تبليغاتX
نجــوای مـن
نجــوای مـن

يا مَنْ لَهُ ذِكْرٌ لا يُنْسَى

و فرمود:

"ای موسي؛ هرگاه بنده اي مرا می‏خواند، آنچنان به سخنان او گوش مي‏سپرم كه گويي بنده اي جز او ندارم، شگفتا که بنده ام، همه را چنان مي خواند كه گويي همه خداي اويند، جز من!"

 

نماز میخوانی اما ذهن‏ت به هرجایی میرود جز آنجا که باید، هر چیزی در یاد میآید جز آنکه باید! به قول "صائب"؛ "هر چیز کز تو گم شد....وقت نماز پیداست!"

با این حال خواندن‏ش را بیشتر از نخواندن‏ش دوست داری و مفید میدانی (حتی اگر فقط در مورد خودت اینطور فکر کنی). همین تعهد را دوست میداری.

از خودش مدد میخوای برای درک بهتر و ادای صحیح‏ش. دلت نمیخواد تنها نماز آفتاب دارت بشه نماز صبح و ...

.

دلم یه نماز اساسی میخواد، از اونا که تو مسجدالحرام میخونی، بی واسطه! از اونا که حضورش رو حس میکنی، از اونا که بعدش بالا رفتن‏ش رو میبینی، از اونا که وقتی تموم میشه سبک شدن‏ت ملموسه و معلومه که با بهترینت حرف زدی و سبک شدی...

.

نوشته بود:

سحر گنجشککان در جیک جیک اند .... به تسبیح خدای لا شریک اند

یاد آشفتگی حاصل از درکی میافتم که سعدی قشنگ توصیف‏ش کرد:

"دوش مرغی به صبح می‎نالید ... عقل و صبرم ببرد و طاقت و هوش

يكي از دوستان مخلص را .... مگر، آواز من رسيد به گوش

گفت: باور نداشتم كه تو را ..... بانگ مرغي چنين كند مدهوش

گفتم: اين شرط آدميت نيست ... مرغ تسبيح‏گوي و من خاموش"

پی‏نوشت: داشتم همين‏جوري ميگشتم، رسيدم به اين عكس؛ يادم افتاد نماز خوندنِ جلوي اتوبوس، جاده‏ي اردستان-كاشان، عصر تابستون، خورشيدِ رو به غروب، قبله‏ای که از جهت خورشید تشخيص داده شد و نماز و دل و خدا!

.

(+) اگه رفیق اهل نماز دارید یا تو محل کارتون به نماز بی اهمیت نیستن، قدردان باشید که نعمتی‏ست!

(+) عاشقان هرچند مشتاق جمال دلبرند ... دلبران از عاشقان بر عاشقان، عاشق‏ترند 

.

و چهل روز گذشت... اما چه گذشت؟! ...


عطيه! دست دل ما را هم ميگيري؟؟

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 23:58 توسط نجوا| |

یا ابصرالنّاظرین

پلان یک (ویدئو)- اون روزا کمتر کسی تو خونه ویدئو داشت و تازه اگرم داشت سعی میکرد نذاره افراد زیادی از وجودش مطلع شن. چیزی تو مایه‎های ماهواره‏ی الان؛ حتی ناجور‏تر!

بعدترش البته عادی‏تر شد. یادمه میرفتیم خونه‏ی همسایه، واسه دیدن کارتون "سیندرلا" و "گربه‏های اشرافی"*.

ویدئو نداشتیم و اگه گاهی میخواستیم فیلمی چیزی ببینیم، بابا ویدئوی اداره رو امانت میگرفت.

بالاخره بابا از سفر اندونزی یه ویدئوی JVC آورد و ما هم ویدئو دار شدیم. هرچند اون موقع هم تعداد خانواده‏هایی که ویدئو داشتن کم بود، اونقدر که گاهی آشنایی با فیلمی میومد خونه‏ی ما و با هم می‏نشستیم به تماشای فیلم.

خونه‏مون دو طبقه بود. طبقه‏ی پایین زندگی معمولی خودمون و طبقه‏ی بالا پذیرایی، کتابخونه و اتاق برادر بزرگه. و البته که ویدئو بالا بود و در اختیار آقای برادر.

وقتی فیلمی میگرفت؛ یا خودش میگفت و اجازه‏ی دیدن‏ش هم میداد یا خودمون میفهمیدم و طی عملیاتی فیلم رو میدیدیم.

اول باید فیلمی که مخفی شده بود رو پیدا میکردم و بعد هم در فرصتی که نه بزرگتری بود و نه کوچکتری (که فضولی کنه و گزارش بده)، میدیدم و بعد هم میذاشتم‏ش همون‏جا که ازون جا برداشته بودم‏ش، درست همون طور که بود.

حتی گاهی فیلمی که تو دستگاه مونده بود رو میدیدم و آخر سر هم، رو همون ثانیه‏ي قبلی تنظیم میکردم و میرفتم.

و البته گاهی کسی هم همراه میشد، هر چند علی رغم میل‏ام بود!

پلان دو (فیلم و کامپیوتر)- آخرای راهنمایی یا اوایل دبیرستان بودم که کامپیوتر به خونه اومد. اخوی‏ دانشجو شده بود و فعالیت فرهنگی زیادش باعث میشد که فیلم‏های بیشتری هم به دست‏ش برسه.

با اینکه من رو هم بزرگتری می‎خوند که دیگه باید نگاه تحلیلی به فیلم‏ها پیدا میکردم و اينا، اما همچنان باید قبل از اکران! و دیدن‏شون، از وزارتِ ارشادِ برادر، تأییدیه میگرفتم.

و این‏چنین بود که همچنان از شیوه‏ی مخفیِ فیلم دیدن، به تماشای فیلم‏های روز دنیا می‏پرداختیم.

پلان سه (سالنِ کوچکِ حوزه هنری)- نیم ساعت قبل از اکران و بسته شدن در سالن تازه راه می‏افتادیم. خدا میدونه چقدر تو خیابون با گام‏های بلند دویدیم یا چقدر دعادعا کردیم که به چراغ قرمز نخوریم یا حتی چند بار از مسئول‏ش خواستیم که ازین چند دقیقه صرف نظر کنه (که یه بار هم نکرد) تا به نمایش یه فیلم خوب رو پرده‏ی سالن کوچک حوزه هنری برسیم. اما خدایی چه لذتی داشت بعد از اون همه استرس رو صندلی نرم نشستن و یه فیلم خوب رو تماشا کردن.

یادمه بعد از دیدن "گلادیاتور"، خوش‏حال و راضی از دیدن چنین فیلمی، داشتیم راجع بهش حرف می‏زدیم که يهو دیدیم شیشه‏ی ماشین شکسته و ضبط رو دزدیدن، چه حال گیری ای بود.

پلان چهار (جشنواره)- اولین بار فکر کنم واسه نمایش فیلم "ای برادر کجایی؟" بود که پیشنهاد رفتن به جشنواره رو بهم داد. رفتیم و چقدر هم خوش گذشت.

سال 83 بود گمونم که برای بار اول جشنواره تو استان‏های دیگه هم برگزار میشد، و البته با یه تأخیر چند روزه. اون سال واسه تعطیلات بیست و دوی بهمن رفته بودیم بندرعباس، جشنواره تو تهران تموم شده بود اما هنوز اونجا پخش داشت. اکران ساعت 10 شبِ "شهر زیبا" رو رفتیم، خوب بود، هم فیلم هم دیدن جوونای بندری بعد از نمایش، که خیلی قشنگ فیلم رو تحلیل میکردن.

برای جور کردن بلیط جشنواره هم گاه دردسر زیادی کشیدم که میگذریم..

پلان پنج (سینما)- اول-دوم دبستان که بودم، فکر کنم تمام فیلم‏های رو پرده رو دیدیم. "دزد عروسک‏ها" و "گلنار"ش، خوب یادم میاد. خونه‏مون که عوض شد، سینما بلوار نزدیک خونه بود. با هر اکران جدید، اولش کلی خواهش به مامان و راضی کردنش، بعد هم شال و کلاه میکردیم و به سرپرسی داداش بزرگه، راهی سینما میشدیم.

بعدترها گاهی بابا بلیطی از سازمان میگرفت و با هم میرفتیم سینما. "سارا" رو که تو سینما آزادیِ نسوخته دیدیم، یادگار اون دورانِ!

بعد از اون گاهی که میخواستیم بریم سینما باید کلی مامان رو راضی میکردم، بعد یکی رو پیدا میکردم که ما رو همراهی کنه و بعد هم هماهنگی‏های دیگه. "متولد ماه مهر" ازون فیلما بود که بابا با وجود وقت همیشه پُرش ما رو همراهی کرد و بسی لطف کرد.

دانشجو که شدم، به خاطر شهرستان بودنم، فیلم دیدنام خیلی کم شد، تا اون ترم که تهران مهمان شدیم. گمونم همه‏ی فیلمای خوب و چرت رو پرده رو دیدیم. خوب‏ش "شب‏های روشن" بود، بدش هم یادم نمیاد.

البته خوب یادمه که به خاطر اینکه بی احتیاط هر سینمایی که دستمون می‏رسید، میرفتیم (از جمله سینماهای امام حسین) کلی توبیخ شفاهی شدیم و توبه کردیم ازین قسم سینما رفتن، بی بزرگتر و آنگونه!

پلان آخر (برداشت)- حالا دیگه کافیه اراده کنی تا بهترین فیلم‏ها رو گیر بیاری و ببینی، میتونی از دوستات بگیری یا حتی از اینترنت دانلود كني یا به آقای کمالی‏‏ها سفارش بدي یا از گوشه‏ي مترو یا ماهواره يا ....

اما شاید هیچ کدوم اونچنان لذتی برات نداشته باشن، یا حداقل اینکه خاطره‏ای رو ثبت نکنن. (البته غير لذت خود فيلم، اگه خوب و دلنشين باشه!)

هرچند فقط خدا میدونه که تو اون فیلم دیدنای یواشکی‏م چقدر سختی کشیدم و چقدر از عمرم کم شد بابت استرس ناشی شده ازشون.

و بماند که چند باری بدجور سوتی دادم و دستم رو شد و یه جورایی آبروم رفت (هرچند بیشتر تقصیر همراه‏هام بود،‌ اما خب..)

اما هنوز لذت فیلم‏هایی که یواشکی دیدم یا به دردسری بهشون رسیدم، تو وجودمه.


فیلم دیدن رو همیشه دوست داشتم، هرچند مدت زیادی میشه که نتونستم یه فیلمِ درست-حسابی و با دل خوش ببينم...... باشد که باز بینیم...

 

* اسم "سیندرلا" و "گربه‏های اشرافی" رو که بردم، یاد نوارکاست‏های داستانایی افتادم که کلی باهاشون خاطره داشتم. یاد "علیمردان خان"، "آرش کمانگیر"، "خاله سوسکه"، "حسن کچل"افسانه‏ی زورو"، "حسن و خانوم حنا" و "مرغ تخم طلا" و ...

بخش زیادی از کودکی بچه‏های نسل من، با این نوارهای کاست و این داستان‏های صوتی پر شده.

منوچهر احترامی، شاعر "حسنی" رو، صبح جمعه به خاک سپردن تا به قول بعضی‏ها، خنده رو به لب فرشته‏ها بیاره و از حسنی براشون تعریف کنه. یهو دلم تنگ میشه واسه همه‏ی بچگی‏ها و حسنی که تک و تنها رفت!! خدایش بیامرزد.

 

پی‏نوشت توضیحی: این پست تحت تأثیر دیدن فیلمی نوشته شد که برای نشنیدن غُر! از طرف والده‏ی محترمه و مكرمه، مخفیانه و با اعمال شاقّه دیده شد. فرض كن براي معلوم نشدن نور مانيتور از شيشه‏ي بالاي در، يه روسري بندازي رو صفحه و...

 

+ عجـــب! اين وبلاگ هم صد پست‏ه شد، خدا توفیق بده .

 

نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 2:16 توسط نجوا| |

يا ظاهِرُ يا باطِن

«کلاس سوم-چهارم بودیم و قرار بود سرودمون رو تو سطح استان و برای کل مدارس اجرا کنیم.

من تک خوان گروه بودم و باید متن ابتدایی سرود که معرفی گروه و سرود بود رو هم اعلام میکردم، یه چیزی تو مایه‏های؛

"انا فتحنا لک فتحاً مبینا - گروه سرود عاشقان الله، تقدیم می‏دارد - سرود لاله‏های انقلاب!"

منم که عاشق تنوع و ابتکار و اینا، خواستم یه کار جدید بکنم و اول سرود به جای اون جمله‏های همیشگی، یه چیز تازه بگم، این بود که کلی با خودم فکر کردم و یه آیه که کلی دوسِش داشتم و قبلاً چند جایی خونده بودم و اول هیچ سرودی نشنیده بودم با خودم تمرین کردم تا روز اجرا.

تقریباً کل مسئولین مدارس و بچه‏های چندین جمع شده بودن.

ما به صف وایسادیم و من شروع کردم:

"انا لله و انا الیه راجعون..."

یهو یه آشوبی افتاد بین معلما و مدیرا و منم از همه جا بی خبر.

خلاصه این ابتکار ما کلی دردسر شد واسه مدرسه و البته یه خاطره با مزه واسه ما!»

 

اینا رو رفیقی تعریف میکرد که پای نت نشستن الانم به خاطر اونه، که الان کیلومترها باهام فاصله داره اما شکر خدا این فاصله‏ها رفاقت‎‏مون رو ازمون نگرفته، که با معرفته و با وجود همه‏ی تضادهامون بازم دوستیم و تونستیم روزای خوبی رو با هم زندگی کنیم و برا هم خاطره بسازیم.

خوندن بعضی پست‏های وبلاگستان که سعی کردن خاطراتی از انقلاب (نوستالوژي‏هاي انقلاب) رو روایت کنن و مرور یه سری از پست‏های خودم و البته یاد همین دوست که ذکرش رفت، باعث شد بخوام با روایت یه خاطره نوعاً خنده‏دار، تنوعی داده باشم تو پست‏های وبلاگم و این نوع‏ش رو هم تجربه کنم!

خب اما در مورد خاطره‏ي خودم هم از انقلاب، همین بس که ما فرزند انقلاب‏یم!! ازین جهت که پدر و مادر ما درست چهار روز بعد از پیروزی انقلاب، روزی که اولین اعدام‏ها انجام شد، عروسی کردن. چه روحیه‏ای داشتن اون موقع‏ها!

اگه انقلاب نميشد،‌ شايد ما هم نبوديم، آخه اسم مامان تو ليست دانشجوهايي بود كه ساواك قصد گرفتن‏شون رو داشت و بعد از انقلاب فاش شد. (شايد نشه به مامان گفت مبارز اما حجاب داشتن هم اون روزها وضعي داشته!)

اين وسط خاطرات پدرم رو، از قبل و بعد از انقلاب، بيشتر از همه چي دوست دارم و قبول دارم. از زمان خدمت‏ش تو ذوب آهن، از اون موقع كه سر كار بود و تو خونه‏ش كتاب‏هاش رو ميگشتن كه شب نامه‏اي چيزي نداشته باشه و اون از رو بهم ريختگي كتابا متوجه حضور غريبه ميشد، از بعد از انقلاب و اعتصاب كارگرا و محاكمه‏ي مديرا و .... (خيلي دوست دارم خاطرات‏ش رو كامل نقل كنه و منتشر!)

- پدر و مادرم سند زنده‏ي اون دوران‏ن، خاطرات‏شون سانسور نشده و اصله! چيزي كه ميتونم بهش اعتماد كنم!

اين وسط، هزار و یک حرف دارم که فعلاً ترجیح میدم فقط سکوت کنم!

  الان مي‏خوام كمي به اين مطلب فكر كنم(/يم)!

 

پی‏نوشت: خیلی زور داره که بعد از کلی زحمت، دو تا بلیط جشنواره پيدا کنی واسه فيلمايي كه دوست داري، اما جفت‏ش بیافته یه روز که تو هم مهمون داری و باید از خیر جفت‏ش بگذری!

 

خدایا؛ آنکه تو را ندارد، چه دارد؟؟...ممنون که با منی که؛

                                       "در طوفان زندگی؛ با خدا بودن، بهتر از ناخدا بودن‏ست!"

 

نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 11:55 توسط نجوا| |

يا كاشِفَ الْكُرُوب

 

آن سوي پنجره‏ها...

                         برف مي‏بارد.... برف                        

و من چه بي تاب و شادانم

                             دلم مي‏خواهد بدوم در برف

                                                      و آسوده و بي توجه به نگاه مردمك‏ان، فرياد بكشم

برف مي‏بارد

                بر تن خاكستري و خسته‏ي شهر من

تا شايد

         بار ديگر

                جامه‏ي عروسان به تن‎ش كند

                                                     اين شهر غبار گرفته

                                                                        و اين دل‏هاي تنگ شده و زنگار گرفته

ببار اي آسمان ابري

                       تا بار ديگر باور كنم سخاوت‏ات را

    بيا اي برف نازنين

                         كه دلتنگ و بي‏تاب آمدن‏ت بوده‏ام

 

+ بيا و بر قلبم بنشين؛

                  شايد سفيدي‎ات در آن اثر كند.. 

                                            شايد بعد از آب شدن و رفتن‏ت هم؛

                                                                                 قلبم، شسته و تميز شود.

بيا و مهمان زمين نامهربان شو

                                        شايد مهرباني را از تو آموزد؛

                                                                                  شايد…

بيــا… بيـا… بيـا و بنشين

                                بلورين بيا و زيبــا

                                                      بيـا… بيـا… بيـا…

 

+ پي‏نوشت:

۱. و امروز؛ وقتي زمستان نيمه‏ي خود رو هم رد كرده؛ بالاخره برف باريد.

و شايد خدا خواست تلنگري بزند... تا چه قدر شنوا باشيم و بينا كه بفهميم معني تلنگرهايش را!

باشد كه تأمل كنيم... سرما و برف پارسال و خشكي امسال... خيابان‏خواب‎ها و ما و …

 

۲. برف كه مي‏بارد؛‌ يادم در گذشته و خاطرات برفي‏ام مي‏گردد؛

مي‏رسم به آن روز كه به گونه‏ام مي‏خورد و من چشم بسته مسير خانه را رفتم و سر از كوچه‏ي ديگري درآوردم.

يا آن روز كه براي اولين بار بلورهاي‏ش را ديدم و باور كردم نقش بلور برفِ در كتاب‎ها واقعي‏ست (گمان‏م دوم دبستان بود)

يا آن نيمه شب برفي، پدر مهربان؛ مادر دوست‏داشتني؛ پاترول؛ ولنجك؛ عابرين؛ گلوله‏هاي برفي و خنده‏ها!

يا آن سال كه اجلاس سران در تهران بود. اولين بار بود كه چشم‏هاي شگفت‏زده از ديدن چيزي را آنگونه ميديدم و حس ميكردم (آنچه براي ما طبيعي بود؛‌ براي آن سران عرب و آفريقايي عجيب و جالب بود!)

يا آن روز در دانشگاه؛ بچه‏ها و برف بازي؛ بچه‏ها و آدم برفي.

يا نقاشي كشيدنم روي برف‏ها.

یا برف خوردن‏هایم.

يا....

و خدا رو شكر می‏كنم كه برف را درك كرده‏ام!

 

+ این‏سان نبينم‏ات؛ بانو!

ابر را بوسيده بودم تا بوسه باران‏ت كند. نمي‏دانم چرا بوسه‎ام يخ كرد و برف شد؛ شايد براي آنكه ملايم‏تر بر گونه‏ات بنشيند.

زير برف رفتي امروز؟!

 

+توضيح‏نوشت (بعدالتحرير): اينها رو امروز صبح و در دفتر كار نوشتم؛‌ وقتي از پشت شيشه، بارش تند برف و سفيد شدن درختان و لبه‏ي پشت‏بوم‏ها رو ميديم. اصلاً‌ قرار نبود پست اين سري‏م چنين چيزي باشه اما بارش برف محاسباتم رو عوض كرد.

موقع آپ كردن فرصت تايپ بيشتر نبود. ازين جهت بندهايي كه كنارشون علامت + رو آوردم،‌ بعداً‌ (بعد از رسیدن به خانه) اضافه شدن یا کمی تغییر کردن. 

 

عنوان از شعری از فروغ گرفته شد.

ببین باز می‏بارد آرام؛ برف ... فريبا و رقصنده و رام؛ برف

 

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 10:45 توسط نجوا| |

یا ستارالعیوب

بچه‏تر که بودم، هربار که می‏رفتیم سمت قزوین، اول جاده سمت چپ، یا آخرش سمت راست، ساختمان‏های اکباتان خیلی نظرمو جلب می‏کرد.

دو تا مورد خیلی برام جالب بود؛

اولی‏ش نورهای متفاوت مورد استفاده بود (نور زرد، مهتابی یا ترکیبی) که اصلاً نمی‏تونستم با نور زرد تنها کنار بیام.

دومی‏ش، که دلیل اشاره‏م به این مطلبه، خونه‏های بی پرده یا به عبارتی پرده باز بود! همیشه برام یه جوری بود، حس خوبی بهش نداشتم. (البته بعضی پرده‏هام اصلاً منظره‏ی جالبی نداشت!)

به هرحال، این مطلب گذشت تا امروز که از سر کار اومدم خونه، وقتی وارد اتاق‏مون شدم حس بدی پیدا کردم. مامان، پرده رو درآورده بود واسه شستن*.

اون حس بد واسه این بود که انگار امنیت و آرامش اتاق هم با برداشتن پرده، از بین رفته.

این پرده‏ای که هر روز بود و توجهی بهش نمیشد، نبودن امروزش فکر من رو به جاهای جالبی برد. (فکر کنم از خصایل آدمیزاده که تازه وقتی چیزی رو از دست میده حواس‏ش بهش جلب میشه و قدرش رو میفهمه!**)

- پرده، حجاب اتاقه که من(/تو) و هر آنچه درون اتاقه، از هر نوع نگاهی حفظ میکنه!

و اصلاً اصل معنی حجاب هم همینه، در پرده شدن؛ و من از همین خصوصیت حجاب و پوششِ که بیشتر خوشم میاد، اینکه اجازه نمیده هرکس، هرجور و هر زمان، هر اندازه که دوست داره و میخواد از تو ببینه!

حجاب یه امنیت روانی خاصی برای آدم داره که شخصاً حاضر نیستم با چیزی عوض‏ش کنم!

- و مطلب دیگه حریم‏هایی‎‏ست که تو زندگی هر آدمی وجود داره. همه‏ی آدما حریم‏هایی برای خودشون دارن و این حریم‏ها و حدّشون، تو روابط‏شون به خوبی هویدا میشه. گاهی نسبت به این حریم‏ها عِلم دارن و آگاهانه تعریف‏ش کردن و مواظب‏ش هستن و گاهی هم ناخودآگاه اون رو تو زندگی‏شون دارن. واسه بعضی شعاع دایره‏ی حریم‏شون بزرگتره و واسه بعضی کوچکتر، بعضیا به افراد بیشتری اجازه‏ی ورود به حریم‏شون رو میدن و بعضی به حداقل افراد و گاه حداکثر به یک یا دو نفر.

برخورد آدما با حریم خودشون و حریم دیگران متفاوته.

جالب اینکه تا زمانی که روی حریم‏هات دقیق‏تر باشی و اجازه‎ی ورود به هر کسی رو ندی، آرامش روحی بیشتری خواهی داشت.

- یاد این هم افتادم که یه جا خونده بودم:

"کاش پرده می دانست فقط تا زمانیکه پنجره باز است ، فرصت رقصیدن هست..."

و این دقیقاً اشاره به فرصت‏هاست، "فرصت‏هایی که همچون نسیمی میان و میرن." کاش فرصت‏هامون رو دریابیم و بی هوا از دست‏شون ندیم. (البته من یکی که استاد سوزوندن فرصت‏هام، از ترس از دست دادن چیزی یا اتفاق افتادن مطلبی بی خیال همه چیز میشم، خدا کمک کنه اصلاح شم)

- نمای پنجره‏ی اتاق‏مون (البته بی پرده)


+ حجاب‎تان را بالا بگيريد؛ حجاب يعني يك كاپ، بگذار همه ببينندش! (اين و بعدش اين)


پی‏نوشت:

۱. امام باقر علیه‏السلام می‏فرمایند:

"سخن نیک را از هر کسی، هر چند به آن عمل نکند، فرا گیرید."

میلاد باقرالعلوم مبارک باد. این و این رو ببینید و بخوانید و استفاده ببرید.

 

۲. آن سفر رفته‏گان که صد قافله دل همره‏شان‏ست .. هرکجایند، خدایا به سلامت باشند

(با تغییر جهت به کار بردن برای دو نفر که جاشون خیلی خالیه و دلم برای جفت‏شون تنگ شده!)

 

۳. *خونه‏مون بوی عید گرفته، انگار خونه‏تکونی‏ امسال‏مون یه کم جلو افتاده (البته به خاطر مهمون‏های عزیز) و البته عجب هم نیست، این زمستون که زمستون نبود. نمیدونم از بی روزی شدن زمین بود یا بی سخاوت شدن آسمون، خدا میدونه دلیل‏ش رو، (یقین دارم هم هر اتفاقی دلایل ماورایی هم داره.) به هرحال مهم اینه که تا الان که داریم به نیمه‏ی زمستون می‏رسیم هیچ خبری از برف و جامه‏ی سفیدش که شهر رو بپوشونه، نبوده. مِن بعد از این هم خدا عالم است!

 

۴. سال ۷۴ مامان و بابا رفتن حج واجب. خدا رو شکر که هنوز با هم‏سفرای اون سفر در ارتباطیم. این مدل دوستان و دوستی‏ها رو دوست دارم. فردا انشاءالله در خدمتشونیم.

 

۵.**این قضیه نبودن و قدر دونستن تو نبود خواهر جان و تمیز کردن خانه هم دیده شد.

 

۶. راستی شما میدونید این املای ضعیف نسل جوان ناشی از چیه؟ نمیدونم آموزش و پرورش چی داره میکنه!

دیشب به جای همه‏ی هم‏نسل‏هام (و البته اونکه ذکرش رفت) خجالت کشیدم. دوست بابا از یکی از فارغ‏التحصیلای دانشگاه امیرکبیر میگفت که تو رزومه‏ی یه صفحه‏ایش ۱۱ تا غلط املایی فاحش یافته بود، از جمله: فارقتحصیل!!(فارغ‏التحصیل) و راجب به!!(راجع به)

 

۷. شنیدم رئیس جمهور راجع به "درباره‏ی الی" ساخته‏ی اصغر فرهادی، با بازی گلشیفته فراهانی و ترانه علیدوستی نظرات مساعدی جهت نمایش در جشنواره و اینا دادن، نمیدونم چرا دیگه نمیتونم با هر حرکتی راحت کنار بیام، پشت هر حرکتی سیاستی و پشت هر کلام.... بگذرم!

 

نوشته شده در پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 23:56 توسط نجوا| |

يا امان من لا امان له

 

"در دلم بود که آدم شوم اما نشدم ... بی خبر از همه عالم شوم اما نشدم"

 

یه حس ملایمِ لطیفی دارم. نمی‏دونم، شاید از نوع آرامشِ قبل از طوفان باشه، شایدم بعد از طوفان! به هر حال همین حس رو شاکرِم!

حقيقت‏ش اومدم بگم که؛ امتحانا تموم شد و من برگشتم؛ (به جز اون شاهكاره؛‌ بقيه خیلی بد نبود، تا چه شود!)

اومدم بگم که؛ هستم، آهسته و پیوسته (البته به اذن "او")!

اومدم بگم که؛ دلم تنگ شده بود برای این وبلاگ و اونا که میخونم‏شون و آشناهای مجازی و خوبم!

اومدم بگم که؛ تولدت مبارک، خانوم کوچولوی من!

اومدم بگم که؛ جشنواره در راهه و من بی‏صبرانه منتظر! (اميدوارم بشه كه برم،‌ آخه پايه‏ام مسافره و نمي‏دونم به موقع برگرده يا نه؛‌به هرحال اميد كه "هركجا هست خدايش به سلامت دارتش!")

اومدم بگم که؛ یه برنامه‏هایی تو ذهن دارم و تصمیماتی براي یه سری تغییرات! (میگفت "تصمیم بد بهتر از بی‏تصمیمی‎ست!" دعا کنید که تصمیماتی که میگیرم بد هم نباشه!)

و ....

فعلن همین!

بعد اینکه یه اتفاق غير منتظره‏ای امشب افتاد که بماند!

.

و آخر اینکه من ناامید نبودم و نیستم فقط کمی خسته و شاکی بودم (بیشتر از خودم)، همین!

این حدیث از امام علی علیه‏السلام رو چند روز پیش شنیدم که ذهنم رو درگیر کرد:

                                      "شادي مومن در چهره اش و اندوه‎ش در قلب اوست."

شاید کمی سعی کنم عملی‏ش کنم.

.

پی‏نوشت:

۱. این پست بیشتر جنبه‏ي گزارشی داشت.

۲. نزدیکان و دوستان ميرن زيارت امام رضا و ما رو هوايي ميكنن، باشد كه الطفاتي به حال ما و نظري بر ما كنند!

۳. "به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل ... وگر مراد نیابم، به قدر وسع بکوشم"

۴. "گر نكوبي شيشه‏ي غم را به سنگ

                                         هفت رنگ‏ش مي‏شود؛‌ هفتاد رنگ"

(+):   "اندک اندک جمع مستان می‏رسند ..... اندک اندک می پرستان می‏رسند

          دل نــوازان، نــاز نــازان، در ره‏اند ........ گلعذاران، از گلستــان می‏رسنـد

        اندک اندک زین جهان هست و نیست ... نیست‏ان رفتند و هست‏ان می‏رسند"

اين قطعه از مولوي پر از خاطره‏ست برام،‌ چقدر تو جاده‏ها خونده شد... يادش به‏خير!

به افتخار شهرام ناظري كه خوندتش و هشت بهمن هم تولدشه،‌ اين قطعه رو ياد كردم!

نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 23:57 توسط نجوا| |

یا قادر

 

"مثل تموم عـالــم .... حال منم خرابه

                                                    خرابه

                                                           خرابه

مثل تموم بختها .... بخت منم تو خوابه

                                                   تو خوابه

                                                             تو خوابه

سنگ صبورم اينجا .... طاقت غم نداره

                                                     نداره

                                                           نداره

طاقت اينكه پيش‏ش .... گريه كنم؛ نداره

                                                         نداره

                                                              نداره

حالي واسم نمونده

                            دنيـــا برام سراااابـه

داد مي زنم كه سـاقي

                         مي‏خونه بي شرااابه

يادي نكردي از من

                     رسم "رفاقت" این نیست

اشكي برام نريختي

                             عشق و صداقت اين نیست

دشمن راه دورم

                           درد دلم زیــــاده

جاده به جز جدايي

                          هيچي به من نداده"*

 

*مدتی میشه که خواهرم شنیدن یه سری آهنگا رو تحریم کرده! میگه بعضی آهنگا رو نباید گوش بدی، تأثیر منفی رو روحیه‏ت میذارن، هرچند که قشنگ به نظر برسن! نباید بذاری ذهنت رو درگیر کنن. بی راه هم نمیگه اما خب من هنوز میشنوم و گاهاً ذهنم هم زیاد مشغول‏شون میشه.

داشتم میومدم خونه که آهنگ شعر بالا از ضبط ماشین پخش میشد. یه جورایی عجیب، وصف حال بود! به دل نشست! انگار فریادی بود که زده میشد و شکایت‏ش رو اعلام می‏کرد و من رو هم آوا!

 

اومدم اینجا تا یه کم فریاد بزنم، اعتراض کنم یا.. یا نمیدونم چی!؟! شایدم اومدم که فقط اعتراف کنم!

خب من یه جورایی رسماً کم آوردم! نمیتونم! نیستم!

آخه من نمیدونم، منی که یه هندونه هم که بلند میکردم بعد چند لحظه کمرم درد میگرفت و میذاشتم‏ش زمین، چرا الان باید تنهایی این همه بار به دوش بکشم؟! خب نمی‏تونم دیگه! من آدم‏ش نیستم! نمیتونم این همه نقش رو با هم هندل کنم، یعنی شدن‏ش این جوری میشه دیگه، هیچ‏کدوم درست و حسابی نمیشه! منم از این وضع بی‏زارم، حالم داره به هم میخوره از این شکل اجرا کردن نقش‏های محوله!

میدونی؟! من دوست داشتم همه‏ی نقش‏هایی که داشتم و دارم (یا حداقل چندتایی‏شون) رو با پسوند خوب بیارم؛

نقش شهروندی، دانشجویی، کارمندی، مهندسی، همکاری، دوستی، فرزندی، خواهری، مسلمونی، بنده‎‏گی و ...

اما خودم که میدونم هیچ‏کدوم شایسته‏ی "خوب" واقعی نیستن!

خدایا! یا یه پیشنهاد کاربردی، مناسب شخصیت و قابلیت‏های من بهم بده یا منو بفرست مرخصی یا ...

 

پی‏نوشت: فصل امتحاناست و تصمیم بر این بود که تا بعد از امتحانا نیام، اما نشد! شاهکاری رخ داد بی سابقه که باید ثبت می‏شد! اما شاهکار:

تصور کنید تا ساعت ۷ عصر روز قبل امتحان فکر کنین امتحان تحقیق در عملیات دارین و اونو بخونین بعد یهو و خیلی اتفاقی بفهمین مبانی سازمان دارین، یه کتاب حدوداً ۶۰۰ صفحه‏ای که هیچی‏ش رو هم تا حالا نخوندین، تا صبح بیدار می‎مونین و می‎خونین، هرچند نمی‏تمومه راهی دانشگاه میشین، امتحان ساعت ۱۱ست و ساعت ۸ متوجه میشین کتابی هم که خوندین مال یه نویسنده‏ی دیگه بوده! چی کار میکنین؟

فکر کنم عقلانی‏ترین برخورد حذفه! نه؟!

با این حال؛ اینجانب بعد از گذروندن همه مراحل فوق رفتم سر جلسه و امتحان رو دادم و همه‏ی تست‏ها رو شانسی زدم، ظاهراً هیچ امیدی نیست اما اگه خدا بخواد میشه که یه 10 از توش در بیاد! هرکی خوند دعا کنه، پلیز!

تا بعد!

 

نوشته شده در سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 23:20 توسط نجوا| |