يا ذَاالْآلاءِ وَ النَّعْماء • اول این آهنگ "هایده" رو بشنويد.. بعد اگه دوست داشتيد بخونيد و بشنويد. (اسم خواننده رو بردم كه اگه شنونده صداي زن نيستيد دانلود نكنيد!) «خدایا؛ خدایا؛ خدایـا توی دنیـای بزرگت، پوسیدیم که ...» وقتی میشنومش، تمام وجودم همراهیش میکنه. این چند وقت، هرچند بار هم که گوش بدم، بازم خسته نمیشم ازش. • چقدر امشب دلم گرفته... اندازهی یه عمر... تو میدونی چرا؟!؟ حالم اصلاً خوش نیست... هوای چشمام ابریه و هوس باریدن داره.. یه حس غریب و گیجی دارم... دلم آشوبه و قلبم... انگار یکی دو دستی قلبم رو گرفته و داره فشار میده، بیتوجه به دردی که به من وارد میکنه... همهی فشارش رو حس میکنم... خدایا؛ این چه حالیه که امشب نصیبم کردی؟!؟ ترس و نگرانی؟! اونم این همه؟! این چه حالیه؟!! تو میدونی چمه؟ میخوام که نخونم؟! که نشنوم؟! نه، فکر نکنم! گمونم میخوام که نباشم...که از اول نمیبودم... که... کاش.. . . اشکام رو پاک میکنم و به امشب فکر میکنم...به یلدا! به آخرین شب پاییز؛ به قول بعضی بهار عاشقا! به با هم بودنها...به دوست داشتنها... به مهربانیها...به... با اینکه حال خودم خوش نیست ولی آرزو میکنم یلدای ۸۷ مساوی باشه با یکی از لذتبخشترین و خاطرانگیزترین شبای عمرتون. (حال منم رو کسی اثری نذاره!) "یلداتون مبارک" • یه چیزی میخوام به عنوان هدیه و یادگاری، اینجا بذارم. شاید هفت سال پیش بود که یه E-mail گرفتم که در رابطه با kiss بود، یه یادداشت به زبان اصلی. هرچند "بو سیدن" و "بو سه" احساسات لطیفی رو در بردارن و بدم نمیاد راجع بهشون بحرفم اما الان نه! الان فقط به آوردن بند آخر و جالبترین بخش اون E-mail اکتفا میکنم؛ Meanings of Kisses Kiss on the hand: I adore you Kiss on the cheek: I just want to be friends Kiss on the chin: You are cute Kiss on the neck: I want you Kiss on the lips: I love you Kiss on the ears: Let's have some fun Kiss anywhere else: You're the best پینوشت ۱: "بوی عیدی، بوی توپ.. بوی کـاغذ رنـگی بوی تنـدِ ماهی دودی، وسط سفـرهی نو با اینا، زمستونو سر میکنم.... با اینا، خستگیمو در میکنم...." تلویزیون آهنگ "فرهاد" رو پخش میکنه و نمیدونم چرا با همهی اینکه انقدر این آهنگ و این صدا رو دوست دارم اما اینقدر دلم میگیره! خدا فرهاد رو بیامرزه. پینوشت ۲: "شب یلدا" به کارگردانی کیومرث پوراحمد و بازی محمدرضا فروتن از بهترین فیلمایی بود که دیدم. فکر کنم از اولین فیلمایی بود که حاضر شدم بیشتر از یک بار ببینمش. چقدر الان دوباره تو ذهنمه؛ همهی اون حسها، آهنگهاش؛ آهنگ داریوش و ویگن و پدری واسه دخترش؛ اون شب تولد و برف شاديش، ديالوگها..."تولد يه بچهست ولي بچه نداريم" (ديالوگ فروتن تو شب تولد)... دوست دارم دوباره ببینمش! پینوشت ۳ (یا*): یه دوستی بود که صدای خوبی داشت و آهنگهای "هایده" رو اغلب میخوند. امشب یاد همه چیز و همه کس افتادم، از "یلدا"مون تو خوابگاه تا اون بنده خدا. یاد همهشون به خیر. امید که خوشیهاشون روزافزون باشه. بعدالتحریر۱: یه چیزی بود که باید میخوندم، اگه زودتر خونده بودمش حتماً یادداشت دیگهای آپ میکردم، هرچند اين يادداشت هم معرف حالمه و دوسش دارم. خوب نوشته بود، همهی اونچه باید میگفت رو نوشته بود، شاید حتی با ملاحظهی زیاد! قلبم فشردهتر ميشه و ... سكوت شايستهتره! کمی سکوت، کمی نگاه و کمی بغض.. و البته بغضی که ترکید... احساسی که از خوندن يادداشت پیدا كردم رو نگه میدارم واسه خودم؛ حداقل فعلاً و تا پایان یلدا. بعدالتحریر ۲: گمان نمیکردم کاری بکنیم، قرار بود یه شب باشه مثل باقی شبا، هیچ انتظاری نداشتم. اما بابا و مامان نذاشتن که همینجوری بمونه. آجیل، آلبالو خشکه، هندونه، انار، شیرینی و فال حافظ. هرچند دلم گرفته بود و زياد تو جمع نموندم، اما؛ خدا! ممنونتم بابت حضورشون. بعدالتحریر ۳: اینم از تفألی که خودم به حافظ زدم، جالب بود برام، چون تنها چیزی بود که انتظارش رو نداشتم. "جهانیان همه گر منع من کنند از عشق ... من آن کنم که خداوندگار فرماید" (کاملش) و اين كه دوستي زد: "بوي خوش تو هر كه ز باد صبا شنيد .... از یار آشنا سخن آشنا شنید" (كاملش) یا لطیف در غديــر خم كه نام بركه ايست .... داد احمد را خدا فرمان ايست همرهان راخواند احمد با شــعف …....... رفتگان بـازآمدند ازهــر طرف از جهــــاز اشــــتـــران كــاروان ......... منبري بر ساختندش در ميــان گــــرد آن پـيــغمبر والا تبــــار …........ اجتماعي شد فزون از صد هزار ابـــتدا احمد بـه مـنبر پـا نــهاد ......... پس علي را در كنارش جاي داد دست او بگرفت و كـــرد او رابــلند ....... بـر سـر دسـتش نــبي ارجـمند گفت: هركس كه من هستم ولي .... هست بعد از من وليش اين علي پـــيروي از جـــانشيـن من كـنيد ....... قلب خويش از نور او روشن كنيد گفت: يارب؛ دوستانش دوست دار ... دشمنانش را همي دشمن شمار بـــارالها؛ يـــار او را يـــار بــــاش ...... هر كه خواهدخواريش گو خوار باش چون به پايان گفته احمــد رسيـد ...... ايـن خـطاب از جـانب ايزد رسيد دينتــان كامل شد و نعمت تمام .... شد خدا راضي از اين دين و امام* “الحمدلله الذی جعلنا من المتمسکین بولایت علیبنابیطالب علیهالسلام” "عیدتان پر برکت باد و قلبتان از ولایت و معرفت علی؛ سرشار" اشاره اول (به*): این شعر به گمانم در تعلیمات دینی سال چهارم دبستانمان بود. اینجا رو خوندم و سیری کردم در محفوظاتم؛ به خصوص شعرهایش. اکثریت قریب به اتفاق مربوط به دوران مدرسه بودند و شعرهای کتب دبستان. و افسوسی در برم گرفت که این نقشها چه اندکاند! (هرچند تقریباً تمام شعرهای کتب فارسی رو حفظ میکردم) و این حدیث از علی علیهالسلام که آنجا آمده و دوست دارم اینجا هم بیارمش: "العلم فی الصغر كالنقش فی الحجر" اشاره دوم (مهمتر): دوستان سید و سادات؛ عیدی فراموش نشود، هرچه کرمتان است؛ حواستان باشد که به خاندان کرامت وصل شدهاید، این ادعا را ثابت کنید. اشاره سوم: کاش مرا از عمل میشناختند و از عملم به سوی دینم می آمدند (+) پینوشت 1: مثلاً قرار بود کمتر بیایم اینجا و کمی درس بخوانم؛ اما گویا آدم بشو نیستم. مطلب دیگری ذهنم را درگیر کرده بود که بعید نمیدانم بعد از این پست بیارمش. پینوشت 2: باید بگویم که "حلول ننه سرما رو تبریک عرض میکنم" که صبح، اولین برف امسال رخ نمایان کرد. يا مَنْ جَعَلَ النَّوْمَ سُباتا همهي ما از يه سري چيزا (فيلما، آهنگها و ...) بيشتر لذت ميبريم، و البته اينها تابع حسهاي دروني و شرايط محيطيمونم هست. مثلاً وقتي دلتنگتر و غمگينتريم، آهنگهاي ملايمتر رو بيشتر ترجيح ميديم و وقتي شادتريم، آهنگهاي شورانگيزتر. اينكه آدما سلايق مختلفي دارن برام قابل دركه*؛ چيزي كه يكي باهاش حال ميكنه ممكنه حال اون يكي رو به هم بزنه! و البته سليقهها تغييرپذيرن؛ چيزي، ديروز غرق لذتت ميكرد و امروز، هيچ خبري از اون حس نيست جز خاطرهي اون لذت و حتي تعجبي ناشي از اينكه چطور اون لذت بوده و يا بالعكس. البته اگه ذائقه و سليقهت رو به چيزي عادت بدي، اونچه لذتبخش بوده و اونچه حالت رو بد ميكرده، ديروز، امروز و فردا برات حس مشابهي رو به همراه داره. و فكر ميكنم كه سليقهي خودم اين وسط از انعطاف خاصي برخورداره! ***** نامجو جزء خوانندههايي بود كه از وقتي اومد تا همين الان با واكنشهاي متفاوتي مواجه بود، از علاقه و ارادت زياد بعضي تا انتقادات شديد بعضي ديگه. اولين بار كه صداش رو شنيدم رو كليپ "زلف بر باد مده" بود گمونم؛ يادمه اصلاً متوجه نشده بودم كه داره فارسي ميخونه، چه برسه به اينكه چي ميخونه. اين گذشت تا آلبوم "ترنج" رو داداشم گرفت، همين رو هم بار اول شنيدنش كمي برام سخت بود، اما از روز تولدم تا همين امروز بارها اين آهنگ "جبر جغرافيا"ش رو گوش دادم. "یک روز از خواب پا میشی، میبینی رفتی به باد هیچکس دور و برت نیست، همه رو بردی ز یاد چند تا موی دیگت سفید شد، ای مرد بی اساس جشن تولد تو باز مجلس عزاست، بریدی از اساس قوز پشتت بیشتر شد، شونههات افتادهتر پیرامونتو ببین با دقت، میسوزن خشک و تر اینکه لنگ در هوایی، صبحونت شده سیگار و چایی کی با ما راه میایی، جون مادرت؟ هیچکس دور و برت نیست، همه رو بردی ز یاد چند تا موی دیگت سفید شد، ای مرد بی اساس جشن تولد تو باز مجلس عزاست، بریدی از اساس قوز پشتت بیشتر شد، شونههات افتادهتر پیرامونتو ببین با دقت، میسوزن خشک و تر اینکه باهات هیچ کاری ندارن اینکه تو بازیشون راه ت نمیدن اینکه سر به سرت میذارن اینکه لنگ در هوایی، صبحونت شده سیگار و چایی"● و البته آهنگ "مرغ شيدا"ش چيز ديگریست. خيلي باهاش حال میکنم.* "آتش در دل فكن ... برپا كن صد شرر سوزان. کوبان. شکن ... برکش جامی دگر زین شام و زین پگااه ... جانی دیوانه خواااه با من، بيگانهاي ... خويشم خوان و خموش زهرش در خون من ... بادا هماره نوش در سکوتی، ماتمافزا ... من کناری و مرغ شیدا با منِ دل خسته گوید ... از چه بنشستهای تو تنها عشق یاری در دل دارم ... میدهد هر دم آزارم شکوهها تا بر دل دارم .. میگریزم از رسوایی میستیزم با تنهایی .... جام نوشین بر لب دارم مرغ شیــدا؛ بیـا بیـااا ... شاهد نالهي حزینم شو با نوایی به روز و شب ... همصدای دل غمینم شو ای صبا گر شنیده ای ... راز قلب شکسته ام امشب با پیامی به او رسان ... رهسپار دل حزینم شو با غم عشق او خزان شد ... نوبهار جوانیم، نوبهار جوانیم ای شادی آزادی .... روزی که باز آيی با این دل غم پرور .... من با تو چه خواهم کرد؟ دلهامان خونین است ... غم هامان سنگین است ما سر تا پا زخميم ....ما سر تا پا درديم ما اين دل عاشق را ... در راه تو آماج بلا كرديم"● *از تفاوت سليقه گفتم و لذت بردنم از اين دو آهنگ... خواستم دوستي رو تو اين لذت شريك كنم كه با واكنش جالبي مواجه شدم (حداقل برا خودم) گفت كه نميدونستم انقدر سليقهت تحليل رفته! من البته دركش كردم و فقط لبخندي زدم ولي همچنان از انتخاب سليقهام لذت ميبرم. ● دوست داشتم متن شعرها رو اينجا داشته باشم. پينوشت1: ۱۵ ذيالحجه ولادت امام هادي عليهالسلامه. اول كه اين ميلاد مبارك باشد انشاءالله. دوم اينكه اگه دهه شصتي هستيد و كتاب تعليمات ديني سال پنجم دبستانتان يادتان نميآيد كه از امام هادي عليهالسلام گفته بود يه سر به اين پستم بزنيد. (شعرش هميشه برام تازهست و ذهنم رو مشغول ميكنه) و حديثی از ايشون: "دنيا بازار است، جمعي در آن سود ميكنند و باقي زيان." پينوشت2: مامان نزديك سحر يه خواب جالبي ديده بود كه اصلش راجع من بود؛ نميدونم چرا وقتي تعريف ميكرد يه لحظه آرزو كردم همونجوري تعبير شه. پينوشت3: رسماً بايد به سرعت اينترنت فاتحه فرستاد؛ حتي ADSLش، چرا اين جوري شده؟؟!! پينوشت4: همين كه كتاب رو باز ميكنم چنان خوابي به سراغم مياد كه نگو؛ اونوقت من موندم چطور اين درس ها رو بايد پاسيد؟!! خودم كه هيچ اميدي به پاسيدن هيچكدوم از واحدهام ندارم؛ ولي سعي ميكنم كمتر نت بيام تا يه كم دلم رو خوش كنم كه مثلاً به اين دروس عقب افتاده ميرسم. یا حبیب من لا حبیب له تمام روز به همکارت کمک کردی و اون وسط بی هیچ غرض، حرفی زدی که دلگیرش کردی... عصر ازش معذرت میخوای و با کلی خستگی میری خونه... (فردا نوبت توئه!) میرسی خونه ... یه چیزی میخوری و میری تو اتاقت... اونقدر خستهای که نای عوض کردن لباس هم نداری، چه برسه به فکر و درس... تلفن زنگ میخوره...گوشی رو میز اتاق رو برمیداری... خانوم جونه...؛"سلام عزیزم؛ خوبــی؟ تولدت مبارک؛ انشاءالله صد سال به این سالها و ...." لبخند میزنی و کلی تشکر میکنی و یه بوسه از پشت تلفن براش میفرستی... با آقاجون هم میحرفی... از اونم کلی تشکر میکنی و قربون صدقهش میری... همین شنیدن صداشون برات یه دنیا میشه! با مامان که میحرفی متوجه میشی دختردایی و پسردایی اون ور دنیاتم متولد همین روزان! میری تو اتاق... پیامک های تبریک به گوشیت میان و همه لبخندی بر لبت میشونن اما جز پیام بعضی، مابقی رضایتی برات ندارن....همه فقط پاسخی هستن به اینکه تو روز تولد اونا رو از یاد نبرده بودی... و این یعنی؛ تا زمانی در یادی که به یاد باشی (+)!!! (به هر حال امسال دوباره دانشجو شدی، و یه سری تبریکها هم تلفیقی شدن از تبریک تولد و روز دانشجو (روزی که فقط به اسم و بهانهای برای یاد کردن از خود و سیر در خاطرات دلخوشت کرده) ... و این تبریکات بعضاً دوست داشتنیترن!) از فرط خستگی 9-8 دیگه خوابت میبره، اما تا صبح چندین بار از خواب بلند میشی، هر بار كه از خواب می پری، گوشیت رو نگاه ميكني.. يك بار با اس ام اسي مواجه ميشي و باقي دفعات فقط گوشي ساعات مختلف رو بهت اعلام ميكنه.. اين بيدار شدن ها واسه چيه؟! انگار منتظر چيزي باشي... اما منتظر چی؟؟!! صبح تو آینه* نگاه میکنی و با چشم قرمز مواجه میشی...از چای کمک میگیری واسه شستشوش... راهی محل کار میشی... امروز قراره پروژه تو چک شه! و چه روز طولانی و خستهکنندهای! با همکارت متولد یه روزین و در بدو ورود تبریک اون رو میشنوی و بعد هم تبریک متقابلی نثارش میکنی... مابقی هم تبریک میگن و تو تشکر میکنی...و شیرینی موکول میشه به بعد ناهار! یه چیزی آزارت میده؛ اینکه فکر میکنه باید چیزی برات تهیه کنه چون تو این کار رو براش کردی، اما نمیدونه که تو از یه ماه قبل تولدش کادوش رو آماده کردی و هیچ انتظاری هم نداشتی (اصلاً فکر میکردی تا آذر رفتنی میشی که نشدی!) تمام روز یه حس غریبی همراهیت میکنه... یه سر به بلاگت ميزني... دلت ميخواد به يه خودكشي وبلاگي دست بزني، اما... روي كاغذ براي خودت مينويسي؛ "جرأت؟؟!!... اگه راست ميگي چيزي رو بكش كه بايد، چيزي كه برگشتي نداشته باشه، چيزي كه..." تمام روز اون حس غریب همراهته... اشکی که آروم و هر از گاهی از گوشهی چشمت میچکه و خودتم نمیدونی واسه چی... کسی هم ببینه بهانهی سوزش چشم! همکارت میپرسه؛ "چته؟"...ميگي؛"حالم خوش نیست!"... لبخندی میزنه و میگه؛"از اثرات روز تولده، همه همین جوری میشن"...و تو؛ "نه!"...اما مطمئن به "نه" نیستی، ولی آخه هیچ وقت روز تولدت این جوری نبودی...چی به روزت اومده...چقدر عوض شدی... روز تموم میشه...پروژه نصف و نیمه... و تو همچنان مشوش و منتظر و ناخوش.... تو مسیر برگشت، عزیزترین مردی که میشناسی همراهیت میکنه... و چقدر بودن در کنارش رو دوست داری... میگه؛ "امروز روز بزرگیه"...لبخند میزنی و میگی؛ "مگه شما بگی!"....میگه؛ "اگه بدونی چه نعمت و رحمتی بودی..." ... و به یاد میاری حرفهای خانوم جون رو وقتی از روز به دنیا اومدنت و دیدنت پشت شیشهها میگفت..."که انگار سوده زنده شده بود..." ... و تو هیچگاه سر در نیاوردی ازین حکمتهای خدا... یکی رو میگیره و یکی دیگه میده... شاید اون یکی اگه میموند بهتر بود و آروم میگی که؛ "حتماً بهتر بود، حداقلش از تو!" و دوباره شب و نا آرومی و همون حس روز و دیشب... کیکی میبری و هدایایی میگیری و برادرت رو بدرقه میکنی واسه سفر... و چقدر دلت سفر میخواد... روز تولدت به همین مسخرگی و در انتظار و تشویش و روزمرگی سپری میشه و تو دل خوش کردی به عرفه...و به خدای عرفه! و امروز عرفه بود... آن روز که از برش گفتند؛ "چون شب قدر را درک نکردی، آن را از دست مده"... و تو چه ساده از دستش دادی... و هنوز خستهای... دل خوش کن به قربان...فردا عیدست...عید بندگی... عید تسلیم و رضا... عید پیروزی یقین بر شک... و همین اندازه که عید شد بر ابراهیم و اسماعیل و هاجر و بر "حاجی"ان، تو را کفایت کند، که چون رحمت فرستد، چنان فرستد که تو نیز بهرهمند گردی... پس دل خوش باش به پایان ده روز... و چه نوای آشنایی... لبیک...اللهم لبیک..لبیک لا شریک لک لبیک... ان الحمده و النعمة لک و الملک...لا شریک لک لبیک... * آینهها من رو میترسونن! آینهها من رو عاشق خودم میکنن.. عاشق این نقشی که خدا ترسیم کرده... به آینه که نگاه میکنم عاشق خودم میشم... عاشق چشمام و نگاهی که درونشونه.... و یهو چشم می بندم که دل نبازم! (شاید یه دلیل اینکه که نگاه کردن به آینه از اعمالیست که احرام رو باطل میکنه، همین باشه) پینوشت: 1. عیدتـــــــــان مبـــــارک!!! 2. نوشتم که فقط نوشته باشم و ثبت کرده باشم این حس مسخره رو که امیدوارم دیگه تکرار نشه! (حداقل یه بخشاییش) 3. این نـــوا را هم بسیار دوست میدارم! یا احدُ يا واحد "هر زنی رازیست. ازدواج کشف این راز نیست، معماری این راز است. برای بچه مسلمانهایی مثل ارمیا این معماری پیچیدهتر است. یعنی راز پیچیدهتر است. به دلیل چشم و گوش بستهشان..."* و البته برای آن یکیها (آنها که مثل ارمیا نیستند!) هم همچین ساده نیست؛ بسی زمان و وقت و حتی احساس گذاشتهاند تا از قِبَل تجربه؛ نیمچه مهارتی کسب کنند در رویارویی با این راز، که آن هم گاه غلط از آب در میآید! خودشان بهتر میدانند که چه اندازه اشتباه کردهاند و دلشان را آزار دادهاند و حتی جا گذاشتهاندش و گاهاً کلکسیونی جمع کردهاند تا آن نیمچه مهارت را کسب کنند! و گاه شک میکنند آنچه بدست آمده ارزش آنچه رفته را داشته یا نه! بگذریم ازینها که بحثم سر آنها نبود. به گمانم بخش عمدهای از مشکل به پدر و مادرها و سیستم آموزشیمان (کاری با آن ور دنیا ندارم که آنجا هم اگه مشکلی حل شده اما بی مشکل نیست) برمیگردد. مثلاً اکثر پدر و مادرها تصور میکنند آموزش مهارتهایی چون ارتباط در زندگی چیزی نیست که دخلی به آنها داشته باشد؛ نمیدانند که شروع آن در رابطهی پدر و مادر است، نمیدانند که برخی آموزهها باید از همان کودکی و با لطافت آموزش داده شود تا فرزند دلبندشان در نوجوانی و جوانی دچار بحرانهای مختلف در ارتباطش نشود. شاید دلیل این هم آن باشد که خودشان نیاموختهاند و البته لازمهاش را هم درک نکردهاند. هر روز نمونههایی میبینی از مشکلات جوانان و نوجوانان در این امر؛ از احساسات پاک و یک طرفهای که در دل پرورش یافتهاند و منتقل نشدهاند و گاهی هم که منتقل شدند به در بسته خورده اند، از خواستن و درست بیان نکردن، از چه و چه... و چقدر دلت میگیرد! تازه این بخشی از مشکل جوانان در ازدواج است (هرچند کم مشکلی نیست) اما مشکلات آنقدر هست که حتی اگه بخوای تیتروار اشاره کنی و کوته توضیحی هم بدی، شمارگانش از عدد کثرت خیلیها بالا میزنه! از تفکر خود جوانها و اشکالاتش• بگیر تا دید خانوادهها و اثرشان تا مشکلاتی که جامعه تحمیل میکند (از مشکلات اقتصادی بگیر تا ...، که ماشاءالله هیچکس هم به فکر نیست و راهکارهایشان هم به درد هیچ بنی بشری نمیخورد، از بس کارشناسانه است!!!!) • اینکه میگویم اشکالات؛ چون خیلی از جوانهایمان هم هیچوقت ننشستهاند پیش خودشان، درست و حسابی این مطلب را تحلیل کنند؛ اینکه چرا میخواهند یا حتی نمیخواهند که ازدواج کنند؛ کدام به کدام میارزد! نمیدونن از ازدواج چی میخوان، تازه وقتی هم واسه خودشون تعریف میکنن که چی میخوان، فقط انتظاراتشون از طرف مقابله! تازه اینجا هم نمیدونم که واقعاً نقشها و مسئولیتهای خودشون رو نمیبینن یا با نادیده گرفتنشون، سعی میکنن شونه خالی کنن و بندازن گردن دیگران! رها کنم؛ فقط انقدر بگویم که به گمان من برای ازدواج ابتدا باید آمادگی روحی لازم و بلوغ لازم جهت زندگی مشترک را در خود یافت و بعد حرف زد!!! تعاریفی که از ازدواج ارائه میشه و اهدافی که درش دنبال میشه متفاوته. غیر از این ها؛ ملاکهای انتخاب هم متنوع و متفاوته (جالب میگفت که؛ "اَلسُّلُقُ شُلُغُ"...سلیقهها شلوغ است!) "نویسنده میگوید: ازدواج پیوندی ژنتیکی نیست بین ژنهای زن و شوهر، برای رسیدن به یک خلقت جدید. ازدواج یعنی پیوند خاطرههای مشترک. "ازدواج یعنی با یکدیگر جفت و قرین شدن"** "و مِن آياتِهِ اَنْ خلقَ لكم منْ انفُسِكُمْ ازواجاً لتسكُنوا اليها؛ و جعلَ بَينكُم مَودَّةً و رحمَةً. و قرار است تا در کنار هم به کمال برسیم و "یکی" شویم! پینوشت ۱: اول ذیالحجه سالروز ازدواج تنها زوج معصوم؛ حضرت علی علیهالسلام و حضرت فاطمه سلامالله علیها بود، پیوند مهر و ماه! و از سال گذشته، روز ازدواج جوانان هم نام گرفت. همین مطلب سبب آپ کردن این پست شد. هرچند جز گریزی به موضوع نبود و جهت شرح بیشتر، حوصلهی بیشتر میخواد و شاید یه وبلاگی اختصاصی مثل این. پینوشت ۲: خوشحال میشم تعاریف و اهداف ازدواج و حتی ملاکهای انتخاب دوستان متأهل و مجردی که به اینجا سر میزنن رو هم بدونم! البته خواهشاً حرف و اعتقاد خودتون باشه نه يه سري مطلب كليشهاي كه وقت عمل روش واينستيد! (هرچند کامل نشه آوردش، همون جور که همهی حرف خودم تو یه پست جا نشد، اما آنچه بُلدست رو به اشارهای میشه گفت.) پینوشت۳ (+): حاج آقای دهنوی هم پنجشنبه ها؛ حوالی ساعت ۱۳ (۲۳:۳۰) شبکه سوم سیما، برنامه گلبرگ مطالب جالبی میگه که به نظرم ارزش وقت گذاشتن داره! پینوشت ۴: دعای جالبی میکرد، ميگفت: "خداوند؛ شما جوانان نامتأهل رو از نعمت تأهل خوشبختکننده، بهرهمند گرداند!"...و همه بلند ميگفتن: "آميـــن" ◊ دوست داشتید نظری بیافکنید: اگه مجردید به اینجا! (البته خودم هنوز نخوندما!) اگه پست قبل رو ندید به پینوشت 5! ---------------------------------------------------------------------------------------------------- * بیوتن- رضا امیرخانی ** لغتنامه دهخدا *** قرآن (روم-۲۱) - خدا يا أجوَدَ مِنْ كُلِّ جَوَاد "تنها پسر علیبنموسیالرضا بود.... در میان ائمه شهرت یافت به بخشندگی و جود. و اینچنین شد که لقب "جوادالائمه" یافت.... جوانترین امام بود؛ چنانکه به هنگام شهادت*، تنها بیست و پنج سال داشت..." اینجا که میرسم، مطلبی از ذهنم میگذره... بیست و پنج سال و این مقام؟! آره میشه! اما این میان، من کجای راهام؟؟ چشم بر هم بگذارم بیست و پنج سالگیام هم رسیده، حال آنکه کولهام خالیه! بیست و پنج سال داشت و امام امتی بود؛ میدانم که بیست و پنج ساله میشوم درحالیکه حتی به خودم هم نرسیدهام! نگو امام بود و متفاوت؛ نگو مقایسه نکن و ...! بگو قراره ما (/من) به چه برسیم(/م)؟ کی؟! و مدد میگیرم از خودش و آروم زمزمه میکنم؛ یا جوادالائمه؛ ادرکنی...ادرکنی...ادرکنی** * تاریخ؛ روز شهادت ایشون رو دقیق معلوم نکرده و فقط گفته؛ آخرین روز ذیالقعده. بنابراین اگر به سالی ماه 29 روز شود، 29ام روز شهادته و اگه 20 روز بشه 30ام! به هر حال؛ تسلیت! ** دوست داشتی همآوا شو و بخون؛ ادرکنا...ادرکنا...ادرکنا! + ماه کاظمین (تبیان) و این کلام از امام جواد علیهالسلام که میگه؛ "عزّت مؤمن، در بي نيازي او از مردم است" عجیب به دل نشست! من رو یاد شعری انداخت که اغلب واسه خودم، زمزمه میکنم: "گر خدا بندهنواز است به خلقش چه نیاز؟!...میکشم ناز یکی تا به همه ناز کنم" پینوشت ۱: روزها میاد و میره و من عقب افتادم از کارهایی که باید انجام بدم! یه جمعهی دیگه هم رفت و .... هیچ! پینوشت ۲: هفت آذر، سالمرگ حمید مصدق بود. خدایش بیامرزد. تو دفتر شعرش میگشتم تا شعری گلچین کنم و بیارم؛ اما گلچین شدهها زیاد شد (شعراش رو دوست دارم!) و بی خیال آوردن یکی به قید قرعه شدم. + این رو پارسال آپیدم. + اینم مجموعه آثارشه. پینوشت ۳: خوشتر آن باشد كه سرّ دلبران .... گفته آيد در حديث ديگران؟؟!...آره؟ پینوشت ۴: کاش از هر حرفی که میزدیم یه برداشت متفاوت نمیشد؛ کاش میشد راحت حرف زد و به فکر برداشت های غلط و درست نبود؛ کاش ... پینوشت ۵: "و خداوند به فرشتگان عقل داد، بدون شهوت. حيوانات را شهوت داد، بدون عقل. و انسان را شهوت داد با عقل. هر انساني که عقلش به شهوتش غلبه کند، از فرشتگان برتر است؛ و هر انساني که شهوتش بر عقلش غلبه کند، از حيوان بدتر است!" یا وارث "دو مزرعه در کنار هم با مزرعهداران و حیواناتشون؛ روزگار میگذروندن. روزی شد که مرغهای مزرعه اولی به مزرعه دومی رفتن و از دانههای گندم و بذرهای اون مزرعه خوردن! صاحب مزرعه دومی به صاحب مزرعه اولی تذکری داد و شمار این تذکر به دو رسید و بنا شد اگه به بار سوم کشید صاحب مزرعه دومی هرطور میخواد عمل کنه. و به بار سوم میکشه! مزرعهدار تفنگش رو برمیداره و مرغهایی که مشغول خوردن دانه بودن رو نشونه میره و یکیشون رو میزنه. مرغ پرپر میزنه و میمیره! مرغهای دیگه یه آن ساکت میشن و دست از خوردن میکشن و به رفیق مردهشون نگاه میکنن؛ اما بعد از چند دقیقه دوباره به کار خودشون ادامه میدن و صاحب مزرعه یکی دیگه رو هم میکشه و باز همون جریان! انگار نه انگار که ممکن بود مرغ بعدی که هدف قرار میگیره همون مرغی باشه که به مرگ همراهش توجهی نکرده. انگار نه انگار که میتونه برای نجات خودش به خطاش (خوردنش) پایان بده!" این ماجرا مثال شبیهایست به رفتار ما آدما! هر روز تو اطراف و اطرافیان، آدمهایی این دار فانی رو وداع میگن و میرن (اغلب هم ناخواسته!)، میبینیمشون و تو مراسمهاشون شرکت میکنیم اما باز دو دستی چسبیدیم به دنیاییات این دنیا! وقتی با رفتهگان مواجه میشیم و تو قبرستون و مراسمات تدفین و ختم شرکت میکنیم یه لحظه درنگ میکنیم؛ حتی اشکی میریزیم به حال خودمون؛ اما دو دقیقه بعد، وقتی سوار ماشین میشیم؛ یادمون میره که دو روز دیگه نوبت ماست! یادمون میره که؛ "کلّ نفسٍ ذائقه الموت" (هر نفسی طعم مرگ رو میچشه!- آل عمران- ۱۸۵) یادمون میره که باید قدر همدیگه رو بدونیم.. قدر با هم بودنهامون رو. یادمون میره که نباید سر چیزای دنیا دعوا نکرد. یادمون میره که باید مهربونتر باشیم با همه و به خصوص نزدیکامون تا اگه اونا زودتر راهی شدن، تو حسرت این نمونیم که چرا مهربونتر نبودم باهاشون؟! یا چرا بیشتر سر نزدم بهشون؟! یا چرا بیشتر از حرفها و تجربیاتش بهره نبردم؟! یا چرا... مرگ آدما رو میبینیم اما فقط دو دقیقه به فکر میریم؛ بعد دوباره درگیر دنیا میشیم، عیب همه رو میبینیم و حواسمون نیست که خودمون پر عیبیم! کاش انقدر فراموشکار نبودیم؛ کاش یه کم به خودمون میومدیم؛ کاش انقدر غافل نبودیم! این حدیث رو خیلی دوست دارم: "مردم در خوابند؛ وقتی که مردند، بیدار میشوند!" کاش قبل از مردنمان حداقل نیمه بیدار شده باشیم! پینوشت: پنجشنبه مراسم تدفین دایی مادرم بود! (چقدرم بهشت زهرا شلوغ بود) مرد خوبی بود؛ بزرگوار، مهربون و دوستداشتنی. خدایش بیامرزد. شنبه سوم برادر زن عموم بود و دوشنبه هم سال عموی همکارم! خدا بیامرزدتشون. و در همهی اینها نشانه و پیغامیست؛ باشد که قدر عافیت دانیم! باشد که از غفلت درآییم! و یه نکتهی جالب اینکه 5شنبه شب؛ عروسی پسر عموم هم بود. انشاءالله که خوشبخت شن. (البته شب اعصاب خوردکنی بود! توضیح هم نداره!) و جالبیش برام همین تقابل مرگ و زندگیه! پینوشت توضيحي: پنجشنبه و جمعه روزاي خوبي نبود! از اون روز ذهنم درگير بود كه يه كم اين چيزا رو بنويسم و به ماجراي مرغها اشاره كنم كه فرصت نشد. - اولين پست آذرم با مرگ آغازيد تا چه پيش آيد!
میخواستیم، میخواستیـم، میخواستیم مثل این روز و نبینیم، که دیدیم که
ناز اون، بلای اون، حسرت به دل، عذاب عـالم
(هرچی باید همه تكتك بکشن، ما کشیدیم که)2
(زندگی میگن برای زندههـاست، امـا خدایـا
بس که ما دنبال زنـدگـی دویـدیم، بریدیم که)2
واي بر ما، واي بر ما، خبر از لحظهي پرواز نداشتيم
تا ميخواستيم لب معشوقُ ببـوسيـم، پريديم كه
"زندگــــی؛ قصهي تلخیست که از آغازش،
بس که آزرده شدم، چشم به پایـان دارم"
(چشمی بهم زدیم و دنیـا گذشت
دنبـال هم، امـروز و فردا گـذشت)2
دل میگه باز، فردا رو از نو بسـاز
(ای دل غــافل؛ دیگه از مـا گذشـت)2
اینکه زادهی آسیایی رو میگن جبر جغرافیایی
ای عرش کبریایی، چیه پس تو سرت؟
یک روز از خواب پا میشی، میبینی رفتی به باد
اینکه دستاتو روی سر میذارن
اینکه زادهی آسیایی رو میگن جبر جغرافیایی
لحظه ای آسمان تو بنگر ... چهرهي ارغوانیم![]()
خشی اما میگوید: نه؛ ازدواج پیوند خاطرههای مشترک نیست. ازدواج یعنی 2 نفری کار کردن، 2 نفری پول درآوردن و از آن طرف سیو کردن پول به خاطر مسائل مشترک..."*
و از نشانههاى او اين كه از خودتان همسرانى براى شما آفريد تا بدانها آرام گيريد، و ميانتان دوستى و رحمت نهاد."***
و خدا یکیست، احد و واحد! و تمامی موجودات دچار "دو"، و باید با هم شوند تا "یک" شوند. با نیمهی خودشان؛ درست مثل قطعات پازل.
عجب!!
نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387ساعت
19:10 توسط نجوا| |
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت
2:37 توسط نجوا| |
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت
1:30 توسط نجوا| |
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت
0:40 توسط نجوا| |
نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت
2:10 توسط نجوا| |
نوشته شده در شنبه نهم آذر 1387ساعت
0:57 توسط نجوا| |
نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت
0:40 توسط نجوا| |
