ان، ای رهنوردان خشن ... پر شده‏ست از دانه‏های نرم شن

مشت‏ها بر سنگ ساحل می‏زنید ... پنجه روی ماسه‏ها می‏افکنید

موج‏ها، ای موج‎های نعره زن ...... در شما افتاده شاید روح من...

 

«عمران صلاحی _ ناگاه یک نگاه»   

 

پی‏نوشت ۱: از بچگی عاشق این بودم که اسم‏م رو تو شعرها ببینم یا شعری برای من سروده بشه! (خب مگه چیه؟! دوست داشتم دیگه! الانم دوست دارم! حس خوبیه! تازه "براتيگان" گفته: «همه‏ي دختران بايد/ شعري داشته باشند، كه براي آنان نوشته شده باشد/ حتي اگر لازم باشد براي اين كار/ آسمان به زمين بيايد.») با این همه، اسم‏م طوری نبود که مورد عنايت شعرا واقع شه، جز یه مورد که اسم شاعر با اسم من تقریباً یکی بود! (البته من از اسم‎م خيلي خوشم میادا، کلی حال می‏کنم با این کم بودن و خاص بودن‏ش! به خصوص که یه اسم با معنیِ!) همه‏ی اینا رو گفتم که بگم چرا برای سال مرگ "عمران صلاحی" که یازده مهر بود،(خدایش بیامرزد!) این شعرش رو انتخاب کردم! (اين اسم وبلاگي‏م رو هم خيلي دوست دارم!) به علاوه اینکه تو یافته‏هام از search تو نت هم این شعرش رو نیافتم!

 

پی‏نوشت ۲: عیدفطرهای چند سال اخیر رو مرور میکنم...

عید فطر سه سال پیش بود که خدا عمر دوباره به داداشام هدیه کرد! و عجب عیدی‏ای به همه‏ی ما داد، وگرنه کی فکر میکرد از اون ماشین چپ شده، دو نفر سالم بیرون بیان! به قول خواهرم؛ تأمل برانگیز بود!

عید فطر پارسال بود که این وبلاگ رو راه انداختم، از محاسن‏ش این بود که جوشن رو همراه من کرد! (راستی یه جورایی این وبلاگ هم یه ساله شدا! البت فعلاً قمری! چه گذري داره عمر!)

عید فطر امسال هم که بهشت زهرا بودم! (واسه تشییع یکی از اقوام مادرم که هيچ‏وقت ندیده بودم‎ش!) تو بهشت زهرا، كلي یاد حرف سميه تو این مطلب افتادم! (تو اون پست انگار حرف دل منم زده كه؛ "قدرت ندانستيم، نه قدر خودت را و نه قدر قدرت را!") اينكه چرا بايد واسه روز عید اسم من نوشته شده باشه واسه رفتن به بهشت زهرا جاي بسي تأمل داشت! رفتن به اونجا، واسه من كه تأثیر خاصی داشت!

 

پی‏نوشت ۳ (+): بهشت زهرا که رفته بودیم، يه سر هم رفتیم قطعه‏ي هنرمندان واسه خوندن فاتحه برای دایی پدرم! اون وسط بعضي قبرها بيشتر توجه‏م رو جلب كردن! نوشته‏ي روشون يا صاحب‏شون! سر چندتاشون هم نشستم و فاتحه‏ي اختصاصي خوندم! يكي‏شون "حميد مصدق" بود... رو سنگ قبرش نوشته بود: "ما را به رسم مهرباني ياد كنيد!" يكي‏شون "فريدون مشيري" بود! يكي‏شون "احمد آرام" بود! البته اينا همون اولا بودن؛ چون همراهان حوصله‏ي گشتن بين قبور رو نداشتن!

 

پی‏نوشت ۴: وقت و حوصله داشتید، این مطلب رو هم بخونید، از وقتی خوندم فکرم رو درگیر کرده!

 

نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 22:35 توسط نجوا| |

يا مُبَشِّر

روزها فکر من اینست و همه شب سخنم .... که چرا غافل از احوال دل خویشتنم

از کجـا آمـده ام، آمدنـم بهـر چـه بـود؟ .......... به کجـا میـروم آخر؟! ننمایی وطنـم

مانده ام سخت عجب، کز چه سبب ساخت مرا ... یا چه بوده‎ست مراد وی ازین ساختنم

جان که از عالم علوی است، یقین میدانم .... رخت خود باز برآنم که همانجا فکنم

مرغ باغ ملکوتم، نیم از عالم خاک .......... دو سه روزی قفسی ساخته‏اند از بدنم

ای خوش آن روز که پرواز کنم تا بر دوست ....... به هوای سر کوی‏ش، پر و بالی بزنم

کیست در گوش که او میشنود آوازم؟ ........... یا کدام‏ست سخن می نهد اندر دهنم؟

کیست در دیده که از دیده برون مینگرد؟ ... یا چه جان‏ست، نگویی، که منش پیرهنم؟

به تحقیق مرا منزل و ره ننمایی ............. یک دم آرام نگیرم، نفسی دم نزنم

می وصلم بچشان، تا در زندان ابد ........ از سرعربده مستانه به هم در شکنم

من به خود نامدم اینجا، که به خود باز روم ........ آنکه آورد مرا، باز برد در وطنم

تو مپندار که من شعر به خود میگویم ...... تا که هشیارم و بیدار، یکی دم نزنم

شمس تبریز، اگر روی به من بنمایی ..... والله این قالب مردار، به هم در شکنم

 

پي‏نوشت ۱: هشتم مهر روز بزرگداشت "مولوي"‏، نه ببخشيد؛ "رومي" نام‏گذاری شده! نميدونم دليل اين نام‏گذاري رو؛ وقتي ترك‏ها به راحتي صاحب‏ش ميشن و به راحتي ازش سود مي‏برن! تازه ديوان‏ش رو هم كه به فارسي ترجمه كردن! موندم چه جور ميخوان از ايني كه اين ترجمه رو انجام داده، تقدير كنن! گويي ديواني دوباره سروده!

این شعر از مولوی رو که اینجا آوردم (لینک آهنگ) و خیلی اشعار دیگه‏اش رو دوست دارم و از خوندنشون لذت میبرم! اگه دوست داشتید، به اینجا و اینجا هم يه سر بزنید!

 

پی‏نوشت ۲: كيهان بچه‏ها، سروش نوجوان، بشارت، ايران جوان، چلچراغ، پرسمان، همشهري جوان...! تو خاطرات و ذهنم كه جستجو مي‏كنم، مجلاتي تو ذهنم مياد كه مشترك‏شون بودم يا دنبال‏شون ميكردم و هر هفته و هر ماه به خونه‏مون ميومد! اين وسط "ايران جوان" رو از همه بيشتر دوست داشتم. از اولين شماره شروع شد تا آخر. يادش به خير مادرم چقدر شاكي ميشد كه چرا از درس‏ت ميزني واسه خوندن مجله! چقدر يواشكي خوندم‎ش. "همشهري جوان" كه اومد يه چيزي بود تو مايه هاي اون، دو هفته‎ست كه ديگه نمياد تو دكه‏هاي روزنامه فروشي. با اينكه روند نزولي پيدا كرده بود اما حيفه كه ديگه نيست!

 

پي‏نوشت ۳: با همه‏ی بی‏حسّی‏م و تلاشم بر بی‎خیالِ سیاست شدن و نظر ندادن در آن رابطه؛ اما گاهی واقعاً نمیشه، اونم واسخ من که این همه توش بودم! وقتی میبینم و دیدم و مقایسه میکنم، نمیتونم این همه دروغ رو تحمل کنم! امروز تو اخبار میگفت دولت نهم بیشترین هماهنگی رو با مجلس داشته و مطابق قانون عمل كرده! بعضی وقتا حس میکنم نسبت به اسم "دولت نهم" هم آلرژی پیدا کردم!

 

پي‏نوشت ۴: "کوله بارت بربند... شاید این چند سحر فرصت آخر باشد که به مقصد برسیم..."

و "کم کم غروب ماه خدا ديده مي‏شود ...... صد حيف ازين بساط که برچيـده مي‏شود
   در اين بهار رحمت و غفران و مغفرت ... خوشبخت آنکسي‏ست که بخشيده ميشود
"

به همین راحتی تمام شد و رفت! شاید یک روز دیگه بیشتر باقی نباشه! خدا یاری کنه! و فردا بايد بخونيم: "الوداع اي ماه خوب خدا، الوداع اي ياعلي و يا عظيم، الوداع!"

تا سال ديگه كي زنده، كي مرده! يه حسي‏يم!

 

پی‏نوشت ۵: "فریاد نمی‏زنم.... نزدیک‎تر می‎آیم؛ تا صدایم را بشنوی!" (ع.ص.)

 

نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 22:5 توسط نجوا| |

يا من يسمع النّجوي

 

"وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند. وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است. وقتی خواستم عاشق شوم، گفتند دروغ است. وقتی گریستم، گفتند بهانه است. وقتی خندیدم، گفتند دیوانه است. دنیا را نگه دارید می خواهم پیاده شوم." دكتر شريعتي*

 

                    من ديگه خسته شدم بس كه چشام بارونيه

                                               پس دلم تا کی فضای غصه رو مهمونیه؟!

                    من ديگه بسه برام تحمل اين همه غم

                                                 بسه جنـگ بي ثمر، براي هر زيـاد و كـم

                    وقتي فايده‏اي نداره، غصه خوردن واسه چي؟

                                     واسه عشقای تو خالی، ساده مردن واسه چی؟

                    نميخوام چوب حراجي رو به قلبم بزنم

                                               نميخوام گناه بي عشقي، بيافتـه گردنـم

                    نميخوام در به در پيچ و خم اين جاده شم

                                                واسه آتيـش همـه، يه هيـزم آمـاده شم

                    يا يه موجود كم و خالي و پرافاده شم

                                   وايسا دنيا، وايسا دنيا، من ميخوام پياده شم

                    همه حرف خوب ميزنن، اما كي خوبه اين وسط

                                          بد و خوب‏ش به شما، ما كه رسيديم ته خط

                    قربونت برم خدااا؛ چقدر غريبي رو زمين

                                                 آره دنيا ما نخواستيم، دل با خودت نبین

                    اين همه چرخيدي و چرخوندي آخرش چي شد؟

                                          اون بلیط شانس داره، بگو قسمت كي شد؟

                    همه درويش، همه عارف، جاي عاشق پس كجاست؟

                                   این همه طلسم و ورد، جای خوش دعا کجاست؟

 

پی‏نوشت 1: خواستم توضیحی بنویسم بر عصبانیت، ناراحتی، پریشانی، دل‏تنگی و ...ام، دیدم در نوشتن و ننوشتن‎ش فرقی نیست.

تو ماشین یه آهنگی پخش میشد که از یه تیکه‎هایی‏ش خوشم اومد، یادداشت کردم واسه توضیح ننوشتن توضیح!

"هیشکی نمیتونه بفهمه، که دلم از چی گرفته...

هیشکی نمیتونه بفهمه، که صِدام از چی گرفته...

هیشکی نمیتونه بفهمه، که چشام، چرا همیشه خیسِ خیسه...

هیشکی نمیتونه بفهمه، که قلبم، تا حالا چند دفعه شکسته"

 

و "در اندرون من خسته‏دل چه داني چيست؟

                                                     كه من خموشم و او در فغان و غوغاست!"

 

پی‏نوشت 2: گاهی فکر میکنم که کاش دلی نبود تا این همه غصه نمیخورد، نمی‏تپید در نگرانی برای بقیه، مشکلات دیگران مشکل‏ش نمیشد، کاش دلی نبود که همه را از انسانیت و خوب بودن، دوست بدارد و حاضر به گذشت باشد و آخرِ همه‏ی این ها تنها شاهد شکسته شدن خودش باشد! فکر میکنم کاش دل خوب و شیشه‏ای وجود نداشته باشد تا با تلنگری به هزاران تکه خورد شود!

چه دردی‎ست در میان جمع بودن ... ولی در گوشه‏ای تنها نشستن

برای دیگران چون کوه بودن .... ولی با هر سخن، قلبی شکستن

 

پی‏نوشت 3: عاشق اول مناجات امیرم، آنجا که میخواند: "اللهم انّی اسئلک الامان، یوم لا ینفع مالٌ و لا بنون؛ الّا من اتی الله بقلب سلیم!"

 

پی‏نوشت 4: این داستان رو خیلی وقت پیش خونده بودم و امروز یادم افتاده بود و داشتم فکر میکردم به حد درستی‏ش! به ارتباط قلب اون پیرمرد و دلی که مملو از محبت و دوست داشتن انسان‏هاست! و قلب سالمی که تنها چیزیه که برات نفع خواهد داشت!

 

پي‎نوشت *: نوشته‏های شريعتي رو دوست دارم. تقريباً همه‏ي نوشته‏ها و گفته‏هاش، كلي ذهنم رو مشغول ميكنه! آدم بزرگی بوده.

راستی کسی میدونه "خانه موزه‏ی شريعتي" کجاست؟ چند روز پيش متوجه شدم تو محله‏ي ماست؛ يعني هم محله اي ما بوده! نميدونم چرا تا حالا متوجه‏ نشده بودم اما وقتی فهمیدم ناخودآگاه يه عالمه حس خوب بهم داد! تصميم گرفتم در اولين فرصت يه سر بزنم.

(+): از اين لينك ميتونيد آدرس دقيق "خانه موزه‏ی شريعتي" رو در بياريد!

 

نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1387ساعت 1:21 توسط نجوا| |