![]() |
![]() |
|
|
یا مَنْ هُوَ بِمَنْ رَجاهُ کَریم
بانوی من!به یمن میلادت، ذره ذره، نور میشوم و قطره قطره، حضور.
"میلاد بانوی آب و آیینه، حضرت فاطمه معصومه، مبارکتان باد."
√ کریمه (با کریمان کارها دشوار نیست) √ به حرم رهام ندادند... (یاددداشت پارسال خودم) √ نجوا با کريمه اهل بيت عليهاالسلام (شنیدنیست...) √ تابش شمع و چراغ و کهربای نورها؛ آمد کنون (دلنوشته) √ مدیحه و مولودی برای کریمه آل طه + اشعاری برای ایشان √ ویـژهنـامهی میلاد حضـرت معصـومه سلاماللهعلیها (سایت تبیــان) √ ویژهنامهی ولادت حضرت فاطمه معصومه سلاماللهعلیها (سایت آوینی)
و امروز روز دختر نام گرفت، تا شاید دخترانمان قدر خودشان را بیشتر بدانند و دیگران هم توجه بیشتری بهشان کنند، البته، توجهی ارزشمند. و گفتند که؛ هر انسانی تبسمی از وجود خداوند است.
√ شعری برای تو√ ویژه دختران در روز میلاد√ من دختـرم، پس هستـم!√ تو خودت ترانه ای، روزت مبارک!√ حسنات را بگو که روزشان مبارک√ تبسم خدایی... روزت مبارکات باد√ روز توست ... تویی که زاده شدی به مهر و یاد گرفتی مهربان |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 19:25 توسط نجوا |
|
|
یا مُستَعان "به زودی پدر و مادر تامی که اخیراً از هم جدا شده بودند، برای مذاکره درباره درسهای عقب افتاده و رفتار ناشایست فرزندشان به مدرسه میآمدند. هیچکدام نمیدانستند که دیگری نیز دعوت شده شده است. تامی، تک فرزند، همیشه شاد، مایل به همکاری و شاگردی نمونه بود. چگونه میتوانستم والدینش را قانع کنم که نمرات بد اخیر او، واکنش قلب شکستهش او نسبت به جدایی آنهاست؟! مادر تامی وارد شد و روی یکی از صندلی های نزدیک میزم نشست. بلافاصله پس از او، پدر تامی هم سر رسید. عالی بود! حداقل آنان به وقت توجه داشتند. نگاهی متعجب و حاکی از خشم بینشان رد و بدل شد و بعد به عمد یکدیگر را نادیده گرفتند. همچنان که درباره رفتار و درس تامی توضیح میدادم، دعا میکردم که سخنانم آنان را به هم نزدیک کند و بفهماندشان که چه بر سر فرزندشان میآورند. ولی به هرصورت، کلمات رسا نبودند. من، صفحه کاغذی مچاله شده را که قطراتی اشک روی آن ریخته بود د گوشهی میزش پیدا کرده بودم. بر هر دو روی کاغذ یک جمله، بارها و بارها تکرار شده بود. در سکوت آنرا صاف کردم و به مادر تامی دادم. او آنرا خواند و بی کلامی به دست شوهرش داد. او اخم کرد. بعد صورتش باز شد. بعد زمانی نسبتاً طولانی کلمات را خواند. سرانجام کاغذ را تا کرد و در جیبش گذاشت و دست همسرش را که به سویش دراز شده بود، گرفت. مادر تامی همچنان که اشکهایش را پاک میکرد، با تبسم به او نگاه کرد. چشمان من هم لبریز از اشک شده بود. خداوند به روش خودش به من کمک کرد تا آن خانواده را دوباره با هم آشتی بدهم. او مرا راهنمایی کرد تا به نامهای دسترسی پیدا کنم که نشانه قلب آزردهی آن کودک بود و با آن صدای آن کودک را به گوش والدینش برسانم. روی آن کاغذ نوشته بود: «مادر عزیزم.... پدر عزیزم.... من شما را دوست دارم... من شما را دوست دارم....»"* * برگرفته از کتاب "غذای روح"
هشتم اکتبر، روز جهانی کودک بود. روز جهانیای که شعار سالش شد: «به کودکان گوش کنیم» از چند روز قبلش میخواستم با یه پست کودکانه برای این روز یادی ازش کنم اما نشد. کلمات نچسبید به هم و اصل ترش به حس ها. اینجا پیشنهاد کرده بود: "شعار روز جهانی کودک امسال را، بندهای پیماننامهء جهانی حقوق کودک را، تصاویر پوسترهای پایین را، و یا هرچیزی را که به کودکان مربوط است و خودتان دوست دارید، در طول این چندروز در وبلاگهاتان تکرار کنیم. دربارهء کودکان و حقوقشان بنویسیم. برای کودکان بیمار دعا کنیم... به کودکان گوش کنیم." و اینچنین شد که دلم خواست این داستان رو روایت کنم. برای پدر و مادرهای فردا، یا امروز. برای کسایی که دور و اطرافمون هستن و کم نیستن. بچههای زیادی که به خاطر رابطههای پدر و مادراشون روح خدشه داری دارن. "به کودکان گوش بدیم."
اینجا و اینجا و اینجا رو ببینید و اگه خواستید شما هم کاری کنید، دیر نشده هنوز! این رو هم بخونید. خصوص اونهایی که عادات بد دارن، چیزی مثل سیگار کشیدن. جالبه! (کوتاه) از کودکان بیاموز، این و این و این رو هم بخونید. (کوتاه)
برای کودکان بیمار دعا کنیم... چشم که باز کنیم کم نیستن، حتی تو همین وبلاگستان هم نشونههاشون هست.
پینوشت۱: بچه که بودیم، واسه روز جهانی کودک کلی ذوق و شوق داشتیم. تنظیم میکردن رو روز جمعه و از صبح تا شب کارتون. ما هم که از پای تلویزیون تکون نمیخوردیم. یادش به خیر. اینجا یه عالمه از اون کارتونهای کودکیهای دورهی خودمون رو لااقل، جمع کردم که البته اضافه هم میشه. دیدنشون خالی از لطف نیست. اینم آهنگ لالایی. یهو دلم هوای کانون پرورش فکری و کلی از خاطرات کودکی م و اونجا رو هم کرد. یادش به خیر. من تاب میخورم ... برای کودک درونم و روز جهانی اش (:
پینوشت۲: بچه ها اغلب از نی نی کوچولوهای دیگه خوششون میاد. حتی از عکس هاشون. این یه هدیه ست به اونا واسه روزشون (فولدری از عکسهای بچه کوچولوها که به مرور اضافه هم میشه و البته بین بزرگترها بیشتر طرفدار داره گویا.)
پینوشت۳: یه بار پیچک وبلاگ های کودکانه - مادرانه رو مروری کرده بود. دیروز کلی گشتم تا پستش رو بیابم و اینجا هم ازش بگم. (میتونین اینجا ببینیدش) اما اینجا اضافه میکنم که الان وبلاگهای پدرانه هم خوب دارن رشد میکنن و این برای من به شخصه جالبه. پیشنهاد میکنم اگه تا حالا خواننده وبلاگهای مادرانه نبودین به وبلاگ خانم شین و مادرانه حتماً سری بزنین! اینجا رو هم ببینین.
حاشیهنوشت توضیحی: شب های جمعه این بلاگفا قاط میزنه، الان چند هفته ست. واسه این نشد به موقع این رو بیارم. تازه میخواستم به یه سری دوستان هم سر بزنم که نشد. میرسم خدمت تون حتماً. فعلن عذر تقصیر و شرمندگی من رو داشته باشین.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 23:56 توسط نجوا |
|
|
یا وَلیَ الْحَسَنات این شعر و نواش رو بسی دوست دارم، شنیدنیست. منم سرگشتهی حیرانات ای دوست …. کنم یکباره جان قربانات ای دوست تنی نــاسـاز شـوق وصـل کـویات ..... دهم سر بر سـر پیمانت ای دوست دلــی دارم در آتــش خـــانه کــــرده ...... میـــان شعـــلههـــا، کـاشانه کـرده دلـــی دارم که از شــــوق وصـــالات ..... وجـــودم را ز غـــم ویـــــرانه کــرده مـــن آن آوارهی بشــکسـته حــالـم ...... ز هجـــرانات بــُـتــا رو، بـــــر زوالـم منــم آن مـــرغ ســـرگــردان و تنهـا ..... پریشــان گشته شد یکبـــاره حـالم سـحـر ســـر بـــر سـرسجاده کردم ..... دعــــایی بهــــر آن دلداده کـــــردم زحسرت ساغر چشمانم ای دوست ..... لبـــانت یکســـره از بــــاده کــــردم دلا تــا کـــی اسیـــر یـــاد یـــــــاری؟ ...... ز هجــــر یــــار تـــا کــی داغـــداری؟ بگــو تـــا کــی ز شــوق روی لیـــلی ..... چـــو مجنـــون پـــریشــان روزگـاری؟! پـــریشـــانم، پــریشـــان روزگــــــارم ...... مــن آن ســرگشتهی هجــر نگارم کنــــون عمـــریست بـا امید وصـلت ....... درون سینـــه آســـــایــش نــــدارم ز هجـــرت روز و شـب فــریـــاد دارم ........ ز بیدادت دلـــی نــاشــــــاد دارم درون کوهــســـار سیـنـهی خــــود ...... هـــزاران کشـــته چـون فـرهاد دارم چــرا ای نــــازنیــنم بـــی وفـــایی؟! .... دمـــادم بــــا دل مـــن در جفــایـی؟! چــــرا آشـفــته کــــردی روزگــــــارم؟! ..... عـــزیــزم دارد این دل هـــم خدایی
هفته اول مهرماه رو هفته دفاع مقدس اسم گذاشته بودن، دلم میخواست چیزی بنویسم و اینجا بیارم، شاید به خاطر یه حس دِین یا چیزی شبیهِ این. تمام هفت روزِ نامگذاری شده گذشت و نتونستم، پاره خط هایی هم که نوشته بودم رو قابل اینجا گذاشتن و عمومی کردن نیافتم، این شد که تقریباً بی خیال شدم تا اینکه این رو ته یادداشت عطی خوندم: "این هم سهم ما از هفته ی تمام شده و ناشدنی دفاع مقدس!" انگار چیزی درونم آتیش گرفت و باعث شد بیام اینجا و این آهنگ (آهنگ "ای دوست" با صدای حسین کشتکار بوشهری) رو که دوسش دارم و وصف حالی هم هست رو اینجا بیارم. شاید به این شکل بتونم دلم رو خوش کنم که منم سهم خودم رو دادم. البته توی گوگل ریدرم هم یه فولدر ساختم و چندتایی لینک مرتبط رو به اشتراک گذاشتم. میتونید از اینجا ببینید. گمونم ارزش داشته باشه چند لحظهای وقت بگذارید. - ویژه نامهی "هفتهی دفاع مقدس"؛ سایت آوینی - هنر و ادبیات دفاع مقدس - خاطرات دفاع مقدس - سرودهای حماسی - یادداشت های مرتبط خودم: - ما ز بالاییم، بالا میرویم؟! - معراجیان از شط خون پرواز کردند
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 22:20 توسط نجوا |
|
|
یا مَنْ قَولُهُ حَق
"نمیدانم چه میخواهم بگویم؛ زبانم در دهان باز بسته است درِ تنگ قفس باز است و افسـوس که بال مرغ آوازم شکسته است نمیدانم چه میخواهم بگویم؛ غمی در استخوانم میگدازد خیال ناشناسی آشنارنگ گهی میسوزدم؛ گه مینوازد گهی در خاطرم میجوشد این وهم - ز رنگآمیزی غمهای انبوه- که در رگهام، جای خون، روان است سیه داروی زهرآگین اندوه فغانی گرم و خون آلود و پر درد فرو میپیچد اندر سینه تنگ چو فریاد یکی دیوانهی گنگ که میکوبد سر شوریده بر سنگ سرشکی تلخ و شور، از چشمهی دل نهان در سینه، میجوشد شب و روز چنان مار گرفتاری که ریزد شرنگ خشماش از نیش جگرسوز پریشان سایهای آشفته آهنگ ز مغزم میتراود گیج و گمراه چو روح خوابگردی مات و مدهوش که بی سامان به ره افتد شبانگاه درون سینهام دردیست خونبار که همچون گریه میگیرد گلویم غمی آشفته، دردی گریهآلود نمیدانم چه میخواهم بگویم..."
شعر "درد گنگ"، از: "هوشنگ ابتهاج" بشنوید: با صدای "محمداصفهانی"
پینوشت: قبلاً گفته بودم که خیلی وقتها شعرها بهتر وصف حال تو را میگویند. داره نزدیک به یک هفته میشه که میخوام بنویسم و نمیتونم، این شعر شاید بهترین وصف حال برام باشه! - اگه دوست داشتین این گوگل ریدر ما رو هم دنبال کنین، کنار صفحه اضافهش کردم. ببینید.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 14:0 توسط نجوا |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
|