تبليغاتX
نجــوای مـن

يا خَيْرَ الذّاكِرِين

این کوزه چو من عاشق زاری بوده‏ست
در بند سر زلف نگاری بوده‌ست
این دسته که بر گردن او می‌بینی
دستی‌ست که برگردن یاری بوده‌ست

این چرخ فلک که ما در او حیرانیم
فانوس خیال از او مثالی دانیم
خورشید چراغداران و عالم فانوس
ما چون صوریم که اندر او حیرانیم

ای دل غافل؛ دل شیدا!

                                                                               "حکیم عمر خیام"

 

پی‏نوشت: رباعی اول رو زیاد دوست دارم، تعبیرش همیشه برام جالب بوده. آوای قشنگی هم تو ذهنم داره، ضمن اینکه برام حس خاطرانگیزی هم داره، چه که مادرم بارها برای ما میخوندش.

قصد کرده بودم تو وبلاگم بیارم و دنبال یه فرصت میگشتم. ۲۸ام اردیبهشت ماه روز بزرگداشت خیام بود و چه روزی بهتر از این، هرچند اون روز نشد اما نشد از خیر آوردن شعر هم بگذرم!

مرتبط:

لینک آهنگ دو رباعی فوق، با عنوان کوزه از گروه Axiom of choice (از نظر من که قشنگه، فقط حیف که خواننده‏ش مرد نیست!! اونم به خاطر بعضیا!)

 دریافت نرم‏افزار رباعیات خیام  (من که زیاد ازش بهره بردم!)

√ این قافله عمر عجب میگذرد... (برای شنیدن!)

خیام به روایت صادق هدایت

روز بزرگداشت خیام نیشابوری

گویند که دوزخی بود عاشق و مست

 

◊  شعر زیر رو هم به نظرم واسه خودش گفته:

ای آمده از عالم روحانی تفت .... حیران شده در پنج و چهار و شش و هفت

می نوش ندانی ز کجا آمده ای .... خوش باش ندانی به کجا خواهی رفت

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 23:58  توسط نجوا | 

يا صَبّار

حالم داره به هم ميخوره، قلبم فشرده ميشه از اين جو سنگين. نميتونم نفس بكشم انگار. من اينجا چي كار ميكنم، خدا، هان؟

من اين آدما رو نميشناسم. نميخوام كه بشناسم. طاقت اين شوخي‏ها رو ندارم. این مسخره کردن‏ها رو. این تجزیه و تحلیل چهره واسه خنده. نفسم بالا نمياد. آخه چطور دلشون مياد؟ چطور به خودشون اجازه ميدن؟ خنده؟؟! مسخره كردن؟؟!‌ اينا واسه چيه؟ چقدر مگه ميشناختن‏ش؟ هيچي! مطمئنم كه هيچي! برميگرده ميگه اگه سياسي نبوده بي خيال. اون يكي ميگه همه‏شون با همن ديگه. مگه جدا هم دارن؟!

دلم ميخواد داد بزنم، اما فقط يه كم صدامو بلند ميكنم و ميگم؛ نه! آهسته ادامه ميدم كه اينجوري نگين. كسي رفته كه از نوع‏ش كم بوده. منم درست نميشناختم‏ش اما... سطح صورتم رو حسرت و غمي ميگيره... ساكت ميشم و برميگردم رو به كامپيوترم.

آروم ميشن و ديگه حرفي نميزنن و من غرق ميشم تو يه دنيا ناراحتي و حسرت و عصبانيت!

هيچ جا رو بهتر از اين صفحه‏ي آروم، پيدا نميكنم تا بغض و فريادم رو بريزم توش.

دلگيرم از اين آدما....

يادم نميره كه همينا چطور از مرگ فلان خواننده‏ی زن ابراز تأسف ميكردن و حالا...

چي به سرمون اومده؟ داريم به كجا ميريم؟!

و حسرت و عصبانيت که زنده بود اما نیافتیم‏ش و حالا...

آه...

 

پي‏نوشت ۱: عصر يكشنبه، ۲۷ ارديبهشت، شب شعر طنز، "در حلقه رندان" بوديم. حوالی ساعت ۱۸، دوست خواهرم پيامك داد: "آيت الله بهجت دار فاني را وداع گفت." يه لحظه موندم... يعني رفت؟! چند لحظه بعد سعيد بيابانكي مطلب رو اعلام كرد و ختم برنامه به احترام اون عالم گرانقدر!

خواستم بنويسم ازينكه شديداً اين حس رو دارم كه وقتي عالمي ميره خلاء عظيمي ايجاد ميشه. همون كه پيامبر فرمود. اما خونه كه رسيدم انقدر که خسته بودم، افتادم. برخورد همكارام نذاشت كه به سادگي بگذرم و هیچی نگم. بايد فريادم رو جايي خالي ميكردم. اما چه بگویم؟!

فقط متأسفم كه تو دوره حيات‏ش درك‏ش نكردم!

 

پي‏نوشت ۲: وقتي آيت الله مجتهدي رفت نوشتم؛ من و يه دنيا افسوس (بخوانيدش). و چه حس بد و دلتنگ کننده‏ای بود که هنوز از یاد نرفته. و الان افسوس بیشتری‏ست مرا، چراکه اگه از آيت الله مجتهدي به واسطه شبكه قرآن بهره‏اي نصيبم شده بود از ايشون هيچ جز یک-دو بار نماز صبحي كه از تلویزیون پخش شد و به قول مسیر؛ ما ماندیم و حسرت يك نماز به اقامت‏ش!

+ گفتی از انسانهاي دوست داشتني‏مان بگوييم، چه بگويم؟

میدانی؟! آنها ميروند و ما به‏سان خواب‏زدگان، يك آن به خود ميآييم و حسرت و افسوسي و باز هم خوابي ديگر!

دلم تنگ است...

 

سايت آيت الله بهجت.

اينجا رو حتماً سري بزنيد.

اينجا هم لينك‏هاي مرتبط قرار است جمع شود. (کامنت دونی‏ش رو هم ببينيد)

پیرو پیشنهاد این پست، اینجا و اینجا را مطالعه فرمایید، باشد که به کار بندیم.

بهجت روزگار (لینک مطالبی که در این موضوع نوشته‏اند، اینجا آمده)

 

  * روح‏ش قرين رحمت حق باد!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 17:20  توسط نجوا | 

يا مَنْ لَهُ الْمُلْكُ وَ الْجَلال

گفتی که از مساجد دوست داشتنی‏مان بنویسیم. گفتم که باید بیشتر در درونم جستجو کنم...

و از آن روز، هروقت که این فکر و خیالِ من، آزاد شد، گشت و در مسجدی سیر کرد...

محرابي، صحني، ستوني، مناره‏اي، گلدسته‏اي، گنبدي... گشت و سير كرد خيالم. حتي اگر در واقعيت قدم در مناره و گلدسته‏اي نگذاشته بود.

راست میگویی؛ مسجدها جاهای عجیب و غریبی هستند، بعضی‏شان از وجود بعضی آدم‏ها هم بیشتر وجود دارند، دل آدم برایشان تنگ میشود. آدم را آرام میکنند، سبک میکنند، پناه میدهند و آخر هم به نفع‏ش شهادت میدهند.

نمیدانی که از کودکی‏هایم، مادر یادمان داده بود که به هر مسجدی وارد شدیم نماز تحیت بخوانیم تا خاک‏ش شهادت دهد به نمازگزاری‏مان! و ما چه نمازهای تحیت که نخواندیم!

برای من؛ مسجدهای دوست‏داشتنی آنهایی بودند و هستند که آرامش را به من هدیه دادند و فضایشان، مرا در تفکر و نزدیک شدنِ به "او"، بیشتر یاری رساند.

اول از مسجدهای شهر و کشورم؛

- مسجد امیر؛ مسجد کودکی و بزرگی‏ام. مسجدی نزدیک خانه‏مان، با آن معماری متفاوت که هروقت اراده کنم بهش میرسم. مسجدی که آخر صفرها درش را زده‏ام. مسجدی که یک نوبتِ سه شبانه‏روزه، مهمان‏ش بودم و چه مهمانی‏ای! مسجدی که زیاد خاطره دارد برایم. از کلاس‏های حدیث و حفظ قرآن تا اردوهای تابستانی، تا دوقلوهایمان که با آن عباهای کوچک قهوه‏ای مکبّر مسجد بودند و همه‏ی پیرمردها هوایشان را داشتند و جویای حالشان بودند، همان‏ها که سر صف اول وایستادن‏شان دعوا داشتند. مسجد ما شاید کمی معروف هم باشد، اما اول از همه، مسجد ماست، مسجد اهل محل!

- مسجد دانشگاه تربیت مدرس رو هم دوست دارم. همین قدر که فضاش پر از آرامشِ برام، وقتی موقع غروب و نماز مغرب و عشاء بهش میرسم.

- مسجد گوهرشاد بیشترین آرامش و ماندگارترین‏ش رو هدیه کرده بهم. و البته که همیشه برام خاص بوده و تو هربار مشهد رفتنم، تاریخ و جریان ساخت‏ش رو هم دوره کردم.

و در سرزمینی نه چندان دور، مساجدی هست که دل من رو با خود میبره.

نمیدانی که چقدر دلم پرپر میزند که دوباره صدایم کنند. اصلاً اون چند روز چه طور اومد و رفت و کی بود رو نمیدونم! انگار خیلی دورِن اون روزا. دلم میخوادشون....

- آفتاب به سرت میخوره اما تو نمیتونی از اون گنبد سبز چشم بگیری، داره صدات میکنه و تو به سمت‏ش میری. داخل که میشی فضا خنکه. میایستی به نماز، تموم که میشه سر به سجده میذاری و بعد گونه‏هات سنگای سفید رو لمس میکنه، آروم نفس‏ میکشی و ریه‏هات رو پر میکنی. میشینی و به ستون توبه نگاه کنی، میشینی و به منبر پیامبر نگاه میکنی. تکیه میدی به ستون‏ها، دست میکشی بهشون و حس میکنی که این سنگ‏های بی جان، انگار جان دارن، انگار یه عالمه راز نهان و مگو دارن و تو هی نگاه‏شون میکنی، هی گوش‏ت رو بهشون نزدیک میکنی بلکه چیزی بشنوی...

مسجدالنبی جایی نیست که بتونی مقایسه‏ش کنی، بتونی جای دیگه پیداش کنی، بتونی ببینیش و درک‏ش کنی و دلت براش، برای صاحب‏خونه‏ش تنگ نشه.

- و مسجدالحرام.... و چون به آنجا راه یابی دیگر نتوانی از مساجد دیگر به آسانی سخن بگویی که در هر مسجد و غیرمسجدی هم که به نماز ایستادی، رو به سوی مسجدالحرام بوده‏ای.

چیزی که خوب در یاد دارم، روی پله نشستن و نگاه کردن به اون مکعب مشکیِ و حرف زدن با یکی که همه جا هست و نزدیک تر از هر چیز به تو.

هرچند گذر زمان چیزهایی رو محو کنه اما با یه سری حس‏ها نمیتونه کاری کنه. حس دوست داشتن و تعلق داشتن هم ازون قِسمِ!

و این روزها در انتظار دیدن مسجدی هستم که دلتنگی‏های مردی بزرگ را در خود دارد! مسجد کوفه!

راستی تا یادم نرفته بگویم که جز مساجدی که ذکرش رفت، مساجدی که قابلیت و ویژگی خاصی داشته‏اند یا خاطره‏ای برایم به ثبت رسانده‏اند و دوست داشتنی بودند هم کم نبودند، این روزها به آنها هم زیاد فکر کرده‏ام و در خیالم بهشان سر زده‏ام. اما فقط بعضي‏شون كه اسمي ازشون يادمه رو به اشاره میارم:

مسجد الغدیر (خیابان میرداماد)، مسجد سپهسالار، مسجد جامع قزوین، مسجد جامع خرمشهر، مسجد امام اصفهان، مسجد شیخ لطف‏الله (با آن طاووس در سقف و آن خاطره‏ی ضایع شدن‏م پیش آن دوست "کفا"یی!)، مساجد نائین، مسجد جامع یزد، مسجد شجره (وقت غروب و احرام..) و ... .

و البته این وسط خیلی دوست دارم مساجد دورتر رو هم ببینم؛ آنها که در سرزمینی اند که اسلام درِش جامع نیست و یهو تو به دین‏ت افتخار ميكني و واردش ميشي يا دلتنگ اذاني ميشي و بهش سر ميزني يا... 

همين طور مساجدی چون این یا آنها که اینجا ياد شدند یا مساجد اندلس قدیم، خصوص مسجد جامع كوردوبا در اسپانیا که تبدیل به کلیسا شده و ... .

 

+ راستي يادم رفت بگويم؛ ميداني كه گلدسته و گنبد تجسم چيست؟ يك بار معلم‏مان سر كلاس گفت، درست و غلط‏ش را نميدانم اما برايم قابل قبول بود و در ذهنم ثبت شد.

گفت كه نمادي از سر و دستاني‏ست كه به سوي آسمان دراز شده... و نميداني كه چه زيبا و دل‏نشين بود برايم... كه هر بار نگاهم به گنبد و گلدسته‏اي افتاد، دستان و سرم در آن مقام تجسم شد!

 

پی‏نوشت۱: این یادداشت به دعوت عطش‏شکن نوشته شد. هرچند تأخیر داشت اما حس‏های خوبی رو برام مرور کرد. ممنون عطش‏شکن.

پی‏نوشت ۲: رسم بازی‏های وبلاگی اینه که دعوتی صورت بگیره تا سلسله‏وار به وبلاگ‏های دورتری هم مطلب و عنوان برسه. اکثر دوستانی که شاید مناسب دعوت میدیدم، دعوت شدند و اغلب هم لبیک گفتند (هرچند من همه رو گذاشتم که بعد از نوشتن خودم بخونم) اما این وسط محرمانه (At)، مکتوب سبز (نشانه)، عقیق سبز (عقیق)، در فکر پرواز (آتنا) و همه‏ی دوستانی که مایلند دعوت میکنم بنویسند. 


+ همه‏ي آنها كه نوشتند:

مسجدهاي دوست‏داشتني  (عطش‏شکن)

مسجد يعني زمان و مكاني براي سجده... (مكتوب سبز)

خدا خانه دارد (عقيق سبز)

مسجدهاي مصفا  (پنج‏دري بي‏قرار)

مسجدهاي تو دل‏برو  (قاصدک بارون)

براي همه‏ي مسجدها  (براي خاطر آيه‏ها)

مسجدهاي دوست‏داشتني من  (پيچک سر به هوا)

مسجدهاي دوست‏داشتني‏ام  (دودينگ هاوس)

لبيک يا عطش‏شکن  (خيس باران)

مسجدهاي دوست‏داشتني  (مسير)

مساجد دوست‏داشتني  (منجي در اديان)

مسجدهاي دوست‏داشتني من  (آب و آتش)

جايي که...  (مادرستان)

مسجدهاي دوست‏داشتني  (سعي)

مسجد دوست‏داشتني  (خداي قاصدک)

پی‏نوشتِ × (نرگسی)

نوشته ۲ از شوق توأم باز گريبان گرفت...اشك دوان آمد و دامان گرفت (در فكر پرواز...)

 

+ پي‏نوشت مرتبط: چه دلنشین بود دیدن این عکس؛ اين گنبد!

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 5:10  توسط نجوا | 
یا مقیم

"در کلاس روزگار،
درس‏های گونه‏گونه هست؛
درسِ دست یافتن به آب و نان،
درسِ زیستن کنار این و آن،
درسِ مهر،
درسِ قهر،
درسِ آشنا شدن،
درسِ با سرشک غم ز هم جدا شدن،
در کنار این معلمان و درس‏ها،
در کنار نمره‏های صفر و نمره‏های بیست،
یک معلم بزرگ نیز
در تمام لحظه‏های عمر،
در کلاس هست و در کلاس نیست!
نام اوست:
مرگ
و آنچه را که درس می‏دهد؛
زندگی‏ست!"

زنده‏یاد؛ فریدون مشیری

 

اینها را برای تو مینویسم؛

یادت میاید؟ من که یادم نمیاید اما حداقل آن زمان که من بودم اکثر حرف ها را از تو آموختم، راه رفتن را هم.

صبور بودی در نگهداری این طفل ضعیف و ناآشنا به این دنیای خاکی.

کلمات را به من آموختی تا حرف بزنم، فریاد کنم، صدا بزنم و گاه نجوا کنم.

(راستی کاش زبان های بیشتری بلد بودی و به من میآموختی، تا آمار زبان‏های مادری‏ام بیشتر بود و این روزها انقدر سختی نمیکشیدم.)

دستانم را گرفتی و راه رفتن را به من آموختی تا قدم محکم بر دارم.

افتادنم را از دور نظاره کردی و در دل دعا کردی تا خودم دست به زمین و دیوار بلند شوم و راهم را ادامه دهم

خندیدم و خندیدی. برایم دیکته گفتی. مرا به مدرسه های خوب فرستادی تا فرزندت راه خوب زندگی کردن را آسان تر بیاموزد. هرچند ازین نظام آموزشی مشکل دار نمیشود زیاد انتظار داشت.  

پوشش‏ام هدیه‏ی تو بود. دین‏ام هدیه‏ی شما بود. درس خواندنم هم.

اصلاً اصل هستی‏ام به واسطه‏ی شما به من هدیه شد.

و با اینکه زمان هایی بوده که غر زده‏ام و ازین حال و روزگارم شکایت سر داده ام اما ممنونم.

راستی یادت میاید آن سالها که مرا با خود سر کلاس‏هایت میبردی؟ چقدر شاگردانت مشتاق دانستن اسم تو بودند و من چه مقاومتی میکردم در نگفتن جواب به آنها. و چقدر در دل میخندیدم از اسم‏هایی که برایت حدس میزدند.

یادت میاید برایم میگفتی از شاگردان سالهای اول تحصیل‏ت؟

از پسرکی که کوررنگی داشت و تو متوجه آن شدی، از سارافونی که رویش پر از پرنده‏های کوچک بود و آن پسرکی که انگار عاشق آن پرنده‏های کوچک شده بود. از شاگردانی که از تو بزرگتر بودند، از...

نمیدانم که سالهای راهنمایی من را به یاد داری یا نه! اما من که خوب یادم میاید.

معلم‏ام بودی اما انگار نبودی. چقدر حسودی‏ام میشد به بچه‏هایی که بیشتر از من مورد توجه قرار میگرفتند. هرچند در دل حق از آن تو بود که میخواستی تبعیضی قائل نشوی و شاید اگر معلم دیگری بودی دقیقاً همین رفتارها را میدیدم اما به هرحال، از دستت عصبانی میشدم، دلم میخواست فقط مادر من باشی.

نمیدانم گفته‏ام برایت یا نه، اما الان میگویم؛ رفته بودم سر کلاست تا جایت را پر کنم برای شاگردانت. که پر کردنی نبود. من کجا با آن همه بداخلاقی و آن معلم مهربان كه کنترل کلاسش را هم دارد، كجا؟!

اما دوست دارم بگویمت؛ عجیب بود برایم! منی که هیچگاه دلم به معلمی رضا نبود و ازش گریزان بودم چقدر دوست داشتمش. چه حس شیرینی بود. بچه‏های كلاس اول رو بیشتر دوست داشتم. چه معصوم و ساده بودند. نمیدانی که چه ذوقی داشتم.

یادم افتاد به سالهای کودکی‏ام که به کمک تخته‏ی سیاهِ کوچکِ داخل انباری، به شاگردان خیالی‏ام درس میدادم و اینگونه درس‏هایم را مرور میکردم. اما معلمی همیشه در گمانم حوصله ای میطلبید که هرگز در من نبود. چه که وقتی به برادرهایم مطلبی را توضیح میدادم، بار اول که دوم میشد داد و غر من هم شروع میشد.

تازه من محیط کاری شلوغ و متنوع را دوست داشتم. اما این روزها چقدر دلم میخواهد راه تو را ادامه دهم. چقدردلم میخواهد درس بدهم. سر کلاس خودم باشم. چقدر دلم میخواهد که اینگونه اثری از خود باقی بگذارم.

شاگردانت را گاهی از پس سالها میبینی. پیش میایند و سلامت میکنند و من فکر میکنم به اینکه یک معلم چگونه در روح انسانها نفوذ میکند....

 

پی‏نوشت: دوازده اردیبهشت روز معلم بود، میخواستم بنویسم از این شغلی که حساس و مهم است. که نباید الکی از کنارش گذشت. که گزینش میخواهد. که شعور میخواهد. که اصل درس زندگی‏ست. که ریاضی و علوم و دینی و تاریخ و جغرافیا و فارسی برای اثربخشی در زندگی ست. برای تعالی روح. و اگر معلمی خود اینها رو نفهمیده باشه و خودش از زندگی راضی نباشه چطور میخواد اینها رو به بچه ها و نسل آینده منتقل کنه؟ چطور میخواد روح های بزرگ بسازه؟...

کلی سؤال و حرف داشتم. حتی دوست داشتم از خاطراتم با معلمینم بنویسم، از برگه ای که نقاشی شد و شعری که روش نوشته شد و بین اون همه کادویی که رو میز معلم سال چهارم رو پر کرده بود جا گرفت، بی هیچ اسمی. و معلم سراغ کسی که اون رو گذاشته بود گرفت و من هیچی نگفتم اما اون ازون هدیه‏ی ساده بیشتر از همه تعریف کرد.

میخواستم بنویسم، نشد اما. امروز یهو دلم خواست که اینها رو بنویسم، برای دل خودم و مادری که معلم بود!

- راستي هيچ وقت مادر رو تو خطاب نميكنم، لحن نگارش اينگونه ايجاب ميكرد! 

 

درس معلم ار بود زمزمه‏ی محبتی... (نوشته‏ی پارسالم برای روز معلم)

√ بهترین معلم دوران زندگی‏ام (حتماً بخونید، قبلاً هم لینکش رو دادم)

عجب معلمی بوده و چه اثری گذاشته!

درس‏هاي زندگي را از كه آموختي؟

 

و ختم کلام به ياد آقاي داوودي، معلم طراحي، از "خیام":

يک چند به کودکی به استاد شدیم... یک چند ز استادی خود شاد شدیم
پایان سخن شنو که ما را چه رسید.... چون آب بر آمدیم و چون باد شدیم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 19:52  توسط نجوا | 

يا ذَا الْفَخْرِ وَ الْبَهاءِ

 السلام علیکِ یا زینب کبری؛ یا عمه‏ی سادات، یا عقیله‏ی عرب

 

*~*میلاد بانویم مبارک*~*

 

یـا زینب، یـا زینب، یـا زینب .... یـا زینب، یـا زینب، یـــــا زینب

یـا زینب، یـا زینب، یـا زینب .... یـا زینب، یـا زینب، یـــــا زینب

 

شمس حجاب گنبد دوار؛ زینب است .. بدر سپهرِ عصمت و ایثار؛ زینب است

محبوبه‏ی حبیبه‏ی دادار؛ زینب است .. مسطوره‏ی سلاله‏ی اطهار؛ زینب است

اذن دخول در حرم یـار؛ زینب است ... منصـوره‏ی نرفته سر دار؛ زینب است

 

یـا زینب، یـا زینب، یـا زینب .... یـا زینب، یـا زینب، یـــــا زینب

یـا زینب، یـا زینب، یـا زینب .... یـا زینب، یـا زینب، یـــــا زینب

 

نون و قلم نبی‏ست و مایسطرون؛ حسین ... طاق جهان علی‏ست و عالم ستون؛ حسین

اصل حیات حضرت زهراست، خون حسین ... هستی تمام، ظاهر و ما فی البطون حسین

با یک قیامت است هم الغالبون حسین .... در این قیـــام، نقطه‏‏ی پرگــــــار؛ زینب است

 

یـا زینب، یـا زینب، یـا زینب .... یـا زینب، یـا زینب، یـــــا زینب

یـا زینب، یـا زینب، یـا زینب .... یـا زینب، یـا زینب، یـــــا زینب

 

سردار سرسپرده‏ی جولان عشق کیست؟ ... تنها امیر و فاتح میدان عشق کیست؟

روح دمیده درتن بی‏جان عشق کیست؟ .. عشق‏ست حسین و گوش به فرمان عشق کیست؟

علامّه و مفسر قرآن عشق کیست؟ ... در کار عشق، گرمی بازار زینب است

 

یـا زینب، یـا زینب، یـا زینب .... یـا زینب، یـا زینب، یـــــا زینب

یـا زینب، یـا زینب، یـا زینب .... یـا زینب، یـا زینب، یـــــا زینب

 

چنـــان‏که نام خالق و رب یکی‏ست... نام حسین و نام زینب، یکی‏ست

پیداترین ستاره‏ی دیبای خلقت‏ست .... زیباترین سروده‏ی لب‏های خلقت‏ست

زهراترینِ زهره‏ی زهرای خلقت‏ست .... لیلاترینِ لیلی لیلای خلقت‏ست

زیباترین سؤال معمای خلقت‏ست .... در خیل اشک و آه، سپهدار زینب است

 

یـا زینب، یـا زینب، یـا زینب .... یـا زینب، یـا زینب، یـــــا زینب

یـا زینب، یـا زینب، یـا زینب .... یـا زینب، یـا زینب، یـــــا زینب

 

ذرات کائنات همه مرده یا خموش ... میدان اهتجاج و زنی یک علم به دوش

هوهوی ذوالفقار علی میرسد به گوش .... آتشفشان قهر خداوند در خروش

قلب جهان به عمق زمین غرق جستجو ... این رعد و برق نیست، زینب است

 

 

پی‏نوشت: از خیلی وقت پیش و از همون روز که این مداحی رو شنیدم، نیت کرده بودم که واسه میلاد بانویم بیارمش، دلم میخواد زیارت‏ش قسمت‏م شه، هرچند تقاضای زیادی‏ست اما دل است دیگر، نگاه به کرم و بزرگواری ایشان دارد نه صاحب‏ش!

لینک مداحی با صدای میرداماد (از زیباترین مداحی‏هایی که شنیدم و دوست دارم)

 بانوی من، زینب (یادداشتی برای بانویم که قبلاً نوشته بودم و دوستش دارم)

رابطه ای که برای ما چراغش هنوز تاریک نیست...و او يك خواهر خوب بود!

قافله سالار عشق (ویژه‏نامه‏ی تبیان)

 

 

* راستی روز پرستار هم بر همه‏ی پرستاران عزیز مبارک، خدا توفيق‏شان دهد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 23:54  توسط نجوا | 

يا مَنْ یَسْمَعُ أَنِینَ الْواهِنِین

 

سلام!

حالِ همه‏ي ما خوب است.

ملالی نیست، جز گم شدن گاه به گاهِ خیالی دور٬ که مردم به آن، شادمانی بی سبب می‏گویند.

با این همه، عمری اگر باقی بود، طوری از کنار زندگی می‏گذرم که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد و نه این دلِ ناماندگارِ بی درمان .

تا یادم نرفته است بنویسم؛

حوالی خواب‏های ما٬ سال پر بارانی بود.

می‏دانم، همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه‏ي باز نیامدن است٬ اما تو لااقل٬ حتی هر وحله٬ گاهی٬ هر از گاهی، ببین؛ انعکاس تبسم رؤیا٬ شبیه شمایل شقایق نیست؟!

راستی! خبرت بدهم؛ خواب دیده‏ام خانه‏ای خریده‏ام٬ بی پرده٬ بی پنجره٬ بی در٬ بی دیوار. هی بخند.

بی پرده بگویمت. چیزی نمانده است؛ من سي ساله خواهم شد!

فردا را به فال نیک خواهم گرفت!

دارد همین لحظه، یک فوج کبوتر سفید، از فراز کوچه‏ي ما می گذرد.

باد٬ بوی نامه‏های کَسانِ من را می‏دهد ...

يادت می آید؟ رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری؟

نه ریرا جان!

نامه‏ام باید کوتاه باشد٬ ساده باشد٬ بی حرفی از ابهام و آینه.

از نو برایت می‏نویسم :

حــال هـمه‏ي ما خوب است؛ اما...

تو باور مکن!*

 

 

*از: "سید علی صالحی"

لينك صوتي با صداي خسرو شكيبايي: اينجا بشنويد

 

  

پي‏نوشت: وصفِ حال اين روزهايم چيزي شبیه حس نوشته‏ي بالاست. خواستم كمي هم دخل و تصرف در نوشته بكنم اما جز اون تيكه‏ي "سي ساله" كه به من بيشتر مي‏خورد، دلم به تغيير ديگه‏اي رضا نداد. (اصل‏ش چهل سالِ)

خسته‏ام؛ خيلي خسته؛ خيــــلي!

و تنها اوست که مى شنود ناله‏ي خسته‏دلان را، حتي اگر چيزي نگويند...

                                                                                            يا مَنْ یَسْمَعُ أَنِینَ الْواهِنِین...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 16:5  توسط نجوا | 

یا ناطق

 

اول این رو بشنو...

.

"اهل کاشان بود و از اهالی امروز؛

با روزگاری که بد نبود؛

خرده هوشی داشت و سر سوزن ذوقی؛ که بدان‏ها؛ شعر میگفت و نقش میکشید..

با افق‏های باز، نسبت داشت..

و خدایش را در همین نزدیکی‏ها، یافته بود..

ماه و طیف را به جریان انداخته بود در نمازی که همه ذرات‏ش متبلور شده بود..

...."

من چه میگویم؟ ... هان؟!

من "صدای پای آب" را میشنوم...در گوش ذهنم...

نم‏نم‏ک زم‏زمه‏اش میکنم و به خودم میگویم؛

سالهاست رفته...بیست و نه سال، شاید! اما...

خودش... همچنان هست! جاری و زنده...

شاید؛ پشت هیچستانی...

و عبور کرده، تا هم‏نورد افق‏های دور شود، تا...

...

اول اردیبهشت ماه، سال‏مرگِ سهراب سپهری‏ست، مردی که شاید از جنس آسمان بود، از تبار سپهر! مردی که تلنگرم زد که؛

"زندگی رسم خوشایندی است!

زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ .... پرشی اندازه‏ی عشق...

زندگی چیزی نیست که لب طاقچه‏ی عادت، از یاد من و تو برود!

زندگی جذبه‏ی دستی‏ست که می‏چیند!"

مردی که برام خوند؛

"دچار باید بود، دچار؛ وگرنه زمزمه حیرت میان دو حرف؛ حرام خواهد شد...

دچار یعنی .... عــاشق...!"

بهم گفت؛

"شایدم کار تو این باشد که؛

میان گل نیلوفر و قرن،

پی آواز حقیقت بدوي!"

باید بدوم...

باید قایقی بسازم و بیاندازم به آب؛ شاید برسم به شهر پشت دریاها...

باید به آواز شقایق‏ها گوش بسپارم؛ شاید دل تنهایی‏هام تازه بشه...

باید عبور کنم و مثل گیاهان عاشق نور بشم، شاید خانه‏ی دوست رو بیابم..

باید؛ باید بروم به سر وقت خدا...

....

 

توضیح‏نوشت ۱: تقویم رو که ورق بزنی واسه اولین روز اردیبهشت نوشته: روز بزرگداشت سعدی؛ چیزی از رفتن سهراب ننوشته!

به خودم میگم؛ چقدرم بزرگ داشته شد! اصلاً فکر نکنم خیلی‏ها حتی متوجه هم شده باشن! و ما همچنان درگیر عادتیم! دلتنگ ميشم؛ از اين و از آن!

خواستم به آوردن دو شعر از هر دو شاعر بسنده کنم و اینگونه ادای دینی کرده باشم، به سعدی‏ای که نام نیکویش ثبت گشته در تاریخ و شعرهایش بر ذهن و دل من! و به سهرابی که جنس‏ش متفاوت بود (چه جورش بماند). شعرها انتخاب هم شد اما موقع نگارش تغییر كرد، دست من هم نبود، خودش آمد! نمیدونم چرا به سه نقطه‏ها هم که رسید دلم خواست تموم‏ شه!

 

توضیح‏نوشت ۲: شعر انتخابی از سهراب (به پیشنهاد خواهرجان)؛

                                                                                    پیغام ماهی‏ها

                    شعر انتخابی از استاد سخن، سعدی (همی زیـــاد، اين شعر رو دوست دارم!)؛

                                                                    در آن نفس که بمیرم، در آرزوی تو باشم (+)

پی‏نوشت (لينك‏هاي مرتبط):

سايت سهراب سپهري

مجموعه شعرهای سهراب 

مجموعه نقاشی‏های سهراب

صداي خسروشكيبايي بر اشعار سهراب (اينجا هم فايل زيپ شده هست)

جستجو در اشعار سعدي

ديباچه‏ي گلستان سعدي

گلستان سعدي (فايل ورد؛ زيپ شده)

اول اردیبهشت، روز بزرگداشت سعـدی

اردیبهشتی که با بزرگداشت سعدی آغاز میشود

 

پیشنهادیه:

۱. لینک صوتی ابتدا رو دانلود کنید و بشنوید، من که دوست داشتم؛ (با وجود اینترنت کم سرعت، دانلود کردم و پشيمون نشدم)

۲. "صدای پای آب" رو حتماً زیاد شنیده یا خوانده‏اید (حداقل پراکنده)؛ پیشنهاد میکنم این بار کامل بخوانید، خود من که میخواندم یک بار به دید پروفایل و درباره‏ی من خواندم و یک بار برای لمس حس‏هایش...برای دل خودم، برای خودِ خودم!

۳. اگه واسه اين پست نظر خاصي نداشتيد،‌ شعري از "سعدي" يا "سهراب" يا "هر دو" كه بيشتر دوست ميدارين و در ذهن‏تون مياد، برام بيارين یا بهش اشاره كنين! 

 

 بعدالتحریر: یکی گفت که اول اردیبهشت سالروز تولد اقبال لاهوری هم بوده. حس خوبی به این شاعر دارم. دلم نیومد یادی ازش نکنم. این شعرش خوب تو ذهنمه:

          "نهنگی بچه‏ی خود را چه خوش گفت ... به دین ما حرام آمد کرانه

           به موج آویـز و از ساحل بپرهیــز .... همه دریــاست ما را آشیـانه"

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 23:54  توسط نجوا |