تبليغاتX
نجــوای مـن
نجــوای مـن

يا ذَا الْعَفْوِ وَ الرِّضاء

 

میگفت: "نمیدونی، انگار دارن تو دلم رخت می‏شورن."

به خنده و مسخره میگفتم: "یعنی که چی؛ دارن تو دلم رخت میشورن؟!!!"

نمی‏فهمیدم خب، اما این روزا بدجور این حس رو داشتم. دل‏شوره و نگرانی خاصی که دلم رو به هم میزد.

این روزای آخر سالی فقط برام یه چنین حس‏هایی رو داشت. خصوص این دمِ آخری که تو خونه هم آشوبی‏ست عوضِ آرامش و چیدن سفره!

 

و گفت؛ "یادم باشه که به سر انگشت احساسم گره‏ای از نور بزنم که یادم بمونه، هر روز که تو اون گناهی نباشه، اون روز عیدِ."

و برای من این بهار که میاد و این عید، هیچ تفاوت و حس خاصی نداشته، جز همین دل نگرانی که شاید به خاطرِ تعطیلات کل مملکت و این همه کار زمین مونده و عقب افتاده باشه. از کارهای اداری و دفتر، تا درس و پروژه و حتی مطالبی که به آپ نرسید.

و چه قشنگ گفت که:

                      چقدر منتظر مقدم بهار شدیم؟!....بهار آمده، اما بهار کافی نیست!

دوست داشتم بارم رو زمین میذاشتم و سبک بار، ۸۸ رو شروع میکردم که نشد.

 

۸۷ هم گذشت، و این روزهای عمر ماست که به راحتی میگذره، ۳۶۵ روزی گذشت که دیگه برنمیگرده، هرچقدر هم که عمر کنیم. تا چه اندوخته باشیم!

به قول دوستی؛ "هر سال که میاد چین‏ی به چین‏های صورت‏مون اضافه میشه، خدا کنه حداقل گره‏های دل‏هامون باز بشه!"

یه حس درونی میگه که سال ۸۷ رو دوست نداشتم، یه جورایی حس خوبی برام نداشت.

پر بود از حس‏های متفاوت، از نوسانات احساس، از غم‏ها و شادی‏ها. از روزهای سخت و تلخ و شیرین و پر اضطراب و نگرانی و بی‏تابی. از بی‏تابی‏های بی‏دلیل و بادلیل، از پریشان‏حالی‏ها، از دلتنگی‏ها، از تجربیات متفاوت، از ...

اما منصفانه که نگاه میکنم؛ چیزهای دوست‏داشتنی و اتفاقات خوبی هم توش پیدا میکنم.

کتاب‏های خوبی که خوندم و لذت مطالعه‏ای که در من زنده شد و باقی موند.

تئاترهای خوبی که دیدم و یاد و لذت و حتی درسی که برام داشت. (مهمانسرای دو دنیا و شکار روباه)

سفرهای خوب و به یاد موندنی که رفتم (محمودآباد، مشهد، کاشان و تبریز)، هرچند حسرت کلی سفر در من موند.

دو ترم کلاس نقاشی، که چقدر دوست‏ش داشتم، حس و حال‏ش عالی بود، هرچند نصفه رها شد.

قبولی ارشد، آشنایی‏های تازه، دوست‏های خوب و جدید، عروسی دوستان، حتی خبر بچه‏دار شدن دوستی و ...

تو این سال به شناخت بهتر و بیشتری از خودم رسیدم، این رو مدیونِ اطرافیانم (چه دوست و چه دشمن) و حتی این وبلاگ و حتی‎‏تر آشنایان حقیقیِ مجازی‏م هستم.

 

- نمیدونم تو این سال دل چند نفر رو شکستم یا موجب رنج‏ش چند نفر شدم، چند نفر رو ناراحت کردم و این حرف‏ها، اما امیدوارم که اونا بزرگوار باشن و ببخشن که گفتن؛ "اگه میخواین اهل آسمون بهتون سخت نگیرن به اهل زمین سخت نگیرین، اگه میخواین بخشیده بشید، ببخشید."

حلالیت گرفتن همیشه برام سخت بوده اما اینجا میخوام از همه‏ی دوستان و آشنایان وبلاگی طلبِ حلالیت کنم، هرچند سعی کردم تو نوشتن‏ها و حرف‏ها و نظراتم دقت کنم اما معلوم هم نیست با همین نوشته‏ها و یا برخورد و موضع گیری‏ای، کسی رو ناراحت نکرده باشم، (یکی هم بود که الان هم گاه بی‏صدا میاد و میره، فکر کنم از من رنجید.) به هرحال میخوام که تو دل کسی چیزی نمونه و من رو ببخشین.

معلوم نیست سال دیگه اصلاً این جسم در این دنیا باشه یا نه، حداقل از این فضای مجازی بار سنگینی به دوش این بنده‏ی سراپا تقصیر نمونده باشه.

 

میگفت: "بهار که میشه هرچی مرده سر از خاک درمیاره الا آدما، حیف!"

راست میگه، خیلی‏ها بودن که حالا نیستن، انشاءالله قدر با هم بودن‏ها رو بدونیم.

  

لحظه‏ی تحویل سال هم دعاگوی همه‏ی آشناهای دیده و نادیده، چه آنها که من رو میشناسن و چه اونها که نمیشناسن و من میشناسمشون و ... خواهم بود. این و لینک ویژه‏نامه‏ی تبیان (+) هم فعلاً باشه عیدی من به شما. 

 

میخوانم دعای یامقلب‏القلوب را؛

             اي آنکه به تدبير تو گردد ايام .......... اي ديده و دل از تو دگرگون مادام

    اي آنکه به دست توست احوال جهان .......... حکمي بنما که گردد ايام به کام

 

و حول حالنا را تکرار میکنم:

 

حول حالنا الی احسن الحال  

    حول حالنا الی احسن الحال

        حول حالنا الی احسن الحال

                   حول حالنا الی احسن الحال

 

امید که بهترین حال‏ها در این سال نصیب‏مان گردد.

 

و زمزمه میکنم دعای فرج را. باشد که فریادرس درک‏مان کند و امسال شاهد ظهورش باشیم. که آخرین روز از سال ۸۷ ختم شد به روزی که به نام امام عصر است.

                                                                    اللهم عجل لولیک الفرج

 

چیزهای دیگه‏ای میخواستم بنویسم برای آخرین پست سال ۸۷، این هم ماند کنار خیلی نوشته‏های دیگه که آورده نشد.

دفترِ ۸۷ ِ این وبلاگ هم همین جا و بدین شکل بسته میشه، اگه نکته‏ای چیزی هم به نظرتون رسید بگید، از نقد تا راهنمایی و حتی انتخاب یه نوشته که تأثیر بیشتری داشت. باشه به عنوان عیدیِ شما به من، شاید کمکی بشه واسه بهتر شدن.

 

امید که ۸۸ پر از موفقیت، اتفاقات خوب، تصمیمات و انتخاب‏های خوب و درست و به جا، آشنایی‏های تازه و ماندنی، و هر آنچه خواستار اون هستید باشید. و سلامتی و شادکامی و برکت همراه همیشگیِ شما و خانواده‏تون باشه.

خداوند یار و نگهدارتان باد.

                      عیدتان مبارک و نوروزتان پیروز.

 

+ ورودیه به سال ۸۷

 

نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 15:11 توسط نجوا| |

یا واهب‏العطایا 

 

تو جلسه نشسته بود که یادداشتی از اون سمتِ میز، به دست‏ش میرسه. بازش میکنه و میخونه:

"هی رفیق! خجالت نمی‏کشی بعد از ۱۲-۱۰ سال زندگی و داشتنِ چند بچه، هنوز حلقه‏ی ازدواج‏ت رو دست میکنی؟!"

زیر کاغذ، این‏طور جواب‏ش رو میده:

"دل در پی عشق دلبران است هنـوز ... وز عمرِ گذشته در گمان است هنوز

گفتیم که ما و دل به هم پیر شویم ... ما پیر شدیم و دل جوان است هنـوز"

(هرچند بعد از اون روز، به خاطر حساسیتی که انگشت‏ش به حلقه پیدا کرد، دیگه نتونست دست‏ش کنه!...چه چشمي دارن بعضي‏ها!!)

.

"حلقه‏ش که شکست، رفت یکی دیگر با همان مدل خرید، دست‏ش کرد و آورد نشانم داد.

خندیدم گفتم: «حالا چه اصراری‏ست که این همه قید و بند داشته باشی؟»

گفت: «این حلقه سایه‏ی یک مرد یا یک زن‏ست توی زندگی مشترک هر دوشان. من دوست دارم سایه‏ی تو همیشه دنبال من باشه. این حلقه، همیشه، در اوج تنهایی‏ها، این رو یاد من میاره و من گاهی محتاج میشم که یادم بیاوره.»"

(از کتابِ"به مجنون گفتم زنده بمان؛ همت" بخش اول، از زبان ژیلا بدیهیان-همسر شهید)

.

"قسمت این بوده که بماند و با کسی که نیمه‏ی نارنج اوست ازدواج کند. من به قسمت و تقدیر اعتقاد دارم."

(از کتابِ "نیمه‏ی نارنج"، شمسی خسروی)

پیامک داد: "خیلی دوست داشتم تو عروسی‏م بودی، حیف نشد. شبِ تولد، خیلی دعام کن."

نمیدونه که چقدر از ته دل خوشحال شدم و براش آرزوی خوشبختی کردم.

دوستام که خبر ازدواج‏شون رو میدن از تهِ دل خوشحال میشم. برعکس دوستی که غمگین میشد، اونم نه واسه اینکه شاید از دوستش کمی دور میشد، از حسادت.

شاید اگه منم تفکری مثل اون داشتم ناراحت میشدم.

به تقدیر معتقدم هرچند مطمئنم گاهی به بخت خودمون پشت میکنیم و حتی خیلی مؤدبانه و با دست خودمون، ردّش میکنیم. گاهی هم اشتباهی فکر میکنیم که این همونه و بعد میبینیم که نیست و گاهی هم هزار و یک عاملِ که ما رو از رسیدن به اونی که میخوایم باز میداره. (و البته فکر میکنم کنار اومدن با آخری سخت‏تر باشه. شاید واسه همین حسّم باشه که تا حالا سعی کردم، فقط همون مورد اول در موردم صدق کنه!)

 

دیشب همزمان با جشنِ میلادِ نبی، جشن عروسیِ دو تا از دوستام (یکی کرمان و یکی یزد) و یه دوستِ نزدیک و دور، بود. مطمئناً عروسیِ خیلی‏های دیگه هم بوده، مثل پدر و مادرِ من که سی سال پیش (بگو ماشاءالله!) تو چنین شبی زندگیِ مشترک‏شون رو آغاز کردن. آرزو میکنم که همه خوشبخت شن.

.

.

اولین پستِ سالِ ۸۷ ام رو، روز هفدهم ربیع‏الاول، یعنی یه همچین روزی، آپ کردم. نمیدونم تو سالی که گذشت و چند روزی بیشتر تا پایان‏ش نداریم چقدر بهشون نزدیک شدم، شاید هیچی، ولی امیدوارم که حداقل دور نشده باشم.

دعا کنید به شناخت درستی ازشون برسیم و پیروان صادقی باشیم.

 

عیدی این روز هم باشه دو حدیث از اون بزرگوارن:

 

پیامبر اکرم صلی‏الله علیه و آله:

"دوستی خود را به دوست اظهار کن تا رشته محبت، محکمتر گردد."

 

امام صادق علیه‏السلام:

"دل حرم خداست، در حرم خدا، غیر از خدا را، راه مده!"

 

(جمعِ این دو حدیث و برقراری تعادل هم با خودتان.)

 

 

♣ و اين‏ها:

جاءالحق و ذهق‏الباطل (ويژه‏نامه تبيان-ولادت پيامبر)

فجر صادق (ويژه‏نامه تبيان-ولادت امام صادق عليه‏السلام)

ز احمد تا احد یک میم فرق است .... جهانی اندر این یک میم غرق است

خواب نميگيرد از خيال محمد...

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 0:24 توسط نجوا| |

یا خیرالحاکمین

"شکار روباه" برشی‏ست از تاریخ به سبکی جذاب، دیدنی، شنیدنی و حتی تعریف کردنی.

آنجا که محمد کوچک ماجرای "آرشامِ جهود" و خود را روایت میکند و سنگ و درد و ...، دردی که فریاد میشود، فریادِ دردی که سرآغازی میشود بر کینه‏ای طولانی و عقده‏ای که هیچ‏گاه آرام نمیگیرد.

انتفام در دل می‏پروراند تا در انتها کوهی بسازد از چشمِ مردم و به "جعفرخان"ِ کاتب بگوید که؛ "هرآنچه میخواهی بنویس"، این را همو گفت که قبل‏ش تاریخ را به روایت خود میخواست.

"شکار روباه" روایت عشق و کینه و قدرت و انتقام است. روایتِ مردی که؛ "محصولِ خون و خیال و خیانت است."

سرسلسله‏ی "قاجار"، پسرِ بزرگِ "محمدحسن خانِ قاجار"، رئیسِ ایلِ قاجار... "آقامحمدخانِ قاجار".

دلت میسوزد به حال "آقامحمد"ی که "عمه بیگم" به قربان‏ش میرود و میگوید: "آقامحمدم؛ سرنوشت و تقدیرت اینگونه رقم خورده که در بستـر زنـان نگردی و انتقام گیری و قدرت در دست گیری و حکومت کنی!" و او چون طفلی معصوم زانو در بغل گرفته و کنار صندلیِ عمه‏ی چلاق‏ش نشسته و آهسته گفته: "چه بی انصافی عمه. چه بی انصافی که میگویی نباید عاشق میشدی و تقدیرت اینگونه رقم خورده."

"عمه بیگم"ی که قبل از این از حضور پررنگ این زن و نقش اینگونه‏اش در خط دادن به ماجرا خبر نداشتی و اول نمایش، وقتی متوجه تأثیر او میشوی، تأثیری که در طول نمایش هم میبینی، آهسته به بغل‏دستی‏ات میگویی؛ "همیشه پای یک زن در میان است"، و در انتهای نمایش، آنجا که "ترگل" تفنگ‏ها را به آن سه میدهد، مردی که در صندلیِ روبه‏رویت نشسته، آهسته به بغل‏دستی‏اش میگوید؛ "همیشه پای یک زن در میان است"، و تو خنده‏ات میگیرد.

"شکار روباه" تو را همراه میکند. و پر میشوی از حس‏های گوناگون.

یک آن وفاداری میبینی و آنِ دیگر؛ خیانت!

یک آن درایت و مدیریت را میبینی و آنِ دیگر، جاه‏طلبی و بدبینی و قدرت و سیاست را.

یک آن، دلت پر از تنفرست و آنِ دیگر، پر از دل سوختن و ترحم.

یک آن، "آقامحمد"ِ دردکشیده و زخم خورده را میبینی و آنِ دیگر، "آقامحمد"ِ خون‏ریزِ برادرکش، که ایران‏ت با سلسله‏ای که او بنیان نهاد به فنا رفت.

نمایش پر است از دیالوگ‏هایی‏ست که ذهن‏ت را درگیر میکند:

«بدبخت برادرایی که میایستن و عقیم شدن برادرشون رو تماشا میکنن.»

«ما زن‏ها، بچه‏هامون رو بزرگ نمیکنیم که بمیرن یا عقیم شن، و شما مردهای خوش‏اقبال، فقط تماشاشون کنین و خوشحال باشین که جای اونا نبودین.»

«از هر دوی ما چیزی گرفته شده، از من "مرد"َم رو و از تو "مردی"ت رو، و هر دو تشـنـه‏ی انتقـام‏یم.»

«میدونی که چطور روباه رو شکار میکنه؟ اون رو دنبال میکنه، وقتی گیرش آورد زنگوله‏ای به گردن‏ش میندازه و اونو رها میکنه. اینجوریه که اون بدبخت میشه. تا یه مدت فکر میکنه که سگهای شکاری دنبال‏شن، بعد که به صدای زنگوله عادت کرد، از گشنگی میمیره، چون قبل از اینکه به شکار و طعمه برسه صدای زنگوله اون رو فراری میده. بدتر از همه اینکه این روباه تا آخر عمر نمیتونه جفتی بگیره، چرا که هر روباهی از صدای زنگوله فرار میکنه. و اینگونه روباهِ شکار شده محکوم به فناست!»

«تو مي‌خواهي من دور خودمو با لاشه‌هاي اين و اون سنگربندي کنم.»

«من اين هنر رو دارم که صبر کنم و کينه‌هام رو فرو خورم و در جایی به موقع با اونها طعمه رو به دام اندازم.»

«و آرزو چیزیه که میخواهی به آن برسی اما نمیرسی!»

«"اسب‏ش رو زدن...از پشتِ سر..."، کاتب مینویسه و آقامحمدخان فریاد میزنه؛ "ننویس! این رو که من میگم بنویس!..."»

و ...

دیالوگ‏ها، بازی‏ها، فضاسازی، موسیقی، روایت داستان، همه خوب چیده شده بودن و مسحور کننده بود.

حتی لباس‏ها! ... در تمام طول نمایش برام سؤال بود که چرا هیچ لباسی به زمان اتفاقات مربوط نیست و اینجوری از فضا دور مانده، با این حال در انتها از این هم ناراضی نبودم، انگار بُرِش تاریخ در حال روایت شده!

"شکار روباه" نمایشی بود دل‏نشین و دوست داشتنی. (حداقل برای من!)

 

پی‏نوشت:

- میگه؛ "میای شکارِ روباه؟"

به خنده میگم؛ "قبلاً میرفتن شکارِ آهو، حالا چرا شکارِ روباه؟ به هر حال ما که هستیم!"

(گرچه این بودن با دردسرهایی همراه بود، اما میارزید.)

 

- هرچند رسم است که برای تولد هدیه بگیرند نه اینکه یادگار و هدیه بدهند، اما چهارشنبه، بیست و یک اسفند، اخویِ بزرگوار! و بامرام ما، بنده و هم‏شیره رو دعوت کردن برای تماشای تئاتر"شکار روباه"، به کارگردانیِ دکتر علی رفیعی. با بازی بازیگرانی چون "سیامک صفری"(آقامحمدخان)، "افشین هاشمی"(مرتضي‏قلي، برادرِ آقامحمدخان)، "پانته‏آ بهرام"(ترگل، زن برادر و زن آقامحمدخان و مادر باباخان)، "ستاره اسکندری" (عمه بيگم) و ... .

آنچه در فوق آمد، صرفاً چیزی بود که در ذهن داشتم و خواستم که ثبت کنم. هرچند حافظه خوب یاری نمیکرد اما سعی کردم از دیالوگ‏ها به اشاره یا مستقیم استفاده کنم.

(راستي خدا برادر ما رو و امثال ايشون رو حفظ كنه و توفيق بده؛ آمين!)

 

- قبل از نمایش، دکتر رفیعی (نویسنده، طراح و کارگردانِ نمایش) رو دیدیم. هرچند اهلِ جلو رفتن و امضا گرفتن نيستم اما رفتم. کارت رو که دادم و اسم‏م رو گفتم، شروع کرد به نوشتن، داشت اسم رو می‏نوشت که پرسش‏گرانه نگاهم کرد، لبخند زدم و تذکر دادم با "ز"ی ر-ز نوشته میشه، نگو نوشته بود؛ با "ظ". خندید و گفت؛ "مدرک دادم دستتون که بگید بی سوادم"، خندیدم و گفتم؛ "اسم‏ش سخته!"

 

- بعد از اتمام نمایش کلی ذوق داشتم، حس خوبی بود.

بعد از دیدن کارهای خوب اغلب این حس رو دارم، خصوص که تئاتر یک نشاط خاصی رو هم دَرِت زنده میکنه. انرژی بازیگرای تئاتر همیشه من رو علاقه‏مند میکنه به روی صحنه بودن، هرچند اصلاً آدم‏ش نیستم که اونجوری و مقابلِ جمع، بازی کنم. تازه کو استعداد؟؟!

عقيق قبلاً تو تیییییییییییییاتر خیلی قشنگ و بهتر از من این حس رو منتقل کرده.

 

مرتبط: + و + و + و +

 

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 1:34 توسط نجوا| |

یا عالِمَ‏الخَفیّات

از جالبیّات این وبلاگستان برام؛ اینه که میشه چشم انداخت و روند زندگی آدما رو به تماشا نشست*. هر چه قدر هم که شخصی ننویسن یا تو شخصی‏نویسی‏هاشون، خودشون رو مخفی و سانسور کنن، بازم یه جاهایی ردّی از خودشون میذارن، اصلش اینه که دارن دغدغه‏هاشون رو مطرح میکنن، دارن یه تفکر رو نشون میدن. شاید این همه‏ی ابعاد اون تفکر نباشه، شاید فقط یه بخشی از اون باشه و به قولی بُرشی از اون تفکر یا زندگی باشه اما هرچی که هست، هست و این برام جالبه!

میتونم تلاطم و نوسانات زندگی آدما رو ببینم، عین یه تماشاچی که داره یه فیلم رو می‏بینه و گاهی هم احساس‏ش رو از اون تیکه‏ی فیلم بروز میده! (نظر ميده!)

(شده که از رو یادداشت‏های کوتاه و پراکنده‏ی دوستان، حدسی بزنم و بعد چند وقت، خبر خوبی بشنوم و ببینم که حدس‏م به یقین تبدیل شده.)

گاهی بدون اینکه هیچ پروفایل و توضیحی تو "درباره من"ِ وبلاگی نوشته شده باشه، میشه یه پروفایل از صاحب بلاگ ارائه داد، به راحتی و فقط با صرف کمی وقت و حوصله. میشه این رو از صفحات وبلاگ‏ش در آورد. تازه اگه تو فرندفيد** و این چیزها هم عضو باشه، بیشتر و دقیق‏تر!

میتونی چیزایی از زندگی‏ش بفهمی، از علایق و دوست‏داشتنی‏هاش یا حتی چیزایی که ازش بدش میاد و آزارش میده. از تفکرش و نگرش‏ش به موضوعات. در واقع با جنبه‌های دیگه‏ی شخصیت‌شون آشنا میشی و اینجوری میتونی دوستایی پیدا کنی که به تو نزدیک‏ن یا ازت دورن اما میتونی درکی ازشون داشته باشی.

و البته پیش‏شرط‏هایی هم هست؛

مهم‏ترین‎‏ش اینکه همه‏ی اینا نسبی‏ه و هیچ وقت حق نداری شناختی که بلاگی راجع به صاحب‏ش، بهت داده رو ملاک بگیری و از روش به قضاوت بشینی و بهش برچسب قطعی بزنی، هرچی که نباشه اینجا یه سری مؤلفه‏ی اصلی واسه شناخت رو نداره و هیچ وقت نمیتونه یه شناخت کامل بده. (این برا من یکی که یه اصلِ تعریف شده‏ست!)

این فضای وبلاگستان به آدم این قابلیت رو میده که خودش رو بهتر بشناسه، با آدما همراه بشه و تفکرات مختلف رو تشخیص بده. از معلومات و نگاه و طرز تفکر بقیه بهره‏مند شه و اینجوری خودش رو رشد بده و به خودش کمک کنه تا خودش رو بهتر بشناسه و جالبیات و دغدغه‏هاش رو دقیق‏تر ببینه و به اشتراک بذاره و حتی چیزایی رو ببینه که قبلاً نمیدیده یا بهشون توجه نمیکرده.

و همه‏ی اینا از چیزای جالب و دوست‏داشتنیِ این فضای مجازی‏ن، برام!

 

- "تازگی‏ها یه مرضی گرفتم که با هرکی آشنا میشم و ازش خوشم میاد، سرچ میکنم ببینم وبلاگ داره یا نه! بعدم اگه چیزی پیدا نکنم، دلم میخواد برم بهش بگم که وبلاگ بزنه تا من بخونم‏ش!"  (نقل به مضمون)

یادم نمیاد کجا خوندم‏ش اما جالب نوشته بود و گوشه‏ي ذهنم حک شد، شاید چون یه جورایی زبان حال منم بود. همینه! شده گاهی به جون داداشام غر میزنم که چرا آپ نمیکنین و ازین دست حرفا، اون بندگان خدا هم یه پستی آپ میکنن و میرن تا چند ماه دیگه و غر بعدی!

 

 

* رو تپه‏های "ایجادیه"، تو شمال تهران که وایسی، انگار شهر زیرِ پاهاته! چراغ‏های روشن و خاموشی که شهر رو تو یه قاب بسته و بزرگ نمایش میده. و از ذهن‏ت میگذره؛

"چه جالبه که خدا حواس‏ش به همه‏ی این چراغ‏های خاموش و روشن هست و میتونه بفهمه تو هر خونه چه خبره؟! یکی صاحب فرزند شده و اون یکی در غم از دست دادن عزیزی نشسته، اون یکی غرق شادی و یکی دیگه غرق اندوه و تنهایی و ..."

 

** فرندفيد و این چیزها رو گاهاً دنبال میکنم و بعضاً خوشم هم میاد، اما جرأت عضو شدن ندارم، بس که به بی‏جنبه بودن خودم معترف و مطمئنم! همین وبلاگ و گوگل‏ريدر دنبال کردن کلی از زمان‏م رو به خودش اختصاص میده، باقی‏ش بماند؛ حداقل فعلاً!

 

پيشنهاد: خوب ميشد اگه وبلاگستان اين امكان رو به آدم ميداد كه كامنت‏هاي يه عنوان خاص رو، توش، دنبال كنه.

 

پی‏نوشت ۱: خوندن اینها هم بد نیست:

چرا وبلاگ؟؟ (از مجله شماها)

گستره‏ي جهاني وب يا فضاي توهم‏زا...

نظرت راجع‏به خصوصی‏نویسی چیه؟ ... حرف دارم!

 این و این هم بی ربط نیستن و البته جالب گفتن!

یه بندش هم این بود که؛ اگه میخوای وبلاگ‏نویس موفقی باشی...

 

پی‏نوشت ۲: امشب با این اینترنت هندلی و یه دنیا دردسر و چندین بار رفرش، کلی صفحه باز کرده بودم که سر فرصت بخونم. سر یه یکی بدو کردن با داداش کوچیکه و یه لحظه غافل شدن و از اتاق بیرون رفتن، کلّ صفحات که تو یه پنجره‏ی اکسپلورر باز شده بود به باد رفت. اونقدر عصبانی شدم که اگه دستم بهش میرسید حالی اساسی ازش میگرفتم. فعلاً که باهاش قهرم. بیشترین مجازات‏ش هم اینکه باهاش حرف نمیزنم!

 

پی‏نوشت بی ربط:

پنجشنبه 15 اسفند بود، باورم نمیشد که از رفتن رسول سینمای ایران، دو سال گذشته!

یادمه که مراسم سوم‏ش تو مسجدِ امير، نزديك خونه‏مون بود و من اتفاقي متوجه شدم. چقدر هم شلوغ شده بود. خدايش بيامرزد.

 

روز بعد از شهادت امام حسن عسگری، یعنی نهم ربیع‏الاول، میشه سالروز آغاز ولایت امام عصر. یاد این پستم میافتم و آروم زمزمه میکنم؛

           اللهم عجل لولیک الفرج ...هرچند میدانم که منم که در غیبت کبری ماندم!

 

نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 0:32 توسط نجوا| |

یا مصوّر

 

- میگم: "آقاجون، یه عکس از خودتون بهم میدین؟"

ميره و یه عکس برام میاره. میخوام که پشت‏ش رو برام بنویسه.

می‏نویسه:

             "ما برفتیم و عکس ما برجاست .... گردش روزگار، برعکس‏ست"

و ازون روز دلم یه جوری میشه وقتِ عکس گرفتن يا عکس دیدن!

 

- امروز رفته بودم سراغ آلبوم‏ها. آی که چه حالی داد. جای داداشا خالی بود، بشینیم به خنده و مسخره بازی.

قبول كه مسخره کردن درست نيست، اما آخه یه کم انصاف بدین، اون موهای فرفری و جنگلیِ بعضی‎ها، یا اون شلوارای گشادِ کردی، یا اون برّه‏ای که بغل بچگی‏های آقای دکترِ، یا اون هیکل لاغر که الان سه برابر شده، یا اون نگاه عشقولانه‏ی بچه‏ی نیم‏وجبی و ازون ور ناز و اخم اون یکی که یه سال کوچیکتره و ....، خدایی خنده نیستن؟؟! به خصوص وقتی فرمت الان‏شون و همه‏ي ادعاهاي باكلاسي‏شون يادت مياد، و مي‏بيني که خوداشون به كلي این دوره‏هاشون رو از یاد بُردن، انگار كه اصلاً نبوده! (عكس‏ها مدارك خوبين‏ها!)

اینا همه یه دنیا سوژه‏ن واسه اینکه کلی ذهن‏ت باهاشون بازی کنه و لبخند بشونن گوشه‏ی لبت.

هرچند دیدن بعضی عکسا بی‏هوا چشمات رو اشکی میکنه و بغض میشونه تو گلوت!

حاج بابا، آقا، عمو، عمه‏ها، دایی جون، عموجون، بهمن، سهیلا، حتی‏تر خواهر کوچولویی که بزرگتر بود و مامان همیشه عکس‏هاش رو قایم میکرد.

اینا رو که میبینم دلم میگیره و بغضم... زیرِلب فاتحه‏ای می‏فرستم و خدا بیامرزه‏ای نثار همه‏ی رفته‏ها میکنم.

خواهرک (همون كه هم‏بازيِ فرشته‏ها شد!) یه عکسِ "ناز"ی داشت كه نگو. داشت از اون خنده‏ها میکرد که آدم رو به عرش می‏بره. دیدین که؟! انگار صدای خنده‏ش از تو عکس میومد! یهو دلم خواست که بود و نرفته بود! نميدونم، شايدم دلم خنده‏ی يه فرشته کوچولوی خارج از عکس رو خواست!

این وسط از همه جالب‏ترهاش عکسای تازه عروس و دامادی بود که بخشی از حس‎هاشون از عکسا میزد بیرون و تو دلت قند آب میشد و میگفتی یعنی اينا مامان و بابای من‏ن؟! چه دورن و چه نزديك! چه غريب و چه آشنا!

 

- عكس‏ها لحظه‏ها رو ثبت ميكنن و حس‏ها رو منتقل ميكنن!

عكس‏ها تاريخ رو روايت ميكنن، گذر زمان رو.

عكس‏ها روايت زندگي‏ن؛

عروسي زن و مرد جوان... زندگي دو نفره‏شون... خنده‏ها و حس‏هاي قشنگ...

به دنيا اومدن پسرك... مريض شدنِ زن و تحليل رفتن‏ش... بهبودش... شادي..

شيطنت‏ها، بازي‏ها و حتي مراقبت‏ پسرك از خواهرك... بزرگ‏تر شدن‏ش... سفر...

رفتن بعضي‏ها.. آمدن و اضافه شدن بعضي‏هاي ديگه... بزرگ شدن بچه‏ها... پير شدن بزرگا و ...  

همه‎ي اينا رو عكس‏ها روايت ميكنن!

تازه بگذر از حس‏هایی که عکس‏های طبیعت و منظره منتقل میکنه و چه لذت بخش‏ن گاهی!

 

- ميگه: "چرا اين عكسا رو آوردي؟ من اصلاً از عكس خوشم نمياد!"

ميخندم و باهاش شوخي ميكنم، ميگم: "نميخواين گذر زمان رو ببينين، واسه اينه!"

تو دلم بهش حق ميدم و آروم آلبوم رو جمع ميكنم!

 

 

پی‏نوشت: چند روز پیش رفتم سراغ آلبوم‏هامون. حس بعد‏ش خيلي خوب بود، اونقدر كه بخش اول اين بالا رو نوشتم، اما نرسيدم مرتب كنم واسه آپ تا الان!

ميخواستم يه عكس از بچگي‏هام كه دوست داشتم بذارم، اینجا. نشد! جالب اين بود كه تو اون همه آلبوم، آلبوم من نبود! (ماشاالله که ۹۰٪ عکس‏ها هم مال فرزندِ ارشدِ خانواده بود! واسه بقیه هم همین‏طوره آیا؟؟!) 

 این یکی رو تو آلبوم خانوادگي پيدا كردم. (البته فکر نکن شبیه الانمه‏ها!)

راستی موقعيت‏ش قابل حدسه؟! ... رو دست بابا، تو هوا نگه داشته شدم، خيلي حسِ خوبيه! انگار قشنگ یادمه!  

این عکس دوقلوها رو هم ازون روز گذاشتم دم دست، هي نگاه‏شون ميكنم و هی يه حس قشنگي مياد تو وجودم و يه لبخند ميشينه گوشه‎ي لبم. تازه بي‏هوا فرمت دهن‏م هم عوض ميشه! البته این واسه معصوم بودن اون موقع‏شونه‏ها، يه وقت فكر نكنن الانم همين جورن!

 

 

گفتم‏ش نقاش را، نقشي بكش از زندگي .. با قلم نقش حبابي بر لب دريا كشيد

 

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 18:56 توسط نجوا| |
 

یا سریع الرضا

 

میشه قلب منو عین گنبدت طلا کنی؟!

 

"کسی قدم به حرم بی مدد نخواهد زد           بدون واسطه دم از احد نخواهد زد

 گدای کوی رضا شو که این امام رئوف       به سینه‏ی احدی دست رد نخواهد زد"

 

+ توضیح‏نوشت: سی صفر (آخرِ ماه)، شهادت امام رضا علیه‏السلام بود. تلویزیون تصاویر حرم رو نشون میداد و دل رو هوایی میکرد. دلم میخواست آپ کنم، شعری* بیارم و کبوترِ دل (البته اگه هنوز کبوتری باشه!) رو پر بدم به حرم، نشد اما! باید میرفتیم دیدن مادربزرگ (بنده خدا، چقدر هم خوشحال شد از دیدن پسرش!)

دلم طاقت نیاورد، نمیخواستم زمان از دست بره و بگذرم از ثبت این پست. زنگ زدم و از داداش کوچیکه خواستم با یه عکس (اولین عکس تو صفحه اصلی‎م) این کارو برام کنه. زحمت‏ش رو کشید. شعر هم انتخاب خودشِ. اجرش با خود امام، انشاءالله!

* تو دل یه مزرعه، یه کلاغ رو سیاه..هوایی شده بره، پابوس امام رضا --> +

** دو شعر از قیصر امین پور و رهی معیری (حس خوبی دارن برام) --> +

*** عنوان برگرفته از شعری از سهیل محمودی (دوست داشتنی‏ترین شعرهاست) --> +

 

ایـن عکـس رو خودم پارسال گرفتم، اگه خودم آپ میکردم یحتمل این رو میذاشتم اما دوست داشتم لطف اخوی یادگار بمونه!

 

     راستی؛   حلول ربیع مبارک

 

نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 23:55 توسط نجوا| |

یا ارحَمَ مِن کُلِّ رَحیم

 

از مادر اجازه خواست تا به دیدار حبیب‏اش رود. اجازه داده شد اما به شرط آنکه؛ ظهرهنگام بازگردد و در شهر نماند.

به خانه‏ی رسول‏الله رسید اما ایشان حضور نداشت. منتظر شد، اما نیامد. اذان که داده شد برگشت.

عصر که پیامبر به خانه آمد وارد شد، پرسید که چه کسی اینجا بوده که اینگونه بوی بهشت فضا را پر کرده؟

و گفتند: جوانی بود سیه‎‏چرده!

- به راستی که برادرم اویس* اینجا بوده.

و این شعر چه وصف حال زیبایی‏ست برایش:

"گر در یمنی، چو با منی، پیش منی ... ور پیش منی، چو بی منی، در یمنی"

 

و خداوند اراده کرده بود که آنروز هر دعایی را برآورده کند. هرکس دعایی کرد و چیزی خواست.

رسول‏الله فرمود: اگر برادرم اویس اینجا بود دعایی دیگر میکرد.

پیامبر از میان امت رفت، و یاران روزی اویس را دیدند. پرسیدند: اگر آن روز بودی چه دعایی میکردی و چه چیز از خدا میخواستی؟

- دعا میکردم که خداوند هرگز آن "رحمةللعالمین" را از ما نگیرد!

 

و فکر میکنم؛ به عشق و ايمان، به فاصله‏ها و تفاوت‏ها، به دور بودنم، به ادعاها و کج رفتن‏هایم، به...

 

* اویس قرنی از یاران علی‏بن‏ابی‏طالب بود که هرگز موفق به زیارت رسول‏الله نشد. وی در جنگ صفّین به شهادت رسید.

 

نمیدانم مدینه بوده‏ای یا نه؟! انقدری بگویم که باب‏(در)ی هست آنجا به نام باب جبرائیل، از آن در که خارج شوی رو به رویت بقیع‏ست. و من سعی بین این دو را بسیار دوست داشتم. اینجا بنشینی و آن سو را ببینی، آنجا بنشینی و این سو را ببینی.

دلم میخواهد بنشیند به تماشای گنبد خضرا. دلم میخواهد تکیه دهد به پنجره‏های بقیع و نگاه کند به خاک‏ها. سکوت باشد و حرفی که قلب‏م میزند و چشمانی که همراهی میکنند با اشک. دلم میخواهد آنجا جا بماند، دلم میخواهد دخیل ببندد به آن ضریحِ بی ضریح، باشد که حاجت‏ش روا شود، باشد که پاک شود و آزاد، باشد که راه یابد، باشد که ...

 

و نمیدانم چه میدانی از مهر پدر و دختر! نمیدانم اما هر چقدر هم که ندانی، یقین شنیده‏ای و دیده‏ای.

بین پدر و دختر، هر چقدر هم که فاصله باشد اما باز هم همدیگر را دوست دارند، زیاد.

هر چقدر هم که دختر بداند رضایت پدر را کسب نکرده اما نوازش دستان پدر بر سرش و سر به سینه گرفتن او را، نمیتواند بی خیال شود. در دل آرزو میکند که پدر چشم بپوشد از خطایش، به رویش نیاورد و در آغوش گیرد، فرقی هم نمیکند دخترکی چند ساله باشد یا دخترکی چند ده ساله. پدر باشد یا نباشد اما این آرزو هست و این تصور هم آرامش‏بخش است.

نمیدانم کی بود که شنیدم رسول‏الله همچون پدر امت است اما گمانم برای همين است که هر بار در خاطرم میاید خود را چون دخترکی میبینم که دلش برای آغوش پدر پر میزند اما میداند که پدر را ناراحت کرده، سر به زیر می‏اندازد و دل دل میکند، سر کج میکند و چهره معصوم میکند شاید پدر جلو آید، دستی بر سر دخترک‏ش بکشد و بوسه‏ای بر سرش بزند. دل دل میکنم... یعنی پدر دست به سرم میکشد؟؟!

        

               "السلام علیک یا رسول الله، یا امام الرحمة، یا رحمة للعالمین"

 

پی‏نوشت: بیست و هشت صفرِ هر سال، برابرِ با وفات رسول‏ اکرم صلی الله و علیه و امام حسن مجتبی علیه‏السلام. همیشه واسم سؤال بوده حکمت این مصادف شدن، با وجودی که سال سیصد و شصت و پنج روز داره. چرا باید تاریخ وفات رسول‏الله و سبط اکبر، امام حسن، یکی بشه؟

شنیده بودی اون ماجرا رو که امام حسن و حسین کشتی میگرفتن و پیامبر میگفت: جانم حسن! و  حسن (عليه‏السلام) رو تشویق میکرد. (بی هوا یادش افتادم)

دلم میخواست دیروز چیزی بنویسم، شاید فقط برای دل خودم که گوشزد کنم بهش، فاصله و دور بودن‏م رو.

چقدر برآورده کرده‏ام انتظارات امام‏ام رو؟؟!

نشد که بنویسم. سر کار بودم و دلتنگ از روزگار و آدمهاش! امشب اما اندکی نوشتم. باشد که کمی این دل آرام گیرد و پرپر زدن خود رو آسوده‎تر به تماشا بنشینه. 

 

- بخوانیم:

کوچ آفتاب      وارث صبر پدر    ماجراي وفات رسول به روايتي

- این دو شعر هم از دو لینک اولِ اين بالا جدا شده:

* ز احمد تا احد یک میم فرق است ... جهانی در همین یک میم غرق است

لالـه‌ای بـود که بـا داغ جگر سوخته بود .... آتــشـی در دل سـودا زده افـروخـتـه بــود

 

نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 23:58 توسط نجوا| |

يا مُقَدِّرَ كُلِّ قَدَر

 

- نمیتونست رو در رو وایسه و بگه، شرم حضور یا اختلاف سن یا احترام یا هرچیز دیگه‏ای نمیذاشت راحت چیزی بگه، این بود که نوشت و اس ام اس کرد:

     «‍به مهندسی که دنیا و تصویر من از مهندسی با او شکل گرفت.

     به پدری که آرزویم در مهندسی، هم‏چون او شدن است.

     روز مهندس و مهندسی بر شما مبارک.

     برقرار و پاینده باشین.

     دوستدار شما، دختر شما!‍»

و چه ذوقی کرد وقتی پدر هم جواب‏ش رو داد و براش آرزوی موفقیت کرد.

 

- پنجم اسفند؛ روز بزرگداشت "خواجه نصرالدين طوسي"، و "روز مهندسي" نام‏گذاری شده، به همین مناسبت این روز رو به کلیه جامعه‏ی مهندسان ایران، از تازه واردها تا خبره‏ها، از وبلاگ‎خوان‎ها تا بیگانگان با این فضای مجازی، تبریک عرض میکنم.

 

- برای انسان‏های بزرگ، بن‏بستی وجود ندارد، چون بر این باورند:

                                                      "یا راهی خواهم یافت یا راهی خواهم ساخت!"

 

- راستی میدونی "مهندس" یعنی چی؟

لغت‏نامه‏ي دهخدا رو ورق میزدم، این جور نوشته بود:

«معرب از اندازه‏ی فارسی!» یعنی بالواقع واژه‏ی فارسی‏ه، میشه "مهندز"، "اندازه‏گیر"، "تقدیرکننده"

چه جالب‏ها! تقدیرکننده، و خدا هم تقدیرکننده‏ست، پس یه جورایی خدا هم "مهندس" و هم رشته‏ی ما ميشه یا ما هم رشته‏ی "او"، جالب شد!

بعدترش نوشته:

«کسی که در علم هندسه و اشکال، عالم باشد

یادم میافته به حرف‏های مهندس محسن، میگفت شما به عنوان یه مهندس باید بتونین چشمی بگین این اتاق چند متره، فلان پروژه حدودی فلان قیمت میشه، بدون محاسبه‏ی جزییات و ...

یادم میافته بابا همیشه اعداد و مقیاس‏ها و مقادیر رو خوب میشناخت و به کار می‏برد. (الان هم!)

و فکر میکنم به اصطلاح مهندسی و این چیزی که به دوش میکشیم که فقط یه واژه نیست، یه صفت نیست، چقدر انتظار توش خوابیده، چقدر مسئولیت و ...

 

- صبح تو دفتر بحث کوتاهی شد. از اونجا که یکی گفت کاش زمان شاه بودیم و... آخر سر، یه نتیجه کوتاه گرفتن و گفتن؛ حداقل واسه ما که بهتر بود. مهندسای اون دوره کلی کلاس داشتن و وضع‏شون بهتر بود.

آروم گفتم، خب آره، هرچند معلوم نیست اگه اون موقع بودین میرفتین مهندسی!

تازه مهندسی پدرم و هم دوره‏هاش با من و خیلی از هم دوره‏هام می‏فرقه، انگار نگاه‏شون مهندسی‏تر بوده، فکر میکنم و به خودم جواب میدم؛ اول آموزش و پرورش، دوم خانواده، سوم خود دانشجو، چهارم آموزش و دانشگاه. (شاید چیدمان تغییر کنه ولی تقصیر، دور همین‏ها میگرده، دلیل هم بماند!)

 

- نگهبان انبار سر پست‏ش نبود، فرستادن پی‎اش تا اومد. تو محاورات معلوم شد که آقا؛ مهندس پتروشیمی‏ن و تو سایت ماهشهر (یعنی جایی که کلی پروژه پتروشیمي در حال اجراست یا مشغول به کار)، به نگهبانیِ انبار مشغولن!! یکی از آقایون که از قضا مهندس هم بوده میگن آقا شما یه لطفی کن دیگه جایی نگو مهندسی خوندی، شرم داره واسه جامعه‏ی مهندسی، به خدا!

 

- از دفتر در میام و میرم سوار اتوبوس شم. میرم سمت راننده که بلیط رو بدم. بی‏هوا و از رو عادت، صدا میزنم؛ "مهندس بگیر!"

یهو خودم رو گم میکنم تو جمعيت و میرم سمت در پشتی!

 

پی‏نوشت ۱: دلم میخواست همه‏ی بندها رو بیارم، شاید بدون ترتیب و بی نظم به نظر برسه اما واسه من حتی ارتباط خاص هم دارن!

 

پی‏نوشت ۲: يكي به من بگه حدِّ تواضع و فروتني رو؟ فكر كن بعد از سي و چند سال خدمت،‌ ميخوان تو رو به عنوان "مهندس نمونه" معرفي كنن، بعد تو قبول نمي‏كني و يكي ديگه رو معرفي ميكني و از اون طرف كه تو معرفي كردي تقدير ميشه!

 

پی‏نوشت ۳: گمونم دو هفته پیش بود که دست‏فروش، گل‏های پامچال و بنفشه می‏فروخت.

چند روز پیش بود که ساقه‏های سبزشده‏ی بیدمجنون رو دیدم.

بوی بهار خیلی وقته میاد، هرچند حس‏ش نیست انگار (حداقل برای من، شاید میترسم ازین تموم شدن سال، شایدم....)

ولی از ديروز هوا يهو سرد شد، حتی يه برف الکی‏ای هم اومد!!!

عجب زمستون و بهاری شده امسال!

 

نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 7:10 توسط نجوا| |

یا غنی

تو به من محتاجی، من به تو محتاجم، ما به هم محتاجیم!

من درس میخونم تا موجبات راحتیِ تو رو فراهم کنم، تو درس میخونی تا موجبات راحتی یکی دیگه رو، یکی مهارتی کسب میکنه تا به کمک اون موجبات راحتی دیگری رو فراهم کنه و ...

من کار میکنم تا تو راحت زندگی کنی، کار میکنم تا پول دربیارم و بدم به تو تا از خدماتت استفاده کنم، تا خرج کنم که راحت زندگی کنم، تا ....

و این دورِ تسلسل‏ها دائماً ادامه داره، بزرگتر و جامع تر میشه که کوچکتر و جمع وجورتر نمیشه.

همه به هم وابسته‏ایم؛ ما به خیاط، نانوا، قصاب، راننده، آرایشگر، آشپز، مرده‏شور و ... و اونها هم به ما؛ فرزند به والدین، والدین هم به فرزند (تصور کن زن و مردی رو که به خاطر بچه دارنشدن جدا میشن و ...)، کارفرما به کارمند و کارگر، کارمند و کارگر هم به مدیر، مدرسه و معلم‏‏ها به دانش‏آموزان، دانش‏آموزان و دانشجویان هم به معلم و استاد وَوَوَ، بگیر و برو تا آخر و اصلاً آخری براش می‏یابی؟؟!*

همه یک جوری به هم وابسته‏ایم. به بعضی کمتر و به بعضی بیشتر. بزرگتر که میشیم، جماعتی هم که بهشان وابسته‏ایم بزرگتر و بیشتر میشود. و البته شهرنشین که باشی بیشتر و ملموس‏تر میشه این وابستگی‏ها.

تازه اینها همه وابستگی‏های انسان به انسان و خدمات آن است، بگذر از وابستگی به آب، هوا، خورشید، درخت، گیاه، حیوان و ...

با خودم فکر میکنم و تکرار میکنم؛ همه به هم وابسته‏ایم! وابستگی‏ست و ریشه‏اش از نیازست، نیاز به دوستی، همیاری، همکاری. و انسان عجب موجودِ نیازمندی‏ست!

و با خدای خود اینچنین نجوا میکنم؛

                            *این میان تنها تویی که بی نیازی، کاش تنها روی نیازم تو بودی!

 

پی‏نوشت ۱: پنجشنبه صبح دوست دانشگاه و خوابگاه‏م برای انجام کاری از اهواز اومده بود تهران. بعد از دو سال فرصت میکردم دوباره ببینمش اما به خاطر مشکلاتی نشد. هرچند هفته بعد دوباره میاد و انشاءالله بالکل با او خواهم بود، با این حال یه جورایی، بدجور، حالم از خودم و وابستگی‏هام به هم خورد. (چنین حالی قبلاً تجربه نشده بود!)

دلم خواست مستقلِ مستقلِ مستقل زندگی کنم. اگه وابستگی‏ای به من باشه و بتونم برآورده‏ش کنم به روی چشم، اصلاً خوشحال هم میشم، که گفت؛ عبادت به جز خدمت خلق نیست! اما در مورد خودم نمیخوام، حداقل این حدِّش رو نه.

 

پی‏نوشت ۲: قیچی رو بی هوا میبَره لای موهاش ...قیچ، قیچ... و حالا مشتی مو کف دست‏شِ که قسمت سطل آشغال میشه. میخواد بگه؛ نه به تو نیاز داره، نه به هیچ آرایشگر دیگه‏ای، هدف کوتاه کردن بود که شد، حالا چه به دستان هنرمند تو، چه به دستان بی هنر خودش!

 

پی‏نوشت ۳: با خودم فکر میکردم؛ یعنی میشه کاملاً مستقل شد؟؟! بعد جواب دادم؛ شاید. تصور میکنم؛ چندتا مرغ و خروس و یه گاو میخری، چندتا مهارت (مثل خیاطی و نون پختن و اینا) کسب میکنی، میری یه جای خوب و خلوت تو شمال پیدا میکنی و شروع زندگی مستقل! بعد یهو این تصور رو پاره میکنم که، نشد که؛ بازم وابستگی‏ها هست، فرض کن میخوای کتاب بخونی، بالاخره یکی اونو نوشته‏ و اینجوری تو رو به خودش وابسته کرده وَ وَ وَ ..

تازه به خودم میگم؛ گفتی مستقل، نگفتی تارک دنیا که، اینجور که میگی باید جنگلی‏ای چیزی بشی. (زندگی جنگلی رو به شکل دوره‏ای و برای رها شدن از دغدغه‏های مسخره و درگیری‏های زندگی و البته خلوت کردن با خود، دوست دارم، نه بیشتر)

نه! اینجوری نمیخوام! نه اینجور میخوام، نه اون جور. کسی راهی پیشنهاد داره؟

 

پی‏نوشت ۴: قدم اول هر کاری سخته اما سخت‏تر از اون شروع مجدد کاریِ که نیمه رها شده، شده قضیه‏ی گواهینامه گرفتن ما!

 

پی‏نوشت ۵: "به جهان خرّم از آنم که جهان خرّم از اوست

                                                             عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست"

 

   ای بی‎نیاز!

     دست نیازم به سوی توست، بی نیازم کن از آنان که خود نیازمند به "تو"اند!

 

بعدالتحرير: البته كه "دل‏بستگي " بدتر از "وابستگي"‏ست. البته كه "دل بستن" همونه كه تو رو از خودت و خداي خودت ميگيره. من هم اين رو قبول دارم اما وابستگي هم جاي خود داره. اگه وابستگي‏هات زيادتر از حد بشه آزاردهنده ميشه، و اين رو وقتي مي‏فهمي كه مستأصل بشي و نتوني به نيازي كه سبب وابسته بودن‏ت شده جواب بدي. تازه مگه غير از اينه كه بعضي "وابستگي"ها به "دل‏بستگي" ميرسن؟

به هرحال، منظور من همون وابستگي بود. اين نوشته هم در حجمي از ناراحتي و عصبانيت از همون وابستگي‎ها (اشاره به پي‏نوشت۱، ۲ و ۴) نگاشته شد؛ هرچند گذاشتم چند ساعت بعد تا معقول‏تر بنگرم و آرزو كنم و حتي ديرتر از نگارش هم آپ كردم؛ اما خب تغيير زيادي نكرد.

الان نظرم اينه كه بايد با كسب مهارت‏ها، وابستگي‏هاتو كم كني، البته لازم نيست قطع كني ولي بايد اون مهارت‏ها كسب بشه تا وقتي كه شخص(/اشخاص)ي كه بهش وابسته‏اي، نبود(/ن)؛ مستأصل نشي و بهم نريزي و نشيني دست رو دست بذاري و حرص بخوري.

 

نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387ساعت 5:2 توسط نجوا| |