تبليغاتX
نجــوای مـن - مساجد دوست داشتنی ام
نجــوای مـن

يا مَنْ لَهُ الْمُلْكُ وَ الْجَلال

گفتی که از مساجد دوست داشتنی‏مان بنویسیم. گفتم که باید بیشتر در درونم جستجو کنم...

و از آن روز، هروقت که این فکر و خیالِ من، آزاد شد، گشت و در مسجدی سیر کرد...

محرابي، صحني، ستوني، مناره‏اي، گلدسته‏اي، گنبدي... گشت و سير كرد خيالم. حتي اگر در واقعيت قدم در مناره و گلدسته‏اي نگذاشته بود.

راست میگویی؛ مسجدها جاهای عجیب و غریبی هستند، بعضی‏شان از وجود بعضی آدم‏ها هم بیشتر وجود دارند، دل آدم برایشان تنگ میشود. آدم را آرام میکنند، سبک میکنند، پناه میدهند و آخر هم به نفع‏ش شهادت میدهند.

نمیدانی که از کودکی‏هایم، مادر یادمان داده بود که به هر مسجدی وارد شدیم نماز تحیت بخوانیم تا خاک‏ش شهادت دهد به نمازگزاری‏مان! و ما چه نمازهای تحیت که نخواندیم!

برای من؛ مسجدهای دوست‏داشتنی آنهایی بودند و هستند که آرامش را به من هدیه دادند و فضایشان، مرا در تفکر و نزدیک شدنِ به "او"، بیشتر یاری رساند.

اول از مسجدهای شهر و کشورم؛

- مسجد امیر؛ مسجد کودکی و بزرگی‏ام. مسجدی نزدیک خانه‏مان، با آن معماری متفاوت که هروقت اراده کنم بهش میرسم. مسجدی که آخر صفرها درش را زده‏ام. مسجدی که یک نوبتِ سه شبانه‏روزه، مهمان‏ش بودم و چه مهمانی‏ای! مسجدی که زیاد خاطره دارد برایم. از کلاس‏های حدیث و حفظ قرآن تا اردوهای تابستانی، تا دوقلوهایمان که با آن عباهای کوچک قهوه‏ای مکبّر مسجد بودند و همه‏ی پیرمردها هوایشان را داشتند و جویای حالشان بودند، همان‏ها که سر صف اول وایستادن‏شان دعوا داشتند. مسجد ما شاید کمی معروف هم باشد، اما اول از همه، مسجد ماست، مسجد اهل محل!

- مسجد دانشگاه تربیت مدرس رو هم دوست دارم. همین قدر که فضاش پر از آرامشِ برام، وقتی موقع غروب و نماز مغرب و عشاء بهش میرسم.

- مسجد گوهرشاد بیشترین آرامش و ماندگارترین‏ش رو هدیه کرده بهم. و البته که همیشه برام خاص بوده و تو هربار مشهد رفتنم، تاریخ و جریان ساخت‏ش رو هم دوره کردم.

و در سرزمینی نه چندان دور، مساجدی هست که دل من رو با خود میبره.

نمیدانی که چقدر دلم پرپر میزند که دوباره صدایم کنند. اصلاً اون چند روز چه طور اومد و رفت و کی بود رو نمیدونم! انگار خیلی دورِن اون روزا. دلم میخوادشون....

- آفتاب به سرت میخوره اما تو نمیتونی از اون گنبد سبز چشم بگیری، داره صدات میکنه و تو به سمت‏ش میری. داخل که میشی فضا خنکه. میایستی به نماز، تموم که میشه سر به سجده میذاری و بعد گونه‏هات سنگای سفید رو لمس میکنه، آروم نفس‏ میکشی و ریه‏هات رو پر میکنی. میشینی و به ستون توبه نگاه کنی، میشینی و به منبر پیامبر نگاه میکنی. تکیه میدی به ستون‏ها، دست میکشی بهشون و حس میکنی که این سنگ‏های بی جان، انگار جان دارن، انگار یه عالمه راز نهان و مگو دارن و تو هی نگاه‏شون میکنی، هی گوش‏ت رو بهشون نزدیک میکنی بلکه چیزی بشنوی...

مسجدالنبی جایی نیست که بتونی مقایسه‏ش کنی، بتونی جای دیگه پیداش کنی، بتونی ببینیش و درک‏ش کنی و دلت براش، برای صاحب‏خونه‏ش تنگ نشه.

- و مسجدالحرام.... و چون به آنجا راه یابی دیگر نتوانی از مساجد دیگر به آسانی سخن بگویی که در هر مسجد و غیرمسجدی هم که به نماز ایستادی، رو به سوی مسجدالحرام بوده‏ای.

چیزی که خوب در یاد دارم، روی پله نشستن و نگاه کردن به اون مکعب مشکیِ و حرف زدن با یکی که همه جا هست و نزدیک تر از هر چیز به تو.

هرچند گذر زمان چیزهایی رو محو کنه اما با یه سری حس‏ها نمیتونه کاری کنه. حس دوست داشتن و تعلق داشتن هم ازون قِسمِ!

و این روزها در انتظار دیدن مسجدی هستم که دلتنگی‏های مردی بزرگ را در خود دارد! مسجد کوفه!

راستی تا یادم نرفته بگویم که جز مساجدی که ذکرش رفت، مساجدی که قابلیت و ویژگی خاصی داشته‏اند یا خاطره‏ای برایم به ثبت رسانده‏اند و دوست داشتنی بودند هم کم نبودند، این روزها به آنها هم زیاد فکر کرده‏ام و در خیالم بهشان سر زده‏ام. اما فقط بعضي‏شون كه اسمي ازشون يادمه رو به اشاره میارم:

مسجد الغدیر (خیابان میرداماد)، مسجد سپهسالار، مسجد جامع قزوین، مسجد جامع خرمشهر، مسجد امام اصفهان، مسجد شیخ لطف‏الله (با آن طاووس در سقف و آن خاطره‏ی ضایع شدن‏م پیش آن دوست "کفا"یی!)، مساجد نائین، مسجد جامع یزد، مسجد شجره (وقت غروب و احرام..) و ... .

و البته این وسط خیلی دوست دارم مساجد دورتر رو هم ببینم؛ آنها که در سرزمینی اند که اسلام درِش جامع نیست و یهو تو به دین‏ت افتخار ميكني و واردش ميشي يا دلتنگ اذاني ميشي و بهش سر ميزني يا... 

همين طور مساجدی چون این یا آنها که اینجا ياد شدند یا مساجد اندلس قدیم، خصوص مسجد جامع كوردوبا در اسپانیا که تبدیل به کلیسا شده و ... .

 

+ راستي يادم رفت بگويم؛ ميداني كه گلدسته و گنبد تجسم چيست؟ يك بار معلم‏مان سر كلاس گفت، درست و غلط‏ش را نميدانم اما برايم قابل قبول بود و در ذهنم ثبت شد.

گفت كه نمادي از سر و دستاني‏ست كه به سوي آسمان دراز شده... و نميداني كه چه زيبا و دل‏نشين بود برايم... كه هر بار نگاهم به گنبد و گلدسته‏اي افتاد، دستان و سرم در آن مقام تجسم شد!

 

پی‏نوشت۱: این یادداشت به دعوت عطش‏شکن نوشته شد. هرچند تأخیر داشت اما حس‏های خوبی رو برام مرور کرد. ممنون عطش‏شکن.

پی‏نوشت ۲: رسم بازی‏های وبلاگی اینه که دعوتی صورت بگیره تا سلسله‏وار به وبلاگ‏های دورتری هم مطلب و عنوان برسه. اکثر دوستانی که شاید مناسب دعوت میدیدم، دعوت شدند و اغلب هم لبیک گفتند (هرچند من همه رو گذاشتم که بعد از نوشتن خودم بخونم) اما این وسط محرمانه (At)، مکتوب سبز (نشانه)، عقیق سبز (عقیق)، در فکر پرواز (آتنا) و همه‏ی دوستانی که مایلند دعوت میکنم بنویسند. 


+ همه‏ي آنها كه نوشتند:

مسجدهاي دوست‏داشتني  (عطش‏شکن)

مسجد يعني زمان و مكاني براي سجده... (مكتوب سبز)

خدا خانه دارد (عقيق سبز)

مسجدهاي مصفا  (پنج‏دري بي‏قرار)

مسجدهاي تو دل‏برو  (قاصدک بارون)

براي همه‏ي مسجدها  (براي خاطر آيه‏ها)

مسجدهاي دوست‏داشتني من  (پيچک سر به هوا)

مسجدهاي دوست‏داشتني‏ام  (دودينگ هاوس)

لبيک يا عطش‏شکن  (خيس باران)

مسجدهاي دوست‏داشتني  (مسير)

مساجد دوست‏داشتني  (منجي در اديان)

مسجدهاي دوست‏داشتني من  (آب و آتش)

جايي که...  (مادرستان)

مسجدهاي دوست‏داشتني  (سعي)

مسجد دوست‏داشتني  (خداي قاصدک)

پی‏نوشتِ × (نرگسی)

نوشته ۲ از شوق توأم باز گريبان گرفت...اشك دوان آمد و دامان گرفت (در فكر پرواز...)

 

+ پي‏نوشت مرتبط: چه دلنشین بود دیدن این عکس؛ اين گنبد!

نوشته شده در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 5:10 توسط نجوا| |