یا رب الحسین هرکه غمات را خرید، عشرت عالم فروخت باخبرانِ غمات، بیخبر از عالمند کرب و بلا، کرب و بلا، کرب و بلا، کربلا. کرب و بلا؛ کربلا. کرب و بلا؛ کربلا روی نیازم کجاست؟ روی حسین است و بس روی حسین است و بس قبلهی قلبم کجاست؟ کوی حسین است و بس کوی حسین است و بس سلسلهی عشق را، سلسله جنبان خداست سلسلهی عشق چیست؟ بوی حسین است و بس. بوی حسین است و بس. کرب و بلا، کرب و بلا، کرب و بلا، کربلا. کرب و بلا؛ کربلا. کرب و بلا؛ کربلا رحمت و لطف و کرم، عشق و صفا در جهان بخشش و جود و وفا، خوی حسین است و بس روز جزا در امان، هرکه رود ای عزیز از برکاتِ دم و هوی حسین است و بس بوی بهشت خدا از حرماش میوزد بوی بهشت خدا، بوی بهشت است و بس کرب و بلا، کرب و بلا، کرب و بلا، کربلا. کرب و بلا؛ کربلا. کرب و بلا؛ کربلا کوسن و حوض بهشت، جنت و نهر حیات اندکی از قطرهی جوی حسین است و بس سلسلهی عشق را، سلسله جنبان خداست... سلسلهی عشق چیست؟ بوی حسین است و بس. بوی حسین است و بس. روز جزا میرود، خندهکنان در بهشت هرکه به دنیا کند، گریه برای حسین گریه برای حسین ای که مرا، ای که مرا، ای که مرا خواندهای، راه نشانم بده، گوشهای از کربلا، جا و مکانم بده هرکه غمت، هرکه غمت را خرید عشرت عالم فروخت باخبرانِ غمات، بیخبر از عالمند کرب و بلا، کرب و بلا، کرب و بلا، کربلا. کرب و بلا؛ کربلا. کرب و بلا؛ کربلا پینوشت: مسافرم. نه، زائرم! خودم هم فکر نمیکردم اینگونه خوانده شوم. دعا کن که دست پر برگردم، دعا کن که خوب دریابم و استفاده کنم. دعاگوی همه هم هستم، از یاد نخواهم بردتان! حلال کنید اگر از من در دلتان چیزی مانده، ببخشایید که برگشتنم با خداست! یا حق! یا حق! ماییم و نوای بی نوایی ... بسم الله اگر حریف مایی گفته بودی بنویسم، و من، چندباره آمدم تا بنویسم، برای تو، برای خودم و هرآنکه ذرهای انصاف در وجودش مانده بود و نه برای آنکه منتظر است تا کسی چیزی بنویسد و آنطور که دوست دارد بهرهبرداری کند و یا آنکه بر چشم و گوشاش مهر خورده. آمدم اما نشد، نتوانستم. نه ذهنم و نه انگشتانم یاریام نکردند، حتی دکمههای کیبرد هم! جملات و کلمات که از هم گریزان! به هرحال، امشب آمدم، آمدم تا سکوت بشکنم تا کمی شرح بگویم و خواستهی تو را لبیک گفته باشم. و الا تو خود بهتر میدانی که سکوتم از جنس سکوت رضایت نبوده. میدانم که میدانی این روزها که ننوشتم و حتی قبلترش چهها رفت و چهها شد، قصد گفتن از آنها را ندارم، اما تصور نکن که نگرانیها و دلتنگیها از بین رفته یا به این راحتیها از بین میرود. حق بده که نگران باشم. نگران شکافی که بین مردم به وجود آمده، نگران زخمهایی که باید بخیه بخورند، باورهایی که ترک خوردند و دلهایی که شکستند. نگران اعتمادهای از دست رفته، نگران اشکهایی که ردّشان بر گونهها مانده، نگران آنانکه از خنده خالی شدند، نگران بغض و خشمهای پدید آمده، نگران غرورهای زخمی شده، نگرانِ شکها، کم آوردنها، دلزدگیها، گیج شدنها و کلافگیها، نگرانِ امیدهای ناامید شده، نگرانِ... میدانی؟! "من دلم میسوزد، که قناریها را پر بستند، كه پر پاك پرستوها را بشكستند. و كبوترها را؛ آه، كبوترها را ...و چه اميد عظيمي به عبث انجاميد." من در این میان پر بودم از دردهای مردم زمانه! روزهایی که پر بودم از حسهای متناقض (گمانم همچنان هم این حال، همراهم باشد)، گاه پر از امید و گاه دلزده از همه جا. گاه به عرش ميروم و گاه به زير فرش. گاه خنده و گاه اشكي كه امان نميدهد. روزهایی که گذشت چشم تیز میکردم و دقیق میدیدم تا ثبت شود برای آنکه اگر روزي روزگاری گذشت و زنده بودم، یادم مانده باشد که خرداد ۸۸ چه خرداد پر حادثهای بود، که چهها اتفاق افتاد و چهها کردند و چطور. اين روزها بیشتر میخواندم، قرآن میخواندم كه آرام بگيرم، كه خدايي با بندهاش حرف بزند... و تاریخ ميخواندم! تاریخی که صدباره شنیدم بودم، دقیقتر مرور میکردم، از صدر اسلام تا همین ۱۰۰ سالهی اخیر خودمان. تاریخ ميخواندم تا بدانم چه ها رفته و چه جالب است تکرار تاریخ. این روزها خود را غرقه میکردم در ادبیات و با شعرا و شعرهایشان همنوا میشدم! با اخوان و مصدق و حتی نیما و شاملو و سهراب و با هرکه همراهیم میکرد همراه میشدم! با آهنگها همراه میشدم و همصدا! آنجا که اخوان میخواند؛ "سه ره پيداست: نوشته بر سر هر يک به سنگ اندر، حديثي کهش نميخواني بر آنديگر. نخستين: راه نوش و راحت و شادي. به ننگ آغشته، اما رو به شهر و باغ و آبادي. دو ديگر: راه نيمش ننگ، نيمش نام، اگر سر برکني غوغا، وگر دم درکشي، آرام. سه ديگر: راه بيبرگشت، بيفرجام. بيا ره توشه برداريم، قدم در راه بيبرگشت بگذاريم، ببينيم آسمان «هرکجا» آيا همين رنگ است؟" اینجا بشنوید و اینجا کاملش را بخوانید! یا آنجا که میگوید: "باغ بیبرگی که میگوید که زیبا نیست؟ داستان از میوههای سر به گردونسای اینک خفته در تابوت پست خاک میگوید.." یا آنجا که نیما میخواند: "بر بساطی که بساطی نیست ... قاصد روزان ابری داروگ! کی میرسد باران؟" تو هم بخوان برایم... تا بعدتر بیشتر بخوانم برایت و بیاورم آنچه را خواندم و همنوایش شدم. نازنین یار! آمده بودم تا سکوتم را بشکنم و خواستهات را لبیک گفته باشم و بگویمت که بیا دست هم گیریم و دعا کنیم، و دلخوش کنیم که میشود قربانی وحشت منحوس نشد (*) که میشود جوانه امید را در دلها زنده نگه داشت، که خدای ما مهربان و دادگر است! سر آخر بگذار یک حسی که در من است را هم برایت بگویم، حسی که مصدق قشنگ بیانش میکند: "من مرغ آتشم! میسوزم از شرارهي این عشق سرکشم. چون سوخت پیکرم، چون شعلههای سرکش جانم فرو نشست، آنگــاه، باز از دل خاکستر، بار دگر تولد من، آغاز می شود. و من دوباره زندگیم را، آغاز میکنم... پَـر بـاز میکنم... پــرواز میکنم... پــرواز میکنم..."* پینوشت: شعر عنوان از دومین آهنگ این آلبوم (متن شعرها) گرفته شده. توصيه ميكنم بشنويد و تأمل كنيد.خودم كه اين روزها زياد ميشنوم و همنوايشان ميشوم.
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت
9:26 توسط نجوا| |
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت
2:10 توسط نجوا| |

