يا مَنْ جَعَلَ الظُّلُماتِ وَ الْأَنْوار این روزها، تلختر از آنم که بنویسم! اینها را هم اگر مینویسم، فقط برای ثبت در صفحات تاریخ است! . پدر یادمون داده بود که دل بستهی هیچ گروه و مسلکی نباشیم و سینه برای کسی که عصمت نداره چاک نکنیم، خوبیهای دیگران رو ببینیم اما این باعث نشه چشم ببندیم به خطاهاش! برعکسش رو هم همیشه توصیه میکرد. مادر یادمون داده بود که مثل پدر باشیم، زیر پرچم کسی سینه نزنیم! یادمون داده بودن که عاشق این خاک باشیم و برای آبادیش همهی تلاشمون رو بکنیم! و ما چه شاگردان خوبی بودیم! و چه خوش روزگارانی بود... حیف که یک روز از روزهای خرداد سنگی به شیشهی خاطرم خورد، حرفهایی در تلویزیون زده شد که رشته را سست کرد! اشک ریختم که دل خوش کردهایم به چه؟! باز پدر نهیب زد و امید داد! گذشت و هفتهای آمد در خرداد؛ که هیچ زمان از یاد نخواهم برد! روزهایی که تلخیاش در جانم ریشه دواند! من دیگر آن نوجوانی نبودم که در سالهای ۷۸ موضوع را برایش توجیه میکردند، این بار با چشمان خود میدیدم و خودم لمسش میکردم! هیچ توجیهی برایم مقبول نبود! دولتی که بیش از ۲۴ میلیون پشتش بود، چرا انقدر میترسید؟ چرا از علت قطع پیامک اظهار بی اطلاعی میکرد؟ چرا جرأت نداشت بگوید برای منافع نظام؟ چرا سیمایش هرچه خواست گفت و میگوید، آن هم انقدر با موضعگیری؟ صدا و سیمایی که دیگر از ملی خواندنش هم شرمام میآید. (بخوانید + و + و +) و هزاران چرا؟ حتی چند سؤال بیجواب یا با جوابهایی که فقط شکل توجیه داشت کافی بود تا باوری رنگ ببازد و خاکستری شود! و باوری از من سوخت! اعتمادی درشکست! پیش از این ها حال دیگر داشتم...هرچه میگفتند باور داشتم... یا لااقل میتوانستم خودم رو دل خوش کنم، اما دریغ!! مرا بیهوده دلداری مده! به من نگو که به خاطر رأی نیاوردن کسی، چنین نمیکنند! که مشکل من این نیست، که پیش از این هم هیچکدام از منتخبین من رأی نیاوردهاند! که اصلاً خوشتر میداشتم که منتخبم رأی نیاورد تا تیغ انتقاداتِ بر او را بر سر من هم نکشند، اما میدانی؟! این میان چیز دیگری اتفاق افتاد... افسوس! این روزها چیزهایی میبینم که دلم آشوب میشود! اشک امانم میبرد! این روزها از خیابانهای شهر که میگذرم و چشمم به نام خیابانها و اسامی شهدا که میافتد، اشک است که در چشمانم جمع میشود! سهشنبه بود که اشک آلوده به پدر گفتم که اگه اینطور ما رو مقید و دلبسته به این مملکت تربیت نکرده بودید، امروز اینچنین آشفته نبودم! اشکِ در چشمان پدر، مرا از گفتن بیشتر باز داشت! این روزها دل خوش کردهام به این کلام تو ای والا پیامدار که؛ گفتی که یک دیار هرگز به ظلم و جور نمیماند، هرگز، هرگز! الملک یبقی مع الکفر و لا یبقی مع الظلم. . این روزها، تلخِ تلخام! این روزها، خستهتر و دلزدهتر از آنم که بیایم و بگردم و برایت نظر بگذارم یا جواب نظرت رو بدهم! انتظاری نداشته باش! نخواه که برایم توضیحی بیاوری و امیدی در دلم زنده کنی که باوری سوخته که ساختن دوبارهاش به این راحتیها ممکن نیست! رشتهای گسسته که با گره هم به این راحتیها بسته نمیشود! نمیدانم... زمان لازم است... بگذار کمی در خود فرو روم تا بلکه آن بالایی به دادم رسد! میگذارم کمی و بیشتر از کمی در خود روم، منزوی میشوم و در وطن خود غریب! شاید روزی دوباره بازگشتم... شاید... برایم دعا کن! منتظر میمانم تا خودت بیایی و حکومتات را مستقر کنی! منتظرت خواهم ماند ای منجی موعود! پینوشت: این روزها؛ کلمات این آهنگ چه خوب معنی میشوند! و نجواکنان میخوانم؛ بزن باران... بزن باران... بزن باران... + آشفتگی من از این نیست که تو به من دروغ گفتهای، از این آشفتهام که دیگر نمیتوانم تو را باور کنم. یا جاعِلَ الظُّلُمات شب سردیست و من افسرده «سهراب سپهری» پینوشت: چقدر این روزها دلم گرفته! چقدر حال و روز بدی دارم. انگار همه چیز دست در دست هم داده برای این حال بد. این انتخابات و جو سیاسی این روزها و دوستان هم که نقش اساسی دارن. بعضی حرف ها چقدر حال آدم رو بد و دگرگون میکنه و بعضی حرفها چقدر آدم رو آروم میکنه! چقدر خوبن دوستانی که به آرامشت کمک میکنن نه اینکه حالت رو بدتر کنن و ... اذیت میشم وقتی از هر دو طرف مورد نوازش واقع میشم.... "تو دیگه چرا؟؟!" متأسف میشم که بعضی همهی حق رو نزد خود و همراهانشون میدونن و همهی بدی رو نزد گروه مقابل! (+) آنچنان که برات تأسف میخورن یا اشاره میکنن که چادرت رو بردار و ... با من بحث میکنه بر سر طرفداران فلان گروه، میگویمش که اینها هم اینجا زندگی میکنن و حق آب و گل دارن، همان قدر که ما داریم، سیاستهای غلط و تبلیغ نادرست، سبب گریز و ستیزشون شده و ... مطمئنم که همهی حق در دستان هیچکدام نیست، انتظار معجزه از کسی هم ندارم اما چیزهایی که برای مثل منی اهمیت دارد با چیزهایی که برای مثل آنی (هرکس غیر از همفکر من) اهمیت دارد متفاوت است، پس لاجرم انتخابهایمان هم متفاوت است. باشد که بهترین پیش آید برای این مملکت. اینجا نوشته بودم:این روزها؛ دل خوش کردهام به این: "تو كار خود به خدا واگذار و دل خوش دار... كه رحم اگر نكند مدعي، خدا بكند" و دعا میکنم که خداوند یاریمان کند و از پس سختی آسانی آید...انَّ مَعَ العُسرِ یُسری. بعدالتحریر۱: و در این ساعات آخر مانده به انتخابات دهم؛ چه آرامشبخش است رسیدن به صفحات کسانی که نقش خوبی در ذهنت زده بودند و خواندن مطالبشان یا خواندن بعضی خبرها. این یادداشت حاج آقای مخبر و این و این نقل از حاج آقای امجد و این یادداشت اعتراض سید مهدی شجاعی و این نامه و حتی این یادداشت ترانه علیدوستی را که بخوانید شاید کمی از حسم را بفهمید! بعدالتحریر۲: - آیه ۳۸ سوره نحل: "اگر بر هدایت آنها اصرار ورزی، بدان که خدا کسی را که گمراه کرده و به خویش واگذاشته هدایت نمیکند و برای ایشان هیچ یاوری نخواهد بود." - آیه ۲۶ سوره آل عمران: "بگوِ خدايا! اى مالك همه موجودات! به هر كه خواهى حكومت ميدهى و از هر كه خواهى حكومت را مي ستانى، و هر كه را خواهى عزت مي بخشى و هر كه را خواهى خوار و بى مقدار مي كنى، هر خيرى به دست توست، يقيناً تو بر هر كارى توانايى." يا مَنْ هُوَ مَلِكٌ بِلا عَزْل "گویند بزرگمهر حکیم، مدعی بود که زبان حیوانات را میداند. روزی بزرگمهر و انوشیروان بر مسیری میرفتند. دو جغد بر ویرانهای نشسته بودند. انوشیروان رو به بزرگمهر گفت: اگر زبان حیوانات را میدانی، برو ببین این دو جغد چه میگویند. بزرگمهر رفت و پس از لختی برگشت و گفت یکی از آنها صاحب پسریست و آن دیگری صاحب دختری. جغدی که صاحب پسر است دختر آن جغد دیگر را برای پسرش خواستگاری کرد. جغدی که صاحب دختر بود شرط گذاشت که باید صد دهِ ویران به نام دخترم کنی.* جغد خواستگار گفت: اگر زمانه چنین است و سلطان زمان این است (اشاره به نوشیروان) که؛ به عوض صد خرابه، هزار خرابه پشت قبالهی عروسم می اندازم!" گر ملک این باشد و این روزگار ... زین ده ویرانه دهمت صدهزار * جغدها متمایل به ویرانهها و ویرانهنشیناند! يا باعِثَ الْبَرايا "روستايي بود دور افتاده كه مردم سادهدل و بيسوادي در آن سكونت داشتند. مردي شيّاد از سادهلوحي آنان استفاده كرده و به نوعي، بر آنان حكومت ميكرد. برحسب اتفاق گذر يك معلم به آن روستا افتاد و متوجه دغلكاريهاي شياد شد و او را نصيحت كرد كه از اغفال مردم دست بردارد و گرنه او را رسوا مي كند. اما مرد شيّاد نپذيرفت. بعد از اتمام حجت٬ معلم با مردم روستا از فريبكاريهاي شيّاد سخن گفت و نسبت به حقّههاي او هشدار داد. بعد از كلي مشاجره بين معلم و شيّاد، قرار بر اين شد كه فردا در ميدان روستا معلم و مرد شيّاد مسابقه بدهند تا معلوم شود كداميك باسواد و كداميك بيسواد هستند. در روز موعود همهی مردم روستا در ميدان ده، گرد آمده بودند تا ببينند آخر كار، چه ميشود. شيّاد به معلم گفت: "بنويس «مار»!" معلم نوشت: «مار» نوبت شيّاد كه رسيد شكل مار را روي تخته كشيد و به مردم گفت: "شما خود قضاوت كنيد که كداميك از اينها مار است؟" مردم كه سواد نداشتند متوجه نوشتهی «مار» نشدند اما همه، شكل «مار» را شناختند و به جان معلم افتادند تا ميتوانستند او را كتك زدند و از روستا بيرون راندند." يا مَنْ فِي الْمِيزانِ قَضائُه آقای احمدی نژاد! جداً که حالم رو به هم زدید. جداً شرمنده شدم از اینکه چهار سال، چنین آدمی، در بالاترین جایگاه اجرایی مملکتم بود! بله بله! شما چهار سال رئیس جمهور مملکت من بودین، شمایی که ادبیات گفت و گویتان حالم را به هم زد. با گویش نامأنوستان آشنا بودم، از اول هم هیچ وقت نتوانستم با این ادبیات ارتباط برقرار کنم، دیشب هم انتظارش را داشتم اما حقیقتاً بدتر از همیشه بود! میدانید چرا؟! چون در مقابلتان کسی نشسته بود که نهایت متانت و نجابت را در برخوردش دیدم! کم آورده بودید. این در چهرهتان موج میزد! از آن حرکت لب و دهانتان پیدا بود! خصوص بعد از اینکه دیگر حق حرف زدن نداشتید، خصوص بعد از نطق آخر مهندس. نمیدانید که چه حس خوبی داشتم که یک نفر بهتان فهماند که اجازه ندارید هر کاری میخواهید بکنید، حتی اگر به همین سادگی و به اجازه ندادن در پریدن حرفشان باشد. چقدر خودتان را ضایع کردید، قانون گریزی و قانون شکنیتان را در همین مقوله ساده هم آشکارا نشان دادید. هیچ نیامد وسط حرفتان و شما پریدید وسط حرفش و خواستید وقت او را هم تصرف کنید! چقدر حرمت شکستید؟! باورم نمیشد که این همه عقده در دلتان خفته باشد! همه کس را، به بی شرمانه ترین شکل، زیر سؤال بردید! دلتان خنک شد؟! چگونه به خودتان اجازه دادید اینگونه از آنها اسم ببرید و بر همهی خدماتشان چشم ببندید؟؟ آنها نمایندگان مردم نبودند؟؟ آنها هیچ کار خوبی برای این نظام نکرده بودند؟ خاتمی با رأی بیست میلیونی نیامد؟ بعد از رفتن هاشمی نبود که رهبر گفت هیچ کس جای او را برای من نمیگیرد؟ هاشمی برای پیروزی انقلاب زحمت نکشیده بود؟ زمان نخست وزیری موسوی، امام زنده و ناظر نبود؟ آقای خامنه ای رئیس جمهور نبود؟ دوران جنگ نبود؟ چطور دوران جنگ را با دوران خود مقایسه میکنید؟ از موسوی میپرسید به چند کشور سفر کرده؟؟! سران چند کشور به ایران آمدهاند؟ پز سفرهایتان را میدهید؟؟ آن هم با مقایسه با دوران جنگی که همه دنیا در مقابل ما بودند؟ اصلاً بگویید آن سالها کجا بودید؟ چند بار حضوراً با امام ملاقات داشتید که از ملاقات علما با موسوی سؤال میکنید؟ چه بی انصافید شما! چگونه است که یک نفر این همه اعتماد به نفس دارد؟ این همه از خود متشکر است؟ حتی یک لحظه هم به خود شک نمیکند؟ همه را زیر سؤال میبرد و خودش را مستثنی میکند؟ از وقاحت به ارث رسیده، نه؟! آقای رئیس جمهور! شما نماینده ملت بودید، قرار بود حافظ نظام باشید، قرار بود عزت بیافرینید، اما... اما دیدن صحبتهایتان هم، مرا شرمنده و متأسف کرد! عین بچههایی که باختهاند و دنبال آتو میگردند عمل کردید! این دیگر چه ادبیات و برخوردی بود؟ میخواستید از نقطه ضعف مردانهای، چون غیرت، بهره گیرید تا پیروز میدان شوید؟؟! خنده دارترین حرکتتان همین بود! میگویید کردان هم یکی مثل بقیه؟؟! خواهش میکنم این حرف را دیگر نزنید! شما که مثل بقیه نیستید! هان؟ چرا به خودتان توهین میکنید؟!!!!!!!! سیصد و بیست هزار توهین را جمع کرده بودید و آورده بودید که بگویید یک نفر را مأمور کردهاید تا این آمار را برایتان در بیاورد تا شاید چنین شبی به کارتان آید؟ اجازه نظر مخالف دادهاید؟؟ جداً دادهاید؟؟؟ خوش ندارم عین شما برایتان رو کنم آنها که نظر مخالف داشتند چگونه گورشان گم شد! به موسوی تذکر میدهید که حافظه تاریخیاش را فراموش نکند، شما که اصلاً حافظه تاریخی خود را فراموش نکردید؟؟ هان؟! شما در برابر ملتی هستید که حداقل به این زودی حرف های چهار سال پیش و طول ریاست جمهوریتان را فراموش نمیکنند. گمانتان اینست که مردم نمیفهمند، باید عین بچه دبستانیها باهاشان حرف زد؟ به خدا که این ادبیات فقط خودتان را لایق است! باور دارم اگر به کسی ظلم هم شود، خودش در وارد شدن این ظلم بی تقصیر نبوده! و اینجا هم حتی اگر همهی اینها، واقعاً توهین بود، شما خودتان را لایق توهین کردید! آقای احمدی نژاد! خوشحالم که از انتخاب نکردن شما مطمئن بودم. خوشحال ترم که مناظرهتان مرا به انتخاب موسوی مطمئن کرد! موسوی را مقید به اخلاق و رعایت دستورات اسلام دیدم، پایبند به اصول، آن هم از نوع واقعی! متعهد به اصلاح امور. آمده چون ایرانش را دوست دارد! ایرانی که برایم عزیز است! آمده تا غرور گم شدهام را برگرداند! موسوی برایم محترم بود، اما دیشب عزیز شد! در تمام طول مناظره میخواستم که مثل شما باشد، جوابتان را راحت و بی پروا بدهد اما موسوی، جور دیگری پیش رفت و مناظره را اداره کرد. شما اسم میبردین اما موسوی (جز یک دوجا به اشاره)، حتی وقتی از رفتارهای رئیس جمهوری که شما باشین، مثال میزد، در قالب "ما" میاورد، رئیس جمهور را سوا از مردم نمیدانست. میگفت؛ "ما این کار را کردیم!" و من چقدر چنین تفکری رو دوست دارم. منی که ایرانم برایم مهم است و از "من" گفتن ها حالم به هم میخورد! نه، جداً خوشم آمد. ذوق کردم. آنقدر که نصف شبی زنگ زدم به دوستانم، بی خوابی زده بود به سرم، بلند بلند حرف میزدم، یک هیجانی با من بود که مدتها بود حسش نکرده بودم، نمیتوانستم بنشینم و هی از این ور به آن ور میرفتم. گمانم آن غرور گم شدهام با موسوی برخواهد گشت! همانگونه که بعد از برنامه این حس با من بود! آقای احمدی نژاد! من با هاشمی و خاتمی و حتی دوران نخست وزیری موسوی (که البته از نظر من خوب بود و متناسب زمان و موقعیت جنگ) و حتی بعضی طرفداران کنونی موسوی (که باهاشان اختلاف دارم)، کاری ندارم، هرچند امیدوارم آنها که ازشان نام بردید و آنگونه محکومشان کردید، خودشان زودتر بیایند و در همین صحنهی رسانه جواب دهند و اعاده حیثیت کنند، وگرنه من مشروعیت نظام را زیر سؤال میدانم! اما میدانید؟ هرچقدر هم که بعد از این مناظره بخواهند نقاط ضعف از موسوی پیدا کنند اما من این وسط خوشحالم که تکلیف انتخابم مشخص شد. مطمئنم که تغییر نخواهد کرد! حالا با اطمینان حرف خواهم زد! در همین فضای مجازی که قول داده بودم رسماً به سیاست سیاهش نکنم، دارم می نویسم، و به خود میگویم؛ نه! سیاه نمیشود! سبز میشود! باشد که "سبز"ی این روزها و این حسها برایم بماند! خدا یاریمان کند، انشاءالله. پینوشت: بنا بود روز چهارده خرداد برای امام خمینی (ره) بنویسم (همان طور که پارسال نوشتم). اما بهتر دیدم که همینها را اینجا بیاورم؛ مطلبی که بعد از دیدنِ مناظرهی آقایان احمدی نژاد و موسوی از شبکه سراسری، نگاشته شد. (نوشته بودم اما تا این ساعت نشد که آپ کنمو به خاطر این تأخیر، البته دچار اندکی تغییر هم شد). یقین دارم اگر امام زنده بود، اوضاع دیگری بود! خدایش بیامرزد و عاقبت این کشور را ختم به خیر گرداند. يا غايَةَ الطّالِبين مرو زهرا.... مرو زهرا..... مرو زهرا.... مرو زهرا..... خواستم خنده کنم، ماتم طاها نگذاشت ... خواستم گریه کنم، طعنهی اعدا نگذاشت خواستم داد دل فاطمه گیرم ز عدو ... حکمت و مصلحت خالق یکتا نگاشت آن زمانی که در خانه عدو آتش زد ... خواستم من بروم، ام ابیها نگذاشت آن زمانی که گل و غنچهی من پرپر شد ... خواستم داد زنم، نالهی اسما نگذاشت جان دادن خود را پس از غسل و دفن تو دیدم ... با دست خود خشت لحد از برای تو چیدم دیدن میخ در خانه مرا آتش زد ... خواستم جان بدهم، زینب کبری نگذاشت دست از غسل کشیدم که به من فرصت آه ... صورت نیلی و آن سینهی سینا نگذاشت زهرای من خیز و ببین، اشک غربت به چشمم .... شد همسرت خانهنشین، دگر از پا نشستم دشمنم خواست مرا جانب مسجد ببرد....تا نفس داشت در آن معرکه زهرا نگذاشت آن زمانی که عدو فاطمهام را میزد .... چارهای صبر به من غیر تماشا نگذاشت در بین آن دیوار و در، ای فداییِ حیدر .... دادی تو شش ماهه پسر، بهر یاری حیدر مرو زهرا.... مرو زهرا..... مرو زهرا.... مرو زهرا..... √ تمام تار و پود دلم را پاره پاره کردی... دیدی که چگونه آن دریای بیکرانه پهلو گرفته؟! "شهادت بانوی بی نشانهای که خدا را نشانه است، تسلیت باد!" زهرای اطهر میفرماید: "اگر به آنچه دستور داده ایم عمل کنید و از آنچه نهی کرده ایم اجتناب کنید از شیعیان ما هستید و الا نه." حضرت زینالعابدین علیهالسلام فرمود: "روز قیامت خداوند ملکی را به جانب فاطمه روان میکند، ملک میگوید: فاطمه؛ هر حاجتی داری بگو. و فاطمه سلاماللهعلیها میفرماید: پروردگارا؛ حاجتم اینست که من و همهی کسانی که فرزندانم را یاری دادند مورد مغفرت خود قرار دهی." و فکر میکنم که کجای کارم و چه کردهام؟! دست زخمی از گناهمان را میشویی مادر؟ √ ویژهنامه شهادت حضرت فاطمه سلاماللهعلیها - سایت آوینی √ این الفاطمیون - ویژهنامه شهادت حضرت فاطمه سلاماللهعلیها - سایت تبیان √ تصاویر (والپیپرهای) زیبا از نام بانو، به عنوان یادگاری √ این پست و البته لینکهای مرتبطش رو دوست دارم. √ پستهای پارسالم به مناسبت ایام شهادت بانو: - آجرک الله ... بقیة الله -الامان از غصههای بیحساب -و کدامین روز، روز توست؟ √ برای شنیدن (از آلبوم بهشت بینشان - مؤسسه رسائل): * بهشت بی نشونهی من، بهشتِ بی نشونِ * مرو یار مرتضی؛ یا زهرا، مرو یار مرتضی؛ یا زهرا! * مهتاب خفتهام، مادر، مادر...سر نهفتهام، مادر، مادر.. * تمنای دستت کند گونهی کوچک من...زند حلقه دورت، ببین شاخهی پیچک من...منم زینب تو! یا فاتح «...حسین گفت: پشت ضدهوایی باشید، با یک خط آتش راه هلیکوپترها را ببندید، آسمان را برای پروازشان ناامن کنید. اگر در راه تدارکاتشان بسته نشود، این جنگ میتواند تا هفتهها طول بکشد. یادتان باشد اگر تا بغداد هم برویم، مردم آزادی خرمشهر را میخواهند. گفتم: اسیر داریم حسین آقا. تخلیه اطلاعاتی نشده. افسر است و با کمتر از درجه خودش حرف نمیزند. آمد. به من گفت: تو عربی بلدی؟ گفتم: من عربی بلدم، این حرف زدن بلد نیست! گفت: بگو من فرمانده تیپم. ترجمه کردم. آن اسیر اخمو، طوری نگاه میکرد که انگار حرفمان را جدی نگرفته. حسین گفت: بگو اصلاً مهم نیست باور کنی یا نه، مهم اینست که خرمشهر آنجاست. دست شما و ما آمده ایم آن را پس بگیریم و میگیریم. صبر کرد تا حرفهایش را ترجمه کنم و بی آنکه منتظر جواب شود ادامه داد: لشکرهای ما شهر را محاصره کردهاند. امید شما به گردان تانکتان است که میخواهد از شلمچه نفوذ کند و حلقه محاصره را بشکند. اما نمیتواند. بعد از ترجمه ادامه داد: میفهمی چه خطری دوستانت را تهدید میکند؟ با خط آتش راه هلیکوپترها را میبندیم. چقدر مقاومت میکنید؟ یک هفته؟ یک ماه؟ یک سال؟ تا نفر آخر کشته میشوید یا از گرسنگی میمیرید؟ کمی مکث کرد و ادامه داد: فقط تو میتوانی کمکشان کنی! من هم همراه اسیر با تعجب و انتظار به لبهای حسین خیره شدم. - آزادت میکنم که بروی. به آنها بگو ما مردم بدی نیستیم اما از خاکمان نمیگذریم. خرمشهر را پس میگیریم اما نمیخواهیم خونینشهر شود...برو به آنها بگو تسلیم شوند و به هرحال، این خیلی بهتر از مردن است. همین! حسین سرنیزهاش را درآورد و به سمت اسیر رفت که چشمهایش از وحشت گرد شده بود. بند پوتینی را که دور دستهایش بسته شده بود، برید. عراقی لبهای خشکش را چندبار آرام به هم زد. آخر آرام پرسید: تو کی هستی؟ -حسین. حسین خرازی. فرمانده تیپ امام حسین علیهالسلام. عراقی پشت به ما کرد و راه افتاد. با حالتی میرفت که انگار منتظر ضربهای از پشت سر بود. حسین قمقمهاش را از کمر باز کرد و طرف آن عراقی که کمی دور شده بود انداخت. قمقمه را گرفت و سریع به سمت شهر دوید، چنانکه گویی از مرگ فرار میکند. خورشید روی خط افق میان انبوه ابرهای سرخ شناور بود. شدت آتش روی سرمان بیسابقه بود. عباس گفت: کار خودش را کرد. گرای دقیق ضدهوایی را داده به توپخانهشان. بچهها در شلمچه با تانکها درگیر بودند و نیروهای سمت گمرک میگفتند: ناامیدی شجاعشان کرده است. میگفتند: بیش از پانزدههزار نفر در شهر هستند و اگر انگیزه جنگ ازشان گرفته نشود کار سختتر از این خواهد بود. هوا داشت رو به تاریکی میرفت. وقت اذان مغرب بود. حسین آشکارا کم حرف و بیقرار شده بود، آستینش را بالا زد تا وضو بگیرد که صدایی از دور، همهمه گلولهها را شکست. "الله اکبر، دخیل الخمینی..." حسین سراسیمه از خاکریز بالا رفت. دوربین را مقابل چشمها گرفت و چهرهاش شکفت. دوربین را بی یک کلام حرف اما با لبخندی داد به من. نگاه کردم. تا چشم کار میکرد ستونی از سربازان عراقی بود که زیرپیراهنهای سفیدشان را بالای سر تکان میدادند و پیشاپیش همه، همان اسیر اخموی لجباز! آتش سبک شد و مقاومت دشمن در هم شکست.»* * گزیدهای از کتابِ پروانه در چراغاني-قصه فرماندهان (براساس زندگی شهید حسین خرازی) نویسنده؛ مرجان فولادوند(صاحب وبلاگ آدم و خدايانش)-انتشارات سوره مهر-۹۶صفحه. پینوشت ۱: کتابِ "پروانه در چراغانی"، اولین کتابی بود که سال ۸۸ گرفتم دستم. این روایت رو در جریان فتح خرمشهر نشنیده بودم و مونده بود گوشهی ذهنم. امروز که حرف از حماسهی سوم خرداد بود، یادم بهش افتاد و گفتم بیارم اینجا شاید کس دیگهای هم مثل من نشنیده یا نخونده باشدش و شاید سببی شه تا کتاب رو دست بگیره. برای یک وجب از خاکمون چه خونها که ریخته نشد، و این وسط ادای حق شهدا و آنانکه سهمی در دفاع داشتند این نیست که مثلاً بعد از بیست سال نشان ایثار بهشان بدهیم آن هم نزدیک انتخابات. کمترین حقشان شاید این باشد که دلمان برای امنیت و آرامش مردممان بتپد و ایرانمان نشود بازیچه دست این و آن! روزی باید به آنها هم جواب دهیم... پینوشت ۲: برای سوم خرداد ۸۷ نوشتم...معراجیان از شط خون پرواز کردند! برای سوم خرداد ۸۸ نوشته...از بس پا روي منطقه مينكاري دلش گذاشتند - چه جالب که هر دوی این پستها با شمارهی 51 مشخص شدن! + این را هم بخوانید... و چه میدانی که جنگ چه بود؟! ترس چه بود؟! خرمشهر چه شد؟! + روزی که همه ایران خوشحال بود + معرفی یک کتاب خوب
* و اینها را برای تو مینویسم ای منجی!
راه دوریست و پايي خسته
تيرگی هست و چراغی مرده
می کنم تنها از جاده عبور
دور ماندند زمن آدمها
سايه ای از سر ديوار گذشت
غمی افزود مرا بر غمها
فکر تاريکی و اين ويرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز کند پنهانی
نيست رنگی که بگويد با من؛
اندکی صبر سحر نزديک است...
هر دم اين بانگ بر آرم از دل؛
وای اين شب چقدر تاريک است!
خنده ای کو که به دل انگيزم
قطره ای کو که به دريا ريزم
صخره ای کو که بدان آويزم
مثل اينست که شب نمناک است
ديگران را هم غم هست به دل
غم من ليک، غمی غمناک است
هر دم اين بانگ بر آرم از دل؛
وای اين شب چقدر تاريك است!
اندکی صبر سحر نزديک است...
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت
19:28 توسط نجوا| |
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت
18:25 توسط نجوا| |
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت
23:19 توسط نجوا| |
نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت
1:50 توسط نجوا| |
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت
15:34 توسط نجوا| |
نوشته شده در پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت
17:0 توسط نجوا| |
نوشته شده در یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت
23:30 توسط نجوا| |

