يا مَنْ لَهُ الْمُلْكُ وَ الْجَلال گفتی که از مساجد دوست داشتنیمان بنویسیم. گفتم که باید بیشتر در درونم جستجو کنم... و از آن روز، هروقت که این فکر و خیالِ من، آزاد شد، گشت و در مسجدی سیر کرد... محرابي، صحني، ستوني، منارهاي، گلدستهاي، گنبدي... گشت و سير كرد خيالم. حتي اگر در واقعيت قدم در مناره و گلدستهاي نگذاشته بود. راست میگویی؛ مسجدها جاهای عجیب و غریبی هستند، بعضیشان از وجود بعضی آدمها هم بیشتر وجود دارند، دل آدم برایشان تنگ میشود. آدم را آرام میکنند، سبک میکنند، پناه میدهند و آخر هم به نفعش شهادت میدهند. نمیدانی که از کودکیهایم، مادر یادمان داده بود که به هر مسجدی وارد شدیم نماز تحیت بخوانیم تا خاکش شهادت دهد به نمازگزاریمان! و ما چه نمازهای تحیت که نخواندیم! برای من؛ مسجدهای دوستداشتنی آنهایی بودند و هستند که آرامش را به من هدیه دادند و فضایشان، مرا در تفکر و نزدیک شدنِ به "او"، بیشتر یاری رساند. اول از مسجدهای شهر و کشورم؛ - مسجد امیر؛ مسجد کودکی و بزرگیام. مسجدی نزدیک خانهمان، با آن معماری متفاوت که هروقت اراده کنم بهش میرسم. مسجدی که آخر صفرها درش را زدهام. مسجدی که یک نوبتِ سه شبانهروزه، مهمانش بودم و چه مهمانیای! مسجدی که زیاد خاطره دارد برایم. از کلاسهای حدیث و حفظ قرآن تا اردوهای تابستانی، تا دوقلوهایمان که با آن عباهای کوچک قهوهای مکبّر مسجد بودند و همهی پیرمردها هوایشان را داشتند و جویای حالشان بودند، همانها که سر صف اول وایستادنشان دعوا داشتند. مسجد ما شاید کمی معروف هم باشد، اما اول از همه، مسجد ماست، مسجد اهل محل! - مسجد دانشگاه تربیت مدرس رو هم دوست دارم. همین قدر که فضاش پر از آرامشِ برام، وقتی موقع غروب و نماز مغرب و عشاء بهش میرسم. - مسجد گوهرشاد بیشترین آرامش و ماندگارترینش رو هدیه کرده بهم. و البته که همیشه برام خاص بوده و تو هربار مشهد رفتنم، تاریخ و جریان ساختش رو هم دوره کردم. و در سرزمینی نه چندان دور، مساجدی هست که دل من رو با خود میبره. نمیدانی که چقدر دلم پرپر میزند که دوباره صدایم کنند. اصلاً اون چند روز چه طور اومد و رفت و کی بود رو نمیدونم! انگار خیلی دورِن اون روزا. دلم میخوادشون.... - آفتاب به سرت میخوره اما تو نمیتونی از اون گنبد سبز چشم بگیری، داره صدات میکنه و تو به سمتش میری. داخل که میشی فضا خنکه. میایستی به نماز، تموم که میشه سر به سجده میذاری و بعد گونههات سنگای سفید رو لمس میکنه، آروم نفس میکشی و ریههات رو پر میکنی. میشینی و به ستون توبه نگاه کنی، میشینی و به منبر پیامبر نگاه میکنی. تکیه میدی به ستونها، دست میکشی بهشون و حس میکنی که این سنگهای بی جان، انگار جان دارن، انگار یه عالمه راز نهان و مگو دارن و تو هی نگاهشون میکنی، هی گوشت رو بهشون نزدیک میکنی بلکه چیزی بشنوی... مسجدالنبی جایی نیست که بتونی مقایسهش کنی، بتونی جای دیگه پیداش کنی، بتونی ببینیش و درکش کنی و دلت براش، برای صاحبخونهش تنگ نشه. - و مسجدالحرام.... و چون به آنجا راه یابی دیگر نتوانی از مساجد دیگر به آسانی سخن بگویی که در هر مسجد و غیرمسجدی هم که به نماز ایستادی، رو به سوی مسجدالحرام بودهای. چیزی که خوب در یاد دارم، روی پله نشستن و نگاه کردن به اون مکعب مشکیِ و حرف زدن با یکی که همه جا هست و نزدیک تر از هر چیز به تو. هرچند گذر زمان چیزهایی رو محو کنه اما با یه سری حسها نمیتونه کاری کنه. حس دوست داشتن و تعلق داشتن هم ازون قِسمِ! و این روزها در انتظار دیدن مسجدی هستم که دلتنگیهای مردی بزرگ را در خود دارد! مسجد کوفه! راستی تا یادم نرفته بگویم که جز مساجدی که ذکرش رفت، مساجدی که قابلیت و ویژگی خاصی داشتهاند یا خاطرهای برایم به ثبت رساندهاند و دوست داشتنی بودند هم کم نبودند، این روزها به آنها هم زیاد فکر کردهام و در خیالم بهشان سر زدهام. اما فقط بعضيشون كه اسمي ازشون يادمه رو به اشاره میارم: مسجد الغدیر (خیابان میرداماد)، مسجد سپهسالار، مسجد جامع قزوین، مسجد جامع خرمشهر، مسجد امام اصفهان، مسجد شیخ لطفالله (با آن طاووس در سقف و آن خاطرهی ضایع شدنم پیش آن دوست "کفا"یی!)، مساجد نائین، مسجد جامع یزد، مسجد شجره (وقت غروب و احرام..) و ... . و البته این وسط خیلی دوست دارم مساجد دورتر رو هم ببینم؛ آنها که در سرزمینی اند که اسلام درِش جامع نیست و یهو تو به دینت افتخار ميكني و واردش ميشي يا دلتنگ اذاني ميشي و بهش سر ميزني يا... همين طور مساجدی چون این یا آنها که اینجا ياد شدند یا مساجد اندلس قدیم، خصوص مسجد جامع كوردوبا در اسپانیا که تبدیل به کلیسا شده و ... . + راستي يادم رفت بگويم؛ ميداني كه گلدسته و گنبد تجسم چيست؟ يك بار معلممان سر كلاس گفت، درست و غلطش را نميدانم اما برايم قابل قبول بود و در ذهنم ثبت شد. گفت كه نمادي از سر و دستانيست كه به سوي آسمان دراز شده... و نميداني كه چه زيبا و دلنشين بود برايم... كه هر بار نگاهم به گنبد و گلدستهاي افتاد، دستان و سرم در آن مقام تجسم شد! پینوشت۱: این یادداشت به دعوت عطششکن نوشته شد. هرچند تأخیر داشت اما حسهای خوبی رو برام مرور کرد. ممنون عطششکن. پینوشت ۲: رسم بازیهای وبلاگی اینه که دعوتی صورت بگیره تا سلسلهوار به وبلاگهای دورتری هم مطلب و عنوان برسه. اکثر دوستانی که شاید مناسب دعوت میدیدم، دعوت شدند و اغلب هم لبیک گفتند (هرچند من همه رو گذاشتم که بعد از نوشتن خودم بخونم) اما این وسط محرمانه (At)، مکتوب سبز (نشانه)، عقیق سبز (عقیق)، در فکر پرواز (آتنا) و همهی دوستانی که مایلند دعوت میکنم بنویسند. + همهي آنها كه نوشتند: مسجدهاي دوستداشتني (عطششکن) مسجد يعني زمان و مكاني براي سجده... (مكتوب سبز) خدا خانه دارد (عقيق سبز) مسجدهاي مصفا (پنجدري بيقرار) مسجدهاي تو دلبرو (قاصدک بارون) براي همهي مسجدها (براي خاطر آيهها) مسجدهاي دوستداشتني من (پيچک سر به هوا) مسجدهاي دوستداشتنيام (دودينگ هاوس) لبيک يا عطششکن (خيس باران) مسجدهاي دوستداشتني (مسير) مساجد دوستداشتني (منجي در اديان) مسجدهاي دوستداشتني من (آب و آتش) جايي که... (مادرستان) مسجدهاي دوستداشتني (سعي) مسجد دوستداشتني (خداي قاصدک) پینوشتِ × (نرگسی) نوشته ۲ از شوق توأم باز گريبان گرفت...اشك دوان آمد و دامان گرفت (در فكر پرواز...) + پينوشت مرتبط: چه دلنشین بود دیدن این عکس؛ اين گنبد!
نوشته شده در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت
5:10 توسط نجوا| |

