يا حَسَنَ الْبَلاءِ و چه زيبا سرود، قیصر! خدايش بيامرزد! خوشـا از دل، نم اشکی فشاندن .... به آبـی، آتش دل را نشـاندن خوشـا زان عشقبازان یـاد کردن ..... زبـان را زخمهي فریــاد کردن خوشا از نی، خوشا از سر سرودن ... خوشا نینامهای دیگر سرودن نوای نی، نوایی آتشیـن است ..... بگو از سر بگیرد، دلنشیـن است نوای نی، نوای بی نوایی است .... هوای نالههایش، نینوایـی است نـوای نـی، دوای هـر دلِ تنــگ ..... شفـای خواب گُل، بیماری سنگ قلم، تصویر جانکاهیست از دل .... عَلَم، تمثیـل کوتاهیست از نی خدا چون دست بر لـوح و قلم زد .......... سر او را، به خط نـی، رقم زد دل نی، نالهها دارد از آن روز ........ از آن روز است، نی را ناله پُر سوز چه رفت آن روز در اندیشهي نی؟! ... که اینسان شد پریشان بیشهي نی؟! سری سرمست شور و بیقراری .... چو مجنون در هوای نی سواری پـر از عشـق نیستان، سینـهي او ... غـم غـربت، غـم دیرینــهي او غـم نـی، بندِبندِ پیکــر اوست .... هوای آن نیستـان، در سـر اوست دلش را با غریبی، آشناییست ... به هم اعضای او، وصل از جداییست سرش بر نی، تنش در قعر گودال .... ادب را گه الف گردید، گه دال رهِ نـی، پیچ و خم بسیـار دارد ..... نوایش زیـر و بم، بسیـار دارد سری بر نیزهای منزل به منزل ...... به همراهش هزاران کاروان دل چگونه پا ز گِل بر دارد اشتر؟! .... که با خود باری از سر دارد اشتر! گران باری به محمل بود بر نی .... نه از سر، باری از دل بود بر نی چو از جان پیش پای عشق سر داد .... سرش بر نی، نوای عشق سر داد به روی نیزه و شیرین زبانی؟! .... عجب نبود ز نی شکّر فشانی اگر نی پردهای دیگر بخواند ........ نیستان را به آتش میکشاند سزد گر چشمها در خون نشیند ..... چو دریا را به روی نیزه بیند شگفتا بی سر و سامانی عشق! .... به روی نیزه سرگردانی عشق! ز دست عشق عالم در هیاهوست ..... تمام فتنه ها زیر سر اوست* * شعر از قيصر امين پور بود كه حسامالدین سراج هم گمونم خونده باشدش! پینوشت ۱: یک بعدالتحریر به پست قبل اضافه کردم؛ اینجا هم تشکرم رو اعلام میکنم! حس خوبیست خیری بهت برسه از جایی که انتظارش رو نداشتی! راستی دوران گذار است، خوش كه نه، اما ميگذرد! حال و روزم بهتر است! :) پینوشت ۲: دلم میخواست همهی آنچه میخوانم و از خواندنش لذت میبرم اینجا بیاورم، فعلاً به آوردن این چند لینک اکتفا میکنم: √√جليل صفربيگي را بخوانيد! عاشقانههای يك زنبور كارگرش را که میخواندم عجیب لذت پرواز را حس میکردم!! √√قبلاً اینجا را خوانده بودم، اما امروز دوباره خواندمش (تقریباً همهاش را از ریدر!) بعضی پستها عجیب حس و حال خوبی برایم داشت! بعضي انگار همهي حرف دلم را منتقل ميكرد!
√√دفترچهي خاتون را که مرور میکنم؛ بعضی شعرها و متنهایی که دوست داشتم و دارم، با کلی خاطره، مییابم! √خواندن متن شعرها لذتبخش بود؛ برخی آهنگها و آواها هم که ضربآهنگ و حس خود را داشتند! اينجا و اينجا يا مُطْلِقَ الْأُسارَى پيشنوشت: سلام نازنين يار! اينها را نوشتم؛ اما نخوانشان! نوشتم براي خودم! آخر دل شكفتهاي دارم من! دل پريشاني كه اين روزها زياد پريشانگويي ميكند! اين روزها زمين و زمان از چيزهاي ديگر ميگويند... غزه...کودک...جهاد...کربلا... حسین...حر...عاشورا... و این میان دل من آنچنان آشفته و حيران است كه هيچ نميبيند و هيچ نميشنود! جز آهی؛ چیزی ندارم برایشان... جز سکوت؛ که با حال این ایام من موافقتر است! اينها را نوشتم تا شاید دور شوم از اين حسها؛ تا بسپارمشان به صفحات، شايد دلم کمی آرام گيرد! نميخواستم بنويسم اما نوشتم، دو پست را در یکی کردم تا طولانی شدنش باز داردت از خواندنش... نخوانی و بگذری؛ بهتر است بر تو؛ نه چیزی بدست میآوری از خواندنش و نه چیزی از دست میدهی از نخواندنش، نه دلت میسوزد، نه احیاناً نگران میشوی و نه... فقط اگر خواندی؛ ببخش مرا و دعا كن بر روزگارم... ۱- در من این جلوهی اندوه ز چیست؟! اين روزها حال خوشي ندارم. در نوسانم؛ نوساني بين گذشته و حال، حال و آينده، گذشته و آينده، حال و بيحال! اين روزها غرقه در خاطراتم... در افكار و اتفاقات. گریزانم از اتفاقات تكراري... ترسان و گريزانم از تكرارِ اتفاقات! میگریزم از پیشبینیها و آرزو میکنم بر خوب پیش آمدنها. اين روزها كلمات در ذهنم بازي ميكنند... شعروارهها و غزلها رژه ميروند... داستانها تكرار ميشوند و قصهها از نو خوانده. اين روزها پرم از ميل خوانده شدن... اين روزها پرم از ميل خواندن دوست داشتنيهايم.. اين روزها پرم از نوشتن و سرودن! و كاغذ چه همراه خوبيست وقتي انگشتانت با دكمهها بيگانه ميشوند.. اين روزها مايلترم به نبودن... به رفتن و سوختن. پروانه سوخت؛ شمع فرو ريخت؛ شب گذشت...اي واي من كه قصهي شب ناتمام ماند اين روزها پرم از هيچ... پرم از سكوت؛ پرم از ميل فرو رفتن در خود و آهسته شكستن! با خويشتن نشستن و در خويشتن شكستن... و كنج تنهاييام...آه؛ كنج تنهاييام...آخرين جايي كه دارم. گذاشته بودمش براي روزهاي مبادا! و چه خوب گفته بود؛ "هر روز بی تو روز مباداست!" و چه خوش نشسته بود بر دلم! کنج تنهایی را میخواهم تا در آن آهسته آرام گيرم، به شيوهي بي شيوهي خود! ميداني نازنين؟! احوال این روزهایم چونان ماهيايست كه از آب دور افتاده، بيتاب و بيتوان! تشنه و سرگردان! و نفس كشيدن برايش ناممكن! چيزي به تمام شدنش نمانده و كم مانده خودش را بكشد! چه كند كه دلش پيش آن دوستانش است كه با صياد ميروند و به آب اندك قناعت كرده و هنوز زندهاند! چه كند كه ميترسد با رفتنش لحظهاي غم به دل آنان بنشاند و او تاب همين يك لحظه ناراحتي آنها را هم ندارد! حقیقتش تاب دوری از آنان هم ندارد! میدانی؟! بدتر آنکه نمیداند با رفتن هم به آب نمیرسد... شاید هم میداند و خود را گول میزند! دلم به حال خودم ميسوزد كه نه راه پس دارم و نه راه پيش. نه ميتوانم به يكباره بكنم و بروم و بيخيال همه كسام شوم، نه ميتوانم بمانم و اين حال و روز خود را تماشا كنم... نه دنيا و زندگي برايم تحملپذير است و نه حتي؛ خودم! ديگر نميتوانم خوشيها و خوبيها را بشمارم و لبخندي تحويل خود دهم. دوست داشتم پرواز بياموزم، اكنون دانستهام كه نشستن و راه رفتن هم نميدانم! اين روزها اشكست همدم گاه و بي گاه من... گريه ميكنم بر عبور و بر سكون. ميگريم، اما ... اشك در چشمان من طوفان غم دارد ولي...خنده بر لب ميزنم تا كس نداند درد من هيچ مايل نيستم ديگران را به زحمت اندازم و غمي بر غمهايشان بيافزايم! میدانی نازنین؟! لبخندهای شادی و غم فرق دارد؛ اما من چنان میخندم که تو طعم تفاوت در خندههایم را، نچشی! اين روزها تلخم؛ ناشادم؛ ابري و بارانيام...اما، اما دلم ميخواهد گمان كني كه شيرينم؛ شادم؛ آفتابيام. اينگونه گمان كن تا آرام باشم و غصهي تو را ديگر نخورم! از تو فاصله ميگيرم تا تلخيام به جانت نريزد، از من فاصله بگير تا ناشاديام ناشادت نكند كه ناشادي تو ناشادترم ميكند. اين روزها از همه گريزانم!! شاید اينها خاصيت آدميزاد است... در نوسان بودن و بي ثباتي... نميدانم.. شايد هم فقط خاصيت من باشد، شايد براي من بيشتر باشد... چه ميدانم؟! اينقدر ميدانم كه هست.... هست و نيست! چند باري آمدم تا اينجا بنويسم، ترسيدم كسي را در خود ببرد نوشتههاي بيسامانم! آمدم و ننوشتم تا آن شب و آن حديث قدسي و آن يادداشت با آن مخاطب خاص و نازنین! (پست قبل) نميدانستم آنقدر سبكام ميکند؛ همان درد و دل آهسته، همان گله و شكايت و وصف حال. خوبتر شده بودم، لبخندهايم طبيعيتر! اما نميدانم اين چگونه جاميست كه خالي نميشود، جام غم را ميگويم! گويي سرشتهاند آدمي را به غم و من اين ميان، بدتر از همه! سینهام آینهایست... با غباری از غم.. ديشب انگار تمام غمهاي اين روزها را در جام كرده بودند و جرعه جرعه به حلقم ميريختند... البته درستش اينست كه بگويم؛ ميريختم. ديشب، توان خودداريام نبود، و چه ضعيف مينمودم زير اين بار! هرچند هيچ زماني خيال نكرده بودم قوي و توانايم اما اين حد ناتواني هم تحمل ناپذير بود و چندشناك! ديشب بی هوا اشک میریختم! ديشب قلبم به شدت فشرده ميشد و نفسم به شماره ميآمد.. و قلبم... آه، قلبم... هنوز هم درد میکند؛ انگار دستانی قلبم را فشار میدهند تا بدمندش اما قلب فقط مقاومت میکند و درد میکشد.. ديشب؛ مادر را بي تاب كردم...برايم اسفند دود كرد و صدقه کنار گذاشت. خواهر را غمگين كردم... سرم را به زانو گرفت و دستي به سر كشيد و نوازشي كرد، اين دلخستهي افتاده بر زمين را! برادر و پدر هم هر كدام ناراحت ازين حال عزيزك همخانهشان! ديشب؛ دستم به سينهام بود و حمد شفا قرائت ميكردم برايش... نميدانم؛ شايد هم فاتحهای خواندم برايش! ديشب... آه... دیشب... چه شبي بود، ديشب! نمیدانم چرا آنگونه بود، خوب بود اما یکباره طوفانی شد! نميخواهم ديگر نفس بكشم... ميخواهم بگذارم و بگذرم... كاش مرا با خود ببرد.. کاش نمیشنیدم...نمیدیدم... شاید بهتر بود که نمیفهمیدم... هرچند فقط آنقدری میفهمم که عذاب بکشم! کاش آن زمان که نگذشته بودم از تو، میگذشتی از من و اکنون اینگونه ... کاش گذاشته بودی در بیخبریام بمانم، آن هم آن زمان که نه تو را سودی بود و نه من را! کاش زخمه نمیزدی دلی را که صدایش را در نای خفه میکند.. کاش... کاش... کاش... و این کاشها آنقدر زیاد میشود که خاموشی سزاوارتر! آرام میگذرم، شاید بگذرد این روزگار... دست من هنوز به قلبم است... و صداي كاروان را از آن سو ميشنوم.. زينب بيتاب است اما قدم محكم میگذارد، چه دلی دارد زینب! بانویم! دعايم كن... دعايم كن... نازنين! ***** ۲- پریشاننوشته: - باز اشکم ز دیده میآید ... بوی گلهای چیده میآید باز از دور بانگ قافلهای ... که به مقصد رسیده، میآید - سه غم آمد سراغم، هر سه يك بار ... غريبي و اسيري و غم يار غريبي و اسيري، چاره داره ....... ولي آخر كشد ما رو؛ غم یار - گفتی: "درد را باید گفت، حرف را باید زد..." با خودم گفتم: با دردهای نهفتنی و نگفتنی، چه کنم؟ دردی که مستی هم دوایش نکند..دردی که نتوانی فریادش کنی، لاجرم تو را از پای در میآورد! درد من را جز مردن درمان نیست....چرا بیهوده شریک دردهایم کنمت؟! و به لبخندی تو را گفتم: دردی نیست...درد بی دردیست و علاجش هم آتش! (این خط روی متن بعداً اضافه شد) - بار امانت چو گران بود و صعب .. من سبک از بار گران، گم شدم - "بلور میشکند... زودتر شکستن؛ آری... دیرتر شکستن؛ شاید... اما شکستن نقش بلور است که معرکه؛ معرکهی عبور است...." - "من در این تنهایی... فکر یک برّهی روشن هستم... که بیاید علف خستگیام را بچرد!" - و دلم میخواست در رؤیا میدیدم... هر آنچه دوست میداشتم... اکنون اما خواب هم از من روی میگرداند و چون میآید، تمام وجودم فریاد میزند و تو را میخواند... شاید میخواهد که دیگر برنخیزد... نمیدانم... بگذر از من که محتاج رسیدن به تو ام! - یاد باد آنکه نهانت نظری با ما بود ... یاد باد آنکه تو را سر و سری با ما بود - نمیدانم از آگاهی شروع شد یا از روزهای پس از آگاهی.. اصلاً نمیخواهم بدانم که چه شد... نمیفهمم این بودنها و نبودنها را.. تو از خوبی گفتی، از عشق، از دوست داشتن، از مهربانی، از بودن... اما نميدانم چرا انقدر قلبم جریحهدار شد.. نمیدانم چرا اینگونه درد گرفت؛ نمیدانم آن چه حالي بود که قلب بیچارهام داشت... گويي چاقويي در آن كاشته بودند! تو از تنها نماندن گفتی و من بیش از پیش در پیلهی تنهاییم فرو رفتم... - آنكه ميگفت منم بهر تو غمخوارترين چه دلآزارترين شد؛ چه دلآزارترين! - سخن از مهر من و جور تو نیست... سخن از متلاشی شدن دوستی است و عبث بودن پندار سرور آور مهر... مهم نیست دیگر... آخر مقصر خودم بود اما... رها میکنم... - چه کنم با دل تنها؟! چه کنم با غم دل؟! چه کنم با این درد؟! دل من؛ ای دل من؟! - فاصله یه حرف سادهست ... بین دیدن و شنیدن بگو صرفه با کدومه؟! .... شنیدن یا نشنیدن؟! - و هرچند که از فاصلهها گریزی نیست اما یقین دارم که هرگز فاصلهها حریف خاطرهها نیستند! + آرزو میکردم؛ که تو خوانندهی شعرم باشی... ـ راستی شعر مرا میخوانی؟؟!... نه! دریغا؛ هرگز!! باورم نیست که خوانندهی شعرم باشی! - آرزويم اين است؛ نتراود اشك در چشم تو هرگز؛ مگر از شوق زياد! نرود لبخند از عمق نگاهت؛ هرگز و به اندازه ي هر روز تو عاشق باشي... عاشق آنكه تو را مي خواهد... و به لبخند تو از خويش رها مي گردد... و تو را دوست بدارد به همان اندازه؛ كه دلت مي خواهد... - مرا عهدیست با جانان، که تا جان در بدن دارم هواداران کویش را، چو جان خویشتن دارم - یا حسین... دریاب مرا! مرا دریاب ای نایاب؛ ای یاب! پینوشت: پستهای سال گذشتهام برای این ایام: + ؛ + ؛ + ؛ + بعدالتحرير: اين پست شايد طولانيترين پست اين وبلاگ شود (تا حالا كه بوده؛ بعد ازين هم گمانم بشود!)؛ آخر دو پست را در هم ادغام كردم. اولي شد؛ "در من اين جلوهي اندوه ز چيست؟!" كه بيشتر روايت احوال روزهايم بود، و دومي هم شد؛ "پريشاننوشتهها" كه بيشترش اشعار و مطالب پراكندهاي بود كه به هنگام نگارش در ذهنم پررنگتر آمد! اين مطلب نگاشته شد تا؛ - هم كمي سبكتر شوم و راحتتر اين حال را كنار بگذارم و بگذرانم؛ - هم يادم بماند كه من هم گاهي چه اوضاع آشفتهاي داشتهام! با دليل و بي دليل!! بالواقع انتظار نداشتم كسي خوانندهي مطلب شود (يه بند به "پريشاننوشتهها" بابت اين حس اضافه كردم)، چه رسد به كامنت گذار! با اين وجود خواندن كامنتها؛ احساسات خوبي برايم داشت كه دوست داشتم برايش در خود پست تشكر كنم! ممنون از همهي آنها كه دل دادند و يار بودند و خواندند؛ حتي اگر تنها يك پست و يا پراكندهي مطالب را خواندند! خوشحالم و خداوند را شاكر؛ بابت يافتن چنين دوستاني، بابت اين نازنين ياران! هوالعاشق و المعشوق شنيده بودم كه گفتهاي: مرا دوست داري و من خيال برم داشته بود كه تو مرا عاشقي و من گشتهام معشوقهي "تو". و به انتظار ماندم تا رسم عاشقي پي گيري و به دنبال معشوقهات بيايي و او را با خود ببري؛ و تو هنوز نيامدهاي! مگر نميداني كه دلم برايت تنگ شده و به هوايت پر ميزند... مگر نميداني كه بي تاب تو گشتهام و برايم قرار نمانده... مگر نگفتم كه آنچنان كه تنخستهاي خواب را طلب ميكند؛ من تو را ميخواهم.. گفته بودم يا نه؟! پس چرا هنوز نيامدهاي؟ چرا مرا اينگونه بي تاب ميبيني و هيچ نميكني؟! چرا آغوشت را برايم نميگشايي؟! چرا بغلم نمیکنی؟! چرا صدایم نميزني؟! ديگر حتي به خوابم هم نميآيي! چرا؟! من تو را ميخواهم و تو در نزديكترين حال، از من دوري! نميتوانم گرمي دستانت را حس كنم و در آغوشت به خوابي هميشگي فرو روم و اين مرا بي تابتر ميكند. ميدانم كوتاهي از من بوده؛ ميدانم كه مقصر من بودهام! اما كدام عاشق اين حال معشوق ببيند و تحمل كند؟! پيشترها همين كه ميخواندمت و صدايت ميكردم؛ آرامش، تمام وجودم را فرا ميگرفت. افسوس كه اين روزها هستي و نميبينمت. ميخوانمت و ميشنويام اما، باز نـا آرامام! ميداني؟! شنيده بودم كه گفتهاي؛ "مرا عاشق شو تا عاشقت شوم و چون عاشقت شوم ميكشمت و خود خونبهايت ميشوم"*؛ اما من به آن "دوستت دارم" اكتفا كرده بودم؛ آخر مرا توان عاشقي نبود، اين را خود ميدانستي! من كجا و تو كجا؟؟! من ضعيف بودم و كوچك و تو قوي هستي و بزرگ، من كجا و تو كجاا؟؟! امّا؛ باشد! باشد! زين پس ديوانگي عشّاق به جان ميخرم تا تو را يابم... مرا درياب! تو معشوق ازلي و ابديام بودهاي، معشوقي كه عاشق بود؛ پس اكنون اين عاشق و معشوقهات را درياب. مگذار كه خيالِ از تو دور بودن، اين اندازه آزارش دهد. مگذار كه به عاشقان و كشتگانت حسودي كند. مگذار كه زبانههاي آتشي كه در آن ميسوزد به آسمانهايت برسد.. بوي دود، شامّه را آزار رساند، چه كه آن دود از آدمي بلند شود.. مگذار بوي سوختنم، عالمي را پر كند! بيا؛ بيا و آغوشت را برايم بگشا و اين تنِ خسته را بپذير! شانههايت را برايم نگه دار كه اشكهايم مدتهاست كه آهسته و بي شانه ميريزند.. ميترسم آن زمان كه بيايي اين چشمها ديگر سويي نداشته باشند. ميترسم آنقدر دير بيايي و دير به تو برسم كه ديگر توان ديدنت را نداشته باشم و دستانم از فرط خستگي ديگر بالا نيايند. سر به سجاده ميگذارم و گمان ميبرم مرا در آغوش كشيدهاي و هاي هاي ميگريم... گله ميكنم از نبودنت و از تأخيرت، و تو مهربانانه گوش ميدهي. هر دو ميدانيم تقصير من بوده كه اين چنين دور از تو افتادم، امّا باور كن، باور كن كه ديگر نميخواهم؛ مرا تاب اين همه دوري نيست.. در اين زندان، هيچ حالِ خوشم، نيست! همقفسانم هم به دردهاي خود دچارند.. مرا با آنها كاري نيست. دلم ميخواهد بيايي و دستي بكشي تا بالهاي شكستهام را مرهم شوي. مدتهاست كه قلب فشرده و خستهام را درآوردهام و كناري گذاشتهام به اميد اينكه تو بيايي و سر جايش بگذاري. مدتهاست منتظر تو ام، منتظرم تا بار ديگر مرا بخواني! دلم ميخواهد مرا به نام كوچكم صدا زني و بگويي؛ "عزيزكم! آرام گير كه اكنون من كنار تو ام و تو كنار من! بخند كه فرشتگان را گفتهام که عرش را آمادهي حضورت كنند! بيا در آغوشم!" دلم ميخواهد ... پس ديگر درنگ نكن! بيا و بگذر از اين بندهي ضعيف و خستهات... بيا و در برش بنشين... بيا و ... "گفتم؛ تو چرا دورتر از خواب و خيالي، خواب و خيالي؟! گفتي كه؛ منم با تو وليكن تو نقابي؛ امّا تو نقابي! فريـــاااد كشيــدم؛ تو كجـاااايي، تو كجــاايي؟ گفتــي كه؛ طلــب كن تو مـراا، تـا كه بيــاابـي!" خداوندا؛ تكيهگاه ناپايدار نميخواهم! هميشه بودنت را، سپاس! اين بودني كه با نبودن من نابود نميشود را، سپاس! آشفتگيهامو بگير از من.... تو چشم خيس من تماشا كن... *حديث قدسي: آنكس كه مرا طلب كند؛ میيابد، ********** +پينوشت۱: اينها رو ديشب نوشتم... تحت تأثير حال دروني اين روزهايم (كه زياد خوش نيست) و آن حديث قدسي (كه ماني در نظرات پست قبليام آورده بود)... باشد كه آرامم گرداند! - بار اول نبود كه حديث رو ميخوندم، حتي قبلاً كه خونده بودمش تو دوستداشتنيهام گلچينش كرده بودم با اين حال اينبار حس تازهاي برام داشت! +پينوشت۲: ميگفت: "...هیچکدام از دردهايم متعالی نیست. همه دنیوی و همین جاییست، فقط الكي آنها را گنده ميکنم..." (نقل به مضمون!) شاید دردهاي من هم اينگونه باشند، نميدانم! شايد تو راست ميگويي.. خودم را گول ميزنم كه اينگونه نيست! دلم ميخواهد دردهايم رنگ و نقش بزرگ و ماورايي يابد، دلم ميخواهد اشكهايم جامهي موقري به تن كنند و دليل زيباتري يابند براي ريختن. دليلي كه بتوانم فريادش كنم. دلم ميخواهد... به غمهاي "تو" كه فكر ميكنم، غمهاي خود را كوچك و پست مييابم! و محرم رسيد... باز محرم شد و دلها تپيد... محرم ۸۱ رو هيچوقت از ياد نميبرم؛ نوروز بود و من كنكوري، اما چه دهه اولِ خوبي بود، چه رضايت دلنشيني ازش يادگار موند برام. محرم ۸۶ رو هم فكر نكنم هيچ وقت از ياد ببرم! به خصوص اون شب سرد و زمستوني، فكر كنم پنجم بود، مسيرم رو از محل كار-خونه، كج كردم به سمت بيتالزهرا، زمينا يخ زده بود و دست هاي من سرد و بي توان، اما بودم و در اين خيال كه چه بايد بكنم و ... و امروز فكر ميكنم به گذشته؛ كاش... بگذرم كه زمان زود ميگذرد! اميد كه محرم امسالم نقش بهتري يابد! +پينوشت۳: هميشه فكر ميكردم اگر آن زمان بودم چه ميكردم؟! و اکنون صداي "هل من ناصرٍ ينصرني" از پس قرنها و دراين نزديكيها به گوش ميرسد... غزه در خاك و خون نشسته و "نوار غزه این روزها فقط فریاد و ضجه پخش میکند"+. دلم ميخواست از شنيدن اين اخبار دق ميكردم، اما گويا درگيرتر از اين حرفهايم! به اینجا سر بزنید. اینجا رو هم بخوانيد. "غزه" را دريــــابيم! يا مَنْ لا يُخافُ إِلا عَدْلُه و زندگي پره از ترسهاي جورواجور. ترسها و نگرانيهايي كه اغلب همراهتن و حتي گاهي جريان طبيعي زندگي رو تحت تأثير قرار ميدن. بعضي وقتا ميخواي كه ناديدهشون بگيري، و چون نتونستي حذفشون كني و از بينشون ببري، ميشن همراه تنهاييهات و بعضاً كابوس شبهات. هفتهي پيش، يادداشتي▪ خوندم كه ذهنم رو درگير اين موضوع (ترس) كرد. اول كه خوندمش با خودم گفتم من كه ترسي ندارم اما بيشتر كه فكر كردم ديدم نگرانيهاي ما در واقع ترسهاي ما رو ميسازه. ترس از وقوع اتفاقات ناخوشايند. تو درون خودم و گذشتهام سير كردم تا ترسهاي زندگيم رو پيدا كنم. به چيزاي جالبي (حداقل براي خودم) رسيدم که بدم نیومد ثبتشون کنم. از ترسهاي بچگيهام شروع كردم: جالب بود كه هيچ وقت نه از تاريكي ترسيدم، نه غول و جن و اين چيزا، اما "دزد"ها معمولاً تو ترسناكترين خوابهاي من حضور داشتن. يادمه پاركينگي داشتيم كه به عنوان انباري استفاده ميشد و البته اغلب وسايلش هم نو بود و من خيلي وقتا خواب ميديدم كه گروهي نيمه شب و به قصد دزدي به اونجا اومدن.▪▪ بعد اونچه بين ترسهاي الان و بچگيهام مشتركه: مرگ عزيزانم. اين ترس هميشه با منه، به خصوص وقتي تو مراسم ختمي شركت ميكنم. اين ترس باعث شده و میشه كه يا آرزو كنم خودم زودتر از بقيه بميرم يا حداقل همه با هم بمیریم. (اينم واسه اينكه شايد مرگ من هم براي كسي اندازه من آزاردهنده باشه که الان این رو بعید میدونم!) و آخرم ترسها و بالواقع نگرانيهاي اكنونم که چندتایی شون رو لیست میکنم: - ميترسم از اينكه عاشق بشم، بيشتر ميترسم از اينكه هرگز عاشق نشم (از اون نوع عشقي كه قبول دارم و دوست دارم) - ميترسم از اينكه عاشق بشم اما معشوقم عظمت عشقم رو درك نكنه و يا حتي نتونم اين عشق رو به موقع بهش ابراز كنم. - ميترسم از اينكه كسي عاشقم نشه، بيشتر ميترسم از اينكه كسي عاشقم بشه اما نتونم به هر دليلي عشقش رو بپذيرم و بهش پاسخ بدم. - ميترسم از اينكه دل آدمي رو بشكنم. - ميترسم از اينكه تصور كنم به دنبال خوشبختيام ولي هر لحظه ازش دورتر شم. - ميترسم از اينكه لحظهي مرگم برسه درحاليكه حس كنم كه؛ "زندگي" نكردم. - ميترسم از اينكه آبروم بریزه، در ازاي چيزي كه ارزشش رو نداشته. - ميترسم از اينكه روزي برسه كه حتي روي نگاه كردن به اونايي كه ميشناختم و فكر ميكردم دوستم دارن رو نداشته باشم. - ميترسم از انتخاب... - ميترسم از اعتراف... - ميترسم از ... ▪▪▪ . ▪ اون يادداشت رو ميتونين از اینجا بخونين. ترس و تشويش حاكم بهش تمام وجودم رو در بر گرفت. ▪▪ ميگن خواب دزد يعني خواستگار ▪▪▪ و البته بيشتر از اينها بودن؛ ترسها و نگرانیهای من! اما فعلاً اينا بيشتر به چشمم اومدن، ضمن اينكه لزوماً اين نيست كه تا حالا با اين ترسها و نگرانيها مواجه نشدهام. مطلب اينه كه حتي اگه اتفاق افتاده باشن هم ترس از دوباره پيش اومدنشون من رو آزار ميده. با اين حال، ميگذرم ازشون تا سايهشون سنگين نشه رو زندگيم! . توضیحنوشت: * عنوان مطلب از يكي از آهنگهاي آلبوم "یه شاخه نیلوفر" محسن چاوشي گرفته شده. میتونید از اینجا متن رو بخونید. ** این یادداشت رو (با کمی تغییر) همون هفته و دو-سه روز بعد از خوندن یادداشت مذکور آماده کردم، ولی نآپیدم و موکولش کردم به بعد از عید غدیر، بعد از اون هم به یلدا و دلتنگیهای من رسید. تقریباً داشتم از خیرش میگذشتم که مطلبی باعث شد این کار رو نکنم و بیارمش. این شد که الان آوردمش.. بماند! . +بیچاره آهویی که صید پنجهی شیریست/بیچارهتر شیری که صید چشم آهوییست (فاضل نظری) ++ "هرچند که میکوشم از عشق درگذرم؛ عشق مرا شیفته و سرگردان میدارد، و با این همه، او غالب میشود و من مغلوب..." (عینالقضات +) - تو به اندازهی تنهایی من خوشبختی ... من به اندازهی زیبایی تو غمگینم
آنكس كه مرا يافت؛ میشناسد،
آنكس كه مرا شناخت؛ دوستم میدارد،
آنكس كه دوستم داشت؛ به من عشق میورزد،
آنكس كه به من عشق ورزيد؛ من نيز به او عشق میورزم،
آنكس كه به او عشق ورزيدم؛ میكشمش،
آنكس كه من او را بكشم؛ خونبهايش بر من واجب است،
و آنكس كه خونبهايش بر من واجب شود؛ پس من خود خونبهايش ميشوم!
، اما تو خونهاي كه دختراش كم سن و سالن اين چه معنياي ميتونه داشته باشه؟!![]()
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت
18:15 توسط نجوا| |
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت
19:19 توسط نجوا| |
نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1387ساعت
10:24 توسط نجوا| |
نوشته شده در دوشنبه دوم دی 1387ساعت
20:5 توسط نجوا| |

