تبليغاتX
نجــوای مـن
نجــوای مـن

يا مَنْ جَعَلَ الظُّلُماتِ وَ الْأَنْوار

 

این روزها، تلخ‏تر از آنم که بنویسم!

اینها را هم اگر می‏نویسم، فقط برای ثبت در صفحات تاریخ است!

پدر یادمون داده بود که دل بسته‏ی هیچ گروه و مسلکی نباشیم و سینه برای کسی که عصمت نداره چاک نکنیم، خوبی‏های دیگران رو ببینیم اما این باعث نشه چشم ببندیم به خطاهاش! برعکس‎ش رو هم همیشه توصیه میکرد.

مادر یادمون داده بود که مثل پدر باشیم، زیر پرچم کسی سینه نزنیم!

یادمون داده بودن که عاشق این خاک باشیم و برای آبادی‏ش همه‏ی تلاش‏مون رو بکنیم!

و ما چه شاگردان خوبی بودیم!

و چه خوش روزگارانی بود...

حیف که یک روز از روزهای خرداد سنگی به شیشه‏ی خاطرم خورد، حرف‏هایی در تلویزیون زده شد که رشته‏ را سست کرد!

اشک ریختم که دل خوش کرده‏ایم به چه؟!

باز پدر نهیب زد و امید داد!

گذشت و هفته‏ای آمد در خرداد؛ که هیچ زمان از یاد نخواهم برد!

روزهایی که تلخی‏اش در جانم ریشه دواند!

من دیگر آن نوجوانی نبودم که در سالهای ۷۸ موضوع را برایش توجیه میکردند، این بار با چشمان خود میدیدم و خودم لمس‏ش میکردم!

هیچ توجیهی برایم مقبول نبود!

دولتی که بیش از ۲۴ میلیون پشت‏ش بود، چرا انقدر میترسید؟ چرا از علت قطع پیامک اظهار بی اطلاعی میکرد؟ چرا جرأت نداشت بگوید برای منافع نظام؟ چرا سیمایش هرچه خواست گفت و میگوید، آن هم انقدر با موضع‏گیری؟ صدا و سیمایی که دیگر از ملی خواندنش هم شرم‏ام میآید. (بخوانید  + و + و +)

و هزاران چرا؟

حتی چند سؤال بی‏جواب یا با جواب‏هایی که فقط شکل توجیه داشت کافی بود تا باوری رنگ ببازد و خاکستری شود!

و باوری از من سوخت! اعتمادی درشکست!

پیش از این ها حال دیگر داشتم...هرچه میگفتند باور داشتم...

یا لااقل میتوانستم خودم رو دل خوش کنم، اما دریغ!!

مرا بیهوده دلداری مده! به من نگو که به خاطر رأی نیاوردن کسی، چنین نمیکنند! که مشکل من این نیست، که پیش از این هم هیچکدام از منتخبین من رأی نیاورده‏اند! که اصلاً خوش‏تر میداشتم که منتخبم رأی نیاورد تا تیغ انتقاداتِ بر او را بر سر من هم نکشند، اما میدانی؟! این میان چیز دیگری اتفاق افتاد... افسوس!

این روزها چیزهایی می‏بینم که دلم آشوب میشود! اشک امان‏م می‏برد!

این روزها از خیابان‏های شهر که میگذرم و چشم‏م به نام خیابان‏ها و اسامی شهدا که میافتد، اشک است که در چشمانم جمع میشود!

سه‏شنبه بود که اشک آلوده به پدر گفتم که اگه اینطور ما رو مقید و دلبسته به این مملکت تربیت نکرده بودید، امروز اینچنین آشفته نبودم!

اشکِ در چشمان پدر، مرا از گفتن بیش‏تر باز داشت!

این روزها دل خوش کرده‏ام به این کلام تو ای والا پیام‏دار که؛

گفتی که یک دیار هرگز به ظلم و جور نمی‏ماند، هرگز، هرگز!

الملک یبقی مع الکفر و لا یبقی مع الظلم.

این روزها، تلخِ تلخ‏ام!

این روزها، خسته‏تر و دل‏زده‏تر از آنم که بیایم و بگردم و برایت نظر بگذارم یا جواب نظرت رو بدهم! انتظاری نداشته باش!

نخواه که برایم توضیحی بیاوری و امیدی در دلم زنده کنی که باوری سوخته که ساختن دوباره‏اش به این راحتی‏ها ممکن نیست! رشته‏ای گسسته که با گره هم به این راحتی‏ها بسته نمی‏شود!

نمی‏دانم... زمان لازم است...

بگذار کمی در خود فرو روم تا بلکه آن بالایی به دادم رسد!

میگذارم کمی و بیشتر از کمی در خود روم، منزوی میشوم و در وطن خود غریب!

شاید روزی دوباره بازگشتم... شاید... 

برایم دعا کن!

 


* و اینها را برای تو مینویسم ای منجی!

منتظر میمانم تا خودت بیایی و حکومت‏ات را مستقر کنی!

منتظرت خواهم ماند ای منجی موعود!

 

 

پی‏نوشت: این روزها؛ کلمات این آهنگ چه خوب معنی میشوند!

                و نجواکنان میخوانم؛ بزن باران... بزن باران... بزن باران...

 

+ آشفتگی من از این نیست که تو به من دروغ گفته­‏ای،

                         از این آشفته­‏ام که دیگر نمیتوانم تو را باور کنم.

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 19:28 توسط نجوا| |

یا جاعِلَ الظُّلُمات

شب سردی‏ست و من افسرده
راه دوری‏ست و پايي خسته
تيرگی هست و چراغی مرده

می کنم تنها از جاده عبور
دور ماندند زمن آدمها

سايه ای از سر ديوار گذشت
غمی افزود مرا بر غمها

فکر تاريکی و اين ويرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز کند پنهانی

نيست رنگی که بگويد با من؛
اندکی صبر سحر نزديک است...
هر دم اين بانگ بر آرم از دل؛
وای اين شب چقدر تاريک است!


خنده ای کو که به دل انگيزم
قطره ای کو که به دريا ريزم
صخره ای کو که بدان آويزم


مثل اين‏ست که شب نمناک است
ديگران را هم غم هست به دل
غم من ليک، غمی غمناک است

هر دم اين بانگ بر آرم از دل؛
وای اين شب چقدر تاريك است!
اندکی صبر سحر نزديک است...

«سهراب سپهری»

 

پی‏نوشت: چقدر این روزها دلم گرفته! چقدر حال و روز بدی دارم. انگار همه چیز دست در دست هم داده برای این حال بد. این انتخابات و جو سیاسی این روزها و دوستان هم که نقش اساسی دارن. بعضی حرف ها چقدر حال آدم رو بد و دگرگون میکنه و بعضی حرف‏ها چقدر آدم رو آروم میکنه! چقدر خوب‏ن دوستانی که به آرامش‏ت کمک میکنن نه اینکه حالت رو بدتر کنن و ...

اذیت میشم وقتی از هر دو طرف مورد نوازش واقع میشم.... "تو دیگه چرا؟؟!"

متأسف میشم که بعضی همه‏ی حق رو نزد خود و همراهان‏شون میدونن و همه‏ی بدی رو نزد گروه مقابل! (+) آنچنان که برات تأسف میخورن یا اشاره میکنن که چادرت رو بردار و ...

با من بحث میکنه بر سر طرفداران فلان گروه، میگویمش که اینها هم اینجا زندگی میکنن و حق آب و گل دارن، همان قدر که ما داریم، سیاست‏های غلط و تبلیغ نادرست، سبب گریز و ستیزشون شده و ...

مطمئنم که همه‏ی حق در دستان هیچ‏کدام نیست، انتظار معجزه از کسی هم ندارم اما چیزهایی که برای مثل منی اهمیت دارد با چیزهایی که برای مثل آنی (هرکس غیر از هم‎فکر من) اهمیت دارد متفاوت است، پس لاجرم انتخاب‏هایمان هم متفاوت است. باشد که بهترین پیش آید برای این مملکت.

اینجا نوشته بودم:این روزها؛ دل خوش کرده‏ام به این:

       "تو كار خود به خدا واگذار و دل خوش دار... كه رحم اگر نكند مدعي، خدا بكند"

و دعا میکنم که خداوند یاری‏مان کند و از پس سختی آسانی آید...انَّ مَعَ العُسرِ یُسری.

 

بعدالتحریر۱: و در این ساعات آخر مانده به انتخابات دهم؛ چه آرامش‎بخش است رسیدن به صفحات کسانی که نقش خوبی در ذهن‏ت زده بودند و خواندن مطالب‏شان یا خواندن بعضی خبرها.

این یادداشت حاج آقای مخبر و این و این نقل از حاج آقای امجد و این یادداشت اعتراض سید مهدی شجاعی و این نامه و حتی این یادداشت ترانه علیدوستی را که بخوانید شاید کمی از حسم را بفهمید!

 

بعدالتحریر۲:

- آیه ۳۸ سوره نحل: "اگر بر هدایت آنها اصرار ورزی، بدان که خدا کسی را که گمراه کرده و به خویش واگذاشته هدایت نمیکند و برای ایشان هیچ یاوری نخواهد بود."

- آیه ۲۶ سوره آل عمران: "بگوِ خدايا! اى مالك همه موجودات! به هر كه خواهى حكومت ميدهى و از هر كه خواهى حكومت را مي ستانى، و هر كه را خواهى عزت مي بخشى و هر كه را خواهى خوار و بى مقدار مي كنى، هر خيرى به دست توست، يقيناً تو بر هر كارى توانايى."

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 18:25 توسط نجوا| |

يا مَنْ هُوَ مَلِكٌ بِلا عَزْل

"گویند بزرگمهر حکیم، مدعی بود که زبان حیوانات را می‏داند.

روزی بزرگمهر و انوشیروان بر مسیری می‏رفتند. دو جغد بر ویرانه‏ای نشسته بودند.

انوشیروان رو به بزرگمهر گفت: اگر زبان حیوانات را میدانی، برو ببین این دو جغد چه می‏گویند.

بزرگمهر رفت و پس از لختی برگشت و گفت یکی از آنها صاحب پسری‏ست و آن دیگری صاحب دختری. جغدی که صاحب پسر است دختر آن جغد دیگر را برای پسرش خواستگاری کرد.

جغدی که صاحب دختر بود شرط گذاشت که باید صد دهِ ویران به نام دخترم کنی.*

جغد خواستگار گفت: اگر زمانه چنین است و سلطان زمان این است (اشاره به نوشیروان) که؛ به عوض صد خرابه، هزار خرابه پشت قباله‏ی عروسم می اندازم!"

گر ملک این باشد و این روزگار ... زین ده ویرانه دهم‏ت صدهزار

 

* جغدها متمایل به ویرانه‏ها و ویرانه‏نشین‏اند!

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 23:19 توسط نجوا| |

يا باعِثَ الْبَرايا

 

"روستايي بود دور افتاده كه مردم ساده‏دل و بي‏سوادي در آن سكونت داشتند.

مردي شيّاد از ساده‏لوحي آنان استفاده كرده و به نوعي، بر آنان حكومت مي‏كرد.

برحسب اتفاق گذر يك معلم به آن روستا افتاد و متوجه دغل‏كاري‏هاي شياد شد و او را نصيحت كرد كه از اغفال مردم دست بردارد و گرنه او را رسوا مي كند. اما مرد شيّاد نپذيرفت.

بعد از اتمام حجت٬ معلم با مردم روستا از فريبكاري‏هاي شيّاد سخن گفت و نسبت به حقّه‏هاي او هشدار داد.

بعد از كلي مشاجره بين معلم و شيّاد، قرار بر اين شد كه فردا در ميدان روستا معلم و مرد شيّاد مسابقه بدهند تا معلوم شود كداميك باسواد و كداميك بي‏سواد هستند.

در روز موعود همه‏ی مردم روستا در ميدان ده، گرد آمده بودند تا ببينند آخر كار، چه مي‏شود.

شيّاد به معلم گفت: "بنويس «مار»!"

معلم نوشت: «مار»

نوبت شيّاد كه رسيد شكل مار را روي تخته كشيد و به مردم گفت: "شما خود قضاوت كنيد که كداميك از اينها مار است؟"

مردم كه سواد نداشتند متوجه نوشته‏ی «مار» نشدند اما همه، شكل «مار» را شناختند و به جان معلم افتادند تا مي‏توانستند او را كتك زدند و از روستا بيرون راندند."

 

نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 1:50 توسط نجوا| |

يا مَنْ فِي الْمِيزانِ قَضائُه

آقای احمدی نژاد!

جداً که حالم رو به هم زدید. جداً شرمنده شدم از اینکه چهار سال، چنین آدمی، در بالاترین جایگاه اجرایی مملکتم بود!

بله بله! شما چهار سال رئیس جمهور مملکت من بودین، شمایی که ادبیات گفت و گوی‏تان حالم را به هم زد.

با گویش نامأنوس‏تان آشنا بودم، از اول هم هیچ وقت نتوانستم با این ادبیات ارتباط برقرار کنم، دیشب هم انتظارش را داشتم اما حقیقتاً بدتر از همیشه بود! میدانید چرا؟! چون در مقابل‏تان کسی نشسته بود که نهایت متانت و نجابت را در برخوردش دیدم!

کم آورده بودید. این در چهره‏تان موج میزد! از آن حرکت لب و دهان‏تان پیدا بود! خصوص بعد از اینکه دیگر حق حرف زدن نداشتید، خصوص بعد از نطق آخر مهندس.

نمیدانید که چه حس خوبی داشتم که یک نفر بهتان فهماند که اجازه ندارید هر کاری میخواهید بکنید، حتی اگر به همین سادگی و به اجازه ندادن در پریدن حرف‏شان باشد.

چقدر خودتان را ضایع کردید، قانون گریزی و قانون شکنی‏تان را در همین مقوله ساده هم آشکارا نشان دادید. هیچ نیامد وسط حرف‏تان و شما پریدید وسط حرف‏ش و خواستید وقت او را هم تصرف کنید!

چقدر حرمت شکستید؟! باورم نمیشد که این همه عقده در دلتان خفته باشد!

همه کس را، به بی شرمانه ترین شکل، زیر سؤال بردید! دلتان خنک شد؟!

چگونه به خودتان اجازه دادید اینگونه از آنها اسم ببرید و بر همه‏ی خدمات‏شان چشم ببندید؟؟

آنها نمایندگان مردم نبودند؟؟ آنها هیچ کار خوبی برای این نظام نکرده بودند؟ 

خاتمی با رأی بیست میلیونی نیامد؟ بعد از رفتن هاشمی نبود که رهبر گفت هیچ کس جای او را برای من نمیگیرد؟ هاشمی برای پیروزی انقلاب زحمت نکشیده بود؟ زمان نخست وزیری موسوی، امام زنده و ناظر نبود؟ آقای خامنه ای رئیس جمهور نبود؟ دوران جنگ نبود؟

چطور دوران جنگ را با دوران خود مقایسه میکنید؟ از موسوی میپرسید به چند کشور سفر کرده؟؟! سران چند کشور به ایران آمده‏اند؟ پز سفرهایتان را میدهید؟؟ آن هم با مقایسه با دوران جنگی که همه دنیا در مقابل ما بودند؟

اصلاً بگویید آن سالها کجا بودید؟ چند بار حضوراً با امام ملاقات داشتید که از ملاقات علما با موسوی سؤال میکنید؟

چه بی انصافید شما!

چگونه است که یک نفر این همه اعتماد به نفس دارد؟ این همه از خود متشکر است؟ حتی یک لحظه هم به خود شک نمیکند؟ همه را زیر سؤال میبرد و خودش را مستثنی میکند؟

از وقاحت به ارث رسیده، نه؟!

آقای رئیس جمهور!

شما نماینده ملت بودید، قرار بود حافظ نظام باشید، قرار بود عزت بیافرینید، اما... اما دیدن صحبت‏هایتان هم، مرا شرمنده و متأسف کرد!

عین بچه‏هایی که باخته‏اند و دنبال آتو میگردند عمل کردید!

این دیگر چه ادبیات و برخوردی بود؟ میخواستید از نقطه ضعف مردانه‏ای، چون غیرت، بهره گیرید تا پیروز میدان شوید؟؟! خنده دارترین حرکت‏تان همین بود!

میگویید کردان هم یکی مثل بقیه؟؟! خواهش میکنم این حرف را دیگر نزنید! شما که مثل بقیه نیستید! هان؟ چرا به خودتان توهین میکنید؟!!!!!!!!

سیصد و بیست هزار توهین را جمع کرده بودید و آورده بودید که بگویید یک نفر را مأمور کرده‏اید تا این آمار را برایتان در بیاورد تا شاید چنین شبی به کارتان آید؟ اجازه نظر مخالف داده‏اید؟؟ جداً داده‏اید؟؟؟ خوش ندارم عین شما برایتان رو کنم آنها که نظر مخالف داشتند چگونه گورشان گم شد!

به موسوی تذکر میدهید که حافظه تاریخی‏اش را فراموش نکند، شما که اصلاً حافظه تاریخی خود را فراموش نکردید؟؟ هان؟!

شما در برابر ملتی هستید که حداقل به این زودی حرف های چهار سال پیش و طول ریاست جمهوری‏تان را فراموش نمی‏کنند.

گمان‏تان اینست که مردم نمی‏فهمند، باید عین بچه دبستانی‏ها باهاشان حرف زد؟

به خدا که این ادبیات فقط خودتان را لایق است! باور دارم اگر به کسی ظلم هم شود، خودش در وارد شدن این ظلم بی تقصیر نبوده! و اینجا هم حتی اگر همه‏ی اینها، واقعاً توهین بود، شما خودتان را لایق توهین کردید!

آقای احمدی نژاد!

خوشحالم که از انتخاب نکردن شما مطمئن بودم.

خوشحال ترم که مناظره‏تان مرا به انتخاب موسوی مطمئن کرد!

موسوی را مقید به اخلاق و رعایت دستورات اسلام دیدم، پایبند به اصول، آن هم از نوع واقعی! متعهد به اصلاح امور. آمده چون ایرانش را دوست دارد! ایرانی که برایم عزیز است! آمده تا غرور گم شده‏ام را برگرداند!

موسوی برایم محترم بود، اما دیشب عزیز شد!

در تمام طول مناظره میخواستم که مثل شما باشد، جوابتان را راحت و بی پروا بدهد اما موسوی، جور دیگری پیش رفت و مناظره را اداره کرد.

شما اسم می‏بردین اما موسوی (جز یک دوجا به اشاره)، حتی وقتی از رفتارهای رئیس جمهوری که شما باشین، مثال میزد، در قالب "ما" میاورد، رئیس جمهور را سوا از مردم نمیدانست. میگفت؛ "ما این کار را کردیم!" و من چقدر چنین تفکری رو دوست دارم. منی که ایرانم برایم مهم است و از "من" گفتن ها حالم به هم میخورد! 

نه، جداً خوشم آمد. ذوق کردم. آنقدر که نصف شبی زنگ زدم به دوستانم، بی خوابی زده بود به سرم، بلند بلند حرف میزدم، یک هیجانی با من بود که مدت‏ها بود حس‏ش نکرده بودم، نمیتوانستم بنشینم و هی از این ور به آن ور میرفتم.

گمانم آن غرور گم شده‏ام با موسوی برخواهد گشت! همان‏گونه که بعد از برنامه این حس با من بود!

آقای احمدی نژاد!

من با هاشمی و خاتمی و حتی دوران نخست وزیری موسوی (که البته از نظر من خوب بود و متناسب زمان و موقعیت جنگ) و حتی بعضی طرفداران کنونی موسوی (که باهاشان اختلاف دارم)، کاری ندارم، هرچند امیدوارم آنها که ازشان نام بردید و آنگونه محکوم‏شان کردید، خودشان زودتر بیایند و در همین صحنه‎‏ی رسانه جواب دهند و اعاده حیثیت کنند، وگرنه من مشروعیت نظام را زیر سؤال میدانم! اما میدانید؟

هرچقدر هم که بعد از این مناظره بخواهند نقاط ضعف از موسوی پیدا کنند اما من این وسط خوشحالم که تکلیف انتخابم مشخص شد. مطمئنم که تغییر نخواهد کرد!

حالا با اطمینان حرف خواهم زد! در همین فضای مجازی که قول داده بودم رسماً به سیاست سیاه‏ش نکنم، دارم می نویسم، و به خود میگویم؛ نه! سیاه نمی‏شود! سبز میشود!

باشد که "سبز"ی این روزها و این حس‏ها برایم بماند! 

خدا یاریمان کند، انشاءالله.

 

پی‏نوشت: بنا بود روز چهارده خرداد برای امام خمینی (ره) بنویسم (همان طور که پارسال نوشتم).

اما بهتر دیدم که همین‎ها را اینجا بیاورم؛ مطلبی که بعد از دیدنِ مناظره‏ی آقایان احمدی نژاد و موسوی از شبکه سراسری، نگاشته شد. (نوشته بودم اما تا این ساعت نشد که آپ کنمو به خاطر این تأخیر، البته دچار اندکی تغییر هم شد). 

یقین دارم اگر امام زنده بود، اوضاع دیگری بود! خدایش بیامرزد و عاقبت این کشور را ختم به خیر گرداند.

 

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 15:34 توسط نجوا| |

يا غايَةَ الطّالِبين

بشنوید:

مرو زهرا.... مرو زهرا..... مرو زهرا.... مرو زهرا.....

خواستم خنده کنم، ماتم طاها نگذاشت ... خواستم گریه کنم، طعنه‏ی اعدا نگذاشت

خواستم داد دل فاطمه گیرم ز عدو ... حکمت و مصلحت خالق یکتا نگاشت

آن زمانی که در خانه عدو آتش زد ... خواستم من بروم، ام ابیها نگذاشت

آن زمانی که گل و غنچه‏ی من پرپر شد ... خواستم داد زنم، ناله‏ی اسما نگذاشت

جان دادن خود را پس از غسل و دفن تو دیدم ... با دست خود خشت لحد از برای تو چیدم

دیدن میخ در خانه مرا آتش زد ... خواستم جان بدهم، زینب کبری نگذاشت

دست از غسل کشیدم که به من فرصت آه ... صورت نیلی و آن سینه‏ی سینا نگذاشت

زهرای من خیز و ببین، اشک غربت به چشم‏م .... شد هم‏سرت خانه‏نشین، دگر از پا نشستم

دشمنم خواست مرا جانب مسجد ببرد....تا نفس داشت در آن معرکه زهرا نگذاشت

آن زمانی که عدو فاطمه‏ام را میزد .... چاره‏ای صبر به من غیر تماشا نگذاشت

در بین آن دیوار و در، ای فداییِ حیدر .... دادی تو شش ماهه پسر، بهر یاری حیدر

مرو زهرا.... مرو زهرا..... مرو زهرا.... مرو زهرا.....

 

تمام تار و پود دلم را پاره پاره کردی... دیدی که چگونه آن دریای بی‏کرانه پهلو گرفته؟! 

یا فاطمه

"شهادت بانوی بی نشانه‏ای که خدا را نشانه است، تسلیت باد!"

 

زهرای اطهر میفرماید: "اگر به آنچه دستور داده ایم عمل کنید و از آنچه نهی کرده ایم اجتناب کنید از شیعیان ما هستید و الا نه."

حضرت زین‏العابدین علیه‏السلام فرمود: "روز قیامت خداوند ملکی را به جانب فاطمه روان میکند، ملک میگوید: فاطمه؛ هر حاجتی داری بگو. و فاطمه سلام‏الله‏علیها می‎فرماید: پروردگارا؛ حاجتم اینست که من و همه‏ی کسانی که فرزندانم را یاری دادند مورد مغفرت خود قرار دهی."

و فکر میکنم که کجای کارم و چه کرده‏ام؟!

دست زخمی از گناه‏مان را میشویی مادر؟

 

 

ویژه‏نامه شهادت حضرت فاطمه سلام‏الله‏علیها - سایت آوینی

این الفاطمیون - ویژه‏نامه شهادت حضرت فاطمه سلام‏الله‏علیها - سایت تبیان

تصاویر (وال‏پیپرهای) زیبا از نام بانو، به عنوان یادگاری

این پست و البته لینک‏های مرتبطش رو دوست دارم.

√ پست‏های پارسالم به مناسبت ایام شهادت بانو:

- آجرک الله ... بقیة الله    -الامان از غصه‏های بی‏حساب    -و کدامین روز، روز توست؟

برای شنیدن (از آلبوم بهشت بی‏نشان - مؤسسه رسائل):

خداحافظ ای امام غریبم... 

بهشت بی نشونه‏ی من، بهشتِ بی نشونِ

مرو یار مرتضی؛ یا زهرا، مرو یار مرتضی؛ یا زهرا!

مهتاب خفته‏ام، مادر، مادر...سر نهفته‏ام، مادر، مادر..

تمنای دستت کند گونه‏ی کوچک من...زند حلقه دورت، ببین شاخه‏ی پیچک من...منم زینب تو!

 

نوشته شده در پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 17:0 توسط نجوا| |

یا فاتح

«...حسین گفت: پشت ضدهوایی باشید، با یک خط آتش راه هلیکوپترها را ببندید، آسمان را برای پروازشان ناامن کنید. اگر در راه تدارکاتشان بسته نشود، این جنگ میتواند تا هفته‏ها طول بکشد. یادتان باشد اگر تا بغداد هم برویم، مردم آزادی خرمشهر را میخواهند.

گفتم: اسیر داریم حسین آقا. تخلیه اطلاعاتی نشده. افسر است و با کمتر از درجه خودش حرف نمیزند.

آمد. به من گفت: تو عربی بلدی؟

گفتم: من عربی بلدم، این حرف زدن بلد نیست!

گفت: بگو من فرمانده تیپم.

ترجمه کردم. آن اسیر اخمو، طوری نگاه میکرد که انگار حرفمان را جدی نگرفته. حسین گفت: بگو اصلاً مهم نیست باور کنی یا نه، مهم اینست که خرمشهر آنجاست. دست شما و ما آمده ایم آن را پس بگیریم و میگیریم.

صبر کرد تا حرف‏هایش را ترجمه کنم و بی آنکه منتظر جواب شود ادامه داد: لشکرهای ما شهر را محاصره کرده‏اند. امید شما به گردان تانک‏تان است که میخواهد از شلمچه نفوذ کند و حلقه محاصره را بشکند. اما نمی‏تواند.

بعد از ترجمه ادامه داد: می‏فهمی چه خطری دوستانت را تهدید میکند؟ با خط آتش راه هلیکوپترها را می‏بندیم. چقدر مقاومت می‏کنید؟ یک هفته؟ یک ماه؟ یک سال؟ تا نفر آخر کشته می‏شوید یا از گرسنگی می‏میرید؟ کمی مکث کرد و ادامه داد: فقط تو می‏توانی کمک‏شان کنی!

من هم همراه اسیر با تعجب و انتظار به لب‏های حسین خیره شدم.

- آزادت میکنم که بروی. به آنها بگو ما مردم بدی نیستیم اما از خاک‏مان نمی‏گذریم. خرمشهر را پس میگیریم اما نمی‏خواهیم خونین‏شهر شود...برو به آنها بگو تسلیم شوند و به هرحال، این خیلی بهتر از مردن است. همین!

حسین سرنیزه‏اش را درآورد و به سمت اسیر رفت که چشم‏هایش از وحشت گرد شده بود. بند پوتینی را که دور دستهایش بسته شده بود، برید. عراقی لبهای خشک‏ش را چندبار آرام به هم زد. آخر آرام پرسید: تو کی هستی؟

-حسین. حسین خرازی. فرمانده تیپ امام حسین علیه‏السلام.

عراقی پشت به ما کرد و راه افتاد. با حالتی میرفت که انگار منتظر ضربه‏‏ای از پشت سر بود.

حسین قمقمه‏اش را از کمر باز کرد و طرف آن عراقی که کمی دور شده بود انداخت. قمقمه را گرفت و سریع به سمت شهر دوید، چنانکه گویی از مرگ فرار میکند.

خورشید روی خط افق میان انبوه ابرهای سرخ شناور بود. شدت آتش روی سرمان بی‏سابقه بود. عباس گفت: کار خودش را کرد. گرای دقیق ضدهوایی را داده به توپخانه‏شان.

بچه‏ها در شلمچه با تانک‏ها درگیر بودند و نیروهای سمت گمرک میگفتند: ناامیدی شجاع‏شان کرده است.

میگفتند: بیش از پانزده‏هزار نفر در شهر هستند و اگر انگیزه جنگ ازشان گرفته نشود کار سخت‏تر از این خواهد بود.

هوا داشت رو به تاریکی میرفت. وقت اذان مغرب بود. حسین آشکارا کم حرف و بی‏قرار شده بود، آستینش را بالا زد تا وضو بگیرد که صدایی از دور، همهمه گلوله‏ها را شکست.

"الله اکبر، دخیل الخمینی..."

حسین سراسیمه از خاکریز بالا رفت. دوربین را مقابل چشمها گرفت و چهره‏اش شکفت. دوربین را بی یک کلام حرف اما با لبخندی داد به من. نگاه کردم. تا چشم کار میکرد ستونی از سربازان عراقی بود که زیرپیراهن‏های سفیدشان را بالای سر تکان میدادند و پیشاپیش همه، همان اسیر اخموی لجباز!

آتش سبک شد و مقاومت دشمن در هم شکست.»*

 

* گزیده‏ای از کتابِ پروانه در چراغاني-قصه فرماندهان (براساس زندگی شهید حسین خرازی)

                 نویسنده؛ مرجان فولادوند(صاحب وبلاگ آدم و خدايانش)-انتشارات سوره مهر-۹۶صفحه.

 

پی‏نوشت ۱: کتابِ "پروانه در چراغانی"، اولین کتابی بود که سال ۸۸ گرفتم دستم. این روایت رو در جریان فتح خرمشهر نشنیده بودم و مونده بود گوشه‏ی ذهنم.

امروز که حرف از حماسه‎‏ی سوم خرداد بود، یادم بهش افتاد و گفتم بیارم اینجا شاید کس دیگه‏ای هم مثل من نشنیده یا نخونده باشدش و شاید سببی شه تا کتاب رو دست بگیره.

برای یک وجب از خاک‏مون چه خون‏ها که ریخته نشد، و این وسط ادای حق شهدا و آنانکه سهمی در دفاع داشتند این نیست که مثلاً بعد از بیست سال نشان ایثار بهشان بدهیم آن هم نزدیک انتخابات.

کمترین حق‏شان شاید این باشد که دل‏مان برای امنیت و آرامش مردم‏مان بتپد و ایران‏مان نشود بازیچه دست این و آن! روزی باید به آنها هم جواب دهیم...

 

پی‏نوشت ۲: برای سوم خرداد ۸۷ نوشتم...معراجیان از شط خون پرواز کردند!

                  برای سوم خرداد ۸۸ نوشته...از بس پا روي منطقه مين‌كاري دلش گذاشتند

- چه جالب که هر دوی این پست‏ها با شماره‏ی 51 مشخص شدن! 

 

+ این را هم بخوانید... و چه میدانی که جنگ چه بود؟! ترس چه بود؟! خرمشهر چه شد؟!

+ روزی که همه ایران خوشحال بود + معرفی یک کتاب خوب

 

 

نوشته شده در یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 23:30 توسط نجوا| |