![]() |
![]() |
|
|
يا خَيْرَ الذّاكِرِين این کوزه چو من عاشق زاری بودهست
پینوشت: رباعی اول رو زیاد دوست دارم، تعبیرش همیشه برام جالب بوده. آوای قشنگی هم تو ذهنم داره، ضمن اینکه برام حس خاطرانگیزی هم داره، چه که مادرم بارها برای ما میخوندش. قصد کرده بودم تو وبلاگم بیارم و دنبال یه فرصت میگشتم. ۲۸ام اردیبهشت ماه روز بزرگداشت خیام بود و چه روزی بهتر از این، هرچند اون روز نشد اما نشد از خیر آوردن شعر هم بگذرم! مرتبط: √ لینک آهنگ دو رباعی فوق، با عنوان کوزه از گروه Axiom of choice (از نظر من که قشنگه، فقط حیف که خوانندهش مرد نیست!! اونم به خاطر بعضیا! √ دریافت نرمافزار رباعیات خیام (من که زیاد ازش بهره بردم!) √ این قافله عمر عجب میگذرد... (برای شنیدن!) √ گویند که دوزخی بود عاشق و مست
◊ شعر زیر رو هم به نظرم واسه خودش گفته: ای آمده از عالم روحانی تفت .... حیران شده در پنج و چهار و شش و هفت می نوش ندانی ز کجا آمده ای .... خوش باش ندانی به کجا خواهی رفت
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 23:58 توسط نجوا |
|
|
يا صَبّار حالم داره به هم ميخوره، قلبم فشرده ميشه از اين جو سنگين. نميتونم نفس بكشم انگار. من اينجا چي كار ميكنم، خدا، هان؟ من اين آدما رو نميشناسم. نميخوام كه بشناسم. طاقت اين شوخيها رو ندارم. این مسخره کردنها رو. این تجزیه و تحلیل چهره واسه خنده. نفسم بالا نمياد. آخه چطور دلشون مياد؟ چطور به خودشون اجازه ميدن؟ خنده؟؟! مسخره كردن؟؟! اينا واسه چيه؟ چقدر مگه ميشناختنش؟ هيچي! مطمئنم كه هيچي! برميگرده ميگه اگه سياسي نبوده بي خيال. اون يكي ميگه همهشون با همن ديگه. مگه جدا هم دارن؟! دلم ميخواد داد بزنم، اما فقط يه كم صدامو بلند ميكنم و ميگم؛ نه! آهسته ادامه ميدم كه اينجوري نگين. كسي رفته كه از نوعش كم بوده. منم درست نميشناختمش اما... سطح صورتم رو حسرت و غمي ميگيره... ساكت ميشم و برميگردم رو به كامپيوترم. آروم ميشن و ديگه حرفي نميزنن و من غرق ميشم تو يه دنيا ناراحتي و حسرت و عصبانيت! هيچ جا رو بهتر از اين صفحهي آروم، پيدا نميكنم تا بغض و فريادم رو بريزم توش. دلگيرم از اين آدما.... يادم نميره كه همينا چطور از مرگ فلان خوانندهی زن ابراز تأسف ميكردن و حالا... چي به سرمون اومده؟ داريم به كجا ميريم؟! و حسرت و عصبانيت که زنده بود اما نیافتیمش و حالا... آه...
پينوشت ۱: عصر يكشنبه، ۲۷ ارديبهشت، شب شعر طنز، "در حلقه رندان" بوديم. حوالی ساعت ۱۸، دوست خواهرم پيامك داد: "آيت الله بهجت دار فاني را وداع گفت." يه لحظه موندم... يعني رفت؟! چند لحظه بعد سعيد بيابانكي مطلب رو اعلام كرد و ختم برنامه به احترام اون عالم گرانقدر! خواستم بنويسم ازينكه شديداً اين حس رو دارم كه وقتي عالمي ميره خلاء عظيمي ايجاد ميشه. همون كه پيامبر فرمود. اما خونه كه رسيدم انقدر که خسته بودم، افتادم. برخورد همكارام نذاشت كه به سادگي بگذرم و هیچی نگم. بايد فريادم رو جايي خالي ميكردم. اما چه بگویم؟! فقط متأسفم كه تو دوره حياتش دركش نكردم!
پينوشت ۲: وقتي آيت الله مجتهدي رفت نوشتم؛ من و يه دنيا افسوس (بخوانيدش). و چه حس بد و دلتنگ کنندهای بود که هنوز از یاد نرفته. و الان افسوس بیشتریست مرا، چراکه اگه از آيت الله مجتهدي به واسطه شبكه قرآن بهرهاي نصيبم شده بود از ايشون هيچ جز یک-دو بار نماز صبحي كه از تلویزیون پخش شد و به قول مسیر؛ ما ماندیم و حسرت يك نماز به اقامتش! + گفتی از انسانهاي دوست داشتنيمان بگوييم، چه بگويم؟ میدانی؟! آنها ميروند و ما بهسان خوابزدگان، يك آن به خود ميآييم و حسرت و افسوسي و باز هم خوابي ديگر! دلم تنگ است...
√ اينجا رو حتماً سري بزنيد. √ اينجا هم لينكهاي مرتبط قرار است جمع شود. (کامنت دونیش رو هم ببينيد) √پیرو پیشنهاد این پست، اینجا و اینجا را مطالعه فرمایید، باشد که به کار بندیم. √ بهجت روزگار (لینک مطالبی که در این موضوع نوشتهاند، اینجا آمده)
* روحش قرين رحمت حق باد! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 17:20 توسط نجوا |
|
|
يا مَنْ لَهُ الْمُلْكُ وَ الْجَلال گفتی که از مساجد دوست داشتنیمان بنویسیم. گفتم که باید بیشتر در درونم جستجو کنم... و از آن روز، هروقت که این فکر و خیالِ من، آزاد شد، گشت و در مسجدی سیر کرد... محرابي، صحني، ستوني، منارهاي، گلدستهاي، گنبدي... گشت و سير كرد خيالم. حتي اگر در واقعيت قدم در مناره و گلدستهاي نگذاشته بود. راست میگویی؛ مسجدها جاهای عجیب و غریبی هستند، بعضیشان از وجود بعضی آدمها هم بیشتر وجود دارند، دل آدم برایشان تنگ میشود. آدم را آرام میکنند، سبک میکنند، پناه میدهند و آخر هم به نفعش شهادت میدهند. نمیدانی که از کودکیهایم، مادر یادمان داده بود که به هر مسجدی وارد شدیم نماز تحیت بخوانیم تا خاکش شهادت دهد به نمازگزاریمان! و ما چه نمازهای تحیت که نخواندیم! برای من؛ مسجدهای دوستداشتنی آنهایی بودند و هستند که آرامش را به من هدیه دادند و فضایشان، مرا در تفکر و نزدیک شدنِ به "او"، بیشتر یاری رساند. اول از مسجدهای شهر و کشورم؛ - مسجد امیر؛ مسجد کودکی و بزرگیام. مسجدی نزدیک خانهمان، با آن معماری متفاوت که هروقت اراده کنم بهش میرسم. مسجدی که آخر صفرها درش را زدهام. مسجدی که یک نوبتِ سه شبانهروزه، مهمانش بودم و چه مهمانیای! مسجدی که زیاد خاطره دارد برایم. از کلاسهای حدیث و حفظ قرآن تا اردوهای تابستانی، تا دوقلوهایمان که با آن عباهای کوچک قهوهای مکبّر مسجد بودند و همهی پیرمردها هوایشان را داشتند و جویای حالشان بودند، همانها که سر صف اول وایستادنشان دعوا داشتند. مسجد ما شاید کمی معروف هم باشد، اما اول از همه، مسجد ماست، مسجد اهل محل! - مسجد دانشگاه تربیت مدرس رو هم دوست دارم. همین قدر که فضاش پر از آرامشِ برام، وقتی موقع غروب و نماز مغرب و عشاء بهش میرسم. - مسجد گوهرشاد بیشترین آرامش و ماندگارترینش رو هدیه کرده بهم. و البته که همیشه برام خاص بوده و تو هربار مشهد رفتنم، تاریخ و جریان ساختش رو هم دوره کردم. و در سرزمینی نه چندان دور، مساجدی هست که دل من رو با خود میبره. نمیدانی که چقدر دلم پرپر میزند که دوباره صدایم کنند. اصلاً اون چند روز چه طور اومد و رفت و کی بود رو نمیدونم! انگار خیلی دورِن اون روزا. دلم میخوادشون.... - آفتاب به سرت میخوره اما تو نمیتونی از اون گنبد سبز چشم بگیری، داره صدات میکنه و تو به سمتش میری. داخل که میشی فضا خنکه. میایستی به نماز، تموم که میشه سر به سجده میذاری و بعد گونههات سنگای سفید رو لمس میکنه، آروم نفس میکشی و ریههات رو پر میکنی. میشینی و به ستون توبه نگاه کنی، میشینی و به منبر پیامبر نگاه میکنی. تکیه میدی به ستونها، دست میکشی بهشون و حس میکنی که این سنگهای بی جان، انگار جان دارن، انگار یه عالمه راز نهان و مگو دارن و تو هی نگاهشون میکنی، هی گوشت رو بهشون نزدیک میکنی بلکه چیزی بشنوی... مسجدالنبی جایی نیست که بتونی مقایسهش کنی، بتونی جای دیگه پیداش کنی، بتونی ببینیش و درکش کنی و دلت براش، برای صاحبخونهش تنگ نشه. - و مسجدالحرام.... و چون به آنجا راه یابی دیگر نتوانی از مساجد دیگر به آسانی سخن بگویی که در هر مسجد و غیرمسجدی هم که به نماز ایستادی، رو به سوی مسجدالحرام بودهای. چیزی که خوب در یاد دارم، روی پله نشستن و نگاه کردن به اون مکعب مشکیِ و حرف زدن با یکی که همه جا هست و نزدیک تر از هر چیز به تو. هرچند گذر زمان چیزهایی رو محو کنه اما با یه سری حسها نمیتونه کاری کنه. حس دوست داشتن و تعلق داشتن هم ازون قِسمِ! و این روزها در انتظار دیدن مسجدی هستم که دلتنگیهای مردی بزرگ را در خود دارد! مسجد کوفه! راستی تا یادم نرفته بگویم که جز مساجدی که ذکرش رفت، مساجدی که قابلیت و ویژگی خاصی داشتهاند یا خاطرهای برایم به ثبت رساندهاند و دوست داشتنی بودند هم کم نبودند، این روزها به آنها هم زیاد فکر کردهام و در خیالم بهشان سر زدهام. اما فقط بعضيشون كه اسمي ازشون يادمه رو به اشاره میارم: مسجد الغدیر (خیابان میرداماد)، مسجد سپهسالار، مسجد جامع قزوین، مسجد جامع خرمشهر، مسجد امام اصفهان، مسجد شیخ لطفالله (با آن طاووس در سقف و آن خاطرهی ضایع شدنم پیش آن دوست "کفا"یی!)، مساجد نائین، مسجد جامع یزد، مسجد شجره (وقت غروب و احرام..) و ... . و البته این وسط خیلی دوست دارم مساجد دورتر رو هم ببینم؛ آنها که در سرزمینی اند که اسلام درِش جامع نیست و یهو تو به دینت افتخار ميكني و واردش ميشي يا دلتنگ اذاني ميشي و بهش سر ميزني يا... همين طور مساجدی چون این یا آنها که اینجا ياد شدند یا مساجد اندلس قدیم، خصوص مسجد جامع كوردوبا در اسپانیا که تبدیل به کلیسا شده و ... .
+ راستي يادم رفت بگويم؛ ميداني كه گلدسته و گنبد تجسم چيست؟ يك بار معلممان سر كلاس گفت، درست و غلطش را نميدانم اما برايم قابل قبول بود و در ذهنم ثبت شد. گفت كه نمادي از سر و دستانيست كه به سوي آسمان دراز شده... و نميداني كه چه زيبا و دلنشين بود برايم... كه هر بار نگاهم به گنبد و گلدستهاي افتاد، دستان و سرم در آن مقام تجسم شد!
پینوشت۱: این یادداشت به دعوت عطششکن نوشته شد. هرچند تأخیر داشت اما حسهای خوبی رو برام مرور کرد. ممنون عطششکن. پینوشت ۲: رسم بازیهای وبلاگی اینه که دعوتی صورت بگیره تا سلسلهوار به وبلاگهای دورتری هم مطلب و عنوان برسه. اکثر دوستانی که شاید مناسب دعوت میدیدم، دعوت شدند و اغلب هم لبیک گفتند (هرچند من همه رو گذاشتم که بعد از نوشتن خودم بخونم) اما این وسط محرمانه (At)، مکتوب سبز (نشانه)، عقیق سبز (عقیق)، در فکر پرواز (آتنا) و همهی دوستانی که مایلند دعوت میکنم بنویسند. + همهي آنها كه نوشتند: مسجدهاي دوستداشتني (عطششکن) مسجد يعني زمان و مكاني براي سجده... (مكتوب سبز) خدا خانه دارد (عقيق سبز) مسجدهاي مصفا (پنجدري بيقرار) مسجدهاي تو دلبرو (قاصدک بارون) براي همهي مسجدها (براي خاطر آيهها) مسجدهاي دوستداشتني من (پيچک سر به هوا) مسجدهاي دوستداشتنيام (دودينگ هاوس) لبيک يا عطششکن (خيس باران) مسجدهاي دوستداشتني (مسير) مساجد دوستداشتني (منجي در اديان) مسجدهاي دوستداشتني من (آب و آتش) جايي که... (مادرستان) مسجدهاي دوستداشتني (سعي) مسجد دوستداشتني (خداي قاصدک) پینوشتِ × (نرگسی) نوشته ۲ از شوق توأم باز گريبان گرفت...اشك دوان آمد و دامان گرفت (در فكر پرواز...)
+ پينوشت مرتبط: چه دلنشین بود دیدن این عکس؛ اين گنبد! |
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 5:10 توسط نجوا |
|
|
یا مقیم
"در کلاس روزگار، زندهیاد؛ فریدون مشیری
اینها را برای تو مینویسم؛ یادت میاید؟ من که یادم نمیاید اما حداقل آن زمان که من بودم اکثر حرف ها را از تو آموختم، راه رفتن را هم. صبور بودی در نگهداری این طفل ضعیف و ناآشنا به این دنیای خاکی. کلمات را به من آموختی تا حرف بزنم، فریاد کنم، صدا بزنم و گاه نجوا کنم. (راستی کاش زبان های بیشتری بلد بودی و به من میآموختی، تا آمار زبانهای مادریام بیشتر بود و این روزها انقدر سختی نمیکشیدم.) دستانم را گرفتی و راه رفتن را به من آموختی تا قدم محکم بر دارم. افتادنم را از دور نظاره کردی و در دل دعا کردی تا خودم دست به زمین و دیوار بلند شوم و راهم را ادامه دهم خندیدم و خندیدی. برایم دیکته گفتی. مرا به مدرسه های خوب فرستادی تا فرزندت راه خوب زندگی کردن را آسان تر بیاموزد. هرچند ازین نظام آموزشی مشکل دار نمیشود زیاد انتظار داشت. پوششام هدیهی تو بود. دینام هدیهی شما بود. درس خواندنم هم. اصلاً اصل هستیام به واسطهی شما به من هدیه شد. و با اینکه زمان هایی بوده که غر زدهام و ازین حال و روزگارم شکایت سر داده ام اما ممنونم. راستی یادت میاید آن سالها که مرا با خود سر کلاسهایت میبردی؟ چقدر شاگردانت مشتاق دانستن اسم تو بودند و من چه مقاومتی میکردم در نگفتن جواب به آنها. و چقدر در دل میخندیدم از اسمهایی که برایت حدس میزدند. یادت میاید برایم میگفتی از شاگردان سالهای اول تحصیلت؟ از پسرکی که کوررنگی داشت و تو متوجه آن شدی، از سارافونی که رویش پر از پرندههای کوچک بود و آن پسرکی که انگار عاشق آن پرندههای کوچک شده بود. از شاگردانی که از تو بزرگتر بودند، از... نمیدانم که سالهای راهنمایی من را به یاد داری یا نه! اما من که خوب یادم میاید. معلمام بودی اما انگار نبودی. چقدر حسودیام میشد به بچههایی که بیشتر از من مورد توجه قرار میگرفتند. هرچند در دل حق از آن تو بود که میخواستی تبعیضی قائل نشوی و شاید اگر معلم دیگری بودی دقیقاً همین رفتارها را میدیدم اما به هرحال، از دستت عصبانی میشدم، دلم میخواست فقط مادر من باشی. نمیدانم گفتهام برایت یا نه، اما الان میگویم؛ رفته بودم سر کلاست تا جایت را پر کنم برای شاگردانت. که پر کردنی نبود. من کجا با آن همه بداخلاقی و آن معلم مهربان كه کنترل کلاسش را هم دارد، كجا؟! اما دوست دارم بگویمت؛ عجیب بود برایم! منی که هیچگاه دلم به معلمی رضا نبود و ازش گریزان بودم چقدر دوست داشتمش. چه حس شیرینی بود. بچههای كلاس اول رو بیشتر دوست داشتم. چه معصوم و ساده بودند. نمیدانی که چه ذوقی داشتم. یادم افتاد به سالهای کودکیام که به کمک تختهی سیاهِ کوچکِ داخل انباری، به شاگردان خیالیام درس میدادم و اینگونه درسهایم را مرور میکردم. اما معلمی همیشه در گمانم حوصله ای میطلبید که هرگز در من نبود. چه که وقتی به برادرهایم مطلبی را توضیح میدادم، بار اول که دوم میشد داد و غر من هم شروع میشد. تازه من محیط کاری شلوغ و متنوع را دوست داشتم. اما این روزها چقدر دلم میخواهد راه تو را ادامه دهم. چقدردلم میخواهد درس بدهم. سر کلاس خودم باشم. چقدر دلم میخواهد که اینگونه اثری از خود باقی بگذارم. شاگردانت را گاهی از پس سالها میبینی. پیش میایند و سلامت میکنند و من فکر میکنم به اینکه یک معلم چگونه در روح انسانها نفوذ میکند....
پینوشت: دوازده اردیبهشت روز معلم بود، میخواستم بنویسم از این شغلی که حساس و مهم است. که نباید الکی از کنارش گذشت. که گزینش میخواهد. که شعور میخواهد. که اصل درس زندگیست. که ریاضی و علوم و دینی و تاریخ و جغرافیا و فارسی برای اثربخشی در زندگی ست. برای تعالی روح. و اگر معلمی خود اینها رو نفهمیده باشه و خودش از زندگی راضی نباشه چطور میخواد اینها رو به بچه ها و نسل آینده منتقل کنه؟ چطور میخواد روح های بزرگ بسازه؟... کلی سؤال و حرف داشتم. حتی دوست داشتم از خاطراتم با معلمینم بنویسم، از برگه ای که نقاشی شد و شعری که روش نوشته شد و بین اون همه کادویی که رو میز معلم سال چهارم رو پر کرده بود جا گرفت، بی هیچ اسمی. و معلم سراغ کسی که اون رو گذاشته بود گرفت و من هیچی نگفتم اما اون ازون هدیهی ساده بیشتر از همه تعریف کرد. میخواستم بنویسم، نشد اما. امروز یهو دلم خواست که اینها رو بنویسم، برای دل خودم و مادری که معلم بود! - راستي هيچ وقت مادر رو تو خطاب نميكنم، لحن نگارش اينگونه ايجاب ميكرد!
√ درس معلم ار بود زمزمهی محبتی... (نوشتهی پارسالم برای روز معلم) √ بهترین معلم دوران زندگیام (حتماً بخونید، قبلاً هم لینکش رو دادم) √عجب معلمی بوده و چه اثری گذاشته! √ درسهاي زندگي را از كه آموختي؟
و ختم کلام به ياد آقاي داوودي، معلم طراحي، از "خیام": يک چند به کودکی به استاد شدیم... یک چند ز استادی خود شاد شدیم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 19:52 توسط نجوا |
|
|
يا ذَا الْفَخْرِ وَ الْبَهاءِ السلام علیکِ یا زینب کبری؛ یا عمهی سادات، یا عقیلهی عرب *~*میلاد بانویم مبارک*~* یـا زینب، یـا زینب، یـا زینب .... یـا زینب، یـا زینب، یـــــا زینب یـا زینب، یـا زینب، یـا زینب .... یـا زینب، یـا زینب، یـــــا زینب شمس حجاب گنبد دوار؛ زینب است .. بدر سپهرِ عصمت و ایثار؛ زینب است محبوبهی حبیبهی دادار؛ زینب است .. مسطورهی سلالهی اطهار؛ زینب است اذن دخول در حرم یـار؛ زینب است ... منصـورهی نرفته سر دار؛ زینب است یـا زینب، یـا زینب، یـا زینب .... یـا زینب، یـا زینب، یـــــا زینب یـا زینب، یـا زینب، یـا زینب .... یـا زینب، یـا زینب، یـــــا زینب نون و قلم نبیست و مایسطرون؛ حسین ... طاق جهان علیست و عالم ستون؛ حسین اصل حیات حضرت زهراست، خون حسین ... هستی تمام، ظاهر و ما فی البطون حسین با یک قیامت است هم الغالبون حسین .... در این قیـــام، نقطهی پرگــــــار؛ زینب است یـا زینب، یـا زینب، یـا زینب .... یـا زینب، یـا زینب، یـــــا زینب یـا زینب، یـا زینب، یـا زینب .... یـا زینب، یـا زینب، یـــــا زینب سردار سرسپردهی جولان عشق کیست؟ ... تنها امیر و فاتح میدان عشق کیست؟ روح دمیده درتن بیجان عشق کیست؟ .. عشقست حسین و گوش به فرمان عشق کیست؟ علامّه و مفسر قرآن عشق کیست؟ ... در کار عشق، گرمی بازار زینب است یـا زینب، یـا زینب، یـا زینب .... یـا زینب، یـا زینب، یـــــا زینب یـا زینب، یـا زینب، یـا زینب .... یـا زینب، یـا زینب، یـــــا زینب چنـــانکه نام خالق و رب یکیست... نام حسین و نام زینب، یکیست پیداترین ستارهی دیبای خلقتست .... زیباترین سرودهی لبهای خلقتست زهراترینِ زهرهی زهرای خلقتست .... لیلاترینِ لیلی لیلای خلقتست زیباترین سؤال معمای خلقتست .... در خیل اشک و آه، سپهدار زینب است یـا زینب، یـا زینب، یـا زینب .... یـا زینب، یـا زینب، یـــــا زینب یـا زینب، یـا زینب، یـا زینب .... یـا زینب، یـا زینب، یـــــا زینب ذرات کائنات همه مرده یا خموش ... میدان اهتجاج و زنی یک علم به دوش هوهوی ذوالفقار علی میرسد به گوش .... آتشفشان قهر خداوند در خروش قلب جهان به عمق زمین غرق جستجو ... این رعد و برق نیست، زینب است پینوشت: از خیلی وقت پیش و از همون روز که این مداحی رو شنیدم، نیت کرده بودم که واسه میلاد بانویم بیارمش، دلم میخواد زیارتش قسمتم شه، هرچند تقاضای زیادیست اما دل است دیگر، نگاه به کرم و بزرگواری ایشان دارد نه صاحبش! √ لینک مداحی با صدای میرداماد (از زیباترین مداحیهایی که شنیدم و دوست دارم) √ بانوی من، زینب (یادداشتی برای بانویم که قبلاً نوشته بودم و دوستش دارم) √ رابطه ای که برای ما چراغش هنوز تاریک نیست...و او يك خواهر خوب بود! √ قافله سالار عشق (ویژهنامهی تبیان) * راستی روز پرستار هم بر همهی پرستاران عزیز مبارک، خدا توفيقشان دهد. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 23:54 توسط نجوا |
|
|
يا مَنْ یَسْمَعُ أَنِینَ الْواهِنِین
سلام! حالِ همهي ما خوب است. ملالی نیست، جز گم شدن گاه به گاهِ خیالی دور٬ که مردم به آن، شادمانی بی سبب میگویند. با این همه، عمری اگر باقی بود، طوری از کنار زندگی میگذرم که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد و نه این دلِ ناماندگارِ بی درمان . تا یادم نرفته است بنویسم؛ حوالی خوابهای ما٬ سال پر بارانی بود. میدانم، همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازهي باز نیامدن است٬ اما تو لااقل٬ حتی هر وحله٬ گاهی٬ هر از گاهی، ببین؛ انعکاس تبسم رؤیا٬ شبیه شمایل شقایق نیست؟! راستی! خبرت بدهم؛ خواب دیدهام خانهای خریدهام٬ بی پرده٬ بی پنجره٬ بی در٬ بی دیوار. هی بخند. بی پرده بگویمت. چیزی نمانده است؛ من سي ساله خواهم شد! فردا را به فال نیک خواهم گرفت! دارد همین لحظه، یک فوج کبوتر سفید، از فراز کوچهي ما می گذرد. باد٬ بوی نامههای کَسانِ من را میدهد ... يادت می آید؟ رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری؟ نه ریرا جان! نامهام باید کوتاه باشد٬ ساده باشد٬ بی حرفی از ابهام و آینه. از نو برایت مینویسم : حــال هـمهي ما خوب است؛ اما... تو باور مکن!*
*از: "سید علی صالحی" لينك صوتي با صداي خسرو شكيبايي: اينجا بشنويد
پينوشت: وصفِ حال اين روزهايم چيزي شبیه حس نوشتهي بالاست. خواستم كمي هم دخل و تصرف در نوشته بكنم اما جز اون تيكهي "سي ساله" كه به من بيشتر ميخورد، دلم به تغيير ديگهاي رضا نداد. (اصلش چهل سالِ) خستهام؛ خيلي خسته؛ خيــــلي! و تنها اوست که مى شنود نالهي خستهدلان را، حتي اگر چيزي نگويند... يا مَنْ یَسْمَعُ أَنِینَ الْواهِنِین...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 16:5 توسط نجوا |
|
|
یا ناطق
اول این رو بشنو... . . "اهل کاشان بود و از اهالی امروز؛ با روزگاری که بد نبود؛ خرده هوشی داشت و سر سوزن ذوقی؛ که بدانها؛ شعر میگفت و نقش میکشید.. با افقهای باز، نسبت داشت.. و خدایش را در همین نزدیکیها، یافته بود.. ماه و طیف را به جریان انداخته بود در نمازی که همه ذراتش متبلور شده بود.. ...." من چه میگویم؟ ... هان؟! من "صدای پای آب" را میشنوم...در گوش ذهنم... نمنمک زمزمهاش میکنم و به خودم میگویم؛ سالهاست رفته...بیست و نه سال، شاید! اما... خودش... همچنان هست! جاری و زنده... شاید؛ پشت هیچستانی... و عبور کرده، تا همنورد افقهای دور شود، تا... ... اول اردیبهشت ماه، سالمرگِ سهراب سپهریست، مردی که شاید از جنس آسمان بود، از تبار سپهر! مردی که تلنگرم زد که؛ "زندگی رسم خوشایندی است! زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ .... پرشی اندازهی عشق... زندگی چیزی نیست که لب طاقچهی عادت، از یاد من و تو برود! زندگی جذبهی دستیست که میچیند!" مردی که برام خوند؛ "دچار باید بود، دچار؛ وگرنه زمزمه حیرت میان دو حرف؛ حرام خواهد شد... دچار یعنی .... عــاشق...!" بهم گفت؛ "شایدم کار تو این باشد که؛ میان گل نیلوفر و قرن، پی آواز حقیقت بدوي!" باید بدوم... باید قایقی بسازم و بیاندازم به آب؛ شاید برسم به شهر پشت دریاها... باید به آواز شقایقها گوش بسپارم؛ شاید دل تنهاییهام تازه بشه... باید عبور کنم و مثل گیاهان عاشق نور بشم، شاید خانهی دوست رو بیابم.. باید؛ باید بروم به سر وقت خدا... ....
توضیحنوشت ۱: تقویم رو که ورق بزنی واسه اولین روز اردیبهشت نوشته: روز بزرگداشت سعدی؛ چیزی از رفتن سهراب ننوشته! به خودم میگم؛ چقدرم بزرگ داشته شد! اصلاً فکر نکنم خیلیها حتی متوجه هم شده باشن! و ما همچنان درگیر عادتیم! دلتنگ ميشم؛ از اين و از آن! خواستم به آوردن دو شعر از هر دو شاعر بسنده کنم و اینگونه ادای دینی کرده باشم، به سعدیای که نام نیکویش ثبت گشته در تاریخ و شعرهایش بر ذهن و دل من! و به سهرابی که جنسش متفاوت بود (چه جورش بماند). شعرها انتخاب هم شد اما موقع نگارش تغییر كرد، دست من هم نبود، خودش آمد! نمیدونم چرا به سه نقطهها هم که رسید دلم خواست تموم شه!
توضیحنوشت ۲: شعر انتخابی از سهراب (به پیشنهاد خواهرجان)؛ شعر انتخابی از استاد سخن، سعدی (همی زیـــاد، اين شعر رو دوست دارم!)؛ در آن نفس که بمیرم، در آرزوی تو باشم (+) پینوشت (لينكهاي مرتبط): √ مجموعه شعرهای سهراب√ صداي خسروشكيبايي بر اشعار سهراب (اينجا هم فايل زيپ شده هست) √ گلستان سعدي (فايل ورد؛ زيپ شده) √ اول اردیبهشت، روز بزرگداشت سعـدی √ اردیبهشتی که با بزرگداشت سعدی آغاز میشود
پیشنهادیه: ۱. لینک صوتی ابتدا رو دانلود کنید و بشنوید، من که دوست داشتم؛ (با وجود اینترنت کم سرعت، دانلود کردم و پشيمون نشدم) ۲. "صدای پای آب" رو حتماً زیاد شنیده یا خواندهاید (حداقل پراکنده)؛ پیشنهاد میکنم این بار کامل بخوانید، خود من که میخواندم یک بار به دید پروفایل و دربارهی من خواندم و یک بار برای لمس حسهایش...برای دل خودم، برای خودِ خودم! ۳. اگه واسه اين پست نظر خاصي نداشتيد، شعري از "سعدي" يا "سهراب" يا "هر دو" كه بيشتر دوست ميدارين و در ذهنتون مياد، برام بيارين یا بهش اشاره كنين!
بعدالتحریر: یکی گفت که اول اردیبهشت سالروز تولد اقبال لاهوری هم بوده. حس خوبی به این شاعر دارم. دلم نیومد یادی ازش نکنم. این شعرش خوب تو ذهنمه: "نهنگی بچهی خود را چه خوش گفت ... به دین ما حرام آمد کرانه به موج آویـز و از ساحل بپرهیــز .... همه دریــاست ما را آشیـانه"
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 23:54 توسط نجوا |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
|