يا مَنْ لَهُ ذِكْرٌ لا يُنْسَى و فرمود: "ای موسي؛ هرگاه بنده اي مرا میخواند، آنچنان به سخنان او گوش ميسپرم كه گويي بنده اي جز او ندارم، شگفتا که بنده ام، همه را چنان مي خواند كه گويي همه خداي اويند، جز من!" نماز میخوانی اما ذهنت به هرجایی میرود جز آنجا که باید، هر چیزی در یاد میآید جز آنکه باید! به قول "صائب"؛ "هر چیز کز تو گم شد....وقت نماز پیداست!" با این حال خواندنش را بیشتر از نخواندنش دوست داری و مفید میدانی (حتی اگر فقط در مورد خودت اینطور فکر کنی). همین تعهد را دوست میداری. از خودش مدد میخوای برای درک بهتر و ادای صحیحش. دلت نمیخواد تنها نماز آفتاب دارت بشه نماز صبح و ... . دلم یه نماز اساسی میخواد، از اونا که تو مسجدالحرام میخونی، بی واسطه! از اونا که حضورش رو حس میکنی، از اونا که بعدش بالا رفتنش رو میبینی، از اونا که وقتی تموم میشه سبک شدنت ملموسه و معلومه که با بهترینت حرف زدی و سبک شدی... . نوشته بود: سحر گنجشککان در جیک جیک اند .... به تسبیح خدای لا شریک اند یاد آشفتگی حاصل از درکی میافتم که سعدی قشنگ توصیفش کرد: "دوش مرغی به صبح مینالید ... عقل و صبرم ببرد و طاقت و هوش يكي از دوستان مخلص را .... مگر، آواز من رسيد به گوش گفت: باور نداشتم كه تو را ..... بانگ مرغي چنين كند مدهوش گفتم: اين شرط آدميت نيست ... مرغ تسبيحگوي و من خاموش" . پینوشت: داشتم همينجوري ميگشتم، رسيدم به اين عكس؛ يادم افتاد نماز خوندنِ جلوي اتوبوس، جادهي اردستان-كاشان، عصر تابستون، خورشيدِ رو به غروب، قبلهای که از جهت خورشید تشخيص داده شد و نماز و دل و خدا! . (+) اگه رفیق اهل نماز دارید یا تو محل کارتون به نماز بی اهمیت نیستن، قدردان باشید که نعمتیست! . (+) عاشقان هرچند مشتاق جمال دلبرند ... دلبران از عاشقان بر عاشقان، عاشقترند . √ و چهل روز گذشت... اما چه گذشت؟! ... √ عطيه! دست دل ما را هم ميگيري؟؟ یا ابصرالنّاظرین پلان یک (ویدئو)- اون روزا کمتر کسی تو خونه ویدئو داشت و تازه اگرم داشت سعی میکرد نذاره افراد زیادی از وجودش مطلع شن. چیزی تو مایههای ماهوارهی الان؛ حتی ناجورتر! بعدترش البته عادیتر شد. یادمه میرفتیم خونهی همسایه، واسه دیدن کارتون "سیندرلا" و "گربههای اشرافی"*. ویدئو نداشتیم و اگه گاهی میخواستیم فیلمی چیزی ببینیم، بابا ویدئوی اداره رو امانت میگرفت. بالاخره بابا از سفر اندونزی یه ویدئوی JVC آورد و ما هم ویدئو دار شدیم. هرچند اون موقع هم تعداد خانوادههایی که ویدئو داشتن کم بود، اونقدر که گاهی آشنایی با فیلمی میومد خونهی ما و با هم مینشستیم به تماشای فیلم. خونهمون دو طبقه بود. طبقهی پایین زندگی معمولی خودمون و طبقهی بالا پذیرایی، کتابخونه و اتاق برادر بزرگه. و البته که ویدئو بالا بود و در اختیار آقای برادر. وقتی فیلمی میگرفت؛ یا خودش میگفت و اجازهی دیدنش هم میداد یا خودمون میفهمیدم و طی عملیاتی فیلم رو میدیدیم. اول باید فیلمی که مخفی شده بود رو پیدا میکردم و بعد هم در فرصتی که نه بزرگتری بود و نه کوچکتری (که فضولی کنه و گزارش بده)، میدیدم و بعد هم میذاشتمش همونجا که ازون جا برداشته بودمش، درست همون طور که بود. حتی گاهی فیلمی که تو دستگاه مونده بود رو میدیدم و آخر سر هم، رو همون ثانیهي قبلی تنظیم میکردم و میرفتم. و البته گاهی کسی هم همراه میشد، هر چند علی رغم میلام بود! پلان دو (فیلم و کامپیوتر)- آخرای راهنمایی یا اوایل دبیرستان بودم که کامپیوتر به خونه اومد. اخوی دانشجو شده بود و فعالیت فرهنگی زیادش باعث میشد که فیلمهای بیشتری هم به دستش برسه. با اینکه من رو هم بزرگتری میخوند که دیگه باید نگاه تحلیلی به فیلمها پیدا میکردم و اينا، اما همچنان باید قبل از اکران! و دیدنشون، از وزارتِ ارشادِ برادر، تأییدیه میگرفتم. و اینچنین بود که همچنان از شیوهی مخفیِ فیلم دیدن، به تماشای فیلمهای روز دنیا میپرداختیم. پلان سه (سالنِ کوچکِ حوزه هنری)- نیم ساعت قبل از اکران و بسته شدن در سالن تازه راه میافتادیم. خدا میدونه چقدر تو خیابون با گامهای بلند دویدیم یا چقدر دعادعا کردیم که به چراغ قرمز نخوریم یا حتی چند بار از مسئولش خواستیم که ازین چند دقیقه صرف نظر کنه (که یه بار هم نکرد) تا به نمایش یه فیلم خوب رو پردهی سالن کوچک حوزه هنری برسیم. اما خدایی چه لذتی داشت بعد از اون همه استرس رو صندلی نرم نشستن و یه فیلم خوب رو تماشا کردن. یادمه بعد از دیدن "گلادیاتور"، خوشحال و راضی از دیدن چنین فیلمی، داشتیم راجع بهش حرف میزدیم که يهو دیدیم شیشهی ماشین شکسته و ضبط رو دزدیدن، چه حال گیری ای بود. پلان چهار (جشنواره)- اولین بار فکر کنم واسه نمایش فیلم "ای برادر کجایی؟" بود که پیشنهاد رفتن به جشنواره رو بهم داد. رفتیم و چقدر هم خوش گذشت. سال 83 بود گمونم که برای بار اول جشنواره تو استانهای دیگه هم برگزار میشد، و البته با یه تأخیر چند روزه. اون سال واسه تعطیلات بیست و دوی بهمن رفته بودیم بندرعباس، جشنواره تو تهران تموم شده بود اما هنوز اونجا پخش داشت. اکران ساعت 10 شبِ "شهر زیبا" رو رفتیم، خوب بود، هم فیلم هم دیدن جوونای بندری بعد از نمایش، که خیلی قشنگ فیلم رو تحلیل میکردن. برای جور کردن بلیط جشنواره هم گاه دردسر زیادی کشیدم که میگذریم.. پلان پنج (سینما)- اول-دوم دبستان که بودم، فکر کنم تمام فیلمهای رو پرده رو دیدیم. "دزد عروسکها" و "گلنار"ش، خوب یادم میاد. خونهمون که عوض شد، سینما بلوار نزدیک خونه بود. با هر اکران جدید، اولش کلی خواهش به مامان و راضی کردنش، بعد هم شال و کلاه میکردیم و به سرپرسی داداش بزرگه، راهی سینما میشدیم. بعدترها گاهی بابا بلیطی از سازمان میگرفت و با هم میرفتیم سینما. "سارا" رو که تو سینما آزادیِ نسوخته دیدیم، یادگار اون دورانِ! بعد از اون گاهی که میخواستیم بریم سینما باید کلی مامان رو راضی میکردم، بعد یکی رو پیدا میکردم که ما رو همراهی کنه و بعد هم هماهنگیهای دیگه. "متولد ماه مهر" ازون فیلما بود که بابا با وجود وقت همیشه پُرش ما رو همراهی کرد و بسی لطف کرد. دانشجو که شدم، به خاطر شهرستان بودنم، فیلم دیدنام خیلی کم شد، تا اون ترم که تهران مهمان شدیم. گمونم همهی فیلمای خوب و چرت رو پرده رو دیدیم. خوبش "شبهای روشن" بود، بدش هم یادم نمیاد. البته خوب یادمه که به خاطر اینکه بی احتیاط هر سینمایی که دستمون میرسید، میرفتیم (از جمله سینماهای امام حسین) کلی توبیخ شفاهی شدیم و توبه کردیم ازین قسم سینما رفتن، بی بزرگتر و آنگونه! پلان آخر (برداشت)- حالا دیگه کافیه اراده کنی تا بهترین فیلمها رو گیر بیاری و ببینی، میتونی از دوستات بگیری یا حتی از اینترنت دانلود كني یا به آقای کمالیها سفارش بدي یا از گوشهي مترو یا ماهواره يا .... اما شاید هیچ کدوم اونچنان لذتی برات نداشته باشن، یا حداقل اینکه خاطرهای رو ثبت نکنن. (البته غير لذت خود فيلم، اگه خوب و دلنشين باشه!) هرچند فقط خدا میدونه که تو اون فیلم دیدنای یواشکیم چقدر سختی کشیدم و چقدر از عمرم کم شد بابت استرس ناشی شده ازشون. و بماند که چند باری بدجور سوتی دادم و دستم رو شد و یه جورایی آبروم رفت (هرچند بیشتر تقصیر همراههام بود، اما خب..) اما هنوز لذت فیلمهایی که یواشکی دیدم یا به دردسری بهشون رسیدم، تو وجودمه. √ فیلم دیدن رو همیشه دوست داشتم، هرچند مدت زیادی میشه که نتونستم یه فیلمِ درست-حسابی و با دل خوش ببينم...... باشد که باز بینیم... * اسم "سیندرلا" و "گربههای اشرافی" رو که بردم، یاد نوارکاستهای داستانایی افتادم که کلی باهاشون خاطره داشتم. یاد "علیمردان خان"، "آرش کمانگیر"، "خاله سوسکه"، "حسن کچل"، "افسانهی زورو"، "حسن و خانوم حنا" و "مرغ تخم طلا" و ... بخش زیادی از کودکی بچههای نسل من، با این نوارهای کاست و این داستانهای صوتی پر شده. منوچهر احترامی، شاعر "حسنی" رو، صبح جمعه به خاک سپردن تا به قول بعضیها، خنده رو به لب فرشتهها بیاره و از حسنی براشون تعریف کنه. یهو دلم تنگ میشه واسه همهی بچگیها و حسنی که تک و تنها رفت!! خدایش بیامرزد. پینوشت توضیحی: این پست تحت تأثیر دیدن فیلمی نوشته شد که برای نشنیدن غُر! از طرف والدهی محترمه و مكرمه، مخفیانه و با اعمال شاقّه دیده شد. فرض كن براي معلوم نشدن نور مانيتور از شيشهي بالاي در، يه روسري بندازي رو صفحه و... + عجـــب! اين وبلاگ هم صد پسته شد، خدا توفیق بده . يا ظاهِرُ يا باطِن «کلاس سوم-چهارم بودیم و قرار بود سرودمون رو تو سطح استان و برای کل مدارس اجرا کنیم. من تک خوان گروه بودم و باید متن ابتدایی سرود که معرفی گروه و سرود بود رو هم اعلام میکردم، یه چیزی تو مایههای؛ "انا فتحنا لک فتحاً مبینا - گروه سرود عاشقان الله، تقدیم میدارد - سرود لالههای انقلاب!" منم که عاشق تنوع و ابتکار و اینا، خواستم یه کار جدید بکنم و اول سرود به جای اون جملههای همیشگی، یه چیز تازه بگم، این بود که کلی با خودم فکر کردم و یه آیه که کلی دوسِش داشتم و قبلاً چند جایی خونده بودم و اول هیچ سرودی نشنیده بودم با خودم تمرین کردم تا روز اجرا. تقریباً کل مسئولین مدارس و بچههای چندین جمع شده بودن. ما به صف وایسادیم و من شروع کردم: "انا لله و انا الیه راجعون..." یهو یه آشوبی افتاد بین معلما و مدیرا و منم از همه جا بی خبر. خلاصه این ابتکار ما کلی دردسر شد واسه مدرسه و البته یه خاطره با مزه واسه ما!» اینا رو رفیقی تعریف میکرد که پای نت نشستن الانم به خاطر اونه، که الان کیلومترها باهام فاصله داره اما شکر خدا این فاصلهها رفاقتمون رو ازمون نگرفته، که با معرفته و با وجود همهی تضادهامون بازم دوستیم و تونستیم روزای خوبی رو با هم زندگی کنیم و برا هم خاطره بسازیم. خوندن بعضی پستهای وبلاگستان که سعی کردن خاطراتی از انقلاب (نوستالوژيهاي انقلاب) رو روایت کنن و مرور یه سری از پستهای خودم و البته یاد همین دوست که ذکرش رفت، باعث شد بخوام با روایت یه خاطره نوعاً خندهدار، تنوعی داده باشم تو پستهای وبلاگم و این نوعش رو هم تجربه کنم! خب اما در مورد خاطرهي خودم هم از انقلاب، همین بس که ما فرزند انقلابیم!! ازین جهت که پدر و مادر ما درست چهار روز بعد از پیروزی انقلاب، روزی که اولین اعدامها انجام شد، عروسی کردن. چه روحیهای داشتن اون موقعها! اگه انقلاب نميشد، شايد ما هم نبوديم، آخه اسم مامان تو ليست دانشجوهايي بود كه ساواك قصد گرفتنشون رو داشت و بعد از انقلاب فاش شد. (شايد نشه به مامان گفت مبارز اما حجاب داشتن هم اون روزها وضعي داشته!) اين وسط خاطرات پدرم رو، از قبل و بعد از انقلاب، بيشتر از همه چي دوست دارم و قبول دارم. از زمان خدمتش تو ذوب آهن، از اون موقع كه سر كار بود و تو خونهش كتابهاش رو ميگشتن كه شب نامهاي چيزي نداشته باشه و اون از رو بهم ريختگي كتابا متوجه حضور غريبه ميشد، از بعد از انقلاب و اعتصاب كارگرا و محاكمهي مديرا و .... (خيلي دوست دارم خاطراتش رو كامل نقل كنه و منتشر!) - پدر و مادرم سند زندهي اون دورانن، خاطراتشون سانسور نشده و اصله! چيزي كه ميتونم بهش اعتماد كنم! اين وسط، هزار و یک حرف دارم که فعلاً ترجیح میدم فقط سکوت کنم! √ الان ميخوام كمي به اين مطلب فكر كنم(/يم)! پینوشت: خیلی زور داره که بعد از کلی زحمت، دو تا بلیط جشنواره پيدا کنی واسه فيلمايي كه دوست داري، اما جفتش بیافته یه روز که تو هم مهمون داری و باید از خیر جفتش بگذری! خدایا؛ آنکه تو را ندارد، چه دارد؟؟...ممنون که با منی که؛ "در طوفان زندگی؛ با خدا بودن، بهتر از ناخدا بودنست!" يا كاشِفَ الْكُرُوب
برف ميبارد.... برف و من چه بي تاب و شادانم دلم ميخواهد بدوم در برف و آسوده و بي توجه به نگاه مردمكان، فرياد بكشم برف ميبارد بر تن خاكستري و خستهي شهر من تا شايد بار ديگر جامهي عروسان به تنش كند اين شهر غبار گرفته و اين دلهاي تنگ شده و زنگار گرفته ببار اي آسمان ابري تا بار ديگر باور كنم سخاوتات را بيا اي برف نازنين كه دلتنگ و بيتاب آمدنت بودهام + بيا و بر قلبم بنشين؛ شايد سفيديات در آن اثر كند.. شايد بعد از آب شدن و رفتنت هم؛ قلبم، شسته و تميز شود. بيا و مهمان زمين نامهربان شو شايد مهرباني را از تو آموزد؛ شايد… بيــا… بيـا… بيـا و بنشين بلورين بيا و زيبــا بيـا… بيـا… بيـا…
+ پينوشت: ۱. و امروز؛ وقتي زمستان نيمهي خود رو هم رد كرده؛ بالاخره برف باريد. و شايد خدا خواست تلنگري بزند... تا چه قدر شنوا باشيم و بينا كه بفهميم معني تلنگرهايش را! باشد كه تأمل كنيم... سرما و برف پارسال و خشكي امسال... خيابانخوابها و ما و … ۲. برف كه ميبارد؛ يادم در گذشته و خاطرات برفيام ميگردد؛ ميرسم به آن روز كه به گونهام ميخورد و من چشم بسته مسير خانه را رفتم و سر از كوچهي ديگري درآوردم. يا آن روز كه براي اولين بار بلورهايش را ديدم و باور كردم نقش بلور برفِ در كتابها واقعيست (گمانم دوم دبستان بود) يا آن نيمه شب برفي، پدر مهربان؛ مادر دوستداشتني؛ پاترول؛ ولنجك؛ عابرين؛ گلولههاي برفي و خندهها! يا آن سال كه اجلاس سران در تهران بود. اولين بار بود كه چشمهاي شگفتزده از ديدن چيزي را آنگونه ميديدم و حس ميكردم (آنچه براي ما طبيعي بود؛ براي آن سران عرب و آفريقايي عجيب و جالب بود!) يا آن روز در دانشگاه؛ بچهها و برف بازي؛ بچهها و آدم برفي. يا نقاشي كشيدنم روي برفها. یا برف خوردنهایم. يا.... و خدا رو شكر میكنم كه برف را درك كردهام! ابر را بوسيده بودم تا بوسه بارانت كند. نميدانم چرا بوسهام يخ كرد و برف شد؛ شايد براي آنكه ملايمتر بر گونهات بنشيند. زير برف رفتي امروز؟! +توضيحنوشت (بعدالتحرير): اينها رو امروز صبح و در دفتر كار نوشتم؛ وقتي از پشت شيشه، بارش تند برف و سفيد شدن درختان و لبهي پشتبومها رو ميديم. اصلاً قرار نبود پست اين سريم چنين چيزي باشه اما بارش برف محاسباتم رو عوض كرد. موقع آپ كردن فرصت تايپ بيشتر نبود. ازين جهت بندهايي كه كنارشون علامت + رو آوردم، بعداً (بعد از رسیدن به خانه) اضافه شدن یا کمی تغییر کردن. √ عنوان از شعری از فروغ گرفته شد. √ ببین باز میبارد آرام؛ برف ... فريبا و رقصنده و رام؛ برف یا ستارالعیوب بچهتر که بودم، هربار که میرفتیم سمت قزوین، اول جاده سمت چپ، یا آخرش سمت راست، ساختمانهای اکباتان خیلی نظرمو جلب میکرد. دو تا مورد خیلی برام جالب بود؛ اولیش نورهای متفاوت مورد استفاده بود (نور زرد، مهتابی یا ترکیبی) که اصلاً نمیتونستم با نور زرد تنها کنار بیام. دومیش، که دلیل اشارهم به این مطلبه، خونههای بی پرده یا به عبارتی پرده باز بود! همیشه برام یه جوری بود، حس خوبی بهش نداشتم. (البته بعضی پردههام اصلاً منظرهی جالبی نداشت!) به هرحال، این مطلب گذشت تا امروز که از سر کار اومدم خونه، وقتی وارد اتاقمون شدم حس بدی پیدا کردم. مامان، پرده رو درآورده بود واسه شستن*. اون حس بد واسه این بود که انگار امنیت و آرامش اتاق هم با برداشتن پرده، از بین رفته. این پردهای که هر روز بود و توجهی بهش نمیشد، نبودن امروزش فکر من رو به جاهای جالبی برد. (فکر کنم از خصایل آدمیزاده که تازه وقتی چیزی رو از دست میده حواسش بهش جلب میشه و قدرش رو میفهمه!**) - پرده، حجاب اتاقه که من(/تو) و هر آنچه درون اتاقه، از هر نوع نگاهی حفظ میکنه! و اصلاً اصل معنی حجاب هم همینه، در پرده شدن؛ و من از همین خصوصیت حجاب و پوششِ که بیشتر خوشم میاد، اینکه اجازه نمیده هرکس، هرجور و هر زمان، هر اندازه که دوست داره و میخواد از تو ببینه! حجاب یه امنیت روانی خاصی برای آدم داره که شخصاً حاضر نیستم با چیزی عوضش کنم! - و مطلب دیگه حریمهاییست که تو زندگی هر آدمی وجود داره. همهی آدما حریمهایی برای خودشون دارن و این حریمها و حدّشون، تو روابطشون به خوبی هویدا میشه. گاهی نسبت به این حریمها عِلم دارن و آگاهانه تعریفش کردن و مواظبش هستن و گاهی هم ناخودآگاه اون رو تو زندگیشون دارن. واسه بعضی شعاع دایرهی حریمشون بزرگتره و واسه بعضی کوچکتر، بعضیا به افراد بیشتری اجازهی ورود به حریمشون رو میدن و بعضی به حداقل افراد و گاه حداکثر به یک یا دو نفر. برخورد آدما با حریم خودشون و حریم دیگران متفاوته. جالب اینکه تا زمانی که روی حریمهات دقیقتر باشی و اجازهی ورود به هر کسی رو ندی، آرامش روحی بیشتری خواهی داشت. - یاد این هم افتادم که یه جا خونده بودم: "کاش پرده می دانست فقط تا زمانیکه پنجره باز است ، فرصت رقصیدن هست..." و این دقیقاً اشاره به فرصتهاست، "فرصتهایی که همچون نسیمی میان و میرن." کاش فرصتهامون رو دریابیم و بی هوا از دستشون ندیم. (البته من یکی که استاد سوزوندن فرصتهام، از ترس از دست دادن چیزی یا اتفاق افتادن مطلبی بی خیال همه چیز میشم، خدا کمک کنه اصلاح شم) - نمای پنجرهی اتاقمون (البته بی پرده) + حجابتان را بالا بگيريد؛ حجاب يعني يك كاپ، بگذار همه ببينندش! (اين و بعدش اين) پینوشت: ۱. امام باقر علیهالسلام میفرمایند: "سخن نیک را از هر کسی، هر چند به آن عمل نکند، فرا گیرید." میلاد باقرالعلوم مبارک باد. این و این رو ببینید و بخوانید و استفاده ببرید. ۲. آن سفر رفتهگان که صد قافله دل همرهشانست .. هرکجایند، خدایا به سلامت باشند (با تغییر جهت به کار بردن برای دو نفر که جاشون خیلی خالیه و دلم برای جفتشون تنگ شده!) ۳. *خونهمون بوی عید گرفته، انگار خونهتکونی امسالمون یه کم جلو افتاده (البته به خاطر مهمونهای عزیز) و البته عجب هم نیست، این زمستون که زمستون نبود. نمیدونم از بی روزی شدن زمین بود یا بی سخاوت شدن آسمون، خدا میدونه دلیلش رو، (یقین دارم هم هر اتفاقی دلایل ماورایی هم داره.) به هرحال مهم اینه که تا الان که داریم به نیمهی زمستون میرسیم هیچ خبری از برف و جامهی سفیدش که شهر رو بپوشونه، نبوده. مِن بعد از این هم خدا عالم است! ۴. سال ۷۴ مامان و بابا رفتن حج واجب. خدا رو شکر که هنوز با همسفرای اون سفر در ارتباطیم. این مدل دوستان و دوستیها رو دوست دارم. فردا انشاءالله در خدمتشونیم. ۵.**این قضیه نبودن و قدر دونستن تو نبود خواهر جان و تمیز کردن خانه هم دیده شد. ۶. راستی شما میدونید این املای ضعیف نسل جوان ناشی از چیه؟ نمیدونم آموزش و پرورش چی داره میکنه! دیشب به جای همهی همنسلهام (و البته اونکه ذکرش رفت) خجالت کشیدم. دوست بابا از یکی از فارغالتحصیلای دانشگاه امیرکبیر میگفت که تو رزومهی یه صفحهایش ۱۱ تا غلط املایی فاحش یافته بود، از جمله: فارقتحصیل!!(فارغالتحصیل) و راجب به!!(راجع به) ۷. شنیدم رئیس جمهور راجع به "دربارهی الی" ساختهی اصغر فرهادی، با بازی گلشیفته فراهانی و ترانه علیدوستی نظرات مساعدی جهت نمایش در جشنواره و اینا دادن، نمیدونم چرا دیگه نمیتونم با هر حرکتی راحت کنار بیام، پشت هر حرکتی سیاستی و پشت هر کلام.... بگذرم! يا امان من لا امان له "در دلم بود که آدم شوم اما نشدم ... بی خبر از همه عالم شوم اما نشدم" یه حس ملایمِ لطیفی دارم. نمیدونم، شاید از نوع آرامشِ قبل از طوفان باشه، شایدم بعد از طوفان! به هر حال همین حس رو شاکرِم! حقيقتش اومدم بگم که؛ امتحانا تموم شد و من برگشتم؛ (به جز اون شاهكاره؛ بقيه خیلی بد نبود، تا چه شود!) اومدم بگم که؛ هستم، آهسته و پیوسته (البته به اذن "او")! اومدم بگم که؛ دلم تنگ شده بود برای این وبلاگ و اونا که میخونمشون و آشناهای مجازی و خوبم! اومدم بگم که؛ تولدت مبارک، خانوم کوچولوی من! اومدم بگم که؛ جشنواره در راهه و من بیصبرانه منتظر! (اميدوارم بشه كه برم، آخه پايهام مسافره و نميدونم به موقع برگرده يا نه؛به هرحال اميد كه "هركجا هست خدايش به سلامت دارتش!") اومدم بگم که؛ یه برنامههایی تو ذهن دارم و تصمیماتی براي یه سری تغییرات! (میگفت "تصمیم بد بهتر از بیتصمیمیست!" دعا کنید که تصمیماتی که میگیرم بد هم نباشه! و .... فعلن همین! . بعد اینکه یه اتفاق غير منتظرهای امشب افتاد که بماند! . و آخر اینکه من ناامید نبودم و نیستم فقط کمی خسته و شاکی بودم (بیشتر از خودم)، همین! . این حدیث از امام علی علیهالسلام رو چند روز پیش شنیدم که ذهنم رو درگیر کرد: "شادي مومن در چهره اش و اندوهش در قلب اوست." شاید کمی سعی کنم عملیش کنم. . پینوشت: ۱. این پست بیشتر جنبهي گزارشی داشت. ۲. نزدیکان و دوستان ميرن زيارت امام رضا و ما رو هوايي ميكنن، باشد كه الطفاتي به حال ما و نظري بر ما كنند! ۳. "به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل ... وگر مراد نیابم، به قدر وسع بکوشم" ۴. "گر نكوبي شيشهي غم را به سنگ هفت رنگش ميشود؛ هفتاد رنگ" . (+): "اندک اندک جمع مستان میرسند ..... اندک اندک می پرستان میرسند دل نــوازان، نــاز نــازان، در رهاند ........ گلعذاران، از گلستــان میرسنـد اندک اندک زین جهان هست و نیست ... نیستان رفتند و هستان میرسند" اين قطعه از مولوي پر از خاطرهست برام، چقدر تو جادهها خونده شد... يادش بهخير! به افتخار شهرام ناظري كه خوندتش و هشت بهمن هم تولدشه، اين قطعه رو ياد كردم! یا قادر "مثل تموم عـالــم .... حال منم خرابه خرابه خرابه مثل تموم بختها .... بخت منم تو خوابه تو خوابه تو خوابه سنگ صبورم اينجا .... طاقت غم نداره نداره نداره طاقت اينكه پيشش .... گريه كنم؛ نداره نداره نداره حالي واسم نمونده دنيـــا برام سراااابـه داد مي زنم كه سـاقي ميخونه بي شرااابه يادي نكردي از من رسم "رفاقت" این نیست اشكي برام نريختي عشق و صداقت اين نیست دشمن راه دورم درد دلم زیــــاده جاده به جز جدايي هيچي به من نداده"* *مدتی میشه که خواهرم شنیدن یه سری آهنگا رو تحریم کرده! میگه بعضی آهنگا رو نباید گوش بدی، تأثیر منفی رو روحیهت میذارن، هرچند که قشنگ به نظر برسن! نباید بذاری ذهنت رو درگیر کنن. بی راه هم نمیگه اما خب من هنوز میشنوم و گاهاً ذهنم هم زیاد مشغولشون میشه. داشتم میومدم خونه که آهنگ شعر بالا از ضبط ماشین پخش میشد. یه جورایی عجیب، وصف حال بود! به دل نشست! انگار فریادی بود که زده میشد و شکایتش رو اعلام میکرد و من رو هم آوا! اومدم اینجا تا یه کم فریاد بزنم، اعتراض کنم یا.. یا نمیدونم چی!؟! شایدم اومدم که فقط اعتراف کنم! خب من یه جورایی رسماً کم آوردم! نمیتونم! نیستم! آخه من نمیدونم، منی که یه هندونه هم که بلند میکردم بعد چند لحظه کمرم درد میگرفت و میذاشتمش زمین، چرا الان باید تنهایی این همه بار به دوش بکشم؟! خب نمیتونم دیگه! من آدمش نیستم! نمیتونم این همه نقش رو با هم هندل کنم، یعنی شدنش این جوری میشه دیگه، هیچکدوم درست و حسابی نمیشه! منم از این وضع بیزارم، حالم داره به هم میخوره از این شکل اجرا کردن نقشهای محوله! میدونی؟! من دوست داشتم همهی نقشهایی که داشتم و دارم (یا حداقل چندتاییشون) رو با پسوند خوب بیارم؛ نقش شهروندی، دانشجویی، کارمندی، مهندسی، همکاری، دوستی، فرزندی، خواهری، مسلمونی، بندهگی و ... اما خودم که میدونم هیچکدوم شایستهی "خوب" واقعی نیستن! خدایا! یا یه پیشنهاد کاربردی، مناسب شخصیت و قابلیتهای من بهم بده یا منو بفرست مرخصی یا ... پینوشت: فصل امتحاناست و تصمیم بر این بود که تا بعد از امتحانا نیام، اما نشد! شاهکاری رخ داد بی سابقه که باید ثبت میشد! اما شاهکار: تصور کنید تا ساعت ۷ عصر روز قبل امتحان فکر کنین امتحان تحقیق در عملیات دارین و اونو بخونین بعد یهو و خیلی اتفاقی بفهمین مبانی سازمان دارین، یه کتاب حدوداً ۶۰۰ صفحهای که هیچیش رو هم تا حالا نخوندین، تا صبح بیدار میمونین و میخونین، هرچند نمیتمومه راهی دانشگاه میشین، امتحان ساعت ۱۱ست و ساعت ۸ متوجه میشین کتابی هم که خوندین مال یه نویسندهی دیگه بوده! چی کار میکنین؟ فکر کنم عقلانیترین برخورد حذفه! نه؟! با این حال؛ اینجانب بعد از گذروندن همه مراحل فوق رفتم سر جلسه و امتحان رو دادم و همهی تستها رو شانسی زدم، ظاهراً هیچ امیدی نیست اما اگه خدا بخواد میشه که یه 10 از توش در بیاد! هرکی خوند دعا کنه، پلیز! تا بعد! ![]()
![]()
![]()
![]()
)
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت
23:58 توسط نجوا| |
نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت
2:16 توسط نجوا| |
نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت
11:55 توسط نجوا| |
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت
10:45 توسط نجوا| |
نوشته شده در پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت
23:56 توسط نجوا| |
نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت
23:57 توسط نجوا| |
نوشته شده در سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت
23:20 توسط نجوا| |

