![]() |
![]() |
|
|
یا مَن قَدَّرَ فَهَدي
"... بادبادکهای بازیگوش، دم تکان دادند؛ بادبادک رفت بالا؛ قرقره از غصه، لاغر شد! بادبادک جان؛ چه میبینی از آن بالا؟ بادبادک جان؛ ببین آیا بهاری هست؟ بادبادک جان؛ ببین پیک امید آیا روی دوشش کوله باری هست؟ من دلم با خویش میگوید که آری؛ هست؟!" ♠ (ع.ص)
♠ تحت تأثیر شرکت در "جشنوارهی بادبادکها" (جمعه ۲۶مهر- روز ورزش و تربیتبدنی- پارک چیتگر) یادش به خیر بچگیها؛ چه با ذوق بادبادکی با گوشواره درست میکردیم و هوا میکردیم! فکر نکنم بچههای الان ازین کارا بلد باشن! (تو جشنوارهی مذکور نود و نه درصد بادبادکها، "مِید این چاینا" بودن که اصلاً هم بالا نمیرفتن!!) "میآی بچه بشیم به آسمون نگا کنیم؟! ..... میآی قلبا رو مثل بادبادک هوا کنیم؟!!"
♦ با بابا اختلاط میکردم؛ بحث به اینجا رسید که "زعفران ایران" در دنیا به اسم "زعفران اسپانیا" شناخته میشه! اونم فقط به خاطر نداشتن صنعت بستهبندی در ایران! میگفت؛ اگه متصدیان صادرات زرنگ و عاقلی داشتیم، میتونستن به راحتی این وضع رو تغییر بدن! تصور کن یه مدت اجازهی خروج زعفران از کشور رو ندن و کنترل خوبی هم رو این امر کنن! بعد خود اسپانیا میاد دنبالت؛ اونوقت با تعیین شرایط و گرفتن امتیاز (مثل ساخت کارخانهی بستهبندی در ایران و ارائهی زعفران با عنوان "محصول مشترک ایران و اسپانیا"!) باهاشون قرارداد میبندی! به نظرم ایدهی قشنگی بود! (به مناسبت ۲۹ مهر، روز ملی صادرات)
♦ اول آبان، روز آمار و برنامهریزی نامگذاری شده. ۲۹مهر هم تاریخ ثبت این وبلاگ تو وبگذره! اگه حواسم بود حتماً میذاشتم متقارن شن؛ بگذرم. این رو ثبت کردم واسه بعدترها!!!
♦ دیدن این یه خط من رو به اینجا کشوند و سبب شد همهی "کوتهنوشت"هاش رو بخونم! خوشم اومد! کلاً از این فرمت نگاه (فکر) کردن و بیان، خوشم میاد! (هرچند خودم نتونم تو این سبک بنویسم و از نوشتم راضی باشم!!)
♦ آدما تغییر میکنن و من هم تغییر کردهام!! قبلاً این تست شخصیت رو زده بودم! و اینبار که دوباره میزدم، تغییر اساسی کرده بود نظرم و جوابهام! در کل جوابش برام خیلی جالب بود! (توضيحاً اينكه ذات یکی بود و نتيجهي تستهام تو يه مايه بود!) (توصیه میکنم دوستان هم حتماً تست رو بزنن، و اگه کنجکاو بودن که نتیجهی تست من رو هم بدونن، مال خودشون رو بگن تا یه مبادلهی پایاپای داشته باشیم!
♦ "شما بهترین معلم تمام عمرم بودید!" ... فکر میکنی چی میشه که یه معلم این جوری میشه و چنین حسی رو یادگار میذاره؟! شاید خوندن این، کمی كمكت کنه! خوندن این داستان حس خوبی برام داشت! و البته صحهاي بر اعتقادم نسبت به معلمی بود!
♦ این بلاگفا هم یه چیزیش میشه ها! همینجوری نظرات میپرید یا ملت حال نظر دادن نداشتن، حالا سیستم هم گذاشته واسه نظرات!! عجبـــــا!
♦ نمیدونم چطور به این پست رسیدم اما با خوندنش، دلم بدجور هوایی شد! کاش گوشه چشمی کنن و دستی بگیرن؛ که بال و پر شکسستهایم!
♦ "و من هنوز از خود نگذشتهام... تو از من بگذر که محتاج رسیدن به توام!"
پينوشت (بعدالتحرير): واسه خارج شدن از فضاي پست قبل، اين پست رو آپيدم!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 23:54 توسط نجوا |
|
|
يا احْكَمَ الْحاكِمين آهای تو... تو که به من طعنه میزنی! تو که با حرفات به من کنایه میزنی و هرچي دلت ميخواد بارم ميكني! تو که پشت سرم هرچی دلت میخواد میگی! تو که راحت من رو مسخره میکنی و به کارام میخندی! تو که به آسونی راجع به من قضاوت میکنی و حکم صادر میکنی! تو که هی به جون من غر میزنی! تو که ادعای دوستیت میشه اما...! آره...تو... با توام...تو! هیچ از خودت پرسیدی این چشه؟ چرا این جوریه؟ (شایدم پرسیدی؛ اما یقین درست نجوابیدی!) هیچ دلت به حالش سوخته؟! هیچ شده از خودت بپرسی که چطوری میشه کمکش کنم؟ هیچ وقت اصلاً خواستی کمکش کنی؟! نه بابا؛ فکر نکن اینا رو میگم که یعنی به کمکت احتیاج دارم و اینا...عمـــراً! نه نیاز به ترحم و دلسوزی کسی دارم و نه حتی نیاز به کمک کسی...هیچکس؛ میفهمی؛ هیچکس! (هيچكس از اين زمينيها!) چه برسه به تو! تویی که هیچی نمیفهمی! نه میفهمی؛ نه میخوای که بفهمی و نه حتی من دیگه میخوام که بفهمی! میدونی چی میخوام بهت بگم؟! میخوام بگم که خوبه که یه کم فکر کنی؛ یه کم به خودت بیای! نمیگم درمون باش اما حداقل درد هم نباش! اگه نمیتونی کمک کنی، حداقل نمک به زخم نپاش و نشو متهی اعصاب داغون من! اینا رو گفتم که یه روز برنگردی بگی که چرا نگفتی؟! اینا رو گفتم بلکه یه کم به خودت بیای! شايد در حق يكي ديگه اينجوري نكني! فقط همین!
پینوشت 0(توضیحی): اينا رو نوشتم چون دلم پر شده بود از دست آدمای اطرافم؛ اونا که ظاهراً نزدیکن اما در واقع خیلی دورن! (و البته از دست خودم!) لزوماً اون "تو" به یه نفر بر نمیگرده! شاید هرکدومشون به یه نفر خاص و یا چند نفر برگرده! شايد حتي به خودم هم برگرده! به هرحال اينا رو اينجا نوشتم تا اين "فرياد"ي كه تو گلوم مونده، خفهم نكنه! (ميتوني بخوني و رد شي، اما اگه دلت خواست يه كم فكر كن، شايد "تو" هم مخاطب يه چنين فريادي باشي!)
پینوشت 1: "به جای سرزنش من به او نگاه کنید ... دلیل سر به هوا بودن زمین، ماه است"
پینوشت 2: دیشب دوباره "بیوتن" رو گرفتم دستم و ورق زدم؛ به خودم ميگفتم؛ كاش موقع خوندنش، بعضی جاهاش رو هایلایت کرده بودم! یادمه یه جاهای داستان، پریشون حالیِ ارمیا رو خوب درک میکردم. پریشونی دیشبم شبیه بعضی پریشونیهای ارمیا بود! (الان بهترم البته!)
پینوشت 3: "خسته نشدن خلاف طبیعت است. همهی ما گاهی خسته میشیم! مسئله اینه که این خستگی روح و تن رو میتکانیم یا نه؟!" کاش خستگیم رو در میکردم؛ کاش میتونستم در کُنم اين خستگي رو!!! خدايا؛ خودت كمكم كن!
پینوشت 4: خیلی بدِ که مسئولیتی رو دوشت باشه اما نخوای (و حسش رو نداشته باشي) که بارش رو به دوش بکشی! شده قضیهی ما! خودت هم نمیدونی چه مرگته اما نمیخوای هیچ کاری کنی، اونقدر که حتی قرار دادن لیست بلندبالای کارایی که باید انجام بدی؛ هم هبچ اثری روت نمیذاره! خيلي وقته كه دچار مرگ شدم؛ اين رو خودم ميفهمم؛ دچار مرگ تدريجي شدم؛ خيلي وقته كه مُردم و الكي بين زندهها ميگردم! از اين مردهگي خودم خسته شدم! از دست خودم خسته شدم!
پینوشت 5: "از ماست که بر ماست!" .... شدیداً باهاش موافقم!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 23:46 توسط نجوا |
|
|
یا خیر الناصرین یک سال پیش در چنین روزی، بیست و دوم مهرماه سال یک هزار و سیصد و هشتاد و شش شمسی، "نجوا نگارنده" پا به عرصهی این دنیای مجازی گذاشت. (تولدی به اختیار*) از آنجا که لازمهی ورود به این فضا حداقلی نگارش بود (هرچند هیچ ادعایی بر نوشتن نداشت)، تخلص "نگارنده" را برای خود برگزید! آمده بود تا باشد... آمده بود تا مجموعهای بسازد از دوست داشتنیها و مشغولیات ذهنیاش در این فضا! آمده بود به هزار و یک دلیل ناگفته و نانوشته..** و به قول خودش؛ "مهم آمدن بود"، که آمد! هرچند از همان آغاز که آماده شد برای ورود به این فضا، میدانست که با چه محیطی روبهروست، اما نهایت تصمیمش را گرفت....ورود به این فضا با در نظر گرفتن ویژگیهایش! او در این یک سال چیزهای خوب و زیادی آموخت، حتی چیزهایی راجع به خودش، راجع به انسانهای اطرافش و حتی دورتر. گاهی غمگین شد، گاه ناراحت و گاه خوشحال. (گرچه گاهی همین حسها تحت تأثیر فضای حقیقی بود!) با برخی دوست شد و از بعضی دور! و با همهی این حرفها، با همهی تهدیدها و تشویقها، با همهی این حرف و حدیثها، این دفترچه یادداشت دیجیتالیاش را که از هر نقطهی دنیا قابل دسترسیست، دوست داشته و دارد!
- تولد این وبلاگ به اختیار* بود، اما در مرگش دو حالت است؛ اختیار و عدم آن. در عدم آن هم دو حالت است؛ صاحبش دچار مرگ شود، و یا این فضا منفجر شود!! و اما در اختیار بر مرگ هم دو حالت است؛ حذف کامل وبلاگ و یا تعطیلی! که در حذف نیز دو حالت پیش میاید؛ یا هم حذف میشود از این فضای مجازی و هم حذف میشود از خاطرهها و یا تنها حذف میشود از صفحات این فضای مجازی! و در آخر مهم اینست که گر در خاطری ماند، چگونه است این ماندن!
* ناگفته پیداست که بر خواست بالاتری بر این اختیار آگاهیست و حتی این احتمالِ محتمل که بدین وسیله اسباب امتحان فراهم شده!
**البته اهدافی بوده! و اینکه چقدر موفق بوده در اهدافش هم چیزیست قابل توجه و بررسی! شاید گاهی فاصله گرفته باشد و گاه نزدیک شده باشد! به هرحال امید دارد که زیادی منحرف نشده و نشود! امید که بهترین یاریگران یاری کند!
پینوشت: گفته بودم شاید تغییراتی بدم تو این پست یا چیزی اضافه کنم؛ اما خیلی دلم نیومد! ترجیح دادم خیلی تغییر نکنه! فقط اینا رو اضافه میکنم که؛ - "متولد ماه مهر" رو هیچ وقت از یادم نمیره! - فصل پاییز رو دوست میدارم؛ به خاطر همهی دوست داشتنیهایش! - و تصور روییدن در فصلی که هیچ شهرتی به رویش ندارد، برایم جالب است! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 23:50 توسط نجوا |
|
|
يا ذالحكمة و البيان يك) ميگه: ببخشيد؛ شما ادبيات خوندين؟ ميگم: نــــــــــــــه! چطور مگه؟! ميگه: آخه گويا به شعر علاقهي زيادي دارين و باهاش مأنوسيد. ميگم: خب چه ربطي داره؟! ميخواين بگين فقط بچههاي ادبيات اهل شعرن و ازش لذت ميبرن؟ ميگه: نه خب، ولي اكثراً اين طوريه! حالا چي خوندين؟ ميگم: با اين وصفي كه شما رفتين اگه رشتهم رو بگم كه باور نميكنين! ميگه: نكنه مهندسـي خوندين؟؟!! ميگم: راستش چرا! اتفاقاً رشتهم جزء سختترين و خشكترين رشتههاي مهندسي هم محسوب ميشه! ميگه: جـالبه! خوشحالم كه تو مهندسا هم اهل شعر و شعردوست پيدا ميشه! ميگم: واااا، مگه مهندسا چشونه؟!! دل ندارن؟! ميگه: چرا اما اهلش كمه! به خاطر كمبود وقت و علاقه نميرن سمتش! ميگم: گرچه از نمونهاي كه شما ميگين كم نيست و من هم زياد ديدم اما از اين يكي نمونه هم كم نيستن! تازه به نظرم بچههاي فنياي كه دنبال شعر و ادبيات ميرن شايد خيلي بيشتر هم از بچههاي ادبيات لذت ببرن، چون اين تمايل و حركت از يه علاقهي دروني نشأت ميگيره و نه هيچ جبري!* . دو) دوستي بهم گفت: تو چرا نرفتي ادبيات بخوني؟ گفتم: مطمئنم اگه ادبيات ميخوندم انقدر ازش لذت نميبردم كه الان ميبرم! بعيد نبود كه اون موقع حتي بعضي وقتا به خاطر امتحان و ... دلم رو هم ميزد! . سه) پدرم تعريف ميكنه كه هميشه كتاب گلستان و كليله و دمنه رو همراه داشته! فاصلهاي كه بين خوندن درساي تخصصي (فني-رياضي) ميانداخته واسه اینکه به ذهنش استراحت بده بعد از حل مسائل، با خوندن حكايت هاي گلستان يا كليله و دمنه پر ميكرده! . چهار) و اين شعر كه به خوبي حسم به شعر و موسيقي رو بيان كنه!
"نه عقابم، نه كبوتر، اما؛ چون به جان آيم در غربت خاك بــــال جادويي شعـر بــــال رؤيايي عشق ميرساننـــد بــه افـلاك مـرا اوج مـيگيــرم اوج ميشوم دور از اين مرحله، دور ميروم سوي جهــاني كه در آن همه موسيقي جان است و گلافشاني نور همه گلبانگ سرور تا كجاها برد آن مــوج طربنــاك مـرا!"
++ امروز بيستم مهر ماه بود، روز بزرگداشت "حافـــظ"! نيازي نيست كه از بزرگ بودنش، اشعارش، لسانالغيب بودنش، شاخ نباتش و ... چيزي بگم كه مطمئنم كم يا زياد همگان ازش با خبرن! فقط اين نامگذاري عاملي شد تا اين پست رو آپ كنم! (مكالمات برگرفته بود، نه نقل قول مستقیم!) - دوست داشتيد يه سر به اينجا بزنيد.......حافظ و قصههاش!.....جالبه!
+++ بعضي چيزا خاطره ميشن! مثل "ایـــن"! (فقط اسم مخاطبِ امضا، تغيير كرد!) - اشاره: تو سالن تاريك محل اجراي كنسرت نشستي و به موسيقي و آواز گوش جان سپردي! همين جوري الكي هم روي كاغذي كه تو دستته چیزهایی ميكشي! سر آخر به اصرار همراهت كه تصوير رو ديده، ميري و زيرش امضاء ميگيري جهت يادگاري! - جهت كسب اطلاعات حاشيهاي و بيشتر هم ميتونيد به اينجا مراجعه كنيد!
پينوشت: دوست داشتم یاد پنجشنبه رو، فقط به همین اشارهي ساده هم كه شده؛ اینجا ثبت کنم! فكر نميكردم اين طور باشه!!!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم مهر 1387ساعت 23:28 توسط نجوا |
|
|
يا ذالجلال و الاكرام
ياد گرفتهام كه همهچيز و همهكس، قابليت دوست داشته شدن دارند! ياد گرفتهام كه انسانها رو دوست بدارم، به خاطر انسانيت و نه چيز ديگر! و البته بي آنكه انتظار دوست داشته شدن داشته باشم! ياد گرفتهام كه دیگران را دوست بدارم آن گونه که هستند، نه آن گونه که میخواهم باشند. ياد گرفتهام كه همهچيز و همهكس، خوبيهايي دارند كه گاه به چشم نمياد! ياد گرفتهام كه خوبيها را ببينم حتي اگر در كنار هزاران بدي باشد! ياد گرفتهام كه هيچوقت از هيچكس، هيچ توقعي نداشته باشم! ياد گرفتهام كه بي منّت لطف كنم و در برابر خوبيهايم در حق ديگران، هيچ انتظاري نداشته باشم! ياد گرفتهام كه خوبي و احترام به ديگران، از بزرگواري و شخصيت و تربيت انسانها نشأت ميگيرد! ياد گرفتهام كه احترام به ديگران در واقع احترام به خود است! ياد گرفتهام كه شكستن دل آدمها خيلي راحت است اما جبرانش فوقالعاده سخت! ياد گرفتهام كه روح و فكر آدمها مهمتر از ظواهر آنهاست! ياد گرفتهام كه با ديگران چنان برخورد كنم كه اگر كسي با من چنان برخورد كرد، ناراحتم نكند! ياد گرفتهام كه مثبت اندیش باشم و در کنارش واقع بین! و ... زندگي چيزهاي زيادي به من ياد داده، هرچند گاهي تحت تأثير احساس يا چيزهاي ديگر، آموختههايم را به كار نميگيرم و درصدد كسب مطلب جديد قرار ميگيرم!
پينوشت: (بی ترتيب و بي شماره....برای آنکه دل تنگام هر چه ميخواهد بگوید!)
"ياد آن دوره شيرين ز كف رفته، به خير ... ياد آن كودك در خاطرهها خفته، به خير"
گفتــي كـه منم بــا تـــــو وليـكن تو نقـابي، تو نقـابي"
امروز موزیک متن محل کارمون؛ آهنگهايي از داريوش بود که دوست داشتنی بود! * اصولاً متن آهنگها برام مهمتر از خوانندهشونه! (البته خواننده نه شبه خواننده!)
از دست رفته است، انسان خستهاي؛ كه نجاتش به دست توست!"
+) یه توضیح عمومی؛ به خصوص برای آنها که میخوانمشان و لینکی از من در وبلاگشان آمده (نظردهنده!) و البته خوانندگانشان: باید بگم که دوست ندارم الکی و رو هوا نظر بدم، واسه همین اگه پستی رو کامل نخونم نظر نمیدم! نظر دادنهام اول برای احترام به نویسندهست و بعد برای دل خودم! بی هیچ انتظاری نظر میدم! همین قدر که حرفم خونده بشه و یه اثر، هرچند کوچک (حتی در حد لبخندی) داشته باشه، برام کافی و رضایت بخشه! دادن آدرسم هم واسه اینه که خیلیها دوست دارن مشخص باشه نظردهندهشون کیه! اما اونچه دوست دارم حتماً اشاره کنم اینه که؛ اونچه برام مهمه خود نوشتهست نه صاحب بلاگی که شناختم از اون محدود به نوشتههاشه! (البته دوستانی که در این میانه قسمت ما شدن و خودشون هم میدونن، جایگاه ویژه دارن!) در آخر میخوام که؛ اگه نظر، انتقاد یا پیشنهادی دارین، لطفاً و حتماً به خودم بگین! اگرم از نظر دادنم خوشتون نمیاد یا هر چیزه دیگه (مثلاً میخواین براتون نظر ندم)، بهم بگین! (این بخش از نظرات رو میتونین خصوصی یا عمومی بدین، ولی خواهشاً حتماً بنظرین! ممنون!)
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 23:16 توسط نجوا |
|
|
يا صاحِبَ كُلِّ نجوا موجها؛ ای موجهای پرخروش ... ای گرفته بار طوفان را به دوش ای کشیده روز و شب فریادها …... همچو من در رهگذار بادها ای فضای هجرت مرغابیان ............ ای نهانگاه شکوه آسمان ای ز عصیان کف به لب آوردهها ... ای به طغیان چون گروه بردهها موجها؛ ای موجها لب وا کنید ... با من ساحلنشین، "نجوا" کنید قصه گویید از دیار عطر و نور …........ قصه از آن سوی دریاهای دور قصه از آنجا که میگردد رها ............ ماهیاش از چشم زخم تورها قصه از آنجا که شب مهتابی است ... سرزمین دختران آبی است از امید، از عشق، از تابندگی .... از تلاش، از آرزو، از زندگی قصه از آنجا که جز نیزارها ……….. نیست هیج آثاری از دیوارها قصه از طاق شکوه آسمان ……….... از نوار روشن رنگین کمان موجها؛ ای آیههای بینشان ..... قصهها خفتهست در دامانتان من در این ساحل پر از آوا شدم ... همنوای گوش ماهیها شدم دستتان، ای رهنوردان خشن ... پر شدهست از دانههای نرم شن مشتها بر سنگ ساحل میزنید ... پنجه روی ماسهها میافکنید موجها، ای موجهای نعره زن ...... در شما افتاده شاید روح من...
«عمران صلاحی _ ناگاه یک نگاه»
پینوشت ۱: از بچگی عاشق این بودم که اسمم رو تو شعرها ببینم یا شعری برای من سروده بشه! (خب مگه چیه؟! دوست داشتم دیگه! الانم دوست دارم!
پینوشت ۲: عیدفطرهای چند سال اخیر رو مرور میکنم... عید فطر سه سال پیش بود که خدا عمر دوباره به داداشام هدیه کرد! و عجب عیدیای به همهی ما داد، وگرنه کی فکر میکرد از اون ماشین چپ شده، دو نفر سالم بیرون بیان! به قول خواهرم؛ تأمل برانگیز بود! عید فطر پارسال بود که این وبلاگ رو راه انداختم، از محاسنش این بود که جوشن رو همراه من کرد! (راستی یه جورایی این وبلاگ هم یه ساله شدا! البت فعلاً قمری! چه گذري داره عمر!) عید فطر امسال هم که بهشت زهرا بودم! (واسه تشییع یکی از اقوام مادرم که هيچوقت ندیده بودمش!) تو بهشت زهرا، كلي یاد حرف سميه تو این مطلب افتادم! (تو اون پست انگار حرف دل منم زده كه؛ "قدرت ندانستيم، نه قدر خودت را و نه قدر قدرت را!") اينكه چرا بايد واسه روز عید اسم من نوشته شده باشه واسه رفتن به بهشت زهرا جاي بسي تأمل داشت! رفتن به اونجا، واسه من كه تأثیر خاصی داشت!
پینوشت ۳ (+): بهشت زهرا که رفته بودیم، يه سر هم رفتیم قطعهي هنرمندان واسه خوندن فاتحه برای دایی پدرم! اون وسط بعضي قبرها بيشتر توجهم رو جلب كردن! نوشتهي روشون يا صاحبشون! سر چندتاشون هم نشستم و فاتحهي اختصاصي خوندم! يكيشون "حميد مصدق" بود... رو سنگ قبرش نوشته بود: "ما را به رسم مهرباني ياد كنيد!" يكيشون "فريدون مشيري" بود! يكيشون "احمد آرام" بود! البته اينا همون اولا بودن؛ چون همراهان حوصلهي گشتن بين قبور رو نداشتن!
پینوشت ۴: وقت و حوصله داشتید، این مطلب رو هم بخونید، از وقتی خوندم فکرم رو درگیر کرده!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 22:35 توسط نجوا |
|
|
يا مُبَشِّر روزها فکر من اینست و همه شب سخنم .... که چرا غافل از احوال دل خویشتنم از کجـا آمـده ام، آمدنـم بهـر چـه بـود؟ .......... به کجـا میـروم آخر؟! ننمایی وطنـم مانده ام سخت عجب، کز چه سبب ساخت مرا ... یا چه بودهست مراد وی ازین ساختنم جان که از عالم علوی است، یقین میدانم .... رخت خود باز برآنم که همانجا فکنم مرغ باغ ملکوتم، نیم از عالم خاک .......... دو سه روزی قفسی ساختهاند از بدنم ای خوش آن روز که پرواز کنم تا بر دوست ....... به هوای سر کویش، پر و بالی بزنم کیست در گوش که او میشنود آوازم؟ ........... یا کدامست سخن می نهد اندر دهنم؟ کیست در دیده که از دیده برون مینگرد؟ ... یا چه جانست، نگویی، که منش پیرهنم؟ به تحقیق مرا منزل و ره ننمایی ............. یک دم آرام نگیرم، نفسی دم نزنم می وصلم بچشان، تا در زندان ابد ........ از سرعربده مستانه به هم در شکنم من به خود نامدم اینجا، که به خود باز روم ........ آنکه آورد مرا، باز برد در وطنم تو مپندار که من شعر به خود میگویم ...... تا که هشیارم و بیدار، یکی دم نزنم شمس تبریز، اگر روی به من بنمایی ..... والله این قالب مردار، به هم در شکنم
پينوشت ۱: هشتم مهر روز بزرگداشت "مولوي"، نه ببخشيد؛ "رومي" نامگذاری شده! نميدونم دليل اين نامگذاري رو؛ وقتي تركها به راحتي صاحبش ميشن و به راحتي ازش سود ميبرن! تازه ديوانش رو هم كه به فارسي ترجمه كردن! موندم چه جور ميخوان از ايني كه اين ترجمه رو انجام داده، تقدير كنن! گويي ديواني دوباره سروده! این شعر از مولوی رو که اینجا آوردم (لینک آهنگ) و خیلی اشعار دیگهاش رو دوست دارم و از خوندنشون لذت میبرم! اگه دوست داشتید، به اینجا و اینجا هم يه سر بزنید!
پینوشت ۲: كيهان بچهها، سروش نوجوان، بشارت، ايران جوان، چلچراغ، پرسمان، همشهري جوان...! تو خاطرات و ذهنم كه جستجو ميكنم، مجلاتي تو ذهنم مياد كه مشتركشون بودم يا دنبالشون ميكردم و هر هفته و هر ماه به خونهمون ميومد! اين وسط "ايران جوان" رو از همه بيشتر دوست داشتم. از اولين شماره شروع شد تا آخر. يادش به خير مادرم چقدر شاكي ميشد كه چرا از درست ميزني واسه خوندن مجله! چقدر يواشكي خوندمش. "همشهري جوان" كه اومد يه چيزي بود تو مايه هاي اون، دو هفتهست كه ديگه نمياد تو دكههاي روزنامه فروشي. با اينكه روند نزولي پيدا كرده بود اما حيفه كه ديگه نيست!
پينوشت ۳: با همهی بیحسّیم و تلاشم بر بیخیالِ سیاست شدن و نظر ندادن در آن رابطه؛ اما گاهی واقعاً نمیشه، اونم واسخ من که این همه توش بودم! وقتی میبینم و دیدم و مقایسه میکنم، نمیتونم این همه دروغ رو تحمل کنم! امروز تو اخبار میگفت دولت نهم بیشترین هماهنگی رو با مجلس داشته و مطابق قانون عمل كرده! بعضی وقتا حس میکنم نسبت به اسم "دولت نهم" هم آلرژی پیدا کردم!
پينوشت ۴: "کوله بارت بربند... شاید این چند سحر فرصت آخر باشد که به مقصد برسیم..." و "کم کم غروب ماه خدا ديده ميشود ...... صد حيف ازين بساط که برچيـده ميشود به همین راحتی تمام شد و رفت! شاید یک روز دیگه بیشتر باقی نباشه! خدا یاری کنه! و فردا بايد بخونيم: "الوداع اي ماه خوب خدا، الوداع اي ياعلي و يا عظيم، الوداع!" تا سال ديگه كي زنده، كي مرده! يه حسييم!
پینوشت ۵: "فریاد نمیزنم.... نزدیکتر میآیم؛ تا صدایم را بشنوی!" (ع.ص.)
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 22:5 توسط نجوا |
|
|
يا من يسمع النّجوي
"وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند. وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است. وقتی خواستم عاشق شوم، گفتند دروغ است. وقتی گریستم، گفتند بهانه است. وقتی خندیدم، گفتند دیوانه است. دنیا را نگه دارید می خواهم پیاده شوم." دكتر شريعتي*
من ديگه خسته شدم بس كه چشام بارونيه پس دلم تا کی فضای غصه رو مهمونیه؟! من ديگه بسه برام تحمل اين همه غم بسه جنـگ بي ثمر، براي هر زيـاد و كـم وقتي فايدهاي نداره، غصه خوردن واسه چي؟ واسه عشقای تو خالی، ساده مردن واسه چی؟ نميخوام چوب حراجي رو به قلبم بزنم نميخوام گناه بي عشقي، بيافتـه گردنـم نميخوام در به در پيچ و خم اين جاده شم واسه آتيـش همـه، يه هيـزم آمـاده شم يا يه موجود كم و خالي و پرافاده شم وايسا دنيا، وايسا دنيا، من ميخوام پياده شم همه حرف خوب ميزنن، اما كي خوبه اين وسط بد و خوبش به شما، ما كه رسيديم ته خط قربونت برم خدااا؛ چقدر غريبي رو زمين آره دنيا ما نخواستيم، دل با خودت نبین اين همه چرخيدي و چرخوندي آخرش چي شد؟ اون بلیط شانس داره، بگو قسمت كي شد؟ همه درويش، همه عارف، جاي عاشق پس كجاست؟ این همه طلسم و ورد، جای خوش دعا کجاست؟
پینوشت 1: خواستم توضیحی بنویسم بر عصبانیت، ناراحتی، پریشانی، دلتنگی و ...ام، دیدم در نوشتن و ننوشتنش فرقی نیست. تو ماشین یه آهنگی پخش میشد که از یه تیکههاییش خوشم اومد، یادداشت کردم واسه توضیح ننوشتن توضیح! "هیشکی نمیتونه بفهمه، که دلم از چی گرفته... هیشکی نمیتونه بفهمه، که صِدام از چی گرفته... هیشکی نمیتونه بفهمه، که چشام، چرا همیشه خیسِ خیسه... هیشکی نمیتونه بفهمه، که قلبم، تا حالا چند دفعه شکسته"
و "در اندرون من خستهدل چه داني چيست؟ كه من خموشم و او در فغان و غوغاست!"
پینوشت 2: گاهی فکر میکنم که کاش دلی نبود تا این همه غصه نمیخورد، نمیتپید در نگرانی برای بقیه، مشکلات دیگران مشکلش نمیشد، کاش دلی نبود که همه را از انسانیت و خوب بودن، دوست بدارد و حاضر به گذشت باشد و آخرِ همهی این ها تنها شاهد شکسته شدن خودش باشد! فکر میکنم کاش دل خوب و شیشهای وجود نداشته باشد تا با تلنگری به هزاران تکه خورد شود! چه دردیست در میان جمع بودن ... ولی در گوشهای تنها نشستن برای دیگران چون کوه بودن .... ولی با هر سخن، قلبی شکستن
پینوشت 3: عاشق اول مناجات امیرم، آنجا که میخواند: "اللهم انّی اسئلک الامان، یوم لا ینفع مالٌ و لا بنون؛ الّا من اتی الله بقلب سلیم!"
پینوشت 4: این داستان رو خیلی وقت پیش خونده بودم و امروز یادم افتاده بود و داشتم فکر میکردم به حد درستیش! به ارتباط قلب اون پیرمرد و دلی که مملو از محبت و دوست داشتن انسانهاست! و قلب سالمی که تنها چیزیه که برات نفع خواهد داشت!
پينوشت *: نوشتههای شريعتي رو دوست دارم. تقريباً همهي نوشتهها و گفتههاش، كلي ذهنم رو مشغول ميكنه! آدم بزرگی بوده. راستی کسی میدونه "خانه موزهی شريعتي" کجاست؟ چند روز پيش متوجه شدم تو محلهي ماست؛ يعني هم محله اي ما بوده! نميدونم چرا تا حالا متوجه نشده بودم اما وقتی فهمیدم ناخودآگاه يه عالمه حس خوب بهم داد! تصميم گرفتم در اولين فرصت يه سر بزنم. (+): از اين لينك ميتونيد آدرس دقيق "خانه موزهی شريعتي" رو در بياريد!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم مهر 1387ساعت 1:21 توسط نجوا |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
|