تبليغاتX
نجــوای مـن
نجــوای مـن

يا حَسَنَ الْبَلاءِ

و چه زيبا سرود، قیصر! خدايش بيامرزد!

 

 خوشـا از دل، نم اشکی فشاندن .... به آبـی، آتش دل را نشـاندن

خوشـا زان عشق‏بازان یـاد کردن ..... زبـان را زخمه‏ي فریــاد کردن

خوشا از نی، خوشا از سر سرودن ... خوشا نی‏نامه‏ای دیگر سرودن

نوای نی، نوایی آتشیـن است ..... بگو از سر بگیرد، دل‏نشیـن است

نوای نی، نوای بی نوایی است .... هوای ناله‏هایش، نی‏نوایـی است

نـوای نـی، دوای هـر دلِ تنــگ ..... شفـای خواب گُل، بیماری سنگ

قلم، تصویر جان‏کاهی‎ست از دل .... عَلَم، تمثیـل کوتاهی‎ست از نی

خدا چون دست بر لـوح و قلم زد .......... سر او را، به خط نـی، رقم زد

دل نی، ناله‏ها دارد از آن روز ........ از آن روز است، نی را ناله پُر سوز

چه رفت آن روز در اندیشه‏ي نی؟! ... که این‏سان شد پریشان بیشه‏ي نی؟!

سری سرمست شور و بی‎قراری .... چو مجنون در هوای نی سواری

پـر از عشـق نیستان، سینـه‎ي او ... غـم غـربت، غـم دیرینــه‏ي او

غـم نـی، بندِبندِ پیکــر اوست .... هوای آن نیستـان، در سـر اوست

دل‏ش را با غریبی، آشنایی‏ست ... به هم اعضای او، وصل از جدایی‏ست

سرش بر نی، تنش در قعر گودال .... ادب را گه الف گردید، گه دال

رهِ نـی، پیچ و خم بسیـار دارد ..... نوای‏ش زیـر و بم، بسیـار دارد

سری بر نیزه‏ای منزل به منزل ...... به همراه‏ش هزاران کاروان دل

چگونه پا ز گِل بر دارد اشتر؟! .... که با خود باری از سر دارد اشتر!

گران باری به محمل بود بر نی .... نه از سر، باری از دل بود بر نی

چو از جان پیش پای عشق سر داد .... سرش بر نی، نوای عشق سر داد

به روی نیزه و شیرین زبانی؟! .... عجب نبود ز نی شکّر فشانی

اگر نی پرده‎ای دیگر بخواند ........ نیستان را به آتش می‎کشاند

سزد گر چشم‎ها در خون نشیند ..... چو دریا را به روی نیزه بیند

شگفتا بی سر و سامانی عشق! .... به روی نیزه سرگردانی عشق!

ز دست عشق عالم در هیاهوست ..... تمام فتنه ها زیر سر اوست*

 

* شعر از قيصر امين پور بود كه حسام‏الدین سراج هم گمونم خونده باشدش!

 

پی‎نوشت ۱: یک بعدالتحریر به پست قبل اضافه کردم؛ اینجا هم تشکرم رو اعلام میکنم! حس خوبی‎ست خیری بهت برسه از جایی که انتظارش رو نداشتی!

 

راستی دوران گذار است، خوش كه نه،‌ اما ميگذرد! حال و روزم بهتر است! :)

 

 

پی‏نوشت ۲: دلم می‏خواست همه‏ی آنچه می‏خوانم و از خواندن‏ش لذت می‏برم اینجا بیاورم، فعلاً به آوردن این چند لینک اکتفا می‏کنم:

 

جليل صفربيگي را بخوانيد! عاشقانه‌های يك زنبور كارگرش را که می‏خواندم عجیب لذت پرواز را حس می‏کردم!!

 

قبلاً اینجا را خوانده بودم، اما امروز دوباره خواندم‏ش (تقریباً همه‏اش را از ریدر!) بعضی پست‏ها عجیب حس و حال خوبی برایم داشت! بعضي انگار همه‎ي حرف دلم را منتقل ميكرد!

دفترچه‏ي خاتون را که مرور می‏کنم؛ بعضی شعرها و متن‏هایی که دوست داشتم و دارم، با کلی خاطره، می‏یابم!

 

خواندن متن شعرها لذت‏بخش بود؛ برخی آهنگ‏ها و آواها هم که ضرب‏آهنگ و حس خود را داشتند! اينجا و اينجا 

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 18:15 توسط نجوا| |

 

يا مُطْلِقَ الْأُسارَى

 

پيش‏نوشت:

سلام نازنين يار!

اينها را نوشتم؛ اما نخوان‏شان!

نوشتم براي خودم!

آخر دل شكفته‏اي دارم من!

دل پريشاني كه اين روزها زياد پريشان‏گويي ميكند!

اين روزها زمين و زمان از چيزهاي ديگر ميگويند... غزه...کودک...جهاد...کربلا... حسین...حر...عاشورا...

و این میان دل من آن‏چنان آشفته و حيران است كه هيچ نمي‏بيند و هيچ نمي‏شنود! جز آهی؛ چیزی ندارم برایشان... جز سکوت؛ که با حال این ایام من موافق‏تر است!

اين‏ها را نوشتم تا شاید دور شوم از اين حس‏ها؛ تا بسپارم‏شان به صفحات، شايد دلم کمی آرام گيرد!

نمي‏خواستم بنويسم اما نوشتم، دو پست را در یکی کردم تا طولانی شدن‎ش باز داردت از خواندن‏ش...

نخوانی و بگذری؛ بهتر است بر تو؛ نه چیزی بدست می‏آوری از خواندن‏ش و نه چیزی از دست میدهی از نخواندن‏ش، نه دلت می‏سوزد، نه احیاناً نگران می‏شوی و نه...

فقط اگر خواندی؛ ببخش مرا و دعا كن بر روزگارم...

 

۱- در من این جلوه‎ی اندوه ز چیست؟!

اين روزها حال خوشي ندارم.

در نوسان‏م؛ نوساني بين گذشته و حال، حال و آينده، گذشته و آينده، حال و بي‎حال!

اين روزها غرقه در خاطرات‏م... در افكار و اتفاقات.

گریزانم از اتفاقات تكراري... ترسان و گريزان‏م از تكرارِ اتفاقات!

می‏گریزم از پیش‏بینی‏ها و آرزو می‏کنم بر خوب پیش آمدن‎ها.

 

اين روزها كلمات در ذهنم بازي مي‏كنند... شعرواره‎ها و غزل‏ها رژه مي‏روند... داستان‎ها تكرار مي‏شوند و قصه‎ها از نو خوانده.

اين روزها پرم از ميل خوانده شدن...

اين روزها پرم از ميل خواندن دوست داشتني‏هايم..

اين روزها پرم از نوشتن و سرودن!

و كاغذ چه همراه خوبي‏ست وقتي انگشتانت با دكمه‎ها بيگانه ميشوند..

 

اين روزها مايل‏ترم به نبودن... به رفتن و سوختن.

پروانه سوخت؛ شمع فرو ريخت؛ شب گذشت...اي واي من كه قصه‏ي شب ناتمام ماند

 

اين روزها پرم از هيچ... پرم از سكوت؛ پرم از ميل فرو رفتن در خود و آهسته شكستن!

با خويشتن نشستن و در خويشتن شكستن...

و كنج تنهايي‎ام...آه؛ كنج تنهايي‎ام...آخرين جايي كه دارم. گذاشته‏ بودمش براي روزهاي مبادا! و چه خوب گفته بود؛ "هر روز بی تو روز مباداست!" و چه خوش نشسته بود بر دلم!

کنج تنهایی را می‏خواهم تا در آن آهسته آرام گيرم، به شيوه‎ي بي شيوه‏ي خود!

 

مي‏داني نازنين؟!

احوال این روزهایم چونان ماهي‏ايست كه از آب دور افتاده، بي‏تاب و بي‏توان! تشنه و سرگردان! و نفس كشيدن برايش ناممكن! چيزي به تمام شدن‏ش نمانده و كم مانده خودش را بكشد!

چه كند كه دل‏ش پيش آن دوستان‏ش است كه با صياد ميروند و به آب اندك قناعت كرده و هنوز زنده‏اند!

چه كند كه مي‏ترسد با رفتن‏ش لحظه‏اي غم به دل آنان بنشاند و او تاب همين يك لحظه ناراحتي آنها را هم ندارد! حقیقت‏ش تاب دوری از آنان هم ندارد!

می‏دانی؟! بدتر آنکه نمی‏داند با رفتن هم به آب نمی‏رسد... شاید هم می‏داند و خود را گول می‏زند!

دلم به حال خودم مي‏سوزد كه نه راه پس دارم و نه راه پيش. نه مي‏توانم به يكباره بكنم و بروم و بي‏خيال همه كس‏ام شوم، نه مي‏توانم بمانم و اين حال و روز خود را تماشا كنم... نه دنيا و زندگي برايم تحمل‏پذير است و نه حتي؛ خودم!

ديگر نمي‏توانم خوشي‏ها و خوبي‏ها را بشمارم و لبخندي تحويل خود دهم.

دوست داشتم پرواز بياموزم، اكنون دانسته‏ام كه نشستن و راه رفتن هم نمي‏دانم!

 

اين روزها اشك‏ست هم‏دم گاه و بي گاه من... گريه مي‏كنم بر عبور و بر سكون.

مي‏گريم، اما ...

اشك در چشمان من طوفان غم دارد ولي...خنده بر لب مي‏زنم تا كس نداند درد من

هيچ مايل نيستم ديگران را به زحمت اندازم و غمي بر غم‏هايشان بيافزايم!

می‏دانی نازنین؟!

لبخندهای شادی و غم فرق دارد؛ اما من چنان می‏خندم که تو طعم تفاوت در خنده‏هایم را، نچشی!

اين روزها تلخم؛ ناشادم؛ ابري و باراني‏ام...اما، اما دلم مي‏خواهد گمان كني كه شيرينم؛ شادم؛ آفتابي‎ام. اينگونه گمان كن تا آرام باشم و غصه‏ي تو را ديگر نخورم!

از تو فاصله مي‏گيرم تا تلخي‏ام به جانت نريزد، از من فاصله بگير تا ناشادي‏ام ناشادت نكند كه ناشادي تو ناشادترم ميكند.

اين روزها از همه گريزانم!!

 

شاید اين‏ها خاصيت آدمي‏زاد است... در نوسان بودن و بي ثباتي... نمي‏دانم.. شايد هم فقط خاصيت من باشد، شايد براي من بيشتر باشد... چه مي‏دانم؟! اينقدر ميدانم كه هست.... هست و نيست!

چند باري آمدم تا اينجا بنويسم، ترسيدم كسي را در خود ببرد نوشته‏هاي بي‏سامانم! آمدم و ننوشتم تا آن شب و آن حديث قدسي و آن يادداشت با آن مخاطب خاص و نازنین! (پست قبل)

نميدانستم آنقدر سبك‎ام مي‏کند؛ همان درد و دل آهسته، همان گله و شكايت و وصف حال.

خوب‏تر شده بودم، لبخندهايم طبيعي‏تر!

اما نميدانم اين چگونه جامي‎ست كه خالي نمي‏شود، جام غم را مي‏گويم!

گويي سرشته‏اند آدمي را به غم و من اين ميان، بدتر از همه!

سینه‏ام آینه‏ایست... با غباری از غم..

 

دي‏شب انگار تمام غم‏هاي اين روزها را در جام كرده بودند و جرعه جرعه به حلقم مي‏ريختند... البته درست‎ش اينست كه بگويم؛ مي‏ريختم.

دي‏شب، توان خودداري‏ام نبود، و چه ضعيف مي‏نمودم زير اين بار!

هرچند هيچ‏ زماني خيال نكرده بودم قوي و توانايم اما اين حد ناتواني هم تحمل ناپذير بود و چندش‏ناك!

دي‏شب بی هوا اشک می‏ریختم!

دي‏شب قلبم به شدت  فشرده ميشد و نفسم به شماره مي‏آمد..

و قلبم... آه، قلبم... هنوز هم درد می‏کند؛ انگار دستانی قلبم را فشار می‏دهند تا بدمندش اما قلب فقط مقاومت می‏کند و درد می‏کشد..

دي‏شب؛

مادر را بي تاب كردم...برايم اسفند دود كرد و صدقه کنار گذاشت.

خواهر را غمگين كردم... سرم را به زانو گرفت و دستي به سر كشيد و نوازشي كرد، اين دل‏خسته‏ي افتاده بر زمين را!

برادر و پدر هم هر كدام ناراحت ازين حال عزيزك هم‏خانه‏شان!

دي‏شب؛ دستم به سينه‏ام بود و حمد شفا قرائت مي‏كردم برايش... نمي‏دانم؛ شايد هم فاتحه‏ای‏ خواندم برايش!

دي‏شب... آه... دی‎‏شب... چه شبي بود، دي‎شب!  

نمی‏دانم چرا آن‏گونه بود، خوب بود اما یک‏باره طوفانی شد!

نمي‏خواهم ديگر نفس بكشم... مي‏خواهم بگذارم و بگذرم... كاش مرا با خود ببرد..

کاش نمی‏شنیدم...نمی‏دیدم... شاید بهتر بود که نمی‎فهمیدم... هرچند فقط آن‏قدری می‏فهمم که عذاب بکشم!

کاش آن زمان که نگذشته بودم از تو، می‏گذشتی از من و اکنون اینگونه ...

کاش گذاشته بودی در بی‏خبری‏ام بمانم، آن هم آن زمان که نه تو را سودی بود و نه من را!

کاش زخمه نمی‏زدی دلی را که صدایش را در نای خفه می‏کند..

کاش... کاش... کاش...

و این کاش‏ها آن‏قدر زیاد می‏شود که خاموشی سزاوارتر!

 

آرام میگذرم، شاید بگذرد این روزگار...

دست من هنوز به قلبم است... و صداي كاروان را از آن سو مي‏شنوم..

زينب بي‏تاب است اما قدم محكم می‏گذارد، چه دلی دارد زینب!

بانویم! دعايم كن...

دعايم كن... نازنين!

 *****

۲- پریشان‏نوشته:

- باز اشکم ز دیده می‏آید ... بوی گل‏های چیده می‏آید

باز از دور بانگ قافله‏ای ... که به مقصد رسیده، می‎آید

 

- سه غم آمد سراغم، هر سه يك بار ... غريبي و اسيري و غم يار

   غريبي و اسيري، چاره داره ....... ولي آخر كشد ما رو؛ غم یار

 

- گفتی: "درد را باید گفت، حرف را باید زد..."

با خودم گفتم: با دردهای نهفتنی و نگفتنی، چه کنم؟ دردی که مستی هم دوایش نکند..دردی که نتوانی فریادش کنی، لاجرم تو را از پای در می‏آورد! درد من را جز مردن درمان نیست....چرا بیهوده شریک دردهایم کنم‏ت؟!

و به لبخندی تو را گفتم: دردی نیست...درد بی دردی‏ست و علاج‏ش هم آتش!

 

- تو به اندازه‏ی تنهایی من خوشبختی ... من به اندازه‏ی زیبایی تو غمگینم

(این خط روی متن بعداً اضافه شد)

 

- بار امانت چو گران بود و صعب .. من سبک از بار گران، گم شدم

 

- "بلور می‏شکند... زودتر شکستن؛ آری... دیرتر شکستن؛ شاید...

             اما شکستن نقش بلور است که معرکه؛ معرکه‏ی عبور است...."

 

- "من در این تنهایی... فکر یک برّه‏ی روشن هستم... که بیاید علف خستگی‏ام را بچرد!"

 

- و دلم می‏خواست در رؤیا میدیدم... هر آنچه دوست میداشتم...

اکنون اما خواب هم از من روی میگرداند و چون می‏آید، تمام وجودم فریاد میزند و تو را می‏خواند... شاید می‏خواهد که دیگر برنخیزد... نمی‏دانم...

بگذر از من که محتاج رسیدن به تو ام!

 

- یاد باد آنکه نهانت نظری با ما بود ... یاد باد آنکه تو را سر و سری با ما بود

 

- نمی‏دانم از آگاهی شروع شد یا از روزهای پس از آگاهی.. اصلاً نمی‏خواهم بدانم که چه شد... نمی‏فهمم این بودن‏ها و نبودن‏ها را..

تو از خوبی گفتی، از عشق، از دوست داشتن، از مهربانی، از بودن... اما نميدانم چرا انقدر قلبم جریحه‏دار شد.. نمی‏دانم چرا اینگونه درد گرفت؛ نمی‏دانم آن چه حالي بود که قلب بی‏چاره‏ام داشت... گويي چاقويي در آن كاشته بودند!

تو از تنها نماندن گفتی و من بیش از پیش در پیله‏ی تنهاییم فرو رفتم...

 

- آنكه مي‏گفت منم بهر تو غمخوارترين

                                                  چه دل‏آزارترين شد؛ چه دل‏آزارترين!

 

- سخن از مهر من و جور تو نیست...

       سخن از متلاشی شدن دوستی است و عبث بودن پندار سرور آور مهر...

مهم نیست دیگر... آخر مقصر خودم بود اما... رها می‏کنم...

 

- چه کنم با دل تنها؟!       چه کنم با غم دل؟!

              چه کنم با این درد؟!           دل من؛ ای دل من؟!

 

- فاصله یه حرف ساده‏ست ... بین دیدن و شنیدن

                بگو صرفه با کدومه؟! .... شنیدن یا نشنیدن؟!

 

- و هرچند که از فاصله‏ها گریزی نیست اما یقین دارم که هرگز فاصله‏ها حریف خاطره‏ها نیستند!

 

+ آرزو می‎‏کردم؛ که تو خواننده‏ی شعرم باشی... 

                                                ـ راستی شعر مرا می‏خوانی؟؟!...

  نه! دریغا؛ هرگز!! باورم نیست که خواننده‏ی شعرم باشی!

 

- آرزويم اين است؛

نتراود اشك در چشم تو هرگز؛

                                      مگر از شوق زياد!

نرود لبخند از عمق نگاهت؛ هرگز

و به اندازه ي هر روز تو عاشق باشي...

                               عاشق آنكه تو را مي خواهد...

                                                و به لبخند تو از خويش رها مي گردد...

و تو را دوست بدارد به همان اندازه؛

                                        كه دلت مي خواهد...

 

- مرا عهدیست با جانان، که تا جان در بدن دارم 

                                                هواداران کویش را، چو جان خویشتن دارم

 

- یا حسین... دریاب مرا!

                               مرا دریاب ای نایاب؛ ای یاب!

 

پی‏نوشت: پست‏های سال گذشته‎ام برای این ایام: + ؛ + ؛ + ؛ +

 

بعدالتحرير: اين پست شايد طولاني‏ترين پست اين وبلاگ شود (تا حالا كه بوده؛‌ بعد ازين هم گمانم بشود!)؛‌ آخر دو پست را در هم ادغام كردم. اولي شد؛‌ "در من اين جلوه‏ي اندوه ز چيست؟!" كه بيشتر روايت احوال روزهايم بود،‌ و دومي هم شد؛‌ "پريشان‏نوشته‏ها" كه بيشترش اشعار و مطالب پراكنده‏اي بود كه به هنگام نگارش در ذهن‏م پررنگ‏تر آمد!

اين مطلب نگاشته شد تا؛

هم كمي سبك‏تر شوم و راحت‏تر اين حال را كنار بگذارم و بگذرانم؛‌

- هم يادم بماند كه من هم گاهي چه اوضاع آشفته‏اي داشته‏ام!‌ با دليل و بي دليل!!

 

بالواقع انتظار نداشتم كسي خواننده‏ي مطلب شود (يه بند به "پريشان‏نوشته‏ها" بابت اين حس اضافه كردم)، چه رسد به كامنت گذار! با اين وجود خواندن كامنت‏ها؛‌ احساسات خوبي برايم داشت كه دوست داشتم برايش در خود پست تشكر كنم!

ممنون از همه‏ي آنها كه دل دادند و يار بودند و خواندند؛‌ حتي اگر تنها يك پست و يا پراكنده‏ي مطالب را خواندند!

خوشحالم و خداوند را شاكر؛ بابت يافتن چنين دوستاني،‌‌‌ بابت اين نازنين ياران!

 

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 19:19 توسط نجوا| |

هوالعاشق و المعشوق

 

شنيده بودم كه گفته‏اي: مرا دوست داري و من خيال برم داشته بود كه تو مرا عاشقي و من گشته‏ام معشوقه‏ي "تو".

و به انتظار ماندم تا رسم عاشقي پي گيري و به دنبال معشوقه‏ات بيايي و او را با خود ببري؛ و تو هنوز نيامده‏اي!

مگر نمي‏داني كه دلم برايت تنگ شده و به هوايت پر مي‏زند...

مگر نمي‏داني كه بي تاب تو گشته‏ام و برايم قرار نمانده...

مگر نگفتم كه آنچنان كه تن‏خسته‏اي خواب را طلب مي‎كند؛ من تو را مي‏خواهم.. گفته بودم يا نه؟!

پس چرا هنوز نيامده‏اي؟ چرا مرا اين‏گونه بي تاب مي‏بيني و هيچ نمي‏كني؟!

چرا آغوشت را برايم نمي‏گشايي؟! چرا بغلم نمی‏کنی؟! چرا صدایم نمي‏زني؟!

ديگر حتي به خوابم هم نمي‏آيي! چرا؟! من تو را مي‏خواهم و تو در نزديك‏ترين حال، از من دوري!

نمي‏توانم گرمي دستانت را حس كنم و در آغوشت به خوابي هميشگي فرو روم و اين مرا بي تاب‏تر مي‎كند.

ميدانم كوتاهي از من بوده؛ ميدانم كه مقصر من بوده‏ام! اما كدام عاشق اين حال معشوق ببيند و تحمل كند؟!

پيش‏ترها همين كه مي‏خواندمت و صدايت مي‏كردم؛ آرامش، تمام وجودم را فرا مي‎گرفت. افسوس كه اين روزها هستي و نمي‏بينمت. مي‏خوانمت و مي‏شنوي‏ام اما، باز نـا آرام‏ام!

ميداني؟! شنيده بودم كه گفته‏اي؛ "مرا عاشق شو تا عاشق‏ت شوم و چون عاشق‎ت شوم مي‎كشمت و خود خون‏بهايت مي‏شوم"*؛ اما من به آن "دوستت دارم" اكتفا كرده بودم؛ آخر مرا توان عاشقي نبود، اين را خود مي‏دانستي! من كجا و تو كجا؟؟! من ضعيف بودم و كوچك و تو قوي هستي و بزرگ، من كجا و تو كجاا؟؟!

امّا؛ باشد! باشد! زين پس ديوانگي عشّاق به جان مي‏خرم تا تو را يابم... مرا درياب!

تو معشوق ازلي و ابدي‏ام بوده‏اي، معشوقي كه عاشق بود؛ پس اكنون اين عاشق و معشوقه‏ات را درياب. مگذار كه خيالِ از تو دور بودن، اين‏ اندازه آزارش دهد. مگذار كه به عاشقان و كشتگان‎ت حسودي كند. مگذار كه زبانه‏هاي آتشي كه در آن مي‏سوزد به آسمان‏هايت برسد.. بوي دود، شامّه را آزار رساند، چه كه آن دود از آدمي بلند شود.. مگذار بوي سوختنم، عالمي را پر كند!

بيا؛ بيا و آغوشت را برايم بگشا و اين تنِ خسته را بپذير!

شانه‏هايت را برايم نگه دار كه اشك‏هايم مدت‏هاست كه آهسته و بي شانه مي‏ريزند..

مي‎ترسم آن زمان كه بيايي اين چشم‏‎ها ديگر سويي نداشته باشند. مي‏ترسم آنقدر دير بيايي و دير به تو برسم كه ديگر توان ديدن‏ت را نداشته باشم و دستانم از فرط خستگي ديگر بالا نيايند.

سر به سجاده مي‏گذارم و گمان مي‏برم مرا در آغوش كشيده‏اي و هاي هاي مي‏گريم... گله مي‏كنم از نبودن‏ت و از تأخيرت، و تو مهربانانه گوش مي‏دهي.

هر دو مي‏دانيم تقصير من بوده كه اين چنين دور از تو افتادم، امّا باور كن، باور كن كه ديگر نمي‏خواهم؛ مرا تاب اين همه دوري نيست..

در اين زندان، هيچ حالِ خوشم، نيست! هم‏قفسانم هم به دردهاي خود دچارند.. مرا با آنها كاري نيست.

دلم مي‏خواهد بيايي و دستي بكشي تا بال‏هاي شكسته‏ام را مرهم شوي.

مدت‏هاست كه قلب فشرده و خسته‏ام را درآورده‏ام و كناري گذاشته‏ام به اميد اينكه تو بيايي و سر جايش بگذاري.

مدت‏هاست منتظر تو ام، منتظرم تا بار ديگر مرا بخواني!

دلم مي‎خواهد مرا به نام كوچكم صدا زني و بگويي؛ "عزيزكم! آرام گير كه اكنون من كنار تو ام و تو كنار من! بخند كه فرشتگان را گفتهام که عرش را آماده‏ي حضورت كنند! بيا در آغوشم!"

دلم مي‏خواهد ...

پس ديگر درنگ نكن! بيا و بگذر از اين بنده‏ي ضعيف و خسته‏ات... بيا و در برش بنشين... بيا و ...

 

   "گفتم؛ تو چرا دورتر از خواب و خيالي، خواب و خيالي؟!

                                                    گفتي كه؛ منم با تو ولي‏كن تو نقابي؛ امّا تو نقابي!

    فريـــاااد كشيــدم؛ تو كجـاااايي، تو كجــاايي؟

                                                           گفتــي كه؛ طلــب كن تو مـراا، تـا كه بيــاابـي!"

 

خداوندا؛ تكيه‏گاه ناپايدار نمي‏خواهم! هميشه بودن‏ت را، سپاس!

           اين بودني كه با نبودن من نابود نمي‏شود را، سپاس!

 

                      آشفتگي‏هامو بگير از من....

                                               تو چشم خيس من تماشا كن...

 

*حديث قدسي:

آنكس كه مرا طلب كند؛ می‌يابد،
آنكس كه مرا يافت؛ می‌شناسد،
آنكس كه مرا شناخت؛ دوستم می‌دارد،
آنكس كه دوستم داشت؛ به من عشق می‌ورزد،
آنكس كه به من عشق ورزيد؛ من نيز به او عشق می‌ورزم،
آنكس كه به او عشق ورزيدم؛ می‌كشم‏ش،
آنكس كه من او را بكشم؛ خونبهايش بر من واجب است،
و آنكس كه خونبهايش بر من واجب شود؛ پس من خود خونبهايش مي‏شوم!

 

 **********

 

+پي‏نوشت۱: اينها رو ديشب نوشتم... تحت تأثير حال دروني اين روزهايم (كه زياد خوش نيست) و آن حديث قدسي (كه ماني در نظرات پست قبلي‏ام آورده بود)... باشد كه آرام‏م گرداند!

- بار اول نبود كه حديث رو مي‏خوندم، حتي قبلاً كه خونده بودم‏ش تو دوست‏داشتني‏هام گلچين‏ش كرده بودم با اين حال اين‏بار حس تازه‏اي برام داشت!

 

+پي‎نوشت۲: مي‏گفت: "...هیچکدام از دردهايم متعالی نیست. همه دنیوی و همین جایی‏ست، فقط الكي آنها را گنده مي‏کنم..." (نقل به مضمون!) شاید دردهاي من هم اينگونه باشند، نمي‏دانم! شايد تو راست مي‏گويي.. خودم را گول ميزنم كه اينگونه نيست!

دلم مي‎خواهد دردهايم رنگ و نقش بزرگ و ماورايي يابد، دلم مي‏خواهد اشك‎هايم جامه‏ي موقري به تن كنند و دليل زيباتري يابند براي ريختن. دليلي كه بتوانم فريادش كنم. دلم مي‏خواهد...

به غم‏هاي "تو" كه فكر مي‏كنم، غم‏هاي خود را كوچك و پست مي‏يابم!

و محرم رسيد... باز محرم شد و دل‏ها تپيد...

محرم ۸۱ رو هيچ‏وقت از ياد نمي‏برم؛ نوروز بود و من كنكوري، اما چه دهه اولِ خوبي بود، چه رضايت دل‏نشيني ازش يادگار موند برام.

محرم ۸۶ رو هم فكر نكنم هيچ وقت از ياد ببرم! به خصوص اون شب سرد و زمستوني، فكر كنم پنجم بود، مسيرم رو از محل كار-خونه، كج كردم به سمت بيت‏الزهرا، زمينا يخ زده بود و دست هاي من سرد و بي توان، اما بودم و در اين خيال كه چه بايد بكنم و ... و امروز فكر ميكنم به گذشته؛ كاش...

بگذرم كه زمان زود ميگذرد!

اميد كه محرم امسالم نقش بهتري يابد!

 

+پي‏نوشت۳: هميشه فكر ميكردم اگر آن زمان بودم چه مي‏كردم؟!

و اکنون صداي "هل من ناصرٍ ينصرني" از پس قرن‏ها و دراين نزديكي‏ها به گوش ميرسد...

غزه در خاك و خون نشسته و "نوار غزه این روزها فقط فریاد و ضجه پخش می‌کند"+

دلم مي‏خواست از شنيدن اين اخبار دق ميكردم، اما گويا درگيرتر از اين حرف‏هايم!

به اینجا سر بزنید. اینجا رو هم بخوانيد.

"غزه" را دريــــابيم!

 
نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1387ساعت 10:24 توسط نجوا| |

يا مَنْ لا يُخافُ إِلا عَدْلُه

 

و زندگي پره از ترس‏هاي جورواجور. ترس‏ها و نگراني‏هايي كه اغلب همراهت‏ن و حتي گاهي جريان طبيعي زندگي رو تحت تأثير قرار ميدن. بعضي وقتا ميخواي كه ناديده‏شون بگيري، و چون نتونستي حذف‏شون كني و از بين‎شون ببري، ميشن همراه تنهايي‏هات و بعضاً كابوس شب‏هات.

 

هفته‏ي پيش، يادداشتي خوندم كه ذهنم رو درگير اين موضوع (ترس) كرد.

اول كه خوندم‏ش با خودم گفتم من كه ترسي ندارم اما بيشتر كه فكر كردم ديدم نگراني‏هاي ما در واقع ترس‏هاي ما رو مي‏سازه. ترس از وقوع اتفاقات ناخوشايند.

تو درون خودم و گذشته‏ام سير كردم تا ترس‎هاي زندگي‏م رو پيدا كنم. به چيزاي جالبي (حداقل براي خودم) رسيدم که بدم نیومد ثبت‏شون کنم.

 

از ترس‏هاي بچگي‏هام شروع كردم:

جالب بود كه هيچ وقت نه از تاريكي ترسيدم، نه غول و جن و اين چيزا، اما "دزد"ها معمولاً تو ترسناك‏ترين خواب‏هاي من حضور داشتن. يادمه پاركينگي داشتيم كه به عنوان انباري استفاده ميشد و البته اغلب وسايل‏ش هم نو بود و من خيلي وقتا خواب ميديدم كه گروهي نيمه شب و به قصد دزدي به اونجا اومدن.▪▪

 

بعد اون‏چه بين ترس‏هاي الان و بچگي‏هام مشتركه:

مرگ عزيزانم. اين ترس هميشه با منه، به خصوص وقتي تو مراسم ختمي شركت مي‎كنم. اين ترس باعث شده و میشه كه يا آرزو كنم خودم زودتر از بقيه بميرم يا حداقل همه با هم بمیریم. (اينم واسه اينكه شايد مرگ من هم براي كسي اندازه من آزاردهنده باشه که الان این رو بعید میدونم!)

 

و آخرم ترس‏ها و بالواقع نگراني‏هاي اكنون‏م که چندتایی شون رو لیست می‏کنم:

- مي‏ترسم از اينكه عاشق بشم، بيشتر مي‏ترسم از اينكه هرگز عاشق نشم (از اون نوع عشقي كه قبول دارم و دوست دارم)

- مي‏ترسم از اينكه عاشق بشم اما معشوقم عظمت عشقم رو درك نكنه و يا حتي نتونم اين عشق رو به موقع بهش ابراز كنم.

- مي‏ترسم از اينكه كسي عاشقم نشه، بيشتر مي‏ترسم از اينكه كسي عاشقم بشه اما نتونم به هر دليلي عشق‏ش رو بپذيرم و بهش پاسخ بدم.

-  مي‏ترسم از اينكه دل آدمي رو بشكنم.

- مي‏ترسم از اينكه تصور كنم به دنبال خوشبختي‏ام ولي هر لحظه ازش دورتر شم.

- مي‏ترسم از اينكه لحظه‏ي مرگم برسه درحاليكه حس كنم كه؛ "زندگي" نكردم.

- مي‏ترسم از اينكه آبروم بریزه، در ازاي چيزي كه ارزش‏ش رو نداشته.

- مي‏ترسم از اينكه روزي برسه كه حتي روي نگاه كردن به اونايي كه مي‏شناختم و فكر مي‏كردم دوستم دارن رو نداشته باشم.

- مي‏ترسم از انتخاب...

- مي‏ترسم از اعتراف...

- مي‏ترسم از ... ▪▪▪

.

اون يادداشت رو ميتونين از اینجا بخونين. ترس و تشويش حاكم بهش تمام وجودم رو در بر گرفت.

▪▪ ميگن خواب دزد يعني خواستگار، اما تو خونه‏اي كه دختراش كم سن و سال‏ن اين چه معني‏اي ميتونه داشته باشه؟!

▪▪▪ و البته بيشتر از اين‏ها بودن؛ ترس‏ها و نگرانی‏های من! اما فعلاً اينا بيشتر به چشم‏م اومدن، ضمن اينكه لزوماً اين نيست كه تا حالا با اين ترس‏ها و نگراني‏ها مواجه نشده‏ام. مطلب اينه كه حتي اگه اتفاق افتاده باشن هم ترس از دوباره پيش اومدن‏شون من رو آزار ميده. با اين حال، ميگذرم ازشون تا سايه‏شون سنگين نشه رو زندگي‏م!

.

توضیح‎نوشت: 

* عنوان مطلب از يكي از آهنگ‏هاي آلبوم "یه شاخه نیلوفر" محسن چاوشي گرفته شده. می‎تونید از اینجا متن رو بخونید.

** این یادداشت رو (با کمی تغییر) همون هفته و دو-سه روز بعد از خوندن یادداشت مذکور آماده کردم، ولی نآپیدم و موکول‏ش کردم به بعد از عید غدیر، بعد از اون هم به یلدا و دل‏تنگی‏های من رسید. تقریباً داشتم از خیرش میگذشتم که مطلبی باعث شد این کار رو نکنم و بیارمش. این شد که الان آوردم‏ش.. بماند!

.

+بی‏چاره آهویی که صید پنجه‏ی شیری‏ست/بی‏چاره‏تر شیری که صید چشم آهویی‏ست (فاضل نظری)

++  "هرچند که می‌کوشم از عشق درگذرم؛

                 عشق مرا شیفته و سرگردان می‌دارد،

                   و با این همه، او غالب می‌شود و من مغلوب..." (عین‏القضات +)

 

نوشته شده در دوشنبه دوم دی 1387ساعت 20:5 توسط نجوا| |