یا مانِع خدمت عمو فیلــ ـتربافِ نازْ نِـ ـیـن. سلام عمو! احوال شما؟ فکر کنم این روزها سرت حسابی شلوغه! گویا با چندتا وزارتخونه همزمان، همکاری داری و برات اضافه کاری گذاشتن! + هرچند من به خاطر استفاده از خوراکخوانها و غیرو، مدتی هست که کمتر میبینمت اما هر از چند گاهی، چشمانم به جمالت روشن میشه که زود یه فکری میکنم واسه در رفتن از زیر نگاهت. و البته که تو هم طرف من نمیای، بس که من بچهی خوب و مثبتیام! راستی عمو؛ یادته اولبار، کی بهم گفتی؛ "ایـــنجا چی کار میـکنـــی؟! بُدددوو برو خونهتون!"؟ راستش خودمم خوب یادم نمیاد کی بود اما یادمه که بهم برخورد، گرچه اون دفعه به حرفت گوش دادم و برگشتم اما یه جور بهم سنگین اومد. آخه من که کاری نکرده بودم! با این حال خودم رو شماتت کردم و به خودم گفتم شاید من حواسم نبوده و داشتم از مسیرم دور میشدم که تو راهنماییم کردی هرچند آخرشم نتونستم با نوع برخوردت کنار بیام. اون روز گذشت و من بازم تو رو سر راهم دیدم، خیلی وقتای دیگه و دقیقاً با همون نوع برخورد و شاید با شکلهاي كمي متفاوت! دوستام میگفتن؛ "خب عموت رو دور بزن." (ببخش، اما خب اونا این جور میگفتن، به خاطر رفتارای خودت!) بهم میگفتن؛ "از یه راه دیگه برو که نبیندت، ما چند تا راه بلدیم"، یادم هم دادن. اما عمو؛ من ترجیح میدادم راه خودم رو میرفتم و تو هم اونجوری بهم گیر نمیدادی. اون جوری به شعور من توهین نمیکردی. من میدونستم که دنبال چی میرم، از مامان هم اجازه گرفته بودم اما تو بازم همون برخورد رو میکردی، بی هیچ تغییری، انگار نه انگار که من بزرگ شده بودم. آخه عمو؛ این چه برخوردیه؟ وقتی راههای دیگه هم هست و اونیکه میخواد راهش رو پیدا میکنه، این حرکتِ تو چی رو میخواد برسونه؟ یادته اون داستانِ رو که بابا روایت میکرد، یه کم که دست ببرم توش میتونم برا خودت بیارمش: "ای عمو؛ عرصهی سایبر نه جولانگه توست....عِرض خود میبری و زحمت ما میداری" آخه عمو جون، این جوری که با این فضا برخورد نمیکنن. شاید نوع دغدغههات رو درک کنم اما نوع برخوردت رو نه! یعنی برام سؤاله، تو دنبال حل کدوم مشکلی؟ داری مشکل رو حل میکنی یا مشکل ایجاد میکنی؟ داری به کرامت انسانی فکر میکنی یا شعورِ همه رو زیر سؤال میبَری؟ میدونی کِی از دستت کلافه میشم؟ میدونی کدوم حرکتت از همه بیشتر من رو آزار میده؟ اینکه به شعورم توهین میکنی، به قدرت تشخیصم، اینکه میخوای جای من تصمیم بگیری و علناً بهم میگی تو اشتباه میکنی (خوبش اینه که بهم میگی داري گول ميخوری)؛ اینکه میخوای راه رو برام انتخاب کنی، کاری که خدا هم سپرده به خودم! تازگی راههایی رو میبندی که شک میکنم به سلامتت! بعضي بلاگها رو كه واقعاً هيچي ندارن. این فیلــ ـتر کردنِ همهی سایتهایی که هم یه نظر مخالفی-چیزی دارن، رو نمیتونم درک کنم، اصلاً اگه همین جور ادامه بدی هیچ بعید ندون که جوجههای نشسته در آشیانه و اون رویشِ ناگزير جوانه، یه کاری دستت نده! دلم نمیخواد ببینم خون و آرمانی، فدای بیتوجهی و بیکفایتی و بیدرایتی بعضیا بشه، اما خب... من سعی میکنم بهت حق بدم، اما فیلــ ـترشدن تینیپیک و این وبلاگهای شخصی که خواننده بودم و الان فقط یه فید ازشون برام مونده یه جورایی باعث میشه اعتمادم رو بهت از دست بدم. عمو؛ من سعی میکنم بهت حق بدم، آخه هرچی نباشه منم بعضی مشکلات رو دیدم و لمس کردم، منم به قدر تو، بلکهم بیشتر، نگران سعید و رضا و مهدی ام، نگران آزیتا*م که هنوز خیلی کم سن و ساله و ممکنه توی این فضای سایبر دچار خطا بشه، باور كن! اما عمو! روش من با تو زمین تا آسمون فرق داره. من از برخورد بیفرهنگانه و بیسیاستانه و بیتفکرانه بدم میاد. نمیگم که تو اینجور کاری میکنی اما مطمئنم خیلی جوانب رو نمیبینی. تو همه جاي دنيا ازين كارا كه تو ميكني، ميكنن اما ميدونم كه اينجور نيست! معتقدم هرجا بخوای خوب جواب بگیری باید دقیق کار کنی و درست آموزش بدی. نگرانی رو میشه با آموزشِ درست و ایجاد فضای امنیت و اطمینان از بین برد. البته اولش باید ایدئولوژیت رو درست کنی، باور کن میتونی اونقدر اینترنت رو قشنگ کاربردی کنی که حد نداره. تو رو خدا یه پیشنهاد بده به اون سازمانت که یه تیم بذارن درست و حسابی تحقیق کنن، به خدا نصف بیشتر اطلاعات جوونا از همین اینترنته! بگذر كه اطلاعات بي ربط و گاهي چيزاي ديگه هم قاطيشه. راستي یه پیشنهاد هم بده به اون یکی سازمانت که سرعت اینترنت رو افزایش بدن، شک ندارم تو دنیا این وضع ما رکورد داره، البته از آخرها! میشه به پدر و مادر و بچه جداگانه آموزش بدی تا از آدرسها و راههای غیر اخلاقی سر در نیارن و كنترل درست داشته باشن. فکرم نکن با ساختن یه برنامهی یکطرفانه و سطحی، مثل "شوک"، بتونی این کار رو بکنی، باید زمان و وقت بذاری و آموزشت رو شکل و نظام بدی. حتی اگه برای سیاست و نظام هم نگرانی، دلیلش اینه که از خودت مطمئن نیستی. اگه بتونی اعتماد و اطمینان رو به فرم عینی در بیاری دیگه یه مشت حرف نمیتونه تهدیدی برات باشه. تازهشم، یادم نمیره که بابا همیشه تعریف میکرد که قبل از انقلاب حزب توده همیشه دنبال بدست آوردنِ آموزش و پرورش بود. کار به حزب توده بودنش ندارم، نکتهش برام توجه به آیندهست، توجه به نسلی که متعلق به آیندهست. دوست داشتم یه کم فکر میکردین به اینکه با من و هم نسلهام چطور برخورد شد؟! رو نسل نوجوان الان چطور داره سرمایهگذاری میشه؟ دوست دارم هر بار که میخوای چیزی رو از صافیت بگذرونی کمی با دقتتر بهش نگاه کنی! دوست دارم کمی تاریخ بخونی و لمس کنی که چه کارایی جواب نمیده! دوست دارم دقت کنی که کی رو فیلــ ـتر میکنی و فیلــ ـترِ کی رو میبافی و اصلاً چقدر سود داره، چقدر ضرر؟ عمو؛ نمیدونم هنوز به آیینی که من بهش معتقدم، معتقدی یا نه؟! آخه عملت این روزا من رو به شک میندازه، اما دوست دارم یادت بیارم که تو آیین ما چطور با آدما برخورد میشه و حکم جبر و زور و تحقیر و تهمت و توهین و زیر پا گذاشتن کرامت انسانی و .... چیه! عمو؛ حقیقت اینه که حرف و دغدغه و دلمشغولی زیاده، اما گوش شنوا؛ کم! این نامه رو هم نمیخواستم بنویسم، اینکه پیچک سر به هوا؛ یادم آورد که منم مشترک گرامیام، بهونهای شد واسه گفتن بعضی از ناگفتنیهام. ببخش که اصول نگراش نامه رعایت نشد. عمو فیلتـــ ـربافمی دیگه! سرآخر اینکه؛ میدونم وقت خوندن این نامه رو نداری و یحتمل اینم میره کنار هزاران نامهی دیگهای که البته بعضيشون خیلی بهتر از نامهي من نوشته شدن، اما همین قدرِ این حرکت وبلاگی که بعضی، از جمله من، رو به فکر برد و باعث شد نگاه جامعتری کنیم، به نظرم ارزشمنده. خب دیگه همین. طولانی شد اما تازه شد یک دهم نامهی بابا به عموحمید، سال ۵۱-۵۰! حق نگهدار! والسلام؛ نامه تمام. * اسامي تصادفي به ذهنم رسيد! پينوشت: خيلي دوست داشتم از بعضي دوستان دعوت ميكردم كه بنويسن تا جمعِ تفكر و نگاهشون رو با قلمشون ميديدم و استفاده ميبردم اما يكي ازين جهت كه ممكنه بي جواب بمونه دعوتم و ضايع شم، و ديگه ازين جهت كه شايد از زمان شروع بازي خيلي گذشته باشه و شايد دعوت بي مزه به نظر برسه، اين كار رو نكردم. با اين حال اگه بنويسيد خوشحال ميشم بخونم. بعدالتحرير: جالب بود كه جمعهاي، استادِ بازايابيمون سر كلاس پيشنهاد ميداد يه مقاله بديم راجع به اين فيلترينگ! مثلاً؛ تأثير فيلترينگ بر تجارت الكترونيك! يا صانِعَ كُلِّ مَصْنُوع از چهارم- پنجم دبستان که "انشاء" به دروسمان اضافه شد، بعد از هر تعطیلات، مرور بر آنچه گذشته بود، بر ما واجب بود؛ که اولین موضوع انشاء بعد از هر تعطیلات این بود: "تعطیلات خود را چگونه گذراندهاید؟" (گاه هم اون وسط عید یا تابستانی اضافه میشد.) و من هنوز نمیدونم چنین موضوعی واسه قوی کردن قوهی تخیل ما بود یا از کمبود موضوع یا بالابردن بهرهوری و استفادهی بهتر از تعطیلات، که هرکی تعطیلاتِ پُرتری داشت، انشای پر و پیمانتری هم داشت. (به نسبت عید و تابستان هم این پُر بودن فرق میکرد.) اوایل ساده مینوشتم، همهی آنچه بود لیست میکردم و میومدم پایین، ممکن بود خیلی ساده و کوتاه بشه، مثل جمله نویسی. بعدتر اما، بخشی از آنچه در تعطیلاتهای گذشته هم انجام شده بود با چاشنی تخیل قاطی میکردم تا خیلی انشای سادهای به نظر نیاد و نمرهی زیر 18 به خود نگیره. امسال؛ از قبل از عید موضوع انشاء رو در ذهنم مرور میکردم، میخواستم تعطیلات پر و پیمانی داشته باشم تا حتی اگر یادداشتم به سادگی خاطرهنویسیهای اول دبستانم بود باز هم انشای خوبی به نظر بیاید. حواسم بود که بعد از تعطیلات بنویسم و تو اولین زنگ انشاء (پست) برا دوستانم بخوانم، نشد اما! شدم همون شاگرد تنبلی که یا دعا میکرد معلم نیاد، یا اسمش رو نخونه. یا دفترش رو جا گذاشته بود، یا حالش خوب نبود یا... به هرجهت، آوردن این یادداشت، خالی از لطف نیست؛ زیرش نوشته بود: برگی از دفتر یادداشت عضوی از خانوادهی ...(بخون نگارنده) که بعد از تفحص عید پیدا شد! یا عَطوف و صداها... صداها؛ همیشه برایم اولین و تأثیرگذارترینِ چیزها بودهاند. با صدا میتوانی مرا تسخیر کنی. و صدای او، كه در گوشم زنگ ميزند... و مگر میتوانم مطلبی ازو بخوانم و صدایش بلند در گوشِ ذهنم نپیچد، گویی هم اوست که نشسته و برایم میخواند، و مگر جز این است که منی که اینجا نشستهام با زمان رفتهام و اویی مانده که دوباره متولد شده. فارغالتحصیل معماریِ دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران بود. از گذشته خود چنين میگوید.. "من هم سالهای سال در یکی از دانشکدههای هنری درس خواندهام، به شبهای شعر و گالریهای نقاشی رفتهام. موسیقی کلاسیک گوش دادهام. ساعتها از وقتم را به مباحثات بیهوده دربارهی چیزهایی که نمیدانستم گذراندهام. من هم سالها با جلوه فروشی و تظاهر به دانایی بسیار زیستهام . ریش پروفسوری و سبیل نیچهای گذاشتهام و کتاب «انسان تک ساختی» هربرت مارکوز را -بیآنکه آن زمانی خوانده باشماش- طوری دست گرفتهام که دیگران جلد آن را ببینند و پیش خودشان بگویند: «عجب! فلانی چه کتابهایی میخواند، معلوم است که خیلی میفهمد.» ... اما بعد خوشبختانه زندگی مرا به راهی کشانده است که ناچارشدهام رودربایستی را نخست با خودم و سپس با دیگران کنار بگذارم و عمیقاً بپذیرم که «تظاهر به دانایی» هرگز جایگزین «دانایی» نمیشود، و حتی از آن بالاتر، دانایی نیز با «تحصیل فلسفه» حاصل نمیآید. باید در جست و جوی حقیقت بود و این متاعی است که هرکس به راستی طالبش باشد، آن را خواهد یافت، و در نزد خویش هم خواهد یافت." و از راهی طی شده سخن میگوید، که هرچه آموخته، از خارج دانشگاه بوده. و با یقین گوشزد میکند که تخصص حقیقی درسایهی تعهد اسلامی به دست میآید و لاغیر. میگوید که با شروع انقلاب، تمام نوشتههایش، اعم از تراوشات فلسفی، داستان کوتاه، اشعار را در چند گونی ریخت و سوزاند. و تصمیم گرفت که دیگر چیزی که «حدیث نفس» باشد ننویسد و دیگر از خود سخنی به میان نیاورد. خواست تا خود، حجاب خود نباشد، تا در خدا فانی شود و خدا در آثارش جلوهگر شود. و این چه اراده و کوشش است؟! چه تصمیم و چه ره یافتنیست که میگذارد روحش بیشتر و بیشتر جلا یابد. بنویسد و بسازد و ثبت کند تا چیزهایی را منتقل کند که خدایش، کس دیگری را برای آنها کنار نگذاشته بود. صدایش کرده بود و او این صدا را شنیده بود. جنگ تمام شده بود و او مانده بود، و عطشی با او بود. دیدی که چگونه نجوا کرد و جوابش دادند و برای خواستهی دلش آمین گفتند... "دل خونین ما شقایقیست که داغ شهادت شما را بر خود دارد. آیا آن روز نیز خواهد رسید که بلبلی دیگر در وصف ما سرود شهادت بسراید؟" و امروز آرام در وصف او، سرود شهادت سروده میشد. میدانی آقاسیدمرتضي؟! شانزده سالِ زمینیست که بلبلکان در وصفتان سرود شهادت میخوانند. رفتهاید اما اینجا حیرانیها بسیارست، اینجا دلهای تنگ بسیارست. ما اینجا هنوز اسیر حدیث نفسایم، هنوز جرأت بریدن و فنا شدن نیافتهایم، هنوز... میدانی آقاسیدمرتضي؟! میخواهم برایم، برایمان، دعا کنید، هم رسم خوب حرف زدن را خوب میدانید، هم رسم خوب دعا کردن را، حالا هم که تا دوردستها را میبینید، دعایی کنید که شایستهتر باشد، دعایی که کفایتمان کند. به زنده بودنتان ایمان دارم، حتی مطمئنم این بندی که مخاطبش شما شدید را به دقت بیتشتر میخوانید. و مگر میشود شهید اهل قلم بود و سری به نوشتهها نزد، حتی نوشتهی دست و پاشکسته و سادهای چون این که تازه بیشترش را از نوشتههاي خودتان مدد جسته تا شايد ارزشي يابد، ديگر بگذريم ازينكه نوشتهي کسیست که هیچگاه، ادعایی در نوشتن نداشته و نخواهد داشت كه توانش نيست. دستی برآرید و ما را ازین منجلاب بیرون بکشید... دعایمان کنید... با همان صدا، که در گوشم زنگ میزند... توضیح نوشت: ۲۰ام فروردین ماه، سالروز شهادت سید مرتضی آوینی بود. برنامهای هم به این مناسبت در تالار اندیشه حوزه هنری برگزار شد که توفیق حضور داشتم. برنامهی خوبی بود اما به نظرم میتونست بهتر از این باشد، میتونستن صحبتهای چالشبرانگیزتری کنن و کلی سؤال برای من ایجاد کند و کلی از سؤالات ایجاد شده از قبل رو جواب بدن که آنچنان نشد. برنامه همراه با نمایش فیلم و حضور رجبیمعمار، افخمی، همایونفر، نقاشزاده و مجری گری شهیدیفر بود. مسعود فراستی هم چند دقیقهای اومد و صحبت کرد که شخصاً مایل بودم بیشتر بگه، از ماجرای نوشتهی خودش و یادداشت آوینی و طول و تفسیرها (البته در فیلم اشارهای شد) در آخر برنامه، فیلمی از افخمی با عنوان "یازده دقیقه و سی ثانیه" پخش شد که روایت اولین روز جنگ و خاطرات داوودی بود. تهیهی گزارش از صحبت امام و جریانات آن. جالب بود به نظرم. + یکی از بخشهای جالب فیلم مستند، از نظر من، جلسهی نقدی بود که مسئول برگزاری جلسه؛ شهیدیفرِ خیلی جوان بود. آوینی با استفاده از صحبتی سؤالی مطرح کرد که درعرصهی هنر جواهراتند که به عنوان استاد انتخاب شدن یا سنگهای تراش داده شده (با همین مضمون) و با اعتراضات تندی مواجه شد. و البته کتابمجلهی "فردایی دیگر" که کمیش رو خوندم و راضی بودم و خوشم اومد، باقیش رو سر فرصت میخونم، شما هم اگه پیدا کردید حتماً بخوانید. + گزارش فارس از مراسم سالگرد؛ حوزه هنری مرتبط (جهت شناخت بيشتر و ...) : √ شقایق فکه / زندگینامه شهید سیدمرتضی آوینی از زبان خودش √سیدمرتضی آوینی؛ مردی که دوباره باید شناخت (لینکهای صوتی هم داره) √ ویژهنامهی سالگرد شهید، از سایت آوینی (لینک کاملیست) يا قابِلَ التَّوْبات نشستی پای لپ تاپ و عین این بچههای تخس و سرتق و لوس، لب برچیدی و مثلاً رفتی تو قهر. ظهری خونهی دایی مهمون بودین و از دست خواهرت، بیشتر از دست مادرت دل خور شدی و رفتی تو قهر. ناهار هیچی نخوردی، هیچی که نه، یه عالمه حرص و یه بغض گنده رو با یه کم سالاد کاهو دادی بالا و یه لیوان نوشابه هم روش خوردی که دایی ناراحت نشه و به زعم خودت آبروداری کرده باشی واسه مامان. نشستی پای لپ تاپ و فکر میکنی به قهری که هیچی نداره. میخوای بیان نازتو بکشن؟ مگه ناز آدما تا کی خریدار داره؟ خیلی راحت مامان و بابا رو از دست خودت ناراحت میکنی و به خودت حق میدی، چون ناراحت شدی، جوابشون رو ندی، ته دلت حالت به هم میخوره ازین ادا و اطوار و این غروری که نمیذاره کوتاه بیای. قهری که میدونی با همهی اینا دووم نمیاره و آخرش خودتی که از همه بیشتر اذیت شده. نشستی پای لپ تاپ و فکر میکنی که چهاردهمین روزِ بهار هم رفت. تعطیلاتت، به چشم برهم زدنی رفت و از فردا کار و زندگی و درس و کار و ... . عید تموم شد و مملکتی که دو هفتهاي تو تعطیلات بود و کل اخبار نیم روزیش پنج دقیقه طول میکشید، دوباره باز و خبردار میشه و میاد تو چرخه. نشستی پای لپ تاپ و فری سل (FreeCell) بازی میکنی و گذاشتی مدیا برا خودش بخونه، بلکه یه کم بی خیال شی. صفحات بازموندهی اینترنت رو میخونی و یه کم میگردی تو صفحات سیو شدهی وُرد (word)ت. نشستی پای لپ تاپ که یهو یادت میافته باید هفتم هشتم ربیع الثانی باشه و ولادت امامی که دوستش داری، امامی که حس خاصی برات داره، به ذهنت فشار میاری، تا مداحیِ یادت بیاد.... بشنو آوای دلم؛ بگو اباالمهدی .... با تپشهای دلم؛ بگو اباالمهدی... ای کریم ابن کریم؛ به مادرت زهرا ... آبرو داری کن؛ ردم نکن مولا* همینجور زمزمه میکنی، یادداشتها رو میخونی و بغضت رو مزمزه... یادت میافته عصر جمعهست؛ گوشیت رو برمیداری و میزنی رادیو، موج 99.60MHz. "سمات" میشنوی.... "و افعل بی ما انت اهله و لا تفعل بی ما انا اهله..." و ورد سیو شده میخونی.... با لهجهی سفید** و اشکته که آروم و بی صدا میریزه پایین. صدای "آوینی"ِ که میگه: "بعضی بچهها، گوشهی خلوتی یافتهاند و گذشتهی خویش را با دقت یک قاضی بررسی میکنند..." و آهی میکشی که؛ چه دارم که بدان دل خوش کنم؟! و دمِ اذانِ و میخونه: "عطر حضور روشن باران گرفتهام...با یاد مهربان تو من جان گرفتهام در این دقایقی که پر از عطر بندگیست....حال و هوای نغمهی قرآن گرفتهام فاتحه و ۱۳ آیهی بقره با صدای پرهیزگار پخش میشه و تو چه هوایی میشی... میری به سالهای راهنمایی و کلاسهای مهدقرآن، کاش دوباره بود و تو دل و جان میدادی به نغمهی دوست، چقدر دور شدی ازش. اذان میده و تو همچنان نشستی پای لپ تاپ. یهو دلت کنده میشه، وضو میگیری و لباس میپوشی و قصد مسجد. راه رو دوان دوان میری، به هوای هرولهی هاجر و سعی صفا و مروه. کلمات از ذهنت میگذره و دلت به حال خودت میسوزه. دو روز پیش بود که زنگ زد و خداحافظی کرد... چهار سال اسم نوشتی و هیچ... چطور صدا کردی که جواب نشنیدی؟ چطور صدا کرد که جواب شنید؟؟! چي كرد كه صداش كرد؟؟! نماز میخونی و این بار توان سلام گفتنت نیست، تو را چه به سلام به آنان؟! سر به مهر میذاری و بغض گندهی خورده شدهت رو رها میکنی، بهش میگی که دلت واسه خودت تنگ شده، خود قبلترها، اون وقتا که خیلی دورِ انگار. برمیگردی خونه و مهمونا رو سلام میکنی و میای تو اتاق. نشستی پای لپ تاپ و رادیو میخونه: مژده یاران که دگر فصل بهاران آمد .... بحر فضل و ادب و منبع احسان آمد و تو هنوز لباس عوض نکردی که اینا رو تایپ میکنی تا شاید یادت بمونه چه شبی چی شد و چی بهش گفتی و چی ازش خواستی، تا شاید .... مینویسی و شادباش میگی به اونی که میخونه، شاید به خاطر دیگری و از بزرگواری نظری کنن و ... * مداحیای که ذکرش رفت رو دوست دارم، نتونستم پیداش کنم، پیداش کردی، بشنو. ** بعضی پستها هستن که تو ورد سیو میکنم و بعدترها سر صبر و به دقت بیشتر میخونم! اینم یکی ازون پستها بود. یا مُجْزِلَ الْعَطايا ایرانیان باستان، اولین فصل سال را به-آر (به کسر ب) نامیدند، یعنی آورندهی بهترینها و نوروز را روزی خواندند که زیباییهای آفرینش در والاترین چهره خود آشکار گردد. و در شاهنامه روایت شده که جمشید در حال گذشتن از آذربایجان، دستور داد تا در آنجا برای او تختی بگذارند و خودش با تاجی زرین بر روی تخت نشست. با رسیدن نور خورشید به تاج زرین او، جهان منور شد و مردم شادمانی کردند و آن روز را روز نو نامیدند. ائمهی اطهار عليهمالسلام، نوروز را به روزى كه خداوند در آن معبود و مسجود شده و دين و امر خداوند در آن ظاهر و غالب شده، تفسير كردهاند. و اینچنین است که على علیهالسلام، فرمودند: "هر روز ما، نو روز است." باشد که هر روزتان نو روز گردد. زیباست از نو، نو شدنها و تازه شدنها، حتی نظارهی این نو شدنها و تازگیها! و استاد سخن؛ "سعدي"، در وقت بهار، چنین سرود: باد بهارى وزيد، از طرف مرغزار ..... باز به گردون رسيد، نالهى هر مرغِ زار در وصف و از برای بهار، کلی شعر و نوشتهی خوب هست، باید یه کم گشت، به این جستجو یه نگاه بیاندازید. پینوشت: • حق بود در شروع فصل تازگی و نو شدن، بهار طبیعت، سخنی بیارم بهارانه و شادانه، هرچند به نقلی خلاصه شه. بالواقع دوست داشتم اولین پست ۸۸ام کمی ازین حس های خوب و زیبای بهاری و دوست داشتنهای بهارانه رو روایت کنه تا نقلی از خود و روایت و شکایت و وصف حال. وگرنه میگفتم که؛ عید آمد و ما خانه ی خود را نتکاندیم...گردی نستردیم و غباری نستاندیم.. اما؛ خاک هم جان يافته است، پس چرا سنگ شویم؟ یا چرا اين همه دلتنگ شويم؟ باز کن پنجره ها را، و بهاران را، باور کن تا خدا واسه باقی ایام سال، من و این وبلاگ چی رقم بزنه و چقدر از اونچه به نظرم میاد تا اونچه اینجا میاد فرق کنه. • قالب قبلیم رو دوست داشتم (هنوزم دارم، بیشتر از این)؛ اما گویا سخت بالا میومد و خوندن مطالب روش سخت بود، فعلاً با اولین پستی که تو ۸۸ دارم آپ میکنم، به این شکل و به خاطر احترام به خوانندگان و بازدیدکنندگان، تغییرش میدم، خوشحال میشم نظرتون رو بگید. + این آهنگ بوی عید هم قشنگه، دوست داشتین بشنوین، من که خوشم میاد، هرچند من رو یاد عید نمیاندازه!
راستی حواست به دستگاههای بافتن و شکافتن ِ جدید هست؟!![]()
![]()

سرو شد افراخته، كار چمن ساخته ... نعره زنان فاخته، بر سر بيد و چنار
گل به چمن در برست، ماه مگر يا خورست ... سرو به رقص اندرست، بر طرف جويبار
شيوه ى نرگس ببين، نزد بنفشه نشين .... سوسن رعنا گزين، زرد شقايق ببار
خيز و غنيمت شمار، جنبش باد ربيع .... ناله ى موزون مرغ، بوى خوش لاله زار
هر گل و برگى كه هست، ياد خدا مي كند .... بلبل و قمرى چه خواند، ياد خداوندگار
برگ درختان سبز، در نظر هوشیار .... هر ورقش دفتريست، معرفت كردگار
وقت بهارست خيز، تا به تماشا رويم ... تكيه بر ايام نيست، تا دگر آيد بهار
بلبل دستان بخوان، مرغ خوش الحان بدان .... طوطى شكرفشان، نقل به مجلس بيار
بر طرف كوه و دشت، روز طوافست و گشت ... وقت بهاران گذشت، گفتهى سعدى بيار
که یه روز این آدم گفت: ![]()
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت
0:50 توسط نجوا| |
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت
23:50 توسط نجوا| |
نوشته شده در جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت
12:22 توسط نجوا| |
نوشته شده در جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت
23:43 توسط نجوا| |
نوشته شده در دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت
15:15 توسط نجوا| |
