تبليغاتX
نجــوای مـن
نجــوای مـن

يا كاشِفَ الْكُرُوب

 

دلتنگی هم، گاه؛

اندازه‏ی یک حبّه قند است...

حتی شبیه حبّه قندهای رنگارنگ، که گول مان بزند...

گاه می‏افتد توی فنجانِ دلِ ما...

حل می‏شود؛ آرام آرام... بی آنکه اصلاً ما بفهمیم...

و روح مان؛

سر میکشد آن چای شیرین را...

آن حجـم دلتنگـی را.....

 

حبه های رنگارنگ...

 

- توی گوگل ریدرم نوت زدم: قندهای رنگارنگ... قندهای نجوایی... قندهای دلتنگی

راستش خیــــلی به دل خودم نشست....

بعد یادم افتاد که قبل ترها هم یک نوتی روی یک عکسی زده بودم، چیزی تو مایه های همین یادداشت و برگرفته از یکی از شعرهای "عرفان نظرآهاری"...

خلاصه اینکه دلم خواست وبلاگی ش کنم، و این شد، سبب نگارش این یادداشت. (:

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 20:20 توسط نجوا| |

يا باقياً لا يَفْنَى

 

م. مشیری

شاعر آب و آینه، شاعری از دیار دوستی، شاعر کلمات مهربان... می شناسی اش...

همان که؛ "بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشت و به چه حالی هم گذشت...."

همان که؛ "بال جاوديي شعر و بال رويايي عشق، مي‌رسانندش به افلاك!"

همان که؛ " دوستت دارم را، دل آویزترین شعر جهان دانست..."

همان که؛ "سخت می آزردش که چرا انسان، اين دانا، اين پيغمبر، در تكاپوهايش/ چيزي از معجزه آنسوتر/ ره نبرده است به اعجاز محبت..."

همان که؛ "در چشم او شمشیر در مشت، یعنی کسی را می توان کشت!"

همان که؛ "ریشه در خاک بود، و میگفت: «من اینجا عاشق این خاک اگر آلوده یا پاکم/ من اینجا تا نفس باقی ست، میمانم/ من از اینجا چه میخواهم، نمیدانم! /امید روشنائی گر چه در این تیرگی ها نیست/ من اینجا باز در این دشت خشک تشنه می رانم/ من اینجا روزی آخر از دل این خاک ،با دست تهی گل بر می افشانم/ من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه، چون خورشید؛ سرود فتح می خوانم...»"

آری، فریدون مشیری را گفتم، شاعر آرام و دوست داشتنی ام با آن لبخندش که به ذهنم مانده و آن صدای مهربانش...

فریدون مشیری به سوم آبان هفتاد و نه، به دنبال آرامش، به آن خواب جان آرام شیرین روی آورد و پرید...

.

√  سایت فریدون مشیری. (نگاه های دیگران‏ش خواندنی ست.)

مجموعه اشعارش (از سایت آوای آزاد)

شعر "کوچ"اش (برای خواندن و شنیدن)

شِرآیتم هایم تو گودر برای شاعر آرام (اینجا از بالا و اینجا از پایین)


ح. حالت

ندانم که از جناب "حالت" چه میدانید، یا اصلن می شناسیدش؟ ابوالقاسم حالت را میگویم ها!

همان که؛ معروف شد به هدهد میرزا!

همان که؛ شاعر و مترجم و محقق بــود...

همان که؛ ید طولایی در طنز داشت و سالها با "گل آقا" همکاری میکرد.

همان که؛ کلی اثر در زمینه های طنز و شعر و ادبیات و ترجمه ازش باقی مانده.

همان که؛ از گویندگان معروف قالب بحر طویل، (وزنی برای شعر که مصرع ندارد و هر بند آن، که شاید چند سطر باشد همانند مصرع ست) است و بیش از چهل بحرطویل سروده.

همان که میگفت: " بعدمرگم نه به خود زحمت بسیار دهید .... نه به من برسر گور و کفن، آزار دهید..."

آری، "ابوالقاسم حالت" هم اعجوبه ای بود در نوع خود که به سوم آبان هفتاد و یک پرید.

.

برای جناب ابوالقاسم حالت... (نوتی که توی گودر گذاشته بودم و کم شباهت به این نیست.)

نان به نرخ روز خور! (یک طنز خوب و شاید همیشه به روز، از جناب حالت)  

مرد دهاتی و آسانسور (بحر طویلی طنز از جناب حالت)


ق. قیصر

و اصلاً کسی هست که نشنیده باشد که؛ "قاف حرف آخر عشق است، آنجا که نام کوچک او آغاز می شود..."؟ یا نشنیده باشد که؛ "ناگهان چه زود دیر میشود..."؟

آقای شاعر! نام تو شهره تر از قاف شده ست، میدانی؟

میدانی که آبان را به نام خود رقم زده ای برایم؟

اینجا کسی نیست که نشناسدت، پس با خودت سخن میگویم نه از خودت برای کسی...

بگذار ته دلم نماند، بگذار بگویمت؛

زود پریدی آقای شاعر، تا نگاه انداختم و آمدم بشناسمت؛ تا آمدم دل بدهم و حالش را ببرم که شاعری از جنس خودمان داریم که زبانش را می فهمیم، که زبان مان را میفهمد....لحظه عزیمت ات فرا رسید...

زود پریدی آقای شاعر...

اینجا صدایت را می شنوم و دلم بغض میکند...

رفیق ات میگوید: "گرچه من میشکنم در خود يكسر، قیصر! ... مرگ حق است، تبسّم کن و بگذر، قیصر!
                          مرگ، پايان كبوتر نيست، وقتي بي بال ... تا خدا پل زده اي مثل كبوتر، قيصر!..."

اما من همان؛ " قیصر، قیصر دوباره قیصر، قیصر
                     پـرپـر، پـرپـر... دوبـاره پـرپـر، پـرپـر
                     پـایـیـز گـرفـته جـان شـعــرم را بـاز
                     گل‌ها همه یک‌صدا که که قیصر، پرپر ..." را زمزمه میکنم...

و بغض دلم می ترکد....

آقای قیصر امین پور! شاعر آشنای هم نسل های من، دیگر تاریخ هشت آبان هشتاد و شش، روز پریدن ات، از یاد ماها پاک نمیشود، به این راحتی ها...

.

سایت قیصر (به یاد قیصر امین پور)

مجموعه اشعارش (از سایت آوای آزاد)

دلی سربلند و سری سر به زیر/ ازین دست عمری به سر برده ایم (برای خواندن و شنیدن)

شِرآیتم هایم تو گودر برای آقای شاعر (اینجا از بالا و اینجا از پایین صفحه)

قیصر شعر ما پر کشید (شرحی کامل از روز وداع آقای شاعر)


پ.ن: عنوان گرفته شد از ابتدای اسم سه نفر که در آبان پریدند و برایم حس ها و خاطرات خوب گذاشته بودند، سزاوار بود که هرکدام را پستی جداگانه دهم اما این عنوان ترکیبی که بر دلم خوش نشست و ذوق کردم از ساختن ش (بس که بی جنبه ام و بلد نیستم عنوان بسازم) سبب شد که همه را یک جا بیاورم.
از آنجایی هم که توی گوگل ریدر به موقع ازشان گفته بودم دیگه اینجا رو گذاشتم سر صبر!

در ضمن محمدعلی جمال زاده با آن کباب غازی که معرف حضور همه مان شده و سلمان هراتی که همیشه قرین با تصادف! در ذهنم می آید، هم به آبان پریدند.

آبان امسال هم که مسعود رسام، تهیه کننده و کارگردان خاطره ساز، پر کشید.... امیر قویدل، کارگردان و جمشید لایق، خزانه دار سریال سلطان و شبان را هم بگذار روی پریده های آبان هشتاد و هشت...
و البته استاد حسین صبحدل، مؤذنی که اذانش تا مدت ها در گوش جانمان خواهد ماند و ...


خیلی های دیگر هم به آبان پریده اند، همین بیشتر از من بر نمی آمد....

چه آبان هایی.... چه آدم هایی.... روح شان قرین رحمت حق و یادشان جاودان و گرامی!

 

+ جناب عزراییل؛ چه میکنید؟

+ فقدان ۱۱ هنرمند طی ۱۶ روز

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 22:27 توسط نجوا| |

یا مُعطِیَ المَسأَلات 

8/8/88 نوت زدم:

"کسی قدم به حرم، بی مدد نخواهد زد ....... بدون واسطه، دم از احد نخواهد زد
گدای کوی رضا شو که این امام رئوف ... به سینه‏ی احدی دست رد نخواهد زد"

و دست رد به سینه نزد که هیچ، کمتر از یک هفته بعدش من رو به مهمانی پذیرفت.

مهمانی‏ای که همه کس رو مأمور کرد تا یاری کنند و من رو به حرم‏ش برسونند، اونم بعد از دو سال.

اونجا فقط این دو بیت از ذهنم رد میشد و گه گاه هم این اشعار.

 

در آستان جانان، پر میکشم به شوق ات...

 

- نوشته: "آدم‌ها دو دسته‌اند؛... و دستهٔ دوم آن‌هایی‌ هستند که نخواسته، دعایت می‌کنند."

و کسانی که یاد شدند، نه فقط نخواسته بودن که خیلی ها هم نادیده بودند. دیگه خواسته ها که بمانند. امید که مقبول افتاده باشه. خصوص دعا برای شفای مریض ها.

 

- تو مشهد به دیدار دو دوست وبلاگی شاد شدم. و البته به شنیدن صدای یکی که هرچند قسمت نشد ببینمش، اما کلی صداش روحم رو شاد کرد. (شما رو میگم ها) انشاءالله به زودی جور شه و دوباره برم و ببینمش. (بچه پررو شدم ها)

کتابِ "آرزوهای بزرگ کودکان" هم یادگاری ای بود که گرفتم و البته ذوقم کامل شد با یادداشت اولش. ممنونم عقیقِ نازنین. 

+ ممنونم فاطمه، این پستت علاوه بر دیدارت، کلی حال داد.

 

- روایتی منقول از امام رئوف:

"هرگاه پیشامد سختی روی داد، از ما کمک و یاری بجوئید.
و اینست قول خداوند که فرمود؛ «و برای خدا نام‏های نیکوئی است، با آن نام‏ها خدا را بخوانید.»" 

نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 23:58 توسط نجوا| |

يا راحِمَ الْمَساكين

نوشتند:

"سالها تقویمِ شمسی گشت و گشت ... شادمان شد چون شنید این سرگذشت

روز میلادِ امــام هشتـــم است ....... هشتِ هشتِ جمعـه‏ی هشتـــاد و هشت"

 

و انگار یک استثناء در صفحات تقویم همه را به جنب و جوش انداخته بود برای ثبت این تاریخ در زندگانیِ زیر صد سال شان! هر کس هم به نوعی.

و تو هم به دیدارِ دوستان نادیده می روی بلکه اولینی ثبت کنی در این تاریخ متفاوت.

و چه حس خوبی ست دیدن آشنایان سالهای دور، سالهای قبل از آمدنت به این زمین...

و این جمعه‏ی پر از هشت، روز میلاد امام رئوف است، روز عید! اما مرور شعرها و سخن از او، فقط تو را به هوایِ حرم اش پر میدهد و چه فایده وقتی هوای پر زدن باشد اما بال  ...؟!...

.

با اینکه روز میلاد ضامن آهوست، با اینکه دیدار دوستان حس خوبی برایت داشته، با اینکه 8/8/88 است، اما؛ باز هم غروب جمعه اش، غروب جمعه است... به سانِ همه ی جمعه های دیگر و این بار حتی، سخت تر و سنگین تر....

دلت میخواهد دست بیندازی به ثانیه شمارها و نگه شان داری بلکه نگذرند، و بمانند در این تاریخِ خاص...

اما چه فایده؟!...

آسمان دلت هم به سانِ آسمان زمین ابری میشود، گویی که هوای این ناحیه روی آفتابی شدن ندارد...

با خودت زمزمه میکنی:

"وقتي تو نيستي، نه هست هاي ما،

                                    چونانکه بايدند، نه بايدها...

مثل هميشه آخر حرفم و حرف آخرم را،

                                             با بغض مي خورم.

عمري است لبخندهاي لاغر خود را در دل ذخيره مي کنم، باشد براي روز مبادا...

اما؛

در صفحه هاي تقويم روزي به نام روز مبادا نيست.

آن روز هر چه باشد؛

روزي شبيه ديروز، روزي شبيه فردا، روزي درست مثل همين روزهاي ماست.

اما کسي چه مي داند؟!

                         شايد، امروز نيز روز مبادا باشد...

                                                              هر روز بي تو، روز مبادا ست."

                                                                                                              و باران می بارد....

و این جمعه هم تمام می شود، به سان تمام جمعه های بگذشته، و تو ناتوان از نگه داشتنِ ثانیه ها و باز هم می نشینی به انتظار...

 

گره از کارفرو بسته ما کس نگشاید/ تو مگر عقده ز دل های پریشان بگشایی

 

نوت زدم: "کسي که اندوهي از دل مؤمن بزدايد، الله تعالي در روز قيامت اندوه را از دل او برطرف نمايد."
              امام رضا علیه السلام

زیرش نوشتم: مؤمن نیستم اما اندوه دلم اگر بزدایی، یقین، خداوند جور بهتری جبران کند...
                    تو خود بهتر میدانی...
                    اندوه دلم میزدایی، یا امام رئوف؟
 

 

 

امید که؛
روز میلادش بر همگان مبارک و فرخنده بوده باشه،
                                                                 
 و لطف‏ش در همه حال، شامل حالمان شود.

 

- همه‏ی آنچه این روزها از امام رضا علیه السلام خوانده بودم و هرچه نخواندم و دوست داشتم بخونم رو این زیر گذاشتم:

مجموعه ای از یادداشت های مرتبط (بعضی‏ش عجیب حرف دلم بوده، خصوص آخری!) 

ویژه نامه ولادت ثامن الائمه (سایت آوینی)

ویژه نامه نسیم رضوان (سایت تبیان) 

اینها هم شنیدنی ست:

مجموعه مدیحه و مولودی حضرت ثامن الائمه علی بن موسی الرّضا

کبوترِ گنبدِ طلاتم... هواییِ اون صحن و سراتم (دوسِش داشتم)

 

 

 

پی نوشت: ساعت ثبت رو گذاشتم؛ همان ساعات نگاشتن یادداشت.
                (بخاطر دسترسی محدود نشد آپ شه.)
               
                ضمناً حدیث بالا رو قبلاً 
اینجا آورده بودم و البته که بسی زیاد به دلم نشسته این حدیث.

                هشتم سال‏مرگ "قیصر امین‏پور" بود، شعر زمزمه شده هم از آقای شاعر بود.

 

نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 23:57 توسط نجوا| |

يا رافِعَ السَّماء

                             چه خوش است حال مرغي که قفس نديده باشد
                                                          چه نکوتر آنکه مرغــي، ز قفـس پريده باشد

                             پـر و بـال ما بريدند و در قفـس گشـودند
                                                     چه رها، چه بسته مرغي، که پرش بريده باشد

 

آسمان فرصت خوبی‏ست اگر پر بکشیم...

 

گفتند: «كلاغ»، شادمان گفتم: «پر» ..... گفتند: «كبوتران مان»، گفتم: «پر»
گفتند: «خودت»، به اوج انديشيدم ... در حسرت رنگ آسمان، گفتم: «پر»

گفتند: «مگر پرنده اي؟»، خنديدم ........ گفتند: «تو باختي» و من رنجيدم
در بـازي كـودكان، فريبـم دادنـد ............ احســاسِ بزرگِ پـر زدن را چيـدم

آن روز به خـاك، آشنـايم كردند ...... از نغمـه‏ي پــرواز، جـدايـم كردنـد
آن باور آسمــاني، از يادم رفت ..... در پهنه ي اين زمين، رهايم كردند

حالا، همه عزم پـر گرفتن دارند ......... دستـان مـرا دوبـاره مي ‏آزارنــد
همراه نگاه مات و بي بـاور من ...... از روي زمين به آسمــان مي‏بارند

گفتند: «پرنده»، گريه‏ام را ديدند ....... ديوانه‏ي خـاك بودم و فهميدنـد
گفتم كه: «نمي ‏پرد»، نگاهم كردند .... بـر بـازيِ اشتباهِ من خنديدند

 

 

خوشا بی بال و پر، پریدن... خوشا پر کشیدن...

آرزو دارم پرواز کنم، از دام های دنیا تا بام های دنیا...

و "پرواز" بهترین حسی‏ ست که سراغ دارم و بزرگترین آرزوم در "پریدن" خلاصه شده (لااقل این روزها)!

... 

عطی! از اون روز که برات گفتم که هوس پرواز دارم، این حس هر روز پررنگ‏تر شده عوضِ اینکه از یاد بره.

 

پی‏نوشت: این پست، نگاشته شد به تاریخ ۳۰ مهر، اما به سبب دسترسی محدود به اینترنت نشد آپ شه.
میخواستم 
تو دنباله‏ نوشتی، چیزی، بگم که نجوای من، "متولدِ ماه مهر" بود و حالا دو ساله شده و ... نشد دیگه، مهم نیست حالا!

 

نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 9:25 توسط نجوا| |