تبليغاتX
نجــوای مـن - تا رهایی...
نجــوای مـن

یا فاتح

«...حسین گفت: پشت ضدهوایی باشید، با یک خط آتش راه هلیکوپترها را ببندید، آسمان را برای پروازشان ناامن کنید. اگر در راه تدارکاتشان بسته نشود، این جنگ میتواند تا هفته‏ها طول بکشد. یادتان باشد اگر تا بغداد هم برویم، مردم آزادی خرمشهر را میخواهند.

گفتم: اسیر داریم حسین آقا. تخلیه اطلاعاتی نشده. افسر است و با کمتر از درجه خودش حرف نمیزند.

آمد. به من گفت: تو عربی بلدی؟

گفتم: من عربی بلدم، این حرف زدن بلد نیست!

گفت: بگو من فرمانده تیپم.

ترجمه کردم. آن اسیر اخمو، طوری نگاه میکرد که انگار حرفمان را جدی نگرفته. حسین گفت: بگو اصلاً مهم نیست باور کنی یا نه، مهم اینست که خرمشهر آنجاست. دست شما و ما آمده ایم آن را پس بگیریم و میگیریم.

صبر کرد تا حرف‏هایش را ترجمه کنم و بی آنکه منتظر جواب شود ادامه داد: لشکرهای ما شهر را محاصره کرده‏اند. امید شما به گردان تانک‏تان است که میخواهد از شلمچه نفوذ کند و حلقه محاصره را بشکند. اما نمی‏تواند.

بعد از ترجمه ادامه داد: می‏فهمی چه خطری دوستانت را تهدید میکند؟ با خط آتش راه هلیکوپترها را می‏بندیم. چقدر مقاومت می‏کنید؟ یک هفته؟ یک ماه؟ یک سال؟ تا نفر آخر کشته می‏شوید یا از گرسنگی می‏میرید؟ کمی مکث کرد و ادامه داد: فقط تو می‏توانی کمک‏شان کنی!

من هم همراه اسیر با تعجب و انتظار به لب‏های حسین خیره شدم.

- آزادت میکنم که بروی. به آنها بگو ما مردم بدی نیستیم اما از خاک‏مان نمی‏گذریم. خرمشهر را پس میگیریم اما نمی‏خواهیم خونین‏شهر شود...برو به آنها بگو تسلیم شوند و به هرحال، این خیلی بهتر از مردن است. همین!

حسین سرنیزه‏اش را درآورد و به سمت اسیر رفت که چشم‏هایش از وحشت گرد شده بود. بند پوتینی را که دور دستهایش بسته شده بود، برید. عراقی لبهای خشک‏ش را چندبار آرام به هم زد. آخر آرام پرسید: تو کی هستی؟

-حسین. حسین خرازی. فرمانده تیپ امام حسین علیه‏السلام.

عراقی پشت به ما کرد و راه افتاد. با حالتی میرفت که انگار منتظر ضربه‏‏ای از پشت سر بود.

حسین قمقمه‏اش را از کمر باز کرد و طرف آن عراقی که کمی دور شده بود انداخت. قمقمه را گرفت و سریع به سمت شهر دوید، چنانکه گویی از مرگ فرار میکند.

خورشید روی خط افق میان انبوه ابرهای سرخ شناور بود. شدت آتش روی سرمان بی‏سابقه بود. عباس گفت: کار خودش را کرد. گرای دقیق ضدهوایی را داده به توپخانه‏شان.

بچه‏ها در شلمچه با تانک‏ها درگیر بودند و نیروهای سمت گمرک میگفتند: ناامیدی شجاع‏شان کرده است.

میگفتند: بیش از پانزده‏هزار نفر در شهر هستند و اگر انگیزه جنگ ازشان گرفته نشود کار سخت‏تر از این خواهد بود.

هوا داشت رو به تاریکی میرفت. وقت اذان مغرب بود. حسین آشکارا کم حرف و بی‏قرار شده بود، آستینش را بالا زد تا وضو بگیرد که صدایی از دور، همهمه گلوله‏ها را شکست.

"الله اکبر، دخیل الخمینی..."

حسین سراسیمه از خاکریز بالا رفت. دوربین را مقابل چشمها گرفت و چهره‏اش شکفت. دوربین را بی یک کلام حرف اما با لبخندی داد به من. نگاه کردم. تا چشم کار میکرد ستونی از سربازان عراقی بود که زیرپیراهن‏های سفیدشان را بالای سر تکان میدادند و پیشاپیش همه، همان اسیر اخموی لجباز!

آتش سبک شد و مقاومت دشمن در هم شکست.»*

 

* گزیده‏ای از کتابِ پروانه در چراغاني-قصه فرماندهان (براساس زندگی شهید حسین خرازی)

                 نویسنده؛ مرجان فولادوند(صاحب وبلاگ آدم و خدايانش)-انتشارات سوره مهر-۹۶صفحه.

 

پی‏نوشت ۱: کتابِ "پروانه در چراغانی"، اولین کتابی بود که سال ۸۸ گرفتم دستم. این روایت رو در جریان فتح خرمشهر نشنیده بودم و مونده بود گوشه‏ی ذهنم.

امروز که حرف از حماسه‎‏ی سوم خرداد بود، یادم بهش افتاد و گفتم بیارم اینجا شاید کس دیگه‏ای هم مثل من نشنیده یا نخونده باشدش و شاید سببی شه تا کتاب رو دست بگیره.

برای یک وجب از خاک‏مون چه خون‏ها که ریخته نشد، و این وسط ادای حق شهدا و آنانکه سهمی در دفاع داشتند این نیست که مثلاً بعد از بیست سال نشان ایثار بهشان بدهیم آن هم نزدیک انتخابات.

کمترین حق‏شان شاید این باشد که دل‏مان برای امنیت و آرامش مردم‏مان بتپد و ایران‏مان نشود بازیچه دست این و آن! روزی باید به آنها هم جواب دهیم...

 

پی‏نوشت ۲: برای سوم خرداد ۸۷ نوشتم...معراجیان از شط خون پرواز کردند!

                  برای سوم خرداد ۸۸ نوشته...از بس پا روي منطقه مين‌كاري دلش گذاشتند

- چه جالب که هر دوی این پست‏ها با شماره‏ی 51 مشخص شدن! 

 

+ این را هم بخوانید... و چه میدانی که جنگ چه بود؟! ترس چه بود؟! خرمشهر چه شد؟!

+ روزی که همه ایران خوشحال بود + معرفی یک کتاب خوب

 

 

نوشته شده در یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 23:30 توسط نجوا| |