![]() |
![]() |
|
|
یا حلیم
رنجیده خاطرم ... از اونکه ادعای مرام داره و بی مرامی میکنه!... از اونکه فریاد میزنه اما فریاد خفته رو نمیبینه! .... از اونکه دوست میدونه خودش رو اما دوستی نمیکنه!... از ... دل گیرم ... از تو، تو، تو و تو که هیچ کدوم اینجا رو نمیخونین! و از تو که شاید یه روزی اینجا رو بخونی! قهرم .... با تو که طلبکار شدی، بی اینکه فکر کنی کیه که حق با اونه! (تو هم اینجا رو نمیخونی، وگرنه بیشتر توضیح میدادم!) نگرانم .... برای تویی که نگران خودت نیستی.... برای خودم.... برای تو و همهی بقیه!! ناراحت ام ... از تو که خودت رو ارزون فروختی در خاطر من... ناراحتم از خودم و ... عصبانیام ... از خودم و ... دلتنگام ... از زمانه؛ از روز و روزگار! خسته ام ... خسته... خیلی خسته ... میخوام بخوابم...یه خواب طولانی...
بار خدايا؛ تنم از جان خاليست و خيالم از هيچ پُر... توان ادامهي راه از كجا يابم با اين همه خستگي؟ مرا خوابي آرام عنايت فرما!
پینوشت ۱: میخواستم چیزای دیگهای بنویسم (این روزا موضوعات و سوالات زیادی تو ذهنم چرخ میزنه!) اما وقتی دست گذاشتم رو کیبرد، اینا پررنگتر از بقیه بودن! (با اینکه مطمئنم با هدف آپ کردن موضوع دیگهای اومده بودم!) احتمالاً فشار کار و روز خستهکنندهای که گذروندم، تأثیرش رو اینجا هم گذاشت! اون موضوعات دیگه رو هم سعی میکنم به زودی و کم کم بیارم، شاید یه کم ذهنم خالی شه!!!
پینوشت ۲: خدا هیچ بندهای رو محتاج خلق نکنه!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 23:36 توسط نجوا |
|
|
يا ذاالْكَرامَةِ الظّاهِرَة
و درهاى آسمان گشوده شد؛ گوش كن؛ ندايي ميايد.... ~*~ميلاد نـور، بر همهي عاشقان و منتظران مبـارك~*~
اما تو اين روز ميلاد، اين آسمون با دل من چه ميكنه! بارون ميزنه و گويي به دل من ميزنه و من پر از دلتنگي ام! شاعر اين شعر رو نميشناسم اما تو اين روز و اين هوا، چه دلنشين بود خوندنش:
زائري بارانيام؛ آقا؛ به دادم ميرسي؟ گرچه آهـو نيستم؛ اما پـر از دلتنگـيام از کبوترهـا کـه ميپرسـم؛ نشانم ميدهند ماهي افتاده بر خاکم؛ لبالب تشنگي من دخيل التماسم را به چشمت بستهام بــاز هم مشهـد؛ مسافرهـا؛ هياهـوي حـرم
"و سلام بر تــو؛ اي امـام رئــــوف" + ويژهنامهي تبيان + يازده ذيالقعدهي ۱۴۲۸ (پارسال) + من هم مکرر می زنم، کو عهد و کو پیمان تو؟
"دوستي با مردم، نيمي از عقل و خردورزي ست." امام رضا عليهالسلام
پينوشت 1: اوست نشستـه در نظــر، من به كجا نظـر كنم؟! اوست گرفته شهر دل، من به كجا سفر كنم؟!
پينوشت 2: دلم جز مهر مه رويان؛ طريقي بر نميگيرد ز هر در ميدهم پندش؛ وليكن برنميگيرد
پينوشت 3: این پینوشت فقط جهت ثبت یه حس متفاوته و ارزش دیگری نداره!!!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 15:25 توسط نجوا |
|
|
يا مُقَدِّر وقتی اعصابت خورده یا کنار تلفن نشستی، اگه کاغذ و قلمی کنار دستت باشه، ناخودآگاه شروع میکنی به خط خطی کردن و کشیدن یه سری شکلها، هرچند چیز خاصی ازش در نیاد و هدف خاصی رو تو تصویرسازی دنبال نکنه! این میل تو ناخودآگاه آدماست. همیشه نقاشی کردن رو بیشتر از نوشتن دوست داشتم (و هنوز هم!) و از نوشتن فراری بودم. دوم راهنمایی، معلم ادبیات هر هفته موضوعی واسه انشاء میداد، اما دریغ از مطلبی که تو دفتر من ثبت بشه! شاید یکی دو برگی سیاه کرده باشم اما میدونم که بیشتر نبود. گاهی البته رو موضوعات میفکریدم اما نه بیشتر از چرکنویس! اما تازگی نوشتن برام عزیز شده. دوست دارم؛ بنویسم، هرچند چیز خاصی ازش در نیاد؛ هرچند فقط شعرایی رو که از حفظم ردیف کنم و بیام پایین؛ يا نوشتههاي ديگران، یا اتفاقات اطرافم و ثبت چیزایی که برام پیش اومده؛ یا حتی ثبت احساسات زودگذر یا ماندگارم. نمیدونم شایدم همش یه عادت باشه ولی تازگی واقعاً نوشتن حس خوبی برام داره و آرومم میکنه! اینجا رو واسه همین چیزاش خیلی دوست دارم، تازه مطالب رو هم برام مرتب نگه میداره؛ آخه به خودم که باشه رو هر تیکه کاغذی که میاد دستم یه چی مینویسم و میذارم تو کیف! واسه همین گاهی گم و گور میشن. با این حال فرصت تایپ کردن کم مییابم و این روزها اصلاً نمییابم و این اذیتکنندهست، چون نمیتونم اون یادداشتهای پراکنده رو یه جا کنم و از ثبتشون مطمئن شم!
اما الان بیشتر واسه این اومدم که یه چیزی رو که از چهارشنبه میخواستم اینجا بنویسم و نشد، تاحدی بیارم!
چهارشنبهی گذشته با همراهی دوستی، نمایش "مهمانسرای دو دنیا"، اثر "اریک امانوئل اشمیت" و به کارگردانی "سهراب سهیلی" و آهنگسازی "حسین علیزاده" رو تو سالن اصلی تئاترشهر دیدم. واقعاً لذتبخش و خاطرهانگیز بود برام! بازیها به نظرم خوب و قوی بود و از اون بهتر دیالوگهاش بود، فوقالعاده بودن، میتونست درست و حسابی ذهنت رو مشغول کنه. رو من که اونقدر اثر داشت که واسه دو نفر تقریباً کل نمایشنامه رو روایت کردم. دوست داشتم یه سری از دیالوگها و تحلیل خودم رو همون شب اینجا بیارم اما فرصت نشد و بیش ازین هم فرصت نیست. (شاید بعداً بیارم یا جای دیگه ازشون استفاده کنم) "مهمانسرای دو دنیا"؛ ارزش وقت گذاشتن و دیدن داشت و من به همه توصیهش میکنم! (ساعت 7:30 عصر, تئاتر شهر, سالن اصلی) و "مهمانسرای دو دنیا"؛ جایی بود که بهت میگفتن؛ زندگی یعنی چی! جایی بود که میپذیرفتی بعضی چیزا "راز"ند؛ میفهمیدی "رها کردن و رفتن" یعنی چی؛ جایی برای یاد گرفتن اینکه "از ناشناختهها نترسی" و "آنچه گریزناپذیره رو قبول کنی"! - دیروز عصر رفته بودم کلاسی با عنوان "مردشناسی"، آرکتایپهای مردانه رو موضوع تدریس بود. تو اون جلسه فقط تیپ زئوس مورد بحث بود و جالب اینکه؛ این تیپ شخصیت (با فهم من) کاملاً مطابق شخص اول نمایش یعنی "ژولین پورتال" بود! مثلاً اینکه مردان زئوس تایپ تو زندگی به دنبال زناناند و با این حرف مواجهن که "آخرش که چی؟!" و "ژولین پورتال" دقیقاً اینطوری بود. یه جاش "دکتر اس" میگه؛ "شما هميشه دنبال زنان بودین"...جواب میده؛ "بله، ولی زنها دوندههای خیلی خوبی بودن!" جالب گفت! اینجا و اینجا از نمایش گفته و اینجا از کتابش!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 1:15 توسط نجوا |
|
|
یا متین "میگفت؛ اولین باري كه با همسرم میرفتیم اصفهان، سر راه خواست که یه سر هم بریم برای زیارت حضرت معصومه؛ اول کمی غر زدم اما بعد گفتم که حداقل میتونم از آثار تاریخی بهره ببرم و کمی اونا رو ببینم؛ قرار شد ۳۰ دقیقه بعد دم در ورودی باشیم. اون رفتت واسه زيارت و من واسه بازديد. همین که راه افتادم وارد حرم بشم یهو خون دماغ شدم و تا فارغ بشم از شستشو و پاک کردن خون، موعد رسیده بود و من هم باید میرفتم! چند سال بعد دوباره گذرم به قم افتاد، خواستم که این بار حداقل كار ناتمومام رو به پايان برسونم، اما همین که خواستم وارد صحن بشم، دُرُست همون جای قبلی دوباره خون دماغ شدم! و اینجا بود که دانستم؛ به حرم رهام ندادند؛ یعنی چه!"* * دُرُست خاطرم نیست اما یه چیزی شبیه همین ماجرا رو خیلی سال پیش تو هفتهنامهی "ایران جوان" خونده بودم، یه صفحه داشت که اسمش یادم نمیاد اما یادمه روایتهاش واقعی رو با نگارش و نگاه "حسین سروقامت" (اگه درست بگم) ميآورد. این ماجرا رو که اون سالها خوندم، فقط برام جالب بود اما موند یه گوشهی ذهنام تا امروز؛ امروزی که دقیقاً میفهمم وقتی میگه؛ به طواف کعبه رفتم، به حرم رهام ندادند....که تو در برون چه کردی، که درون خانه آیی؟؟!! یعنی چه؛ امروز دقيقاً میدونم توفیق و دعوت و اذن ورود و ...، یعنی چه! میدونم!
- چند روز پيش دوستي پيامك داد كه براي انجام كاري به قم ميره، دوست داشتم بگم كه اگه رفتي زيارت، حتماً سلام من رو برسون و بگو كه خيلي دوست داره بياد و ... اما نگفتم و فقط تو دل صداش كردم. ميدونم كه نه در برون و نه در درون، هیچ نکردهام که شایسته ورود باشم، اما دل خوشم به كرامت اين خانوم! دلخوشم به کریمهی اهل بیت! ای دختر بابالحوائج! در روز میلادت و به شُهرت كرامتات، من رو درياب و به من نظر كن.
"و سلام بر تو ای شفیعهی روز جزا؛ ای فاطمهی معصومه"
اما بعد؛ دو سالی میشه که روز میلاد حضرت معصومه سلاماللهعلیها، روز دختر نامگذاری شده! یادمه پارسال از یادداشت عقیق متوجه حکمت این نامگذاری شدم؛ گویا ایشون هرگز ازدواج نکردند و در سن ۲۸ سالگی در تجرّد از دنیا رفتند. جالب بود!
به هرحال اول روز میلاد حضرت معصومه سلاماللهعلیها رو به همهی شیعیان تبریک میگم! بعد یه تبریک اختصاصی به دختران؛ که تبسم زیبایی از وجود خداوندند!
و این حدیث از امام صادق علیهالسلام هم جا داره که اینجا بیاد: "البنات حسنات و البنون نعمة و الحسنات یثاب علیها و النعمة یسأل عنها" "دختران حسناتاند و پسران نعمت؛ حسنات را پاداش میدهند و از نعمات سؤال میکنند." وسایل/ ج ۲۱/ ص ۳۶۵ و ۳۶۶
پینوشت ۱: خیلی دوست داشتم واسه امروز بنویسم اما ذهنم تعطیل بود، وقت هم نداشتم (سرم این روزها شلوغه!)، با اين حال اومدم تا سعي كنم يه چيزي آپ كنم، این شد که دیروقت شد و این جوری آپ شد (يهو ماجرا بالا به خاطرم اومد و ...)! و این هم ویژهنامهی تبیان!
پینوشت ۲: تو پست قبل یه تعریفی شده بود مربوط به آقایون، تو این پست واسه خانوما؛ تو هر دو هم از حديث امام صادق عليهالسلام بهره بردم و كاملاً بیطرفانه مطالب رو آوردم!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دهم آبان 1387ساعت 23:53 توسط نجوا |
|
|
يا اصْدَقَ الصَّادِقين
۱- و در ۲۵ شوال سنهی ۱۴۸ هجری، جعفر بن محمد (علیهالسلام)، به دستور منصور دوانیقی و به دست حاکم مدینه، به شهادت رسید. او را بنیان گذار مذهب جعفری خواندند. حوزهی علمیهی ایشان، بزرگترین دانشگاه آن روزگارست که حدود چهارهزار دانشجو داشته! باشد که دنبالهروی مکتب ایشان باشیم!
"السلام علیک یا صادق آل محمد؛ یا جعفر بن محمد"
۲- همشهری هر هفته پنجشنبهها یه کتاب کوچیک هم همراه روزنامه میده که گاهی تحت تأثیر مناسبتهاست! کتاب این هفته؛ "آفتاب معرفت" بود که چند روایت از زندگی امام صادق علیهالسلام رو نقل میکرد. - بین اونا یکیش خیلی من رو تحت تأثیر قرار داد؛
ماجرای مرد جَبَلی که عجیب معاملهی پر سودی کرد! ماجرا رو از اینجا (با نگارشی متفاوت از کتاب همشهری) بخوانید.
- و ماجرای زیر که برام جالب بود! بعد از خوندنش حس خوبی داشتم و کلی به پدر و مادرم افتخار کردم بابت اسامیای که بر ما گذاشتند!
«امروز که در مجلس تدریس ایشان حاضر شدم، احساس کردم که نگاه ایشان به گونهای دیگر است؛ اما حرفی به من نزدندو بعد از پایان درس صدایم کردند و فرمودند: "ابوهارون! چند روز است که تو را ندیده بودم." سر بالا و پایین بردم و گفتم: "ای پسر پیامبر! علت غیبت من، تولد فرزندم بود." امام تبسمی کرد و فرمود: "خداوند قدم او را برایت مبارک گرداند. راستی، نام او را چه گذاشتهای؟" گفتم: "محمّد." امام با شنیدن این نام، صورت خود را نزدیک زمین بردند و تکرار میکردند: "محمّد! محمّد! محمّد!" وقتی سر بالا آوردند، فرمودند: "جان خودم، مادر و پدرم و تمام اهل رمین فدای رسول خدا باد. ابوهارون! مبادا به این فرزندت دشنام داده یا او را تنبیه کنی و یا در حقّش بدی نمایی. بدان هر خانهای که در آن نام محمد باشد، هر روز به فرمان خداوند، پاکیزه و تقدیس میشود." سرم بالا آوردم و به او چشم دوختم. مردی که آثار جلالت رسول خدا از سیمایش هویدا بود! در دل بر نامی که بر فرزند خود نهاده بودم، بالیدم!»
۳- ساقی صادق؛ ویژهنامهی تبیان. (عشق و دیگر هیچ را جداگانه بخوانید!)
۴- از کلام امام صادق علیهالسلام:
هیچ تنگنا و گشایشی نیست، مگر آنکه مشیت و قضا و امتحان الهی در آن نهفته است.
محبـوبتـرین بـرادرانـم نزد من، کسـى است که عیبهایـم را به من اهدا کنـد.
برای مؤمن چقدر زشت است که میل و رغبتی داشته باشد که او را به ذلّت و خواری بکشاند
پینوشت ۱: دلم برای این مدل پستهام تنگ شده بود! هرچند درگیر دنیام اما این رو باید آپ میکردم! پینوشت ۲: دلم هوای بقیع به سر داره! عجب دل زیادهخواهی دارم من؛ گویی اصلاً به کردار صاحبش نمینگره!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 23:52 توسط نجوا |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
|