تبليغاتX
نجــوای مـن

يا ذَاالْآلاءِ وَ النَّعْماء 

 

اول این آهنگ "هایده" رو بشنويد.. بعد اگه دوست داشتيد بخونيد و بشنويد. (اسم خواننده رو بردم كه اگه شنونده صداي زن نيستيد دانلود نكنيد!)‌ 

 

«خدایا؛ خدایا؛ خدایـا توی دنیـای بزرگت، پوسیدیم که
میخواستیم، میخواستیـم، میخواستیم مثل این روز و نبینیم، که دیدیم که
ناز اون، بلای اون، حسرت به دل، عذاب عـالم
(هرچی باید همه تك‏تك بکشن، ما کشیدیم که)2

(زندگی میگن برای زنده‏هـاست، امـا خدایـا
بس که ما دنبال زنـدگـی دویـدیم، بریدیم که)2

واي بر ما، واي بر ما، خبر از لحظه‏ي پرواز نداشتيم
تا مي‏خواستيم لب معشوقُ ببـوسيـم، پريديم كه

"زندگــــی؛ قصه‏ي تلخی‏ست که از آغازش،
بس که آزرده شدم، چشم به پایـان دارم"

(چشمی بهم زدیم و دنیـا گذشت

دنبـال هم، امـروز و فردا گـذشت
)2

دل میگه باز، فردا رو از نو بسـاز
(ای دل غــافل؛ دیگه از مـا گذشـت)2

...»

وقتی میشنوم‎‏ش، تمام وجودم همراهی‏ش میکنه. این چند وقت، هرچند بار هم که گوش بدم، بازم خسته نمیشم ازش.

 

چقدر امشب دلم گرفته... اندازه‏ی یه عمر... تو میدونی چرا؟!؟

حالم اصلاً خوش نیست... هوای چشمام ابریه و هوس باریدن داره..

یه حس غریب و گیجی دارم...

دلم آشوبه و قلب‎م... انگار یکی دو دستی قلبم رو گرفته و داره فشار میده، بی‏توجه به دردی که به من وارد میکنه... همه‎ی فشارش رو حس میکنم...

خدایا؛ این چه حالیه که امشب نصیبم کردی؟!؟

‏ترس و نگرانی؟! اونم این همه؟! این چه حالیه؟!! تو میدونی چمه؟

میخوام که نخونم؟! که نشنوم؟! نه، فکر نکنم! گمونم میخوام که نباشم...که از اول نمی‏بودم... که...

کاش..

.

.

اشکام رو پاک میکنم و به امشب فکر میکنم...به یلدا!

به آخرین شب پاییز؛ به قول بعضی بهار عاشقا!

به با هم بودن‏ها...به دوست داشتن‏ها... به مهربانی‏ها...به...

با اینکه حال خودم خوش نیست ولی آرزو میکنم یلدای ۸۷ مساوی باشه با یکی از لذت‏بخش‏ترین و خاطرانگیزترین شبای عمرتون. (حال منم رو کسی اثری نذاره!)

                                                                            "یلداتون مبارک"

 

یه چیزی میخوام به عنوان هدیه و یادگاری، اینجا بذارم.

شاید هفت سال پیش بود که یه E-mail گرفتم که در رابطه با kiss بود، یه یادداشت به زبان اصلی. هرچند "بو سیدن" و "بو سه" احساسات لطیفی رو در بردارن و بدم نمیاد راجع بهشون بحرفم اما الان نه! الان فقط به آوردن بند آخر و جالب‏ترین بخش اون E-mail اکتفا میکنم؛

Meanings of Kisses

Kiss on the hand: I adore you

Kiss on the cheek: I just want to be friends

Kiss on the chin: You are cute

Kiss on the neck: I want you

Kiss on the lips: I love you

Kiss on the ears: Let's have some fun

Kiss anywhere else: You're the best

 

پی‏نوشت ۱: "بوی عیدی، بوی توپ.. بوی کـاغذ رنـگی

                                 بوی تنـدِ ماهی دودی، وسط سفـره‏ی نو

                    با اینا، زمستونو سر میکنم....

                                          با اینا، خستگی‏مو در می‏کنم...."

تلویزیون آهنگ "فرهاد" رو پخش میکنه و نمی‏دونم چرا با همه‏ی اینکه انقدر این آهنگ و این صدا رو دوست دارم اما اینقدر دلم میگیره! خدا فرهاد رو بیامرزه.

 

پی‏نوشت ۲: "شب یلدا" به کارگردانی کیومرث پوراحمد و بازی محمدرضا فروتن از بهترین فیلمایی بود که دیدم. فکر کنم از اولین فیلمایی بود که حاضر شدم بیش‏تر از یک بار ببینم‏ش. چقدر الان دوباره تو ذهنمه؛ همه‏ی اون حس‏ها، آهنگ‏هاش؛ آهنگ داریوش و ویگن و پدری واسه دخترش؛ اون شب تولد و برف شادي‏ش، ديالوگ‏ها..."تولد يه بچه‏ست ولي بچه نداريم" (ديالوگ فروتن تو شب تولد)...

دوست دارم دوباره ببینم‏ش!

 

پی‏نوشت ۳ (یا*): یه دوستی بود که صدای خوبی داشت و آهنگ‏های "هایده" رو اغلب می‏خوند. امشب یاد همه چیز و همه کس افتادم، از "یلدا"مون تو خوابگاه تا اون بنده خدا. یاد همه‏شون به خیر. امید که خوشی‏هاشون روزافزون باشه.

 

 

بعدالتحریر۱: یه چیزی بود که باید میخوندم، اگه زودتر خونده بودمش حتماً یادداشت دیگه‏ای آپ میکردم، هرچند اين يادداشت هم معرف حالمه و دوسش دارم.

خوب نوشته بود، همه‏ی اونچه باید میگفت رو نوشته بود، شاید حتی با ملاحظه‏ی زیاد!

قلبم فشرده‏تر ميشه و ... سكوت شايسته‏تره! کمی سکوت، کمی نگاه و کمی بغض.. و البته بغضی که ترکید...

احساسی که از خوندن يادداشت پیدا كردم رو نگه میدارم واسه خودم؛ حداقل فعلاً و تا پایان یلدا.  

 

بعدالتحریر ۲: گمان نمیکردم کاری بکنیم، قرار بود یه شب باشه مثل باقی شبا، هیچ انتظاری نداشتم. اما بابا و مامان نذاشتن که همین‏جوری بمونه. آجیل، آلبالو خشکه، هندونه، انار، شیرینی و فال حافظ. هرچند دلم گرفته بود و زياد تو جمع نموندم، اما؛ خدا! ممنونتم بابت حضورشون.

 

بعدالتحریر ۳: اینم از تفألی که خودم به حافظ زدم، جالب بود برام، چون تنها چیزی بود که انتظارش رو نداشتم.

       "جهانیان همه گر منع من کنند از عشق ... من آن کنم که خداوندگار فرماید" (کامل‏ش)

و اين كه دوستي زد:

         "بوي خوش تو هر كه ز باد صبا شنيد .... از یار آشنا سخن آشنا شنید" (كامل‏ش)

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آذر 1387ساعت 19:10  توسط نجوا | 

یا لطیف

در غديــر خم كه نام بركه ايست .... داد احمد را خدا فرمان ايست

همرهان راخواند احمد با شــعف …....... رفتگان بـازآمدند ازهــر طرف

از جهــــاز اشــــتـــران كــاروان ......... منبري بر ساختندش در ميــان

گــــرد آن پـيــغمبر والا تبــــار …........ اجتماعي شد فزون از صد هزار

ابـــتدا احمد بـه مـنبر پـا نــهاد ......... پس علي را در كنارش جاي داد

دست او بگرفت و كـــرد او رابــلند ....... بـر سـر دسـتش نــبي ارجـمند

گفت: هركس كه من هستم ولي .... هست بعد از من وليش اين علي

پـــيروي از جـــانشيـن من كـنيد ....... قلب خويش از نور او روشن كنيد

گفت: يارب؛ دوستانش دوست دار ... دشمنانش را همي دشمن شمار

بـــارالها؛ يـــار او را يـــار بــــاش ...... هر كه خواهدخواريش گو خوار باش

چون به پايان گفته احمــد رسيـد ...... ايـن خـطاب از جـانب ايزد رسيد

دين‏تــان كامل شد و نعمت تمام .... شد خدا راضي از اين دين و امام*

 

 الحمدلله الذی جعلنا من المتمسکین بولایت علی‌بن‌ابی‌طالب علیه‌السلام

 

 "عیدتان پر برکت باد و قلب‏تان از ولایت و معرفت علی؛ سرشار"

 

اشاره اول (به*): این شعر به گمانم در تعلیمات دینی سال چهارم دبستان‏مان بود. اینجا رو خوندم و سیری کردم در محفوظاتم؛ به خصوص شعرهایش. اکثریت قریب به اتفاق مربوط به دوران مدرسه بودند و شعرهای کتب دبستان.

و افسوسی در برم گرفت که این نقش‏ها چه اندک‏اند! (هرچند تقریباً تمام شعرهای کتب فارسی رو حفظ میکردم)

و این حدیث از علی علیه‏السلام که آنجا آمده و دوست دارم اینجا هم بیارم‏ش:

                                                        "العلم فی الصغر كالنقش فی الحجر" 

 

اشاره دوم (مهم‏تر): دوستان سید و سادات؛ عیدی فراموش نشود، هرچه کرم‏تان است؛ حواستان باشد که به خاندان کرامت وصل شده‏اید، این ادعا را ثابت کنید.

 

اشاره سوم: کاش مرا از عمل میشناختند و از عملم به سوی دینم می آمدند (+

 

 

پی‏نوشت 1: مثلاً قرار بود کمتر بیایم اینجا و کمی درس بخوانم؛ اما گویا آدم بشو نیستم. مطلب دیگری ذهنم را درگیر کرده بود که بعید نمیدانم بعد از این پست بیارمش.

 

پی‏نوشت 2: باید بگویم که "حلول ننه سرما رو تبریک عرض میکنم" که صبح، اولین برف امسال رخ نمایان کرد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 2:37  توسط نجوا | 

يا مَنْ جَعَلَ النَّوْمَ سُباتا

 

همه‏ي ما از يه سري چيزا (فيلما، آهنگ‏ها و ...) بيشتر لذت مي‏بريم، و البته اينها تابع حس‏هاي دروني و شرايط محيطي‏مونم هست. مثلاً وقتي دل‏تنگ‏تر و غمگين‏تريم، آهنگ‏هاي ملايم‏تر رو بيشتر ترجيح ميديم و وقتي شادتريم، آهنگ‏هاي شورانگيزتر.

اينكه آدما سلايق مختلفي دارن برام قابل دركه*؛ چيزي كه يكي باهاش حال ميكنه ممكنه حال اون يكي رو به هم بزنه! و البته سليقه‏ها تغييرپذيرن؛ چيزي، ديروز غرق لذتت ميكرد و امروز، هيچ خبري از اون حس نيست جز خاطره‏ي اون لذت و حتي تعجبي ناشي از اينكه چطور اون لذت بوده و يا بالعكس.

البته اگه ذائقه و سليقه‏ت رو به چيزي عادت بدي، اونچه لذت‏بخش بوده و اونچه حالت رو بد ميكرده، ديروز، امروز و فردا برات حس مشابهي رو به همراه داره.

و فكر ميكنم كه سليقه‏ي خودم اين وسط از انعطاف خاصي برخورداره!

*****

نامجو جزء خواننده‏هايي بود كه از وقتي اومد تا همين الان با واكنش‏هاي متفاوتي مواجه بود، از علاقه و ارادت زياد بعضي تا انتقادات شديد بعضي ديگه.

اولين بار كه صداش رو شنيدم رو كليپ "زلف بر باد مده" بود گمونم؛ يادمه اصلاً متوجه نشده بودم كه داره فارسي ميخونه، چه برسه به اينكه چي ميخونه. اين گذشت تا آلبوم "ترنج" رو داداشم گرفت، همين رو هم بار اول شنيدنش كمي برام سخت بود، اما از روز تولدم تا همين امروز بارها اين آهنگ "جبر جغرافيا"ش رو گوش دادم.

 

"یک روز از خواب پا می‌شی، می‌بینی رفتی به باد

هیچ‌کس دور و برت نیست، همه رو بردی ز یاد

چند تا موی دیگت سفید شد، ای مرد بی اساس

جشن تولد تو باز مجلس عزاست، بریدی از اساس

قوز پشتت بیشتر شد، شونه‌هات افتاده‌تر

پیرامونتو ببین با دقت، می‌سوزن خشک و تر


اینکه زاده‌ی آسیایی رو می‌گن جبر جغرافیایی

اینکه لنگ در هوایی، صبحونت شده سیگار و چایی


ای عرش کبریایی، چیه پس تو سرت؟

کی با ما راه میایی، جون مادرت؟


یک روز از خواب پا می‌شی، می‌بینی رفتی به باد

هیچ‌کس دور و برت نیست، همه رو بردی ز یاد

چند تا موی دیگت سفید شد، ای مرد بی اساس

جشن تولد تو باز مجلس عزاست، بریدی از اساس

قوز پشتت بیشتر شد، شونه‌هات افتاده‌تر

پیرامونتو ببین با دقت، می‌سوزن خشک و تر


اینکه دستاتو روی سر می‌ذارن

اینکه باهات هیچ کاری ندارن

اینکه تو بازیشون راه ت نمی‌دن

اینکه سر به سرت می‌ذارن


اینکه زاده‌ی آسیایی رو می‌گن جبر جغرافیایی

اینکه لنگ در هوایی، صبحونت شده سیگار و چایی"●

 

و البته آهنگ "مرغ شيدا"ش چيز ديگری‏ست. خيلي باهاش حال میکنم.*

 

"آتش در دل فكن ... برپا كن صد شرر

سوزان. کوبان. شکن ... برکش جامی دگر

زین شام و زین پگااه ... جانی دیوانه خواااه

 

با من، بيگانه‏اي ... خويشم خوان و خموش

زهرش در خون من ... بادا هماره نوش

 

در سکوتی، ماتم‌افزا ... من کناری و مرغ شیدا

با منِ دل ‌خسته گوید ... از چه بنشسته‌ای تو تنها

 

عشق یاری در دل دارم ... میدهد هر دم آزارم

شکوه‏ها تا بر دل دارم .. می‏گریزم از رسوایی

می‏ستیزم با تنهایی .... جام نوشین بر لب دارم

 

مرغ شیــدا؛ بیـا بیـااا ... شاهد ناله‏ي حزینم شو

با نوایی به روز و شب ... هم‏صدای دل غمینم شو

 

ای صبا گر شنیده ای ... راز قلب شکسته ام امشب

با پیامی به او رسان ... رهسپار دل حزینم شو


لحظه ای آسمان تو بنگر ... چهره‏ي ارغوانیم

با غم عشق او خزان شد ... نوبهار جوانیم، نوبهار جوانیم

 

ای شادی آزادی .... روزی که باز آيی

با این دل غم پرور .... من با تو چه خواهم کرد؟

دل‏هامان خونین است ... غم هامان سنگین است

 

ما سر تا پا زخميم ....ما سر تا پا درديم

ما اين دل عاشق را ... در راه تو آماج بلا كرديم"●

 

*از تفاوت سليقه گفتم و لذت بردنم از اين دو آهنگ... خواستم دوستي رو تو اين لذت شريك كنم كه با واكنش جالبي مواجه شدم (حداقل برا خودم) گفت كه نميدونستم انقدر سليقه‏ت تحليل رفته! من البته درك‏ش كردم و فقط لبخندي زدم ولي همچنان از انتخاب سليقه‏ام لذت مي‏برم.

● دوست داشتم متن شعرها رو اينجا داشته باشم.

 

پي‏نوشت1: ۱۵ ذي‏الحجه ولادت امام هادي عليه‏السلامه. اول كه اين ميلاد مبارك باشد انشاءالله. دوم اينكه اگه دهه شصتي هستيد و كتاب تعليمات ديني سال پنجم دبستان‏تان يادتان نميآيد كه از امام هادي عليه‏السلام گفته بود يه سر به اين پست‏م بزنيد. (شعرش هميشه برام تازه‏ست و ذهنم رو مشغول ميكنه) و حديثی از ايشون: "دنيا بازار است، جمعي در آن سود مي‏كنند و باقي زيان."

پي‏نوشت2: مامان نزديك سحر يه خواب جالبي ديده بود كه اصل‏ش راجع من بود؛ نميدونم چرا وقتي تعريف ميكرد يه لحظه آرزو كردم همون‏جوري تعبير شه.

پي‏نوشت3: رسماً بايد به سرعت اينترنت فاتحه فرستاد؛ حتي ADSLش، چرا اين جوري شده؟؟!!

پي‏نوشت4: همين كه كتاب رو باز ميكنم چنان خوابي به سراغم مياد كه نگو؛ اونوقت من موندم چطور اين درس ها رو بايد پاسيد؟!! خودم كه هيچ اميدي به پاسيدن هيچكدوم از واحدهام ندارم؛ ولي سعي ميكنم كمتر نت بيام تا يه كم دلم رو خوش كنم كه مثلاً به اين دروس عقب افتاده ميرسم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 1:30  توسط نجوا | 

یا حبیب من لا حبیب له

تمام روز به همکارت کمک کردی و اون وسط بی هیچ غرض، حرفی زدی که دلگیرش کردی... عصر ازش معذرت میخوای و با کلی خستگی میری خونه... (فردا نوبت توئه!)

میرسی خونه ... یه چیزی میخوری و میری تو اتاقت... اونقدر خسته‏ای که نای عوض کردن لباس هم نداری، چه برسه به فکر و درس...

تلفن زنگ میخوره...گوشی رو میز اتاق رو برمیداری... خانوم جونه...؛"سلام عزیزم؛ خوبــی؟ تولدت مبارک؛ انشاءالله صد سال به این سالها و ...." لبخند میزنی و کلی تشکر میکنی و یه بوسه از پشت تلفن براش میفرستی... با آقاجون هم میحرفی... از اونم کلی تشکر میکنی و قربون صدقه‏ش میری... همین شنیدن صداشون برات یه دنیا میشه! با مامان که میحرفی متوجه میشی دختردایی و پسردایی اون ور دنیاتم متولد همین روزان!

میری تو اتاق... پیامک های تبریک به گوشی‏ت میان و همه لبخندی بر لبت میشونن اما جز پیام بعضی، مابقی رضایتی برات ندارن....همه فقط پاسخی هستن به اینکه تو روز تولد اونا رو از یاد نبرده بودی... و این یعنی؛ تا زمانی در یادی که به یاد باشی (+)!!!

(به هر حال امسال دوباره دانشجو شدی، و یه سری تبریک‏ها هم تلفیقی شدن از تبریک تولد و روز دانشجو (روزی که فقط به اسم و بهانه‏ای برای یاد کردن از خود و سیر در خاطرات دل‏خوش‏ت کرده) ... و این تبریکات بعضاً دوست داشتنی‏ترن!)

از فرط خستگی 9-8 دیگه خواب‏ت می‏بره، اما تا صبح چندین بار از خواب بلند میشی، هر بار كه از خواب می پری، گوشی‏ت رو نگاه ميكني.. يك بار با اس ام اسي مواجه ميشي و باقي دفعات فقط گوشي ساعات مختلف رو بهت اعلام ميكنه.. اين بيدار شدن ها واسه چيه؟! انگار منتظر چيزي باشي... اما منتظر چی؟؟!!

صبح تو آینه* نگاه میکنی و با چشم قرمز مواجه میشی...از چای کمک میگیری واسه شستشوش... راهی محل کار میشی... امروز قراره پروژه تو چک شه! و چه روز طولانی و خسته‏کننده‏ای!

با همکارت متولد یه روزین و در بدو ورود تبریک اون رو میشنوی و بعد هم تبریک متقابلی نثارش میکنی... مابقی هم تبریک میگن و تو تشکر میکنی...و شیرینی موکول میشه به بعد ناهار!

یه چیزی آزارت میده؛ اینکه فکر میکنه باید چیزی برات تهیه کنه چون تو این کار رو براش کردی، اما نمیدونه که تو از یه ماه قبل تولدش کادوش رو آماده کردی و هیچ انتظاری هم نداشتی (اصلاً فکر میکردی تا آذر رفتنی میشی که نشدی!)

تمام روز یه حس غریبی همراهی‏ت میکنه...

یه سر به بلاگ‏ت ميزني... دل‏ت ميخواد به يه خودكشي وبلاگي دست بزني، اما...

روي كاغذ براي خودت مينويسي؛ "جرأت؟؟!!... اگه راست ميگي چيزي رو بكش كه بايد، چيزي كه برگشتي نداشته باشه، چيزي كه..."

تمام روز اون حس غریب همراه‏ته... اشکی که آروم و هر از گاهی از گوشه‏ی چشم‏ت میچکه و خودتم نمیدونی واسه چی... کسی هم ببینه بهانه‏ی سوزش چشم!

همکارت میپرسه؛ "چته؟"...ميگي؛"حالم خوش نیست!"... لبخندی میزنه و میگه؛"از اثرات روز تولده، همه همین جوری میشن"...و تو؛ "نه!"...اما مطمئن به "نه" نیستی، ولی آخه هیچ وقت روز تولدت این جوری نبودی...چی به روزت اومده...چقدر عوض شدی...

روز تموم میشه...پروژه نصف و نیمه... و تو همچنان مشوش و منتظر و ناخوش....

تو مسیر برگشت، عزیزترین مردی که میشناسی همراهیت میکنه... و چقدر بودن در کنارش رو دوست داری...

میگه؛ "امروز روز بزرگیه"...لبخند میزنی و میگی؛ "مگه شما بگی!"....میگه؛ "اگه بدونی چه نعمت و رحمتی بودی..." ... و به یاد میاری حرف‏های خانوم جون رو وقتی از روز به دنیا اومدن‏ت و دیدن‏ت پشت شیشه‏ها میگفت..."که انگار سوده زنده شده بود..." ... و تو هیچ‏گاه سر در نیاوردی ازین حکمت‏های خدا... یکی رو میگیره و یکی دیگه میده... شاید اون یکی اگه میموند بهتر بود و آروم میگی که؛ "حتماً به‏تر بود، حداقل‏ش از تو!"

و دوباره شب و نا آرومی و همون حس روز و دیشب...

کیکی می‏بری و هدایایی میگیری و برادرت رو بدرقه میکنی واسه سفر... و چقدر دلت سفر میخواد...

روز تولدت به همین مسخرگی و در انتظار و تشویش و روزمرگی سپری میشه و تو دل خوش کردی به عرفه...و به خدای عرفه!

و امروز عرفه بود... آن روز که از برش گفتند؛ "چون شب قدر را درک نکردی، آن را از دست مده"... و تو چه ساده از دست‎ش دادی... و هنوز خسته‏ای...

دل خوش کن به قربان...فردا عیدست...عید بندگی... عید تسلیم و رضا... عید پیروزی یقین بر شک... و همین اندازه که عید شد بر ابراهیم و اسماعیل و هاجر و بر "حاجی"ان، تو را کفایت کند، که چون رحمت فرستد، چنان فرستد که تو نیز بهره‏مند گردی... پس دل خوش باش به پایان ده روز...

و چه نوای آشنایی...

        لبیک...اللهم لبیک..لبیک لا شریک لک لبیک...

                                    ان الحمده و النعمة لک و الملک...لا شریک لک لبیک...

 

* آینهها من رو می‏ترسونن! آینه‏ها من رو عاشق خودم میکنن.. عاشق این نقشی که خدا ترسیم کرده... به آینه که نگاه میکنم عاشق خودم میشم... عاشق چشمام و نگاهی که درون‏شونه.... و یهو چشم می بندم که دل نبازم!

(شاید یه دلیل اینکه که نگاه کردن به آینه از اعمالی‏ست که احرام رو باطل میکنه، همین باشه)

 

پی‏نوشت:

1.    عیدتـــــــــان مبـــــارک!!!

2. نوشتم که فقط نوشته باشم و ثبت کرده باشم این حس مسخره رو که امیدوارم دیگه تکرار نشه! (حداقل یه بخشایی‎ش)       

3. این نـــوا را هم بسیار دوست می‏دارم!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 0:40  توسط نجوا | 

یا احدُ يا واحد

"هر زنی رازی‏ست. ازدواج کشف این راز نیست، معماری این راز است. برای بچه مسلمان‏هایی مثل ارمیا این معماری پیچیده‏تر است. یعنی راز پیچیده‏تر است. به دلیل چشم و گوش بسته‏شان..."*

و البته برای آن یکی‏ها (آن‏ها که مثل ارمیا نیستند!) هم همچین ساده نیست؛ بسی زمان و وقت و حتی احساس گذاشته‏اند تا از قِبَل تجربه؛ نیم‏چه مهارتی کسب کنند در رویارویی با این راز، که آن هم گاه غلط از آب در میآید! خودشان به‏تر میدانند که چه اندازه اشتباه کرده‏اند و دل‏شان را آزار داده‏اند و حتی جا گذاشته‏اندش و گاهاً کلکسیونی جمع کرده‏اند تا آن نیم‏چه مهارت را کسب کنند! و گاه شک میکنند آنچه بدست آمده ارزش آنچه رفته را داشته یا نه!

بگذریم ازین‏ها که بحثم سر آنها نبود. به گمان‏م بخش عمده‏ای از مشکل به پدر و مادرها و سیستم آموزشی‏مان (کاری با آن ور دنیا ندارم که آنجا هم اگه مشکلی حل شده اما بی مشکل نیست) برمیگردد. مثلاً اکثر پدر و مادرها تصور میکنند آموزش مهارت‏هایی چون ارتباط در زندگی چیزی نیست که دخلی به آن‏ها داشته باشد؛ نمی‏دانند که شروع آن در رابطه‏ی پدر و مادر است، نمی‏دانند که برخی آموزه‏ها باید از همان کودکی و با لطافت آموزش داده شود تا فرزند دلبند‏شان در نوجوانی و جوانی دچار بحران‏های مختلف در ارتباط‏ش نشود. شاید دلیل این هم آن باشد که خودشان نیاموخته‏اند و البته لازمه‏اش را هم درک نکرده‏اند.

هر روز نمونه‏هایی می‏بینی از مشکلات جوانان و نوجوانان در این امر؛ از احساسات پاک و یک طرفه‏ای که در دل پرورش یافته‏اند و منتقل نشده‏اند و گاهی هم که منتقل شدند به در بسته خورده اند، از خواستن و درست بیان نکردن، از چه و چه... و چقدر دل‏ت میگیرد!

 

تازه این بخشی از مشکل جوانان در ازدواج است (هرچند کم مشکلی نیست) اما مشکلات آنقدر هست که حتی اگه بخوای تیتروار اشاره کنی و کوته توضیحی هم بدی، شمارگان‎ش از عدد کثرت خیلی‏ها بالا میزنه! از تفکر خود جوان‏ها و اشکالات‏ش• بگیر تا دید خانواده‏ها و اثرشان تا مشکلاتی که جامعه تحمیل می‏کند (از مشکلات اقتصادی بگیر تا ...، که ماشاءالله هیچ‎کس هم به فکر نیست و راه‏کارهایشان هم به درد هیچ بنی بشری نمی‏خورد، از بس کارشناسانه است!!!!)

• اینکه میگویم اشکالات؛ چون خیلی از جوان‏هایمان هم هیچ‏وقت ننشسته‏اند پیش خودشان، درست و حسابی این مطلب را تحلیل کنند؛ اینکه چرا می‏خواهند یا حتی نمی‏خواهند که ازدواج کنند؛ کدام به کدام می‏ارزد! نمیدونن از ازدواج چی میخوان، تازه وقتی هم واسه خودشون تعریف میکنن که چی میخوان، فقط انتظاراتشون از طرف مقابله! تازه اینجا هم نمیدونم که واقعاً نقش‏ها و مسئولیت‏های خودشون رو نمی‏بینن یا با نادیده گرفتن‏شون، سعی میکنن شونه خالی کنن و بندازن گردن دیگران! رها کنم؛ فقط انقدر بگویم که به گمان من برای ازدواج ابتدا باید آمادگی روحی لازم و بلوغ لازم جهت زندگی مشترک را در خود یافت و بعد حرف زد!!!

 

تعاریفی که از ازدواج ارائه میشه و اهدافی که درش دنبال میشه متفاوته. غیر از این ها؛ ملاک‏های انتخاب هم متنوع و متفاوته (جالب میگفت که؛ "اَلسُّلُقُ شُلُغُ"...سلیقه‏ها شلوغ است!)

 

"نویسنده می‏گوید: ازدواج پی‏وندی ژنتیکی نیست بین ژن‏های زن و شوهر، برای رسیدن به یک خلقت جدید. ازدواج یعنی پیوند خاطره‏های مشترک.
خشی اما می‎گوید: نه؛ ازدواج پیوند خاطره‏های مشترک نیست. ازدواج یعنی 2 نفری کار کردن، 2 نفری پول درآوردن و از آن طرف سیو کردن پول به خاطر مسائل مشترک..."*

 

"ازدواج یعنی با یکدیگر جفت و قرین شدن"**

 

"و مِن آياتِهِ اَنْ خلقَ لكم منْ انفُسِكُمْ ازواجاً لتسكُنوا اليها؛ و جعلَ بَينكُم مَودَّةً و رحمَةً.
و از نشانه‏هاى او اين كه از خودتان همسرانى براى شما آفريد تا بدانها آرام
گيريد، و ميان‏تان دوستى و رحمت نهاد."***

 

و قرار است تا در کنار هم به کمال برسیم و "یکی" شویم!

و خدا یکی‏ست، احد و واحد! و تمامی موجودات دچار "دو"، و باید با هم شوند تا "یک" شوند. با نیمه‏ی خودشان؛ درست مثل قطعات پازل.

 

پی‏نوشت ۱: اول ذی‏الحجه سالروز ازدواج تنها زوج معصوم؛ حضرت علی علیه‏السلام و حضرت فاطمه سلام‏الله علیها بود، پیوند مهر و ماه! و از سال گذشته، روز ازدواج جوانان هم نام گرفت. همین مطلب سبب آپ کردن این پست شد. هرچند جز گریزی به موضوع نبود و جهت شرح بیشتر، حوصله‏ی بیشتر میخواد و شاید یه وبلاگی اختصاصی مثل این.

 

پی‏نوشت ۲: خوش‏حال میشم تعاریف و اهداف ازدواج و حتی ملاک‏های انتخاب دوستان متأهل و مجردی که به اینجا سر میزنن رو هم بدونم! البته خواهشاً حرف و اعتقاد خودتون باشه نه يه سري مطلب كليشه‏اي كه وقت عمل روش واينستيد! (هرچند کامل نشه آوردش، همون جور که همه‏ی حرف خودم تو یه پست جا نشد، اما آنچه بُلدست رو به اشاره‏ای میشه گفت.)

 

پی‏نوشت۳ (+): حاج آقای دهنوی هم پنجشنبه ها؛ حوالی ساعت ۱۳ (۲۳:۳۰) شبکه سوم سیما، برنامه گلبرگ مطالب جالبی میگه که به نظرم ارزش وقت گذاشتن داره!

 

پی‏نوشت ۴: دعای جالبی میکرد، ميگفت: "خداوند؛ شما جوانان نامتأهل رو از نعمت تأهل خوشبخت‏کننده، بهره‏مند گرداند!"...و همه بلند ميگفتن: "آميـــن"عجب!!

 

◊ دوست داشتید نظری بیافکنید:

اگه مجردید به اینجا! (البته خودم هنوز نخوندما!)

اگه پست قبل رو ندید به پی‏نوشت 5!

----------------------------------------------------------------------------------------------------

* بی‏وتن- رضا امیرخانی           ** لغت‏نامه دهخدا             *** قرآن (روم-۲۱) - خدا

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 2:10  توسط نجوا | 

يا أجوَدَ مِنْ كُلِّ جَوَاد

"تنها پسر علی‏بن‏موسی‏الرضا بود....

در میان ائمه شهرت یافت به بخشندگی و جود. و اینچنین شد که لقب "جوادالائمه" یافت....

جوان‏ترین امام بود؛ چنانکه به هنگام شهادت*، تنها بیست و پنج سال داشت..."

 

اینجا که میرسم، مطلبی از ذهنم میگذرد... بیست و پنج سال و این مقام؟! آری میشود! اما این میان، من کجای راه‏ام؟؟ چشم بر هم بگذارم بیست و پنج سالگی‏ام هم رسیده، حال آنکه کوله‏ام خالی ست!

بیست و پنج سال داشت و امام امتی بود؛ میدانم که بیست و پنج ساله میشوم درحالیکه حتی به خودم هم نرسیده‎ام!

نگو امام بود و متفاوت؛ نگو مقایسه نکن و ...! بگو قراره ما (/من) به چه برسیم(/م)؟ کی؟!

و مدد میگیرم از خودش و آروم زمزمه میکنم؛

                                                          یا جوادالائمه؛ ادرکنی...ادرکنی...ادرکنی**

 

* تاریخ؛ روز شهادت ایشون رو دقیق معلوم نکرده و فقط گفته؛ آخرین روز ذی‏ القعده. بنابراین اگر به سالی ماه 29 روزه بشه، 29ام روزِ شهادته و اگه 30 روزه بشه، 30ام! به هر حال؛ تسلیت!

** دوست داشتی هم‏ آوا شو و بخوان؛ ادرکنا...ادرکنا...ادرکنا!

 

+ ماه کاظمین (تبیان)

 

و این کلام از امام جواد علیه‏السلام که میگه؛

                                                    "عزّت مؤمن، در بي نيازي او از مردم است."

عجیب به دل نشست! من رو یاد شعری انداخت که اغلب واسه خودم، زمزمه میکنم:

"گر خدا بنده‏نواز است به خلق‏ش چه نیاز؟!...میکشم ناز یکی تا به همه ناز کنم"

 

 

 

پی‏نوشت ۱: روزها میاد و میره و من عقب افتادم از کارهایی که باید انجام بدم!

یه جمعه‏ی دیگه هم رفت و .... هیچ!

 

پی‏نوشت ۲: هفت آذر، سال‏مرگ حمید مصدق بود. خدایش بیامرزد. تو دفتر شعرش میگشتم تا شعری گلچین کنم و بیارم؛ اما گلچین شده‏ها زیاد شد (شعراش رو دوست دارم!) و بی خیال آوردن یکی به قید قرعه شدم.

+ این رو پارسال آپیدم.

+ اینم مجموعه آثارشه.

 

پی‏نوشت ۳: خوش‏تر آن باشد كه سرّ دلبران .... گفته آيد در حديث ديگران؟؟!...آره؟

 

پی‏نوشت ۴: کاش از هر حرفی که میزدیم یه برداشت متفاوت نمیشد؛

                 کاش میشد راحت حرف زد و به فکر برداشت های غلط و درست نبود؛

                 کاش ...

 

پی‏نوشت ۵: "و خداوند به فرشتگان عقل داد، بدون شهوت.

                   حيوانات را شهوت داد، بدون عقل.

                   و انسان را شهوت داد با عقل.

                   هر انساني که عقل‏ش به شهوت‏ش غلبه کند، از فرشتگان برتر است؛

                   و هر انساني که شهوتش بر عقلش غلبه کند، از حيوان بدتر است!"

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم آذر 1387ساعت 0:57  توسط نجوا | 

یا وارث

"دو مزرعه در کنار هم با مزرعه‏داران و حیوانات‏شون؛ روزگار میگذروندن.

روزی شد که مرغ‏های مزرعه اولی به مزرعه دومی رفتن و از دانه‏های گندم و بذرهای اون مزرعه خوردن!

صاحب مزرعه دومی به صاحب مزرعه اولی تذکری داد و شمار این تذکر به دو رسید و بنا شد اگه به بار سوم کشید صاحب مزرعه دومی هرطور میخواد عمل کنه.

و به بار سوم میکشه! مزرعه‏دار تفنگ‏ش رو برمیداره و مرغ‏هایی که مشغول خوردن دانه بودن رو نشونه میره و یکی‏شون رو میزنه. مرغ پرپر میزنه و می‏میره! مرغ‏های دیگه یه آن ساکت میشن و دست از خوردن میکشن و به رفیق مرده‏شون نگاه میکنن؛ اما بعد از چند دقیقه دوباره به کار خودشون ادامه میدن و صاحب مزرعه یکی دیگه رو هم میکشه و باز همون جریان! انگار نه انگار که ممکن بود مرغ بعدی که هدف قرار میگیره همون مرغی باشه که به مرگ همراه‏ش توجهی نکرده. انگار نه انگار که میتونه برای نجات خودش به خطاش (خوردن‏ش) پایان بده!"

 

این ماجرا مثال شبیه‏ایست به رفتار ما آدما!

هر روز تو اطراف و اطرافیان، آدم‏هایی این دار فانی رو وداع میگن و میرن (اغلب هم ناخواسته!)، می‏بینیمشون و تو مراسم‏هاشون شرکت میکنیم اما باز دو دستی چسبیدیم به دنیاییات این دنیا!

وقتی با رفته‏گان مواجه میشیم و تو قبرستون و مراسمات تدفین و ختم شرکت میکنیم یه لحظه درنگ میکنیم؛ حتی اشکی میریزیم به حال خودمون؛ اما دو دقیقه بعد، وقتی سوار ماشین میشیم؛

یادمون میره که دو روز دیگه نوبت ماست!

یادمون میره که؛ "کلّ نفسٍ ذائقه الموت" (هر نفسی طعم مرگ رو می‏چشه!- آل عمران- ۱۸۵)

یادمون میره که باید قدر همدیگه رو بدونیم.. قدر با هم بودن‏هامون رو.

یادمون میره که نباید سر چیزای دنیا دعوا نکرد.

یادمون میره که باید مهربون‏تر باشیم با همه و به خصوص نزدیکامون تا اگه اونا زودتر راهی شدن، تو حسرت این نمونیم که چرا مهربون‏تر نبودم باهاشون؟! یا چرا بیشتر سر نزدم بهشون؟! یا چرا بیشتر از حرفها و تجربیات‏ش بهره نبردم؟! یا چرا...

مرگ آدما رو می‎‎بینیم اما فقط دو دقیقه به فکر می‏ریم؛ بعد دوباره درگیر دنیا میشیم، عیب همه رو میبینیم و حواسمون نیست که خودمون پر عیبیم!

کاش انقدر فراموش‏کار نبودیم؛

                                    کاش یه کم به خودمون میومدیم؛

                                                                                    کاش انقدر غافل نبودیم!

این حدیث رو خیلی دوست دارم:

"مردم در خواب‏ند؛ وقتی که مردند، بیدار می‏شوند!"

                                            کاش قبل از مردن‏مان حداقل نیمه بیدار شده باشیم!

 

پی‏نوشت: پنج‎شنبه مراسم تدفین دایی مادرم بود! (چقدرم بهشت زهرا شلوغ بود) مرد خوبی بود؛ بزرگوار، مهربون و دوست‏داشتنی. خدایش بیامرزد.

شنبه سوم برادر زن عموم بود و دوشنبه هم سال عموی همکارم! خدا بیامرزدتشون.

و در همه‏ی اینها نشانه و پیغامی‎ست؛ باشد که قدر عافیت دانیم! باشد که از غفلت درآییم!

و یه نکته‏ی جالب اینکه 5شنبه شب؛ عروسی پسر عموم هم بود. انشاءالله که خوشبخت شن. (البته شب اعصاب خوردکنی بود! توضیح هم نداره!)

و جالبیش برام همین تقابل مرگ و زندگیه!

 

پی‏نوشت توضيحي: پنجشنبه و جمعه روزاي خوبي نبود! از اون روز ذهنم درگير بود كه يه كم اين چيزا رو بنويسم و به ماجراي مرغ‏ها اشاره كنم كه فرصت نشد.

 

- اولين پست آذرم با مرگ آغازيد تا چه پيش آيد!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 0:40  توسط نجوا |