تبليغاتX
نجــوای مـن - چه بگويم؟
نجــوای مـن

يا صَبّار

حالم داره به هم ميخوره، قلبم فشرده ميشه از اين جو سنگين. نميتونم نفس بكشم انگار. من اينجا چي كار ميكنم، خدا، هان؟

من اين آدما رو نميشناسم. نميخوام كه بشناسم. طاقت اين شوخي‏ها رو ندارم. این مسخره کردن‏ها رو. این تجزیه و تحلیل چهره واسه خنده. نفسم بالا نمياد. آخه چطور دلشون مياد؟ چطور به خودشون اجازه ميدن؟ خنده؟؟! مسخره كردن؟؟!‌ اينا واسه چيه؟ چقدر مگه ميشناختن‏ش؟ هيچي! مطمئنم كه هيچي! برميگرده ميگه اگه سياسي نبوده بي خيال. اون يكي ميگه همه‏شون با همن ديگه. مگه جدا هم دارن؟!

دلم ميخواد داد بزنم، اما فقط يه كم صدامو بلند ميكنم و ميگم؛ نه! آهسته ادامه ميدم كه اينجوري نگين. كسي رفته كه از نوع‏ش كم بوده. منم درست نميشناختم‏ش اما... سطح صورتم رو حسرت و غمي ميگيره... ساكت ميشم و برميگردم رو به كامپيوترم.

آروم ميشن و ديگه حرفي نميزنن و من غرق ميشم تو يه دنيا ناراحتي و حسرت و عصبانيت!

هيچ جا رو بهتر از اين صفحه‏ي آروم، پيدا نميكنم تا بغض و فريادم رو بريزم توش.

دلگيرم از اين آدما....

يادم نميره كه همينا چطور از مرگ فلان خواننده‏ی زن ابراز تأسف ميكردن و حالا...

چي به سرمون اومده؟ داريم به كجا ميريم؟!

و حسرت و عصبانيت که زنده بود اما نیافتیم‏ش و حالا...

آه...

 

پي‏نوشت ۱: عصر يكشنبه، ۲۷ ارديبهشت، شب شعر طنز، "در حلقه رندان" بوديم. حوالی ساعت ۱۸، دوست خواهرم پيامك داد: "آيت الله بهجت دار فاني را وداع گفت." يه لحظه موندم... يعني رفت؟! چند لحظه بعد سعيد بيابانكي مطلب رو اعلام كرد و ختم برنامه به احترام اون عالم گرانقدر!

خواستم بنويسم ازينكه شديداً اين حس رو دارم كه وقتي عالمي ميره خلاء عظيمي ايجاد ميشه. همون كه پيامبر فرمود. اما خونه كه رسيدم انقدر که خسته بودم، افتادم. برخورد همكارام نذاشت كه به سادگي بگذرم و هیچی نگم. بايد فريادم رو جايي خالي ميكردم. اما چه بگویم؟!

فقط متأسفم كه تو دوره حيات‏ش درك‏ش نكردم!

 

پي‏نوشت ۲: وقتي آيت الله مجتهدي رفت نوشتم؛ من و يه دنيا افسوس (بخوانيدش). و چه حس بد و دلتنگ کننده‏ای بود که هنوز از یاد نرفته. و الان افسوس بیشتری‏ست مرا، چراکه اگه از آيت الله مجتهدي به واسطه شبكه قرآن بهره‏اي نصيبم شده بود از ايشون هيچ جز یک-دو بار نماز صبحي كه از تلویزیون پخش شد و به قول مسیر؛ ما ماندیم و حسرت يك نماز به اقامت‏ش!

+ گفتی از انسانهاي دوست داشتني‏مان بگوييم، چه بگويم؟

میدانی؟! آنها ميروند و ما به‏سان خواب‏زدگان، يك آن به خود ميآييم و حسرت و افسوسي و باز هم خوابي ديگر!

دلم تنگ است...

 

سايت آيت الله بهجت.

اينجا رو حتماً سري بزنيد.

اينجا هم لينك‏هاي مرتبط قرار است جمع شود. (کامنت دونی‏ش رو هم ببينيد)

پیرو پیشنهاد این پست، اینجا و اینجا را مطالعه فرمایید، باشد که به کار بندیم.

بهجت روزگار (لینک مطالبی که در این موضوع نوشته‏اند، اینجا آمده)

 

  * روح‏ش قرين رحمت حق باد!

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 17:20 توسط نجوا| |