يا ذَا الْعَفْوِ وَ الرِّضاء میگفت: "نمیدونی، انگار دارن تو دلم رخت میشورن." به خنده و مسخره میگفتم: "یعنی که چی؛ دارن تو دلم رخت میشورن؟!!!" نمیفهمیدم خب، اما این روزا بدجور این حس رو داشتم. دلشوره و نگرانی خاصی که دلم رو به هم میزد. این روزای آخر سالی فقط برام یه چنین حسهایی رو داشت. خصوص این دمِ آخری که تو خونه هم آشوبیست عوضِ آرامش و چیدن سفره! و گفت؛ "یادم باشه که به سر انگشت احساسم گرهای از نور بزنم که یادم بمونه، هر روز که تو اون گناهی نباشه، اون روز عیدِ." و برای من این بهار که میاد و این عید، هیچ تفاوت و حس خاصی نداشته، جز همین دل نگرانی که شاید به خاطرِ تعطیلات کل مملکت و این همه کار زمین مونده و عقب افتاده باشه. از کارهای اداری و دفتر، تا درس و پروژه و حتی مطالبی که به آپ نرسید. و چه قشنگ گفت که: چقدر منتظر مقدم بهار شدیم؟!....بهار آمده، اما بهار کافی نیست! دوست داشتم بارم رو زمین میذاشتم و سبک بار، ۸۸ رو شروع میکردم که نشد. ۸۷ هم گذشت، و این روزهای عمر ماست که به راحتی میگذره، ۳۶۵ روزی گذشت که دیگه برنمیگرده، هرچقدر هم که عمر کنیم. تا چه اندوخته باشیم! به قول دوستی؛ "هر سال که میاد چینی به چینهای صورتمون اضافه میشه، خدا کنه حداقل گرههای دلهامون باز بشه!" یه حس درونی میگه که سال ۸۷ رو دوست نداشتم، یه جورایی حس خوبی برام نداشت. پر بود از حسهای متفاوت، از نوسانات احساس، از غمها و شادیها. از روزهای سخت و تلخ و شیرین و پر اضطراب و نگرانی و بیتابی. از بیتابیهای بیدلیل و بادلیل، از پریشانحالیها، از دلتنگیها، از تجربیات متفاوت، از ... اما منصفانه که نگاه میکنم؛ چیزهای دوستداشتنی و اتفاقات خوبی هم توش پیدا میکنم. کتابهای خوبی که خوندم و لذت مطالعهای که در من زنده شد و باقی موند. تئاترهای خوبی که دیدم و یاد و لذت و حتی درسی که برام داشت. (مهمانسرای دو دنیا و شکار روباه) سفرهای خوب و به یاد موندنی که رفتم (محمودآباد، مشهد، کاشان و تبریز)، هرچند حسرت کلی سفر در من موند. دو ترم کلاس نقاشی، که چقدر دوستش داشتم، حس و حالش عالی بود، هرچند نصفه رها شد. قبولی ارشد، آشناییهای تازه، دوستهای خوب و جدید، عروسی دوستان، حتی خبر بچهدار شدن دوستی و ... تو این سال به شناخت بهتر و بیشتری از خودم رسیدم، این رو مدیونِ اطرافیانم (چه دوست و چه دشمن) و حتی این وبلاگ و حتیتر آشنایان حقیقیِ مجازیم هستم. - نمیدونم تو این سال دل چند نفر رو شکستم یا موجب رنجش چند نفر شدم، چند نفر رو ناراحت کردم و این حرفها، اما امیدوارم که اونا بزرگوار باشن و ببخشن که گفتن؛ "اگه میخواین اهل آسمون بهتون سخت نگیرن به اهل زمین سخت نگیرین، اگه میخواین بخشیده بشید، ببخشید." حلالیت گرفتن همیشه برام سخت بوده اما اینجا میخوام از همهی دوستان و آشنایان وبلاگی طلبِ حلالیت کنم، هرچند سعی کردم تو نوشتنها و حرفها و نظراتم دقت کنم اما معلوم هم نیست با همین نوشتهها و یا برخورد و موضع گیریای، کسی رو ناراحت نکرده باشم، (یکی هم بود که الان هم گاه بیصدا میاد و میره، فکر کنم از من رنجید.) به هرحال میخوام که تو دل کسی چیزی نمونه و من رو ببخشین. معلوم نیست سال دیگه اصلاً این جسم در این دنیا باشه یا نه، حداقل از این فضای مجازی بار سنگینی به دوش این بندهی سراپا تقصیر نمونده باشه. میگفت: "بهار که میشه هرچی مرده سر از خاک درمیاره الا آدما، حیف!" راست میگه، خیلیها بودن که حالا نیستن، انشاءالله قدر با هم بودنها رو بدونیم. لحظهی تحویل سال هم دعاگوی همهی آشناهای دیده و نادیده، چه آنها که من رو میشناسن و چه اونها که نمیشناسن و من میشناسمشون و ... خواهم بود. این و لینک ویژهنامهی تبیان (+) هم فعلاً باشه عیدی من به شما. میخوانم دعای یامقلبالقلوب را؛ اي آنکه به تدبير تو گردد ايام .......... اي ديده و دل از تو دگرگون مادام اي آنکه به دست توست احوال جهان .......... حکمي بنما که گردد ايام به کام و حول حالنا الی احسن الحال حول حالنا الی احسن الحال حول حالنا الی احسن الحال حول حالنا الی احسن الحال امید که بهترین حالها در این سال نصیبمان گردد. و زمزمه میکنم دعای فرج را. باشد که فریادرس درکمان کند و امسال شاهد ظهورش باشیم. که آخرین روز از سال ۸۷ ختم شد به روزی که به نام امام عصر است. اللهم عجل لولیک الفرج چیزهای دیگهای میخواستم بنویسم برای آخرین پست سال ۸۷، این هم ماند کنار خیلی نوشتههای دیگه که آورده نشد. دفترِ ۸۷ ِ این وبلاگ هم همین جا و بدین شکل بسته میشه، اگه نکتهای چیزی هم به نظرتون رسید بگید، از نقد تا راهنمایی و حتی انتخاب یه نوشته که تأثیر بیشتری داشت. باشه به عنوان عیدیِ شما به من، شاید کمکی بشه واسه بهتر شدن. امید که ۸۸ پر از موفقیت، اتفاقات خوب، تصمیمات و انتخابهای خوب و درست و به جا، آشناییهای تازه و ماندنی، و هر آنچه خواستار اون هستید باشید. و سلامتی و شادکامی و برکت همراه همیشگیِ شما و خانوادهتون باشه. خداوند یار و نگهدارتان باد. عیدتان مبارک و نوروزتان پیروز. یا واهبالعطایا تو جلسه نشسته بود که یادداشتی از اون سمتِ میز، به دستش میرسه. بازش میکنه و میخونه: "هی رفیق! خجالت نمیکشی بعد از ۱۲-۱۰ سال زندگی و داشتنِ چند بچه، هنوز حلقهی ازدواجت رو دست میکنی؟!" زیر کاغذ، اینطور جوابش رو میده: "دل در پی عشق دلبران است هنـوز ... وز عمرِ گذشته در گمان است هنوز گفتیم که ما و دل به هم پیر شویم ... ما پیر شدیم و دل جوان است هنـوز" (هرچند بعد از اون روز، به خاطر حساسیتی که انگشتش به حلقه پیدا کرد، دیگه نتونست دستش کنه!...چه چشمي دارن بعضيها!!) . "حلقهش که شکست، رفت یکی دیگر با همان مدل خرید، دستش کرد و آورد نشانم داد. خندیدم گفتم: «حالا چه اصراریست که این همه قید و بند داشته باشی؟» گفت: «این حلقه سایهی یک مرد یا یک زنست توی زندگی مشترک هر دوشان. من دوست دارم سایهی تو همیشه دنبال من باشه. این حلقه، همیشه، در اوج تنهاییها، این رو یاد من میاره و من گاهی محتاج میشم که یادم بیاوره.»" (از کتابِ"به مجنون گفتم زنده بمان؛ همت" بخش اول، از زبان ژیلا بدیهیان-همسر شهید) . "قسمت این بوده که بماند و با کسی که نیمهی نارنج اوست ازدواج کند. من به قسمت و تقدیر اعتقاد دارم." (از کتابِ "نیمهی نارنج"، شمسی خسروی) . پیامک داد: "خیلی دوست داشتم تو عروسیم بودی، حیف نشد. شبِ تولد، خیلی دعام کن." نمیدونه که چقدر از ته دل خوشحال شدم و براش آرزوی خوشبختی کردم. دوستام که خبر ازدواجشون رو میدن از تهِ دل خوشحال میشم. برعکس دوستی که غمگین میشد، اونم نه واسه اینکه شاید از دوستش کمی دور میشد، از حسادت. شاید اگه منم تفکری مثل اون داشتم ناراحت میشدم. به تقدیر معتقدم هرچند مطمئنم گاهی به بخت خودمون پشت میکنیم و حتی خیلی مؤدبانه و با دست خودمون، ردّش میکنیم. گاهی هم اشتباهی فکر میکنیم که این همونه و بعد میبینیم که نیست و گاهی هم هزار و یک عاملِ که ما رو از رسیدن به اونی که میخوایم باز میداره. (و البته فکر میکنم کنار اومدن با آخری سختتر باشه. شاید واسه همین حسّم باشه که تا حالا سعی کردم، فقط همون مورد اول در موردم صدق کنه!) دیشب همزمان با جشنِ میلادِ نبی، جشن عروسیِ دو تا از دوستام (یکی کرمان و یکی یزد) و یه دوستِ نزدیک و دور، بود. مطمئناً عروسیِ خیلیهای دیگه هم بوده، مثل پدر و مادرِ من که سی سال پیش (بگو ماشاءالله!) تو چنین شبی زندگیِ مشترکشون رو آغاز کردن. آرزو میکنم که همه خوشبخت شن. . . اولین پستِ سالِ ۸۷ ام رو، روز هفدهم ربیعالاول، یعنی یه همچین روزی، آپ کردم. نمیدونم تو سالی که گذشت و چند روزی بیشتر تا پایانش نداریم چقدر بهشون نزدیک شدم، شاید هیچی، ولی امیدوارم که حداقل دور نشده باشم. دعا کنید به شناخت درستی ازشون برسیم و پیروان صادقی باشیم. ♣ عیدی این روز هم باشه دو حدیث از اون بزرگوارن: پیامبر اکرم صلیالله علیه و آله: "دوستی خود را به دوست اظهار کن تا رشته محبت، محکمتر گردد." امام صادق علیهالسلام: "دل حرم خداست، در حرم خدا، غیر از خدا را، راه مده!" (جمعِ این دو حدیث و برقراری تعادل هم با خودتان.) ♣ و اينها: √جاءالحق و ذهقالباطل (ويژهنامه تبيان-ولادت پيامبر) √فجر صادق (ويژهنامه تبيان-ولادت امام صادق عليهالسلام) یا خیرالحاکمین "شکار روباه" برشیست از تاریخ به سبکی جذاب، دیدنی، شنیدنی و حتی تعریف کردنی. آنجا که محمد کوچک ماجرای "آرشامِ جهود" و خود را روایت میکند و سنگ و درد و ...، دردی که فریاد میشود، فریادِ دردی که سرآغازی میشود بر کینهای طولانی و عقدهای که هیچگاه آرام نمیگیرد. انتفام در دل میپروراند تا در انتها کوهی بسازد از چشمِ مردم و به "جعفرخان"ِ کاتب بگوید که؛ "هرآنچه میخواهی بنویس"، این را همو گفت که قبلش تاریخ را به روایت خود میخواست. "شکار روباه" روایت عشق و کینه و قدرت و انتقام است. روایتِ مردی که؛ "محصولِ خون و خیال و خیانت است." سرسلسلهی "قاجار"، پسرِ بزرگِ "محمدحسن خانِ قاجار"، رئیسِ ایلِ قاجار... "آقامحمدخانِ قاجار". دلت میسوزد به حال "آقامحمد"ی که "عمه بیگم" به قربانش میرود و میگوید: "آقامحمدم؛ سرنوشت و تقدیرت اینگونه رقم خورده که در بستـر زنـان نگردی و انتقام گیری و قدرت در دست گیری و حکومت کنی!" و او چون طفلی معصوم زانو در بغل گرفته و کنار صندلیِ عمهی چلاقش نشسته و آهسته گفته: "چه بی انصافی عمه. چه بی انصافی که میگویی نباید عاشق میشدی و تقدیرت اینگونه رقم خورده." "عمه بیگم"ی که قبل از این از حضور پررنگ این زن و نقش اینگونهاش در خط دادن به ماجرا خبر نداشتی و اول نمایش، وقتی متوجه تأثیر او میشوی، تأثیری که در طول نمایش هم میبینی، آهسته به بغلدستیات میگویی؛ "همیشه پای یک زن در میان است"، و در انتهای نمایش، آنجا که "ترگل" تفنگها را به آن سه میدهد، مردی که در صندلیِ روبهرویت نشسته، آهسته به بغلدستیاش میگوید؛ "همیشه پای یک زن در میان است"، و تو خندهات میگیرد. "شکار روباه" تو را همراه میکند. و پر میشوی از حسهای گوناگون. یک آن وفاداری میبینی و آنِ دیگر؛ خیانت! یک آن درایت و مدیریت را میبینی و آنِ دیگر، جاهطلبی و بدبینی و قدرت و سیاست را. یک آن، دلت پر از تنفرست و آنِ دیگر، پر از دل سوختن و ترحم. یک آن، "آقامحمد"ِ دردکشیده و زخم خورده را میبینی و آنِ دیگر، "آقامحمد"ِ خونریزِ برادرکش، که ایرانت با سلسلهای که او بنیان نهاد به فنا رفت. نمایش پر است از دیالوگهاییست که ذهنت را درگیر میکند: «بدبخت برادرایی که میایستن و عقیم شدن برادرشون رو تماشا میکنن.» «ما زنها، بچههامون رو بزرگ نمیکنیم که بمیرن یا عقیم شن، و شما مردهای خوشاقبال، فقط تماشاشون کنین و خوشحال باشین که جای اونا نبودین.» «از هر دوی ما چیزی گرفته شده، از من "مرد"َم رو و از تو "مردی"ت رو، و هر دو تشـنـهی انتقـامیم.» «میدونی که چطور روباه رو شکار میکنه؟ اون رو دنبال میکنه، وقتی گیرش آورد زنگولهای به گردنش میندازه و اونو رها میکنه. اینجوریه که اون بدبخت میشه. تا یه مدت فکر میکنه که سگهای شکاری دنبالشن، بعد که به صدای زنگوله عادت کرد، از گشنگی میمیره، چون قبل از اینکه به شکار و طعمه برسه صدای زنگوله اون رو فراری میده. بدتر از همه اینکه این روباه تا آخر عمر نمیتونه جفتی بگیره، چرا که هر روباهی از صدای زنگوله فرار میکنه. و اینگونه روباهِ شکار شده محکوم به فناست!» «تو ميخواهي من دور خودمو با لاشههاي اين و اون سنگربندي کنم.» «من اين هنر رو دارم که صبر کنم و کينههام رو فرو خورم و در جایی به موقع با اونها طعمه رو به دام اندازم.» «و آرزو چیزیه که میخواهی به آن برسی اما نمیرسی!» «"اسبش رو زدن...از پشتِ سر..."، کاتب مینویسه و آقامحمدخان فریاد میزنه؛ "ننویس! این رو که من میگم بنویس!..."» و ... دیالوگها، بازیها، فضاسازی، موسیقی، روایت داستان، همه خوب چیده شده بودن و مسحور کننده بود. حتی لباسها! ... در تمام طول نمایش برام سؤال بود که چرا هیچ لباسی به زمان اتفاقات مربوط نیست و اینجوری از فضا دور مانده، با این حال در انتها از این هم ناراضی نبودم، انگار بُرِش تاریخ در حال روایت شده! "شکار روباه" نمایشی بود دلنشین و دوست داشتنی. (حداقل برای من!) پینوشت: - میگه؛ "میای شکارِ روباه؟" به خنده میگم؛ "قبلاً میرفتن شکارِ آهو، حالا چرا شکارِ روباه؟ به هر حال ما که هستیم!" (گرچه این بودن با دردسرهایی همراه بود، اما میارزید.) - هرچند رسم است که برای تولد هدیه بگیرند نه اینکه یادگار و هدیه بدهند، اما چهارشنبه، بیست و یک اسفند، اخویِ بزرگوار! و بامرام ما، بنده و همشیره رو دعوت کردن برای تماشای تئاتر"شکار روباه"، به کارگردانیِ دکتر علی رفیعی. با بازی بازیگرانی چون "سیامک صفری"(آقامحمدخان)، "افشین هاشمی"(مرتضيقلي، برادرِ آقامحمدخان)، "پانتهآ بهرام"(ترگل، زن برادر و زن آقامحمدخان و مادر باباخان)، "ستاره اسکندری" (عمه بيگم) و ... . آنچه در فوق آمد، صرفاً چیزی بود که در ذهن داشتم و خواستم که ثبت کنم. هرچند حافظه خوب یاری نمیکرد اما سعی کردم از دیالوگها به اشاره یا مستقیم استفاده کنم. (راستي خدا برادر ما رو و امثال ايشون رو حفظ كنه و توفيق بده؛ آمين!) - قبل از نمایش، دکتر رفیعی (نویسنده، طراح و کارگردانِ نمایش) رو دیدیم. هرچند اهلِ جلو رفتن و امضا گرفتن نيستم اما رفتم. کارت رو که دادم و اسمم رو گفتم، شروع کرد به نوشتن، داشت اسم رو مینوشت که پرسشگرانه نگاهم کرد، لبخند زدم و تذکر دادم با "ز"ی ر-ز نوشته میشه، نگو نوشته بود؛ با "ظ". خندید و گفت؛ "مدرک دادم دستتون که بگید بی سوادم"، خندیدم و گفتم؛ "اسمش سخته!" - بعد از اتمام نمایش کلی ذوق داشتم، حس خوبی بود. بعد از دیدن کارهای خوب اغلب این حس رو دارم، خصوص که تئاتر یک نشاط خاصی رو هم دَرِت زنده میکنه. انرژی بازیگرای تئاتر همیشه من رو علاقهمند میکنه به روی صحنه بودن، هرچند اصلاً آدمش نیستم که اونجوری و مقابلِ جمع، بازی کنم. تازه کو استعداد؟؟! عقيق قبلاً تو تیییییییییییییاتر خیلی قشنگ و بهتر از من این حس رو منتقل کرده. یا عالِمَالخَفیّات از جالبیّات این وبلاگستان برام؛ اینه که میشه چشم انداخت و روند زندگی آدما رو به تماشا نشست*. هر چه قدر هم که شخصی ننویسن یا تو شخصینویسیهاشون، خودشون رو مخفی و سانسور کنن، بازم یه جاهایی ردّی از خودشون میذارن، اصلش اینه که دارن دغدغههاشون رو مطرح میکنن، دارن یه تفکر رو نشون میدن. شاید این همهی ابعاد اون تفکر نباشه، شاید فقط یه بخشی از اون باشه و به قولی بُرشی از اون تفکر یا زندگی باشه اما هرچی که هست، هست و این برام جالبه! میتونم تلاطم و نوسانات زندگی آدما رو ببینم، عین یه تماشاچی که داره یه فیلم رو میبینه و گاهی هم احساسش رو از اون تیکهی فیلم بروز میده! (نظر ميده!) (شده که از رو یادداشتهای کوتاه و پراکندهی دوستان، حدسی بزنم و بعد چند وقت، خبر خوبی بشنوم و ببینم که حدسم به یقین تبدیل شده. گاهی بدون اینکه هیچ پروفایل و توضیحی تو "درباره من"ِ وبلاگی نوشته شده باشه، میشه یه پروفایل از صاحب بلاگ ارائه داد، به راحتی و فقط با صرف کمی وقت و حوصله. میشه این رو از صفحات وبلاگش در آورد. تازه اگه تو فرندفيد** و این چیزها هم عضو باشه، بیشتر و دقیقتر! میتونی چیزایی از زندگیش بفهمی، از علایق و دوستداشتنیهاش یا حتی چیزایی که ازش بدش میاد و آزارش میده. از تفکرش و نگرشش به موضوعات. در واقع با جنبههای دیگهی شخصیتشون آشنا میشی و اینجوری میتونی دوستایی پیدا کنی که به تو نزدیکن یا ازت دورن اما میتونی درکی ازشون داشته باشی. و البته پیششرطهایی هم هست؛ مهمترینش اینکه همهی اینا نسبیه و هیچ وقت حق نداری شناختی که بلاگی راجع به صاحبش، بهت داده رو ملاک بگیری و از روش به قضاوت بشینی و بهش برچسب قطعی بزنی، هرچی که نباشه اینجا یه سری مؤلفهی اصلی واسه شناخت رو نداره و هیچ وقت نمیتونه یه شناخت کامل بده. (این برا من یکی که یه اصلِ تعریف شدهست!) این فضای وبلاگستان به آدم این قابلیت رو میده که خودش رو بهتر بشناسه، با آدما همراه بشه و تفکرات مختلف رو تشخیص بده. از معلومات و نگاه و طرز تفکر بقیه بهرهمند شه و اینجوری خودش رو رشد بده و به خودش کمک کنه تا خودش رو بهتر بشناسه و جالبیات و دغدغههاش رو دقیقتر ببینه و به اشتراک بذاره و حتی چیزایی رو ببینه که قبلاً نمیدیده یا بهشون توجه نمیکرده. و همهی اینا از چیزای جالب و دوستداشتنیِ این فضای مجازین، برام! - "تازگیها یه مرضی گرفتم که با هرکی آشنا میشم و ازش خوشم میاد، سرچ میکنم ببینم وبلاگ داره یا نه! بعدم اگه چیزی پیدا نکنم، دلم میخواد برم بهش بگم که وبلاگ بزنه تا من بخونمش!" (نقل به مضمون) یادم نمیاد کجا خوندمش اما جالب نوشته بود و گوشهي ذهنم حک شد، شاید چون یه جورایی زبان حال منم بود. همینه! شده گاهی به جون داداشام غر میزنم که چرا آپ نمیکنین و ازین دست حرفا، اون بندگان خدا هم یه پستی آپ میکنن و میرن تا چند ماه دیگه و غر بعدی! * رو تپههای "ایجادیه"، تو شمال تهران که وایسی، انگار شهر زیرِ پاهاته! چراغهای روشن و خاموشی که شهر رو تو یه قاب بسته و بزرگ نمایش میده. و از ذهنت میگذره؛ "چه جالبه که خدا حواسش به همهی این چراغهای خاموش و روشن هست و میتونه بفهمه تو هر خونه چه خبره؟! یکی صاحب فرزند شده و اون یکی در غم از دست دادن عزیزی نشسته، اون یکی غرق شادی و یکی دیگه غرق اندوه و تنهایی و ..." ** فرندفيد و این چیزها رو گاهاً دنبال میکنم و بعضاً خوشم هم میاد، اما جرأت عضو شدن ندارم، بس که به بیجنبه بودن خودم معترف و مطمئنم! همین وبلاگ و گوگلريدر دنبال کردن کلی از زمانم رو به خودش اختصاص میده، باقیش بماند؛ حداقل فعلاً! ♣ پيشنهاد: خوب ميشد اگه وبلاگستان اين امكان رو به آدم ميداد كه كامنتهاي يه عنوان خاص رو، توش، دنبال كنه. پینوشت ۱: خوندن اینها هم بد نیست: √ چرا وبلاگ؟؟ (از مجله شماها) √گسترهي جهاني وب يا فضاي توهمزا... √ نظرت راجعبه خصوصینویسی چیه؟ ... حرف دارم! √ این و این هم بی ربط نیستن و البته جالب گفتن! √ یه بندش هم این بود که؛ اگه میخوای وبلاگنویس موفقی باشی... پینوشت ۲: امشب با این اینترنت هندلی و یه دنیا دردسر و چندین بار رفرش، کلی صفحه باز کرده بودم که سر فرصت بخونم. سر یه یکی بدو کردن با داداش کوچیکه و یه لحظه غافل شدن و از اتاق بیرون رفتن، کلّ صفحات که تو یه پنجرهی اکسپلورر باز شده بود به باد رفت. اونقدر عصبانی شدم که اگه دستم بهش میرسید حالی اساسی ازش میگرفتم. فعلاً که باهاش قهرم. بیشترین مجازاتش هم اینکه باهاش حرف نمیزنم! پینوشت بی ربط: ● پنجشنبه 15 اسفند بود، باورم نمیشد که از رفتن رسول سینمای ایران، دو سال گذشته! یادمه که مراسم سومش تو مسجدِ امير، نزديك خونهمون بود و من اتفاقي متوجه شدم. چقدر هم شلوغ شده بود. خدايش بيامرزد. ● روز بعد از شهادت امام حسن عسگری، یعنی نهم ربیعالاول، میشه سالروز آغاز ولایت امام عصر. یاد این پستم میافتم و آروم زمزمه میکنم؛ اللهم عجل لولیک الفرج ...هرچند میدانم که منم که در غیبت کبری ماندم! یا مصوّر - میگم: "آقاجون، یه عکس از خودتون بهم میدین؟" ميره و یه عکس برام میاره. میخوام که پشتش رو برام بنویسه. مینویسه: "ما برفتیم و عکس ما برجاست .... گردش روزگار، برعکسست" و ازون روز دلم یه جوری میشه وقتِ عکس گرفتن يا عکس دیدن! - امروز رفته بودم سراغ آلبومها. آی که چه حالی داد. جای داداشا خالی بود، بشینیم به خنده و مسخره بازی. قبول كه مسخره کردن درست نيست، اما آخه یه کم انصاف بدین، اون موهای فرفری و جنگلیِ بعضیها، یا اون شلوارای گشادِ کردی، یا اون برّهای که بغل بچگیهای آقای دکترِ، یا اون هیکل لاغر که الان سه برابر شده، یا اون نگاه عشقولانهی بچهی نیموجبی و ازون ور ناز و اخم اون یکی که یه سال کوچیکتره و ....، خدایی خنده نیستن؟؟! به خصوص وقتی فرمت الانشون و همهي ادعاهاي باكلاسيشون يادت مياد، و ميبيني که خوداشون به كلي این دورههاشون رو از یاد بُردن، انگار كه اصلاً نبوده! (عكسها مدارك خوبينها! اینا همه یه دنیا سوژهن واسه اینکه کلی ذهنت باهاشون بازی کنه و لبخند بشونن گوشهی لبت. هرچند دیدن بعضی عکسا بیهوا چشمات رو اشکی میکنه و بغض میشونه تو گلوت! حاج بابا، آقا، عمو، عمهها، دایی جون، عموجون، بهمن، سهیلا، حتیتر خواهر کوچولویی که بزرگتر بود و مامان همیشه عکسهاش رو قایم میکرد. اینا رو که میبینم دلم میگیره و بغضم... زیرِلب فاتحهای میفرستم و خدا بیامرزهای نثار همهی رفتهها میکنم. خواهرک (همون كه همبازيِ فرشتهها شد!) یه عکسِ "ناز"ی داشت كه نگو. داشت از اون خندهها میکرد که آدم رو به عرش میبره. دیدین که؟! انگار صدای خندهش از تو عکس میومد! یهو دلم خواست که بود و نرفته بود! نميدونم، شايدم دلم خندهی يه فرشته کوچولوی خارج از عکس رو خواست! این وسط از همه جالبترهاش عکسای تازه عروس و دامادی بود که بخشی از حسهاشون از عکسا میزد بیرون و تو دلت قند آب میشد و میگفتی یعنی اينا مامان و بابای منن؟! چه دورن و چه نزديك! چه غريب و چه آشنا! - عكسها لحظهها رو ثبت ميكنن و حسها رو منتقل ميكنن! عكسها تاريخ رو روايت ميكنن، گذر زمان رو. عكسها روايت زندگين؛ عروسي زن و مرد جوان... زندگي دو نفرهشون... خندهها و حسهاي قشنگ... به دنيا اومدن پسرك... مريض شدنِ زن و تحليل رفتنش... بهبودش... شادي.. شيطنتها، بازيها و حتي مراقبت پسرك از خواهرك... بزرگتر شدنش... سفر... رفتن بعضيها.. آمدن و اضافه شدن بعضيهاي ديگه... بزرگ شدن بچهها... پير شدن بزرگا و ... همهي اينا رو عكسها روايت ميكنن! تازه بگذر از حسهایی که عکسهای طبیعت و منظره منتقل میکنه و چه لذت بخشن گاهی! - ميگه: "چرا اين عكسا رو آوردي؟ من اصلاً از عكس خوشم نمياد!" ميخندم و باهاش شوخي ميكنم، ميگم: "نميخواين گذر زمان رو ببينين، واسه اينه!" تو دلم بهش حق ميدم و آروم آلبوم رو جمع ميكنم! پینوشت: چند روز پیش رفتم سراغ آلبومهامون. حس بعدش خيلي خوب بود، اونقدر كه بخش اول اين بالا رو نوشتم، اما نرسيدم مرتب كنم واسه آپ تا الان! ميخواستم يه عكس از بچگيهام كه دوست داشتم بذارم، اینجا. نشد! جالب اين بود كه تو اون همه آلبوم، آلبوم من نبود! (ماشاالله که ۹۰٪ عکسها هم مال فرزندِ ارشدِ خانواده بود! واسه بقیه هم همینطوره آیا؟؟!) • این یکی رو تو آلبوم خانوادگي پيدا كردم. (البته فکر نکن شبیه الانمهها! راستی موقعيتش قابل حدسه؟! ... رو دست بابا، تو هوا نگه داشته شدم، خيلي حسِ خوبيه! انگار قشنگ یادمه! • این عکس دوقلوها رو هم ازون روز گذاشتم دم دست، هي نگاهشون ميكنم و هی يه حس قشنگي مياد تو وجودم و يه لبخند ميشينه گوشهي لبم. تازه بيهوا فرمت دهنم هم عوض ميشه! گفتمش نقاش را، نقشي بكش از زندگي .. با قلم نقش حبابي بر لب دريا كشيد یا سریع الرضا "کسی قدم به حرم بی مدد نخواهد زد بدون واسطه دم از احد نخواهد زد گدای کوی رضا شو که این امام رئوف به سینهی احدی دست رد نخواهد زد" + توضیحنوشت: سی صفر (آخرِ ماه)، شهادت امام رضا علیهالسلام بود. تلویزیون تصاویر حرم رو نشون میداد و دل رو هوایی میکرد. دلم میخواست آپ کنم، شعری* بیارم و کبوترِ دل (البته اگه هنوز کبوتری باشه!) رو پر بدم به حرم، نشد اما! باید میرفتیم دیدن مادربزرگ (بنده خدا، چقدر هم خوشحال شد از دیدن پسرش!) دلم طاقت نیاورد، نمیخواستم زمان از دست بره و بگذرم از ثبت این پست. زنگ زدم و از داداش کوچیکه خواستم با یه عکس (اولین عکس تو صفحه اصلیم) این کارو برام کنه. زحمتش رو کشید. شعر هم انتخاب خودشِ. اجرش با خود امام، انشاءالله! * تو دل یه مزرعه، یه کلاغ رو سیاه..هوایی شده بره، پابوس امام رضا --> + ** دو شعر از قیصر امین پور و رهی معیری (حس خوبی دارن برام) --> + *** عنوان برگرفته از شعری از سهیل محمودی (دوست داشتنیترین شعرهاست) --> + √ ایـن عکـس رو خودم پارسال گرفتم، اگه خودم آپ میکردم یحتمل این رو میذاشتم اما دوست داشتم لطف اخوی یادگار بمونه! راستی؛ حلول ربیع مبارک یا ارحَمَ مِن کُلِّ رَحیم • از مادر اجازه خواست تا به دیدار حبیباش رود. اجازه داده شد اما به شرط آنکه؛ ظهرهنگام بازگردد و در شهر نماند. به خانهی رسولالله رسید اما ایشان حضور نداشت. منتظر شد، اما نیامد. اذان که داده شد برگشت. عصر که پیامبر به خانه آمد وارد شد، پرسید که چه کسی اینجا بوده که اینگونه بوی بهشت فضا را پر کرده؟ و گفتند: جوانی بود سیهچرده! - به راستی که برادرم اویس* اینجا بوده. و این شعر چه وصف حال زیباییست برایش: "گر در یمنی، چو با منی، پیش منی ... ور پیش منی، چو بی منی، در یمنی" • و خداوند اراده کرده بود که آنروز هر دعایی را برآورده کند. هرکس دعایی کرد و چیزی خواست. رسولالله فرمود: اگر برادرم اویس اینجا بود دعایی دیگر میکرد. پیامبر از میان امت رفت، و یاران روزی اویس را دیدند. پرسیدند: اگر آن روز بودی چه دعایی میکردی و چه چیز از خدا میخواستی؟ - دعا میکردم که خداوند هرگز آن "رحمةللعالمین" را از ما نگیرد! و فکر میکنم؛ به عشق و ايمان، به فاصلهها و تفاوتها، به دور بودنم، به ادعاها و کج رفتنهایم، به... * اویس قرنی از یاران علیبنابیطالب بود که هرگز موفق به زیارت رسولالله نشد. وی در جنگ صفّین به شهادت رسید. ◊ نمیدانم مدینه بودهای یا نه؟! انقدری بگویم که باب(در)ی هست آنجا به نام باب جبرائیل، از آن در که خارج شوی رو به رویت بقیعست. و من سعی بین این دو را بسیار دوست داشتم. اینجا بنشینی و آن سو را ببینی، آنجا بنشینی و این سو را ببینی. دلم میخواهد بنشیند به تماشای گنبد خضرا. دلم میخواهد تکیه دهد به پنجرههای بقیع و نگاه کند به خاکها. سکوت باشد و حرفی که قلبم میزند و چشمانی که همراهی میکنند با اشک. دلم میخواهد آنجا جا بماند، دلم میخواهد دخیل ببندد به آن ضریحِ بی ضریح، باشد که حاجتش روا شود، باشد که پاک شود و آزاد، باشد که راه یابد، باشد که ... ◊ و نمیدانم چه میدانی از مهر پدر و دختر! نمیدانم اما هر چقدر هم که ندانی، یقین شنیدهای و دیدهای. بین پدر و دختر، هر چقدر هم که فاصله باشد اما باز هم همدیگر را دوست دارند، زیاد. هر چقدر هم که دختر بداند رضایت پدر را کسب نکرده اما نوازش دستان پدر بر سرش و سر به سینه گرفتن او را، نمیتواند بی خیال شود. در دل آرزو میکند که پدر چشم بپوشد از خطایش، به رویش نیاورد و در آغوش گیرد، فرقی هم نمیکند دخترکی چند ساله باشد یا دخترکی چند ده ساله. پدر باشد یا نباشد اما این آرزو هست و این تصور هم آرامشبخش است. نمیدانم کی بود که شنیدم رسولالله همچون پدر امت است اما گمانم برای همين است که هر بار در خاطرم میاید خود را چون دخترکی میبینم که دلش برای آغوش پدر پر میزند اما میداند که پدر را ناراحت کرده، سر به زیر میاندازد و دل دل میکند، سر کج میکند و چهره معصوم میکند شاید پدر جلو آید، دستی بر سر دخترکش بکشد و بوسهای بر سرش بزند. دل دل میکنم... یعنی پدر دست به سرم میکشد؟؟! "السلام علیک یا رسول الله، یا امام الرحمة، یا رحمة للعالمین" پینوشت: بیست و هشت صفرِ هر سال، برابرِ با وفات رسول اکرم صلی الله و علیه و امام حسن مجتبی علیهالسلام. همیشه واسم سؤال بوده حکمت این مصادف شدن، با وجودی که سال سیصد و شصت و پنج روز داره. چرا باید تاریخ وفات رسولالله و سبط اکبر، امام حسن، یکی بشه؟ شنیده بودی اون ماجرا رو که امام حسن و حسین کشتی میگرفتن و پیامبر میگفت: جانم حسن! و حسن (عليهالسلام) رو تشویق میکرد. (بی هوا یادش افتادم) دلم میخواست دیروز چیزی بنویسم، شاید فقط برای دل خودم که گوشزد کنم بهش، فاصله و دور بودنم رو. چقدر برآورده کردهام انتظارات امامام رو؟؟! نشد که بنویسم. سر کار بودم و دلتنگ از روزگار و آدمهاش! امشب اما اندکی نوشتم. باشد که کمی این دل آرام گیرد و پرپر زدن خود رو آسودهتر به تماشا بنشینه. - بخوانیم: √ کوچ آفتاب √وارث صبر پدر √ماجراي وفات رسول به روايتي - این دو شعر هم از دو لینک اولِ اين بالا جدا شده: * ز احمد تا احد یک میم فرق است ... جهانی در همین یک میم غرق است * لالـهای بـود که بـا داغ جگر سوخته بود .... آتــشـی در دل سـودا زده افـروخـتـه بــود يا مُقَدِّرَ كُلِّ قَدَر - نمیتونست رو در رو وایسه و بگه، شرم حضور یا اختلاف سن یا احترام یا هرچیز دیگهای نمیذاشت راحت چیزی بگه، این بود که نوشت و اس ام اس کرد: «به مهندسی که دنیا و تصویر من از مهندسی با او شکل گرفت. به پدری که آرزویم در مهندسی، همچون او شدن است. روز مهندس و مهندسی بر شما مبارک. برقرار و پاینده باشین. دوستدار شما، دختر شما!» و چه ذوقی کرد وقتی پدر هم جوابش رو داد و براش آرزوی موفقیت کرد. - پنجم اسفند؛ روز بزرگداشت "خواجه نصرالدين طوسي"، و "روز مهندسي" نامگذاری شده، به همین مناسبت این روز رو به کلیه جامعهی مهندسان ایران، از تازه واردها تا خبرهها، از وبلاگخوانها تا بیگانگان با این فضای مجازی، تبریک عرض میکنم. - برای انسانهای بزرگ، بنبستی وجود ندارد، چون بر این باورند: "یا راهی خواهم یافت یا راهی خواهم ساخت!" - راستی میدونی "مهندس" یعنی چی؟ لغتنامهي دهخدا رو ورق میزدم، این جور نوشته بود: «معرب از اندازهی فارسی!» یعنی بالواقع واژهی فارسیه، میشه "مهندز"، "اندازهگیر"، "تقدیرکننده" چه جالبها! تقدیرکننده، و خدا هم تقدیرکنندهست، پس یه جورایی خدا هم "مهندس" و هم رشتهی ما ميشه یا ما هم رشتهی "او"، جالب شد! بعدترش نوشته: «کسی که در علم هندسه و اشکال، عالم باشد.» یادم میافته به حرفهای مهندس محسن، میگفت شما به عنوان یه مهندس باید بتونین چشمی بگین این اتاق چند متره، فلان پروژه حدودی فلان قیمت میشه، بدون محاسبهی جزییات و ... یادم میافته بابا همیشه اعداد و مقیاسها و مقادیر رو خوب میشناخت و به کار میبرد. (الان هم!) و فکر میکنم به اصطلاح مهندسی و این چیزی که به دوش میکشیم که فقط یه واژه نیست، یه صفت نیست، چقدر انتظار توش خوابیده، چقدر مسئولیت و ... - صبح تو دفتر بحث کوتاهی شد. از اونجا که یکی گفت کاش زمان شاه بودیم و... آخر سر، یه نتیجه کوتاه گرفتن و گفتن؛ حداقل واسه ما که بهتر بود. مهندسای اون دوره کلی کلاس داشتن و وضعشون بهتر بود. آروم گفتم، خب آره، هرچند معلوم نیست اگه اون موقع بودین میرفتین مهندسی! تازه مهندسی پدرم و هم دورههاش با من و خیلی از هم دورههام میفرقه، انگار نگاهشون مهندسیتر بوده، فکر میکنم و به خودم جواب میدم؛ اول آموزش و پرورش، دوم خانواده، سوم خود دانشجو، چهارم آموزش و دانشگاه. (شاید چیدمان تغییر کنه ولی تقصیر، دور همینها میگرده، دلیل هم بماند!) - نگهبان انبار سر پستش نبود، فرستادن پیاش تا اومد. تو محاورات معلوم شد که آقا؛ مهندس پتروشیمین و تو سایت ماهشهر (یعنی جایی که کلی پروژه پتروشیمي در حال اجراست یا مشغول به کار)، به نگهبانیِ انبار مشغولن!! یکی از آقایون که از قضا مهندس هم بوده میگن آقا شما یه لطفی کن دیگه جایی نگو مهندسی خوندی، شرم داره واسه جامعهی مهندسی، به خدا! - از دفتر در میام و میرم سوار اتوبوس شم. میرم سمت راننده که بلیط رو بدم. بیهوا و از رو عادت، صدا میزنم؛ "مهندس بگیر!" یهو خودم رو گم میکنم تو جمعيت و میرم سمت در پشتی! پینوشت ۱: دلم میخواست همهی بندها رو بیارم، شاید بدون ترتیب و بی نظم به نظر برسه اما واسه من حتی ارتباط خاص هم دارن! پینوشت ۲: يكي به من بگه حدِّ تواضع و فروتني رو؟ فكر كن بعد از سي و چند سال خدمت، ميخوان تو رو به عنوان "مهندس نمونه" معرفي كنن، بعد تو قبول نميكني و يكي ديگه رو معرفي ميكني و از اون طرف كه تو معرفي كردي تقدير ميشه! پینوشت ۳: گمونم دو هفته پیش بود که دستفروش، گلهای پامچال و بنفشه میفروخت. چند روز پیش بود که ساقههای سبزشدهی بیدمجنون رو دیدم. بوی بهار خیلی وقته میاد، هرچند حسش نیست انگار (حداقل برای من، شاید میترسم ازین تموم شدن سال، شایدم....) ولی از ديروز هوا يهو سرد شد، حتی يه برف الکیای هم اومد!!! عجب زمستون و بهاری شده امسال! یا غنی تو به من محتاجی، من به تو محتاجم، ما به هم محتاجیم! من درس میخونم تا موجبات راحتیِ تو رو فراهم کنم، تو درس میخونی تا موجبات راحتی یکی دیگه رو، یکی مهارتی کسب میکنه تا به کمک اون موجبات راحتی دیگری رو فراهم کنه و ... من کار میکنم تا تو راحت زندگی کنی، کار میکنم تا پول دربیارم و بدم به تو تا از خدماتت استفاده کنم، تا خرج کنم که راحت زندگی کنم، تا .... و این دورِ تسلسلها دائماً ادامه داره، بزرگتر و جامع تر میشه که کوچکتر و جمع وجورتر نمیشه. همه به هم وابستهایم؛ ما به خیاط، نانوا، قصاب، راننده، آرایشگر، آشپز، مردهشور و ... و اونها هم به ما؛ فرزند به والدین، والدین هم به فرزند (تصور کن زن و مردی رو که به خاطر بچه دارنشدن جدا میشن و ...)، کارفرما به کارمند و کارگر، کارمند و کارگر هم به مدیر، مدرسه و معلمها به دانشآموزان، دانشآموزان و دانشجویان هم به معلم و استاد وَوَوَ، بگیر و برو تا آخر و اصلاً آخری براش مییابی؟؟!* همه یک جوری به هم وابستهایم. به بعضی کمتر و به بعضی بیشتر. بزرگتر که میشیم، جماعتی هم که بهشان وابستهایم بزرگتر و بیشتر میشود. و البته شهرنشین که باشی بیشتر و ملموستر میشه این وابستگیها. تازه اینها همه وابستگیهای انسان به انسان و خدمات آن است، بگذر از وابستگی به آب، هوا، خورشید، درخت، گیاه، حیوان و ... با خودم فکر میکنم و تکرار میکنم؛ همه به هم وابستهایم! وابستگیست و ریشهاش از نیازست، نیاز به دوستی، همیاری، همکاری. و انسان عجب موجودِ نیازمندیست! و با خدای خود اینچنین نجوا میکنم؛ *این میان تنها تویی که بی نیازی، کاش تنها روی نیازم تو بودی! پینوشت ۱: پنجشنبه صبح دوست دانشگاه و خوابگاهم برای انجام کاری از اهواز اومده بود تهران. بعد از دو سال فرصت میکردم دوباره ببینمش اما به خاطر مشکلاتی نشد. هرچند هفته بعد دوباره میاد و انشاءالله بالکل با او خواهم بود، با این حال یه جورایی، بدجور، حالم از خودم و وابستگیهام به هم خورد. (چنین حالی قبلاً تجربه نشده بود!)
دلم خواست مستقلِ مستقلِ مستقل زندگی کنم. اگه وابستگیای به من باشه و بتونم برآوردهش کنم به روی چشم، اصلاً خوشحال هم میشم، که گفت؛ عبادت به جز خدمت خلق نیست! اما در مورد خودم نمیخوام، حداقل این حدِّش رو نه. پینوشت ۲: قیچی رو بی هوا میبَره لای موهاش ...قیچ، قیچ... و حالا مشتی مو کف دستشِ که قسمت سطل آشغال میشه. میخواد بگه؛ نه به تو نیاز داره، نه به هیچ آرایشگر دیگهای، هدف کوتاه کردن بود که شد، حالا چه به دستان هنرمند تو، چه به دستان بی هنر خودش! پینوشت ۳: با خودم فکر میکردم؛ یعنی میشه کاملاً مستقل شد؟؟! بعد جواب دادم؛ شاید. تصور میکنم؛ چندتا مرغ و خروس و یه گاو میخری، چندتا مهارت (مثل خیاطی و نون پختن و اینا) کسب میکنی، میری یه جای خوب و خلوت تو شمال پیدا میکنی و شروع زندگی مستقل! بعد یهو این تصور رو پاره میکنم که، نشد که؛ بازم وابستگیها هست، فرض کن میخوای کتاب بخونی، بالاخره یکی اونو نوشته و اینجوری تو رو به خودش وابسته کرده وَ وَ وَ .. تازه به خودم میگم؛ گفتی مستقل، نگفتی تارک دنیا که، اینجور که میگی باید جنگلیای چیزی بشی. (زندگی جنگلی رو به شکل دورهای و برای رها شدن از دغدغههای مسخره و درگیریهای زندگی و البته خلوت کردن با خود، دوست دارم، نه بیشتر) نه! اینجوری نمیخوام! نه اینجور میخوام، نه اون جور. کسی راهی پیشنهاد داره؟ پینوشت ۴: قدم اول هر کاری سخته اما سختتر از اون شروع مجدد کاریِ که نیمه رها شده، شده قضیهی گواهینامه گرفتن ما! پینوشت ۵: "به جهان خرّم از آنم که جهان خرّم از اوست عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست" ای بینیاز! دست نیازم به سوی توست، بی نیازم کن از آنان که خود نیازمند به "تو"اند! بعدالتحرير: البته كه "دلبستگي " بدتر از "وابستگي"ست. البته كه "دل بستن" همونه كه تو رو از خودت و خداي خودت ميگيره. من هم اين رو قبول دارم اما وابستگي هم جاي خود داره. اگه وابستگيهات زيادتر از حد بشه آزاردهنده ميشه، و اين رو وقتي ميفهمي كه مستأصل بشي و نتوني به نيازي كه سبب وابسته بودنت شده جواب بدي. تازه مگه غير از اينه كه بعضي "وابستگي"ها به "دلبستگي" ميرسن؟ به هرحال، منظور من همون وابستگي بود. اين نوشته هم در حجمي از ناراحتي و عصبانيت از همون وابستگيها (اشاره به پينوشت۱، ۲ و ۴) نگاشته شد؛ هرچند گذاشتم چند ساعت بعد تا معقولتر بنگرم و آرزو كنم و حتي ديرتر از نگارش هم آپ كردم؛ اما خب تغيير زيادي نكرد. الان نظرم اينه كه بايد با كسب مهارتها، وابستگيهاتو كم كني، البته لازم نيست قطع كني ولي بايد اون مهارتها كسب بشه تا وقتي كه شخص(/اشخاص)ي كه بهش وابستهاي، نبود(/ن)؛ مستأصل نشي و بهم نريزي و نشيني دست رو دست بذاري و حرص بخوري. ![]()
![]()
)
)
)
البته این واسه معصوم بودن اون موقعشونهها، يه وقت فكر نكنن الانم همين جورن!![]()

![]()
![]()
![]()
نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت
15:11 توسط نجوا| |
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت
0:24 توسط نجوا| |
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت
1:34 توسط نجوا| |
نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت
0:32 توسط نجوا| |
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت
18:56 توسط نجوا| |
نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت
23:55 توسط نجوا| |
نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت
23:58 توسط نجوا| |
نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت
7:10 توسط نجوا| |
نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387ساعت
5:2 توسط نجوا| |

