يَا خَيْرَ الْمَسْئُولِينَ ۱. «ضراربنصمره از یاران مخلص علی علیهالسلام بود و بیان شیوا و رسایی داشت. بعد از شهادت امام و در ایام موسم حج با معاویه ملاقات کرد. معاویه به ضرار گفت: "علی را برای من توصیف کن." ضرار گفت: "آیا مرا ازین کار معاف نمیداری؟" معاویه گفت: "نه؛ باید توصیف نمایی." ضرار در توصیف امیرالمؤمنین علیهالسلام چنین گفت: "سوگند به خدا، علی علیهالسلام بسیار نیرومند و دارای اندیشهای ژرف بود. سخن حق میگفت و به عدل حکم میکرد. میان ما همچون یکی از ما بود، هرگاه او را صدا میکردیم جوابمان میداد و چون پرسش میکردیم پاسخ میداد. به خدا سوگند با همه نزدیکی او به ما و اینکه ما را به خود نزدیک میفرمود، از هیبت او یارای سخن گفتن با او نداشتیم. خندهی او تبسمی بود که هیچگاه از روی غفلت و هوسرانی اتفاق نمیافتاد. و هنگامی که سخن میگفت، حکیمانه لب به سخن میگشود. گواهی میدهم که شبی از شبها دیدم که آن حضرت محاسن خود را در دست گرفته بود و همچون انسان مارگزیده به خود میپیچید و به شدت گریه میکرد و میگفت: ای دنیا! میخواهی مرا به شوق آوری و دنبال خود بکشانی؟ هرگز آن زمان که تو در من نفوذ کنی نرسد! هیهات. از من دور شو. من تو را سه طلاقه کردهام که رجوعی در آن نیست. عمر تو کوتاه و آرزویت پست و بیمقدار است. وای بر من که توشهام کم و راه سفرم طولانی است..." وقتی معاویه این توصیفات را شنید اشک بر چهرهاش جاری شد گفت: "آری؛ به خدا که علی چنین بود.." حاضران هم همه گریستند.»* ۲. «در مسافرتی علی علیهالسلام با فردی از اهل ذمه در راه کوفه همسفر شدند. مرد ذمی پرسید: "بنده خدا! به کجا میروید؟" علی علیهالسلام جواب داد: "به کوفه." در اثنای راه، ذمی به راه دیگری رفت و خواست از امام جدا شود، ولی با تعجب دید آن حضرت با او به همان طرف میآید. مرد ذمی گفت: "مگر نگفتید به کوفه میروید، پس چرا به این راه آمدید؟" علی علیهالسلام فرمودند: "من به کوفه میروم و میدانم که راه کوفه از این طرف نیست، اما ادب رفاقت و حق همسفری آن است که انسان در وقت جدا شدن به احترام رفیق خود، چند قدمی او را مشایعت کند. پیامبر ما این کار را به ما آموخته است." مرد ذمی گفت: "معلوم میشود آنها که به او ایمان آوردهاند به سبب چنین اخلاق پسندیدهای، این کار را انجام دادهاند و من هم به آیین تو ایمان میآورم."»* ۳. «از علی علیهالسلام پرسیدند: "عوامل فساد و انحراف مردم چیست؟" حضرت فرمودند: "فساد عامه مردم از فساد خواص ناشی میشود. اگر علما پر طمع شوند نمیتوانند مردم را به سوی خدا دعوت کنند. زاهدان اگر به نفس خود مالک نباشند زهد را وسیله جمع دنیا قرار میدهند. بازرگانان اگر امین نباشند و از دادن حقوق مالی خودداری کنند و ارتشیان اگر به جای حفظ مرزها و امنیت شهر به جمع غنایم بپردازند و قضات و زمامداران بر طبق موازین حقّ و عدالت رفتار نکنند و آلوده رشوه شوند، جامعه به فساد کشیده میشود. بنابراین مردم را ضایع نمیسازد مگر دانشمندان طمعکار و زاهدان دامگستر و تاجران گنهکار و ارتشیان وظیفهنشناس و قضات رشوهخوار و زمامداران بیبند و بار. در هر حال ستمکاران به کیفر عمل زشت خود خواهند رسید."»* سری بزنید و بهره ای برچینید: آفتاب سرخ محراب (ویژه نامه شهادت امیرالمومنین!) توضیحنوشت: بنا داشتم برای روز شهادت مولای متقیان، دلنوشتهای بیارم با مطلع "به کوهستان فرو سر برد خورشید"، نشد اما تا همین الان! شوهرعمهمان به مرحمت خدا رفت و جمعه بهشت زهرا بودیم. مرد خوبی بود. از مدیران سابق آموزش و پرورش بود. هربار هم به من میرسید، گیر میداد که تو چی خوندی و ازین چیزا! خدا بیامرزتش. قصدم از گفتن این بند بود که گمونم خوبه که حداقل هرازگاهی، اینجوری (توفیق اجباری)، راهی دیار مردگان میشم و یاد روز رفتن خودم میافتم... و این ماه رمضان رو به پایان است و منِ دست خالــی.... گفتم باید به عهدی وفا کنم و تو این ماه رمضان، یادداشتی از برای آن مولا بیارم. این شد که اینها رو آوردم. امید که به کار آید و عمل! یا قدیم "يه شب مهتاب ماه میآد تو خواب منو میبره؛ ته اون دره اونجا که شبا؛ يکه و تنها تکدرخت بيـــد؛ شاد و پراميـــد میکنه به نــــــاز؛ دستشو درااااز که يه ستاره بچکه مثل؛ يه چيکه بارون به جای ميوهش سر يه شاخهش، بشه آويزون... یه شب مهتاب ماه میاد تو خواب منو مـیبَره، از توی زندون مثلِ شبپره، با خودش بیرون میبره اونجا، که شب سیاه، تا دم سحر، شهیدای شهر با فانوس خون، جـــار میکشن تو خیابونا... سر میدونا... عمو یــــادگار! مرد کینهدار! مستی یا هشیــار؟ خوابی یا بیدااااااار؟ مستیم و هشیـار، شهیـدااای شهر خوابیم و بیدار، شهیـداای شهر آخرش یه شب، ماه میاد بیرون از سر اون کوه، بالای دره، روی این میدون، رد می شه خنـدون یه شب ماه میــآد!" . " می دانی؟ اگر عمرت بیشتر به دنیا بود شاید یک روز می گشتم، پیدایت می کردم و ازت میپرسیدم چرا دقیقن همان وقتی که آدم «تو فکر یک سقف است» ناگهان میفهمد ساده دل بوده که میپنداشته... می فهمد «تو هم با من نبودی»...باید یک حکمتی میداشتند این دو آهنگ از پی هم، نه؟" و من؛ گم میشوم در واژه ها.... در یادها... در صداها... . . نهم شهریور ۸۱ بود که رفت... خواننده بود و آهنگساز و نوازنده... اما؛ اما آن صدای خاصش حسی گذاشته برای آهنگهایش که تا هر زمان که دوباره میشنویشان، حتی از زبان و دهان دیگری، بی هوا صدایش در گوشت زنگ میزند، میپیچد در دالان های خیال و ذهنت و تو پرتاب میشوی بین یک سری حس غریب و آشنا... شعرهایش را که میخوانی، باز هم صدایش در گوش ات زنگ میزند، گویی خودش است که برایت میخواند... و شاید همین صداست که نمیگذارد نام "فرهاد" به این زودیها از یادها برود....شاید... . . داره برام میخونه... بی اینکه اسپیکری روشن باشه... میشنوی تو هم؟ "بوی عیدی، بوی توپ/ بوی کاغذ رنگی/ بوی تند ماهی دودی/ وسط سفرهی نو..." ..... "گنجشککِ اشی مشی! لب بوم ما نشیــــــن...." (بشنو) ... "تو فکر یک سقف ام / یک سقف بیروزن / یک سقف پابرجا / محکمتر از آهن! سقفی که تنپوش هراس ما باشه/ تو سردی شبها لباس ما باشه....." ... و .... . روحش شاد! پینوشت۱: به مناسبت سالمرگ "فرهاد مهراد" به روزرسانی شد. بلکه به واسطه یه آدمی که خیلی از آهنگاش کلی خاطره دارن برام، اینجا کمی کمتر خاک بخوره. - سایتش. - برای شنیدن. پینوشت۲: دکتر"محمدرضا شفیعی کدکنی" هم از ایران رفت. شاید که خواسته باشد بگوید میشود آدمی مثل بنفشه ها وطنش را بردارد و با خود ببرد به هر کجا که میخواهد. شاید هم رفت تا شکوفه و باران را بیابد و سلامی رساند یا نه، دل از کویر کند یا ... - این شعرش هم خواندنی بود، زیاد! - مرتبط. + تو كه ترجمان صبحي به ترنم و ترانه/ لب زخم ديده بگشا، صف انتظار بشكن/ سر آن ندارد امشب كه بر آيد آفتابي/ تو خود آفتاب خود باش و طلسم كار بشكن . . . شفیعی کدکنی رفت، دلتنگی م از رفتنش پنهان کردن ندارد! (از اینجا)
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت
2:4 توسط نجوا| |
نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت
23:58 توسط نجوا| |

