تبليغاتX
نجــوای مـن

یا مانِع

خدمت عمو فیلــ ـتربافِ نازْ نِـ ـیـن.

سلام عمو! احوال شما؟

فکر کنم این روزها سرت حسابی شلوغه! گویا با چندتا وزارت‏خونه هم‏زمان، همکاری داری و برات اضافه کاری گذاشتن! + هرچند من به خاطر استفاده از خوراک‏خوان‏ها و غیرو، مدتی هست که کمتر میبینم‎ت اما هر از چند گاهی، چشمان‏م به جمالت روشن میشه که زود یه فکری میکنم واسه در رفتن از زیر نگاه‏ت. و البته که تو هم طرف من نمیای، بس که من بچه‏ی خوب و مثبتی‏ام!

راستی عمو؛ یادته اول‏بار، کی بهم گفتی؛ "ایـــن‏جا چی کار میـکنـــی؟! بُدددوو برو خونه‏تون!"؟ راستش خودمم خوب یادم نمیاد کی بود اما یادمه که بهم برخورد، گرچه اون دفعه به حرفت گوش دادم و برگشتم اما یه جور بهم سنگین اومد. آخه من که کاری نکرده بودم! با این حال خودم رو شماتت کردم و به خودم گفتم شاید من حواسم نبوده و داشتم از مسیرم دور میشدم که تو راهنماییم کردی هرچند آخرشم نتونستم با نوع برخوردت کنار بیام.

اون روز گذشت و من بازم تو رو سر راهم دیدم، خیلی وقتای دیگه و دقیقاً با همون نوع برخورد و شاید با شکل‏هاي كمي متفاوت! دوستام میگفتن؛ "خب عموت رو دور بزن." (ببخش، اما خب اونا این جور میگفتن، به خاطر رفتارای خودت!) بهم میگفتن؛ "از یه راه دیگه برو که نبیندت، ما چند تا راه بلدیم"، یادم هم دادن. اما عمو؛ من ترجیح میدادم راه خودم رو میرفتم و تو هم اونجوری بهم گیر نمیدادی. اون جوری به شعور من توهین نمیکردی. من میدونستم که دنبال چی میرم، از مامان هم اجازه گرفته بودم اما تو بازم همون برخورد رو میکردی، بی هیچ تغییری، انگار نه انگار که من بزرگ شده بودم.

آخه عمو؛ این چه برخوردیه؟ وقتی راه‏های دیگه هم هست و اونیکه میخواد راهش رو پیدا میکنه، این حرکتِ تو چی رو میخواد برسونه؟ یادته اون داستانِ رو که بابا روایت میکرد، یه کم که دست ببرم توش میتونم برا خودت بیارمش:

    "ای عمو؛ عرصه‏ی سایبر نه جولانگه توست....عِرض خود میبری و زحمت ما میداری"

آخه عمو جون، این جوری که با این فضا برخورد نمیکنن. شاید نوع دغدغه‏هات رو درک کنم اما نوع برخوردت رو نه! یعنی برام سؤاله، تو دنبال حل کدوم مشکلی؟ داری مشکل رو حل میکنی یا مشکل ایجاد میکنی؟ داری به کرامت انسانی فکر میکنی یا شعورِ همه رو زیر سؤال می‏بَری؟

میدونی کِی از دست‏ت کلافه میشم؟ میدونی کدوم حرکت‏ت از همه بیشتر من رو آزار میده؟ اینکه به شعورم توهین میکنی، به قدرت تشخیصم، اینکه میخوای جای من تصمیم بگیری و علناً بهم میگی تو اشتباه میکنی (خوبش اینه که بهم میگی داري گول ميخوری)؛ اینکه میخوای راه رو برام انتخاب کنی، کاری که خدا هم سپرده به خودم!

تازگی راه‏هایی رو میبندی که شک میکنم به سلامت‏ت! بعضي بلاگ‏ها رو كه واقعاً هيچي ندارن. این فیلــ ـتر کردنِ همه‏ی سایت‏هایی که هم یه نظر مخالفی-چیزی دارن، رو نمیتونم درک کنم، اصلاً اگه همین جور ادامه بدی هیچ بعید ندون که جوجه‏های نشسته در آشیانه و اون رویشِ ناگزير جوانه، یه کاری دستت نده!

دلم نمیخواد ببینم خون و آرمانی، فدای بی‏توجهی و بی‏کفایتی و بی‏درایتی بعضیا بشه، اما خب...

من سعی میکنم بهت حق بدم، اما فیلــ ـترشدن تینی‏پیک و این وبلاگ‏های شخصی که خواننده بودم و الان فقط یه فید ازشون برام مونده یه جورایی باعث میشه اعتمادم رو بهت از دست بدم.

عمو؛ من سعی میکنم بهت حق بدم، آخه هرچی نباشه منم بعضی مشکلات رو دیدم و لمس کردم، منم به قدر تو، بلکه‏م بیشتر، نگران سعید و رضا و مهدی ام، نگران آزیتا*م که هنوز خیلی کم سن و ساله و ممکنه توی این فضای سایبر دچار خطا بشه، باور كن! اما عمو! روش من با تو زمین تا آسمون فرق داره. من از برخورد بی‏فرهنگانه و بی‏سیاستانه و بی‏تفکرانه بدم میاد. نمیگم که تو اینجور کاری میکنی اما مطمئنم خیلی جوانب رو نمی‏بینی. تو همه جاي دنيا ازين كارا كه تو ميكني، ميكنن اما ميدونم كه اين‏جور نيست!

معتقدم هرجا بخوای خوب جواب بگیری باید دقیق کار کنی و درست آموزش بدی. نگرانی رو میشه با آموزشِ درست و ایجاد فضای امنیت و اطمینان از بین برد.

البته اولش باید ایدئولوژی‏ت رو درست کنی، باور کن میتونی اونقدر اینترنت رو قشنگ کاربردی کنی که حد نداره. تو رو خدا یه پیشنهاد بده به اون سازمان‏ت که یه تیم بذارن درست و حسابی تحقیق کنن، به خدا نصف بیشتر اطلاعات جوونا از همین اینترنته! بگذر كه اطلاعات بي ربط و گاهي چيزاي ديگه هم قاطي‏شه. راستي یه پیشنهاد هم بده به اون یکی سازمان‏ت که سرعت اینترنت رو افزایش بدن، شک ندارم تو دنیا این وضع ما رکورد داره، البته از آخرها!

میشه به پدر و مادر و بچه جداگانه آموزش بدی تا از آدرس‏ها و راه‏های غیر اخلاقی سر در نیارن و كنترل درست داشته باشن. فکرم نکن با ساختن یه برنامه‏ی یک‎طرفانه و سطحی، مثل "شوک"، بتونی این کار رو بکنی، باید زمان و وقت بذاری و آموزش‏ت رو شکل و نظام بدی.

حتی اگه برای سیاست و نظام هم نگرانی، دلیل‏ش اینه که از خودت مطمئن نیستی. اگه بتونی اعتماد و اطمینان رو به فرم عینی در بیاری دیگه یه مشت حرف نمیتونه تهدیدی برات باشه. تازه‏شم، یادم نمیره که بابا همیشه تعریف میکرد که قبل از انقلاب حزب توده همیشه دنبال بدست آوردنِ آموزش و پرورش بود. کار به حزب توده بودن‏ش ندارم، نکته‏ش برام توجه به آینده‏ست، توجه به نسلی که متعلق به آینده‏ست. دوست داشتم یه کم فکر میکردین به اینکه با من و هم نسل‏هام چطور برخورد شد؟! رو نسل نوجوان الان چطور داره سرمایه‏گذاری میشه؟

دوست دارم هر بار که میخوای چیزی رو از صافی‏ت بگذرونی کمی با دقت‏تر بهش نگاه کنی! دوست دارم کمی تاریخ بخونی و لمس کنی که چه کارایی جواب نمیده! دوست دارم دقت کنی که کی رو فیلــ ـتر میکنی و فیلــ ـترِ کی رو می‏بافی و اصلاً چقدر سود داره، چقدر ضرر؟

عمو؛ نمیدونم هنوز به آیینی که من بهش معتقدم، معتقدی یا نه؟! آخه عمل‏ت این روزا من رو به شک میندازه، اما دوست دارم یادت بیارم که تو آیین ما چطور با آدما برخورد میشه و حکم جبر و زور و تحقیر و تهمت و توهین و زیر پا گذاشتن کرامت انسانی و .... چیه!

عمو؛ حقیقت اینه که حرف و دغدغه و دل‏مشغولی زیاده، اما گوش شنوا؛ کم‏! این نامه رو هم نمیخواستم بنویسم، اینکه پیچک سر به هوا؛ یادم آورد که منم مشترک گرامی‏ام، بهونه‏ای شد واسه گفتن بعضی از ناگفتنی‏هام.

ببخش که اصول نگراش نامه رعایت نشد. عمو فیلتـــ ـربافم‏ی دیگه! راستی حواست به دستگاه‏های بافتن و شکافتن ِ جدید هست؟!

سرآخر اینکه؛ میدونم وقت خوندن این نامه رو نداری و یحتمل اینم میره کنار هزاران نامه‏ی دیگه‏ای که البته بعضي‏شون خیلی بهتر از نامه‏ي من نوشته شدن، اما همین قدرِ این حرکت وبلاگی که بعضی، از جمله من، رو به فکر برد و باعث شد نگاه جامع‏تری کنیم، به نظرم ارزشمنده.

خب دیگه همین.  طولانی شد اما تازه شد یک دهم نامه‏ی بابا به عموحمید، سال ۵۱-۵۰!

حق نگهدار!

والسلام؛ نامه تمام. 

 

* اسامي تصادفي به ذهنم رسيد!

 

پي‏نوشت: خيلي دوست داشتم از بعضي دوستان دعوت ميكردم كه بنويسن تا جمعِ تفكر و نگاه‎شون رو با قلم‏شون ميديدم و استفاده ميبردم اما يكي ازين جهت كه ممكنه بي جواب بمونه دعوتم و ضايع شم، و ديگه ازين جهت كه شايد از زمان شروع بازي خيلي گذشته باشه و شايد دعوت بي مزه به نظر برسه، اين كار رو نكردم. با اين حال اگه بنويسيد خوشحال ميشم بخونم.

 

بعدالتحرير: جالب بود كه جمعه‏اي، استادِ بازايابي‏مون سر كلاس پيشنهاد ميداد يه مقاله بديم راجع به اين فيلترينگ! مثلاً؛ تأثير فيلترينگ بر تجارت الكترونيك!


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 0:50  توسط نجوا | 

يا صانِعَ كُلِّ مَصْنُوع

از چهارم- پنجم دبستان که "انشاء" به دروس‏مان اضافه شد، بعد از هر تعطیلات، مرور بر آنچه گذشته بود، بر ما واجب بود؛ که اولین موضوع انشاء بعد از هر تعطیلات این بود: "تعطیلات خود را چگونه گذرانده‏اید؟" (گاه هم اون وسط عید یا تابستان‏ی اضافه میشد.)

و من هنوز نمیدونم چنین موضوعی واسه قوی کردن قوه‏ی تخیل ما بود یا از کمبود موضوع یا بالابردن بهره‏وری و استفاده‏ی بهتر از تعطیلات، که هرکی تعطیلاتِ پُرتری داشت، انشای پر و پیمان‏تری هم داشت. (به نسبت عید و تابستان هم این پُر بودن فرق میکرد.)

اوایل ساده می‏نوشتم، همه‏ی آنچه بود لیست میکردم و میومدم پایین، ممکن بود خیلی ساده و کوتاه بشه، مثل جمله نویسی.

بعدتر اما، بخشی از آنچه در تعطیلات‏های گذشته هم انجام شده بود با چاشنی تخیل قاطی میکردم تا خیلی انشای ساده‏ای به نظر نیاد و نمره‏ی زیر 18 به خود نگیره.

امسال؛ از قبل از عید موضوع انشاء رو در ذهنم مرور میکردم، میخواستم تعطیلات پر و پیمانی داشته باشم تا حتی اگر یادداشتم به سادگی خاطره‏نویسی‏های اول دبستانم بود باز هم انشای خوبی به نظر بیاید. حواسم بود که بعد از تعطیلات بنویسم و تو اولین زنگ انشاء (پست) برا دوستانم بخوانم، نشد اما!

شدم همون شاگرد تنبلی که یا دعا میکرد معلم نیاد، یا اسم‏ش رو نخونه. یا دفترش رو جا گذاشته بود، یا حالش خوب نبود یا...

به هرجهت، آوردن این یادداشت، خالی از لطف نیست؛ زیرش نوشته بود:

   برگی از دفتر یادداشت عضوی از خانواده‎ی ...(بخون نگارنده) که بعد از تفحص عید پیدا شد!

دست نوشته ای که بعد از تفحص عید یافت شد!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 23:50  توسط نجوا | 

یا عَطوف

و صداها... صداها؛ همیشه برایم اولین و تأثیرگذارترینِ چیزها بوده‏اند.

با صدا میتوانی مرا تسخیر کنی.

و صدای او، كه در گوشم زنگ مي‏زند...

و مگر میتوانم مطلبی ازو بخوانم و صدای‏ش بلند در گوشِ ذهنم نپیچد، گویی هم اوست که نشسته و برایم میخواند، و مگر جز این است که منی که اینجا نشسته‏ام با زمان رفته‏ام و اویی مانده که دوباره متولد شده.

فارغ‎التحصیل معماریِ دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران بود. از گذشته خود چنين میگوید..

"من هم سال‏های سال در یکی از دانشکده‏های هنری درس خوانده‏ام، به شب‏های شعر و گالری‏های نقاشی رفته‏ام. موسیقی کلاسیک گوش داده‏ام. ساعت‏ها از وقتم را به مباحثات بیهوده درباره‏ی چیزهایی که نمی‏دانستم گذرانده‏ام. من هم سال‏ها با جلوه فروشی و تظاهر به دانایی بسیار زیسته‏ام . ریش پروفسوری و سبیل نیچه‏ای گذاشته‏ام و کتاب «انسان تک ساختی‏» هربرت مارکوز را -بی‏آنکه آن زمانی خوانده باشم‏اش- طوری دست گرفته‏ام که دیگران جلد آن را ببینند و پیش خودشان بگویند: «عجب! فلانی چه کتاب‏هایی می‏خواند، معلوم است که خیلی می‏فهمد.» ... اما بعد خوشبختانه زندگی مرا به راهی کشانده است که ناچارشده‏ام رودربایستی را نخست با خودم و سپس با دیگران کنار بگذارم و عمیقاً بپذیرم که «تظاهر به دانایی‏» هرگز جایگزین «دانایی» نمی‏شود، و حتی از آن بالاتر، دانایی نیز با «تحصیل فلسفه‏» حاصل نمی‏آید. باید در جست و جوی حقیقت بود و این متاعی است که هرکس به راستی طالب‏ش باشد، آن را خواهد یافت، و در نزد خویش هم خواهد یافت."

و از راهی طی شده سخن میگوید، که هرچه آموخته، از خارج دانشگاه بوده. و با یقین ‏گوشزد میکند که تخصص حقیقی درسایه‏ی تعهد اسلامی به دست می‏آید و لاغیر.

میگوید که با شروع انقلاب، تمام نوشته‏هایش، اعم از تراوشات فلسفی، داستان کوتاه، اشعار را در چند گونی ریخت و سوزاند. و تصمیم گرفت که دیگر چیزی که «حدیث نفس‏» باشد ننویسد و دیگر از خود سخنی به میان نیاورد. خواست تا خود، حجاب خود نباشد، تا در خدا فانی شود و خدا در آثارش جلوه‏گر شود.

و این چه اراده و کوشش است؟! چه تصمیم و چه ره یافتنی‏ست که میگذارد روح‏ش بیشتر و بیشتر جلا یابد.

بنویسد و بسازد و ثبت کند تا چیزهایی را منتقل کند که خدایش، کس دیگری را برای آنها کنار نگذاشته بود.

صدایش کرده بود و او این صدا را شنیده بود.

جنگ تمام شده بود و او مانده بود، و عطشی با او بود.

دیدی که چگونه نجوا کرد و جواب‏ش دادند و برای خواسته‏ی دل‏ش آمین گفتند...

"دل خونین ما شقایقی‏ست که داغ شهادت شما را بر خود دارد. آیا آن روز نیز خواهد رسید که بلبلی دیگر در وصف ما سرود شهادت بسراید؟"

و امروز آرام در وصف او، سرود شهادت سروده میشد.

میدانی آقاسیدمرتضي؟! شانزده سالِ زمینی‏ست که بلبلکان در وصف‏تان سرود شهادت میخوانند. رفته‏اید اما اینجا حیرانی‏ها بسیارست، اینجا دل‏های تنگ بسیارست. ما اینجا هنوز اسیر حدیث نفس‏ایم، هنوز جرأت بریدن و فنا شدن نیافته‏ایم، هنوز...

میدانی آقاسیدمرتضي؟! میخواهم برایم، برایمان، دعا کنید، هم رسم خوب حرف زدن را خوب میدانید، هم رسم خوب دعا کردن را، حالا هم که تا دوردست‏ها را میبینید، دعایی کنید که شایسته‏تر باشد، دعایی که کفایت‏مان کند.

به زنده بودن‏تان ایمان دارم، حتی مطمئنم این بندی که مخاطب‏ش شما شدید را به دقت بیتشتر میخوانید. و مگر میشود شهید اهل قلم بود و سری به نوشته‏ها نزد، حتی نوشته‏ی دست و پاشکسته و ساده‏ای چون این که تازه بیشترش را از نوشته‏هاي خودتان مدد جسته تا شايد ارزشي يابد، ديگر بگذريم ازينكه نوشته‏ي کسی‏ست که هیچگاه، ادعایی در نوشتن نداشته و نخواهد داشت كه توان‏ش نيست.

دستی برآرید و ما را ازین منجلاب بیرون بکشید...

       دعایمان کنید...

               با همان صدا، که در گوشم زنگ میزند...

 

توضیح نوشت: ۲۰ام فروردین ماه، سالروز شهادت سید مرتضی آوینی بود. برنامه‏ای هم به این مناسبت در تالار اندیشه حوزه هنری برگزار شد که توفیق حضور داشتم. برنامه‏ی خوبی بود اما به نظرم میتونست بهتر از این باشد، میتونستن صحبت‏های چالش‏برانگیزتری کنن و کلی سؤال برای من ایجاد کند و کلی از سؤالات ایجاد شده از قبل رو جواب بدن که آنچنان نشد.

برنامه همراه با نمایش فیلم و حضور رجبی‏معمار، افخمی، همایون‏فر، نقاش‏زاده و مجری گری شهیدی‏فر بود. مسعود فراستی هم چند دقیقه‏ای اومد و صحبت کرد که شخصاً مایل بودم بیشتر بگه، از ماجرای نوشته‏ی خودش و یادداشت آوینی و طول و تفسیرها (البته در فیلم اشاره‏ای شد)

در آخر برنامه، فیلمی از افخمی با عنوان "یازده دقیقه و سی ثانیه" پخش شد که روایت اولین روز جنگ و خاطرات داوودی بود. تهیه‏ی گزارش از صحبت امام و جریانات آن. جالب بود به نظرم. +

یکی از بخش‏های جالب فیلم مستند، از نظر من، جلسه‏ی نقدی بود که مسئول برگزاری جلسه؛ شهیدی‎فرِ خیلی جوان بود. آوینی با استفاده از صحبتی سؤالی مطرح کرد که درعرصه‏ی هنر جواهراتند که به عنوان استاد انتخاب شدن یا سنگ‏های تراش داده شده (با همین مضمون) و با اعتراضات تندی مواجه شد.

و البته کتاب‏مجله‏ی "فردایی دیگر" که کمی‏ش رو خوندم و راضی بودم و خوشم اومد، باقی‏ش رو سر فرصت میخونم، شما هم اگه پیدا کردید حتماً بخوانید.

+ گزارش فارس از مراسم سالگرد؛ حوزه هنری

 

مرتبط (جهت شناخت بيشتر و ...) :

 √ شقایق فکه / زندگینامه شهید سیدمرتضی آوینی از زبان خودش

 √سیدمرتضی آوینی؛ مردی که دوباره باید شناخت (لینک‏های صوتی هم داره)

 √ ویژه‏نامه‏ی سالگرد شهید، از سایت آوینی (لینک کاملی‏ست)

 √دست‏نوشته‏های سیدمرتضی آوینی

 √ بخش‏هایی از کتاب زندگی شهید

 √سالگرد شهید آوینی

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 12:22  توسط نجوا | 

يا قابِلَ التَّوْبات

نشستی پای لپ تاپ و عین این بچه‏های تخس و سرتق و لوس، لب برچیدی و مثلاً رفتی تو قهر. ظهری خونه‏ی دایی مهمون بودین و از دست خواهرت، بیشتر از دست مادرت دل خور شدی و رفتی تو قهر. ناهار هیچی نخوردی، هیچی که نه، یه عالمه حرص و یه بغض گنده رو با یه کم سالاد کاهو دادی بالا و یه لیوان نوشابه هم روش خوردی که دایی ناراحت نشه و به زعم خودت آبروداری کرده باشی واسه مامان.

نشستی پای لپ تاپ و فکر میکنی به قهری که هیچی نداره. میخوای بیان نازتو بکشن؟ مگه ناز آدما تا کی خریدار داره؟ خیلی راحت مامان و بابا رو از دست خودت ناراحت میکنی و به خودت حق میدی، چون ناراحت شدی، جوابشون رو ندی، ته دلت حال‏ت به هم میخوره ازین ادا و اطوار و این غروری که نمیذاره کوتاه بیای. قهری که میدونی با همه‏ی اینا دووم نمیاره و آخرش خودتی که از همه بیشتر اذیت شده.

نشستی پای لپ تاپ و فکر میکنی که چهاردهمین روزِ بهار هم رفت. تعطیلات‏ت، به چشم برهم زدنی رفت و از فردا کار و زندگی و درس و کار و ... . عید تموم شد و مملکتی که دو هفته‏اي تو تعطیلات بود و کل اخبار نیم روزی‏ش پنج دقیقه طول میکشید، دوباره باز و خبردار میشه و میاد تو چرخه.

نشستی پای لپ تاپ و فری سل (FreeCell) بازی میکنی و گذاشتی مدیا برا خودش بخونه، بلکه یه کم بی خیال شی. صفحات بازمونده‏ی اینترنت رو میخونی و یه کم میگردی تو صفحات سیو شده‏ی وُرد (word)ت.

نشستی پای لپ تاپ که یهو یادت میافته باید هفتم هشتم ربیع الثانی باشه و ولادت امامی که دوستش داری، امامی که حس خاصی برات داره، به ذهنت فشار میاری، تا مداحیِ یادت بیاد....

       بشنو آوای دلم؛ بگو اباالمهدی .... با تپش‏های دلم؛ بگو اباالمهدی...

                  ای کریم ابن کریم؛ به مادرت زهرا ... آبرو داری کن؛ ردم نکن مولا*

همین‏جور زمزمه میکنی، یادداشت‏ها رو میخونی و بغضت رو مزمزه...

یادت میافته عصر جمعه‏ست؛ گوشی‏ت رو برمیداری و میزنی رادیو، موج 99.60MHz.

"سمات" میشنوی.... "و افعل بی ما انت اهله و لا تفعل بی ما انا اهله..."

و ورد سیو شده میخونی.... با لهجه‏ی سفید**

و اشکته که آروم و بی صدا میریزه پایین.

صدای "آوینی"ِ که میگه: "بعضی بچه‏ها، گوشه‏ی خلوتی یافته‏اند و گذشته‏ی خویش را با دقت یک قاضی بررسی میکنند..."

و آهی میکشی که؛ چه دارم که بدان دل خوش کنم؟!

و دمِ اذانِ و میخونه: "عطر حضور روشن باران گرفته‏ام...با یاد مهربان تو من جان گرفته‏ام

                    در این دقایقی که پر از عطر بندگی‏ست....حال و هوای نغمه‏ی قرآن گرفته‏ام

فاتحه و ۱۳ آیه‏ی بقره با صدای پرهیزگار پخش میشه و تو چه هوایی میشی...

میری به سالهای راهنمایی و کلاس‏های مهدقرآن، کاش دوباره بود و تو دل و جان میدادی به نغمه‏ی دوست، چقدر دور شدی ازش.

اذان میده و تو همچنان نشستی پای لپ تاپ.

یهو دلت کنده میشه، وضو میگیری و لباس میپوشی و قصد مسجد. راه رو دوان دوان میری، به هوای هروله‏ی هاجر و سعی صفا و مروه. کلمات از ذهنت میگذره و دلت به حال خودت میسوزه. دو روز پیش بود که زنگ زد و خداحافظی کرد... چهار سال اسم نوشتی و هیچ... چطور صدا کردی که جواب نشنیدی؟ چطور صدا کرد که جواب شنید؟؟! چي كرد كه صداش كرد؟؟!

نماز میخونی و این بار توان سلام گفتن‏ت نیست، تو را چه به سلام به آنان؟!

سر به مهر میذاری و بغض گنده‏ی خورده شده‏ت رو رها میکنی، بهش میگی که دلت واسه خودت تنگ شده، خود قبل‏ترها، اون وقتا که خیلی دورِ انگار.

برمیگردی خونه و مهمونا رو سلام میکنی و میای تو اتاق.

نشستی پای لپ تاپ و رادیو میخونه:

   مژده یاران که دگر فصل بهاران آمد .... بحر فضل و ادب و منبع احسان آمد

و تو هنوز لباس عوض نکردی که اینا رو تایپ میکنی تا شاید یادت بمونه چه شبی چی شد و چی بهش گفتی و چی ازش خواستی، تا شاید ....

مینویسی و شادباش میگی به اونی که میخونه، شاید به خاطر دیگری و از بزرگواری نظری کنن و ...

 

* مداحی‏ای که ذکرش رفت رو دوست دارم، نتونستم پیداش کنم، پیداش کردی، بشنو.

** بعضی پست‏ها هستن که تو ورد سیو میکنم و بعدترها سر صبر و به دقت بیشتر میخونم! اینم یکی ازون پست‏ها بود.

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 23:43  توسط نجوا | 

یا مُجْزِلَ الْعَطايا

ایرانیان باستان، اولین فصل سال را به-آر (به کسر ب) نامیدند، یعنی آورنده‏ی بهترین‏ها و نوروز را روزی خواندند که زیبایی‏های آفرینش در والاترین چهره خود آشکار گردد.

و در شاهنامه روایت شده که جمشید در حال گذشتن از آذربایجان، دستور داد تا در آنجا برای او تختی بگذارند و خودش با تاجی زرین بر روی تخت نشست. با رسیدن نور خورشید به تاج زرین او، جهان منور شد و مردم شادمانی کردند و آن روز را روز نو نامیدند.

ائمه‏ی اطهار عليهم‏السلام، نوروز را به روزى كه خداوند در آن معبود و مسجود شده و دين و امر خداوند در آن ظاهر و غالب شده، تفسير كرده‏اند. و اینچنین است که على علیه‏السلام، فرمودند: "هر روز ما، نو روز است."

               باشد که هر روزتان نو روز گردد.

زیباست از نو، نو شدن‏ها و تازه شدن‏ها، حتی نظاره‏ی این نو شدن‏ها و تازگی‏ها!

و استاد سخن؛ "سعدي"، در وقت بهار، چنین سرود:

باد بهارى وزيد، از طرف مرغ‏زار ..... باز به گردون رسيد، ناله‏ى هر مرغِ زار
سرو شد افراخته، كار چمن ساخته ... نعره زنان فاخته، بر سر بيد و چنار
گل به چمن در برست، ماه مگر يا خورست ... سرو به رقص اندرست، بر طرف جويبار
شيوه ى نرگس ببين، نزد بنفشه نشين .... سوسن رعنا گزين، زرد شقايق ببار
خيز و غنيمت شمار، جنبش باد ربيع .... ناله ى موزون مرغ، بوى خوش لاله زار
هر گل و برگى كه هست، ياد خدا مي كند .... بلبل و قمرى چه خواند، ياد خداوندگار
برگ درختان سبز، در نظر هوشیار .... هر ورق‏ش دفتري‏ست، معرفت كردگار
وقت بهارست خيز، تا به تماشا رويم ... تكيه بر ايام نيست، تا دگر آيد بهار

بلبل دستان بخوان، مرغ خوش الحان بدان .... طوطى شكرفشان، نقل به مجلس بيار
بر طرف كوه و دشت، روز طواف‏ست و گشت ... وقت بهاران گذشت، گفته‏ى سعدى بيار

در وصف و از برای بهار، کلی شعر و نوشته‏ی خوب هست، باید یه کم گشت، به این جستجو یه نگاه بیاندازید.

 

پی‏نوشت:

حق بود در شروع فصل تازگی و نو شدن، بهار طبیعت، سخنی بیارم بهارانه و شادانه، هرچند به نقلی خلاصه شه. بالواقع دوست داشتم اولین پست ۸۸ام کمی ازین حس های خوب و زیبای بهاری و دوست داشتن‏های بهارانه رو روایت کنه تا نقلی از خود و روایت و شکایت و وصف حال. وگرنه میگفتم که؛

     عید آمد و ما خانه ی خود را نتکاندیم...گردی نستردیم و غباری نستاندیم..

اما؛

    خاک هم جان يافته است،

                                     پس چرا سنگ شویم؟ یا چرا اين همه دلتنگ شويم؟
که یه روز این آدم گفت:

                            باز کن پنجره ها را، و بهاران را، باور کن

تا خدا واسه باقی ایام سال، من و این وبلاگ چی رقم بزنه و چقدر از اونچه به نظرم میاد تا اونچه اینجا میاد فرق کنه.

 

قالب قبلی‏م رو دوست داشتم (هنوزم دارم، بیشتر از این)؛ اما گویا سخت بالا میومد و خوندن مطالب روش سخت بود، فعلاً با اولین پستی که تو ۸۸ دارم آپ میکنم، به این شکل و به خاطر احترام به خوانندگان و بازدیدکنندگان، تغییرش میدم، خوشحال میشم نظرتون رو بگید.

 

+ این آهنگ بوی عید هم قشنگه، دوست داشتین بشنوین، من که خوشم میاد، هرچند من رو یاد عید نمی‏اندازه!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 15:15  توسط نجوا |