تبليغاتX
نجــوای مـن - و صداست که میماند...برای صدایی مانده در یاد

یا قدیم

بشنوید!

"يه شب مهتاب

ماه می‌آد تو خواب

منو می‌بره؛ ته اون دره

اون‌جا که شبا؛ يکه و تنها

تک‌درخت بيـــد؛ شاد و پراميـــد

می‌کنه به نــــــاز؛ دست‌شو درااااز

که يه ستاره

بچکه مثل؛ يه چيکه بارون

به جای ميوه‌ش سر يه شاخه‌ش، بشه آويزون...

یه شب مهتاب

ماه میاد تو خواب

منو مـی‏بَره، از توی زندون

مثلِ شب‏پره، با خودش بیرون

میبره اونجا، که شب سیاه،

 تا دم سحر، شهیدای شهر

با فانوس خون، جـــار میکشن

تو خیابونا...

سر میدونا...

عمو یــــادگار!  مرد کینه‏دار!

مستی یا هشیــار؟

خوابی یا بیدااااااار؟

مستیم و هشیـار، شهیـدااای شهر

خوابیم و بیدار، شهیـداای شهر

آخرش یه شب، ماه میاد بیرون

از سر اون کوه،

بالای دره،

روی این میدون،

رد می شه خنـدون

 یه شب ماه میــآد!"

.

نوشته بود:

" می دانی؟ اگر عمرت بیشتر به دنیا بود شاید یک روز می گشتم، پیدایت می کردم و ازت می‏پرسیدم چرا دقیقن همان وقتی که آدم «تو فکر یک سقف است» ناگهان می‏فهمد ساده دل بوده که می‏پنداشته... می فهمد «تو هم با من نبودی»...باید یک حکمتی می‏داشتند این دو آهنگ از پی هم، نه؟"

و من؛ گم میشوم در واژه ها.... در یادها... در صداها...

.

.

نهم شهریور ۸۱ بود که رفت... خواننده بود و آهنگساز و نوازنده... اما؛ اما آن صدای خاص‏ش حسی گذاشته برای آهنگ‏هایش که تا هر زمان که دوباره میشنوی‏شان، حتی از زبان و دهان دیگری، بی هوا صدایش در گوشت زنگ میزند، می‏پیچد در دالان های خیال و ذهنت و تو پرتاب میشوی بین یک سری حس غریب و آشنا...

شعرهایش را که میخوانی، باز هم صدایش در گوش ات زنگ میزند، گویی خودش است که برایت میخواند...

و شاید همین صداست که نمیگذارد نام "فرهاد" به این زودی‏ها از یادها برود....شاید...

.

.

داره برام میخونه... بی اینکه اسپیکری روشن باشه... میشنوی تو هم؟

"بوی عیدی، بوی توپ/ بوی کاغذ رنگی/ بوی تند ماهی دودی/ وسط سفره‏ی نو..."

.....

"گنجشککِ اشی مشی! لب بوم ما نشیــــــن...." (بشنو)

...

"تو فکر یک سقف ام / یک سقف بی‌روزن / یک سقف پابرجا / محکم‌تر از آهن!

            سقفی که تن‌پوش هراس ما باشه/ تو سردی شب‌ها لباس ما باشه....."

...

و ....

.

روحش شاد!

 

 

پی‏نوشت۱: به مناسبت سال‏مرگ "فرهاد مهراد" به روزرسانی شد. بلکه به واسطه یه آدمی که خیلی از آهنگاش کلی خاطره دارن برام، اینجا کمی کمتر خاک بخوره.

- سایت‏ش.

- برای شنیدن

- مرتبط ۱ و مرتبط ۲.

 

پی‏نوشت۲: دکتر"محمدرضا شفیعی کدکنی" هم از ایران رفت. شاید که خواسته باشد بگوید میشود آدمی مثل بنفشه ها وطنش را بردارد و با خود ببرد به هر کجا که میخواهد.

شاید هم رفت تا شکوفه و باران را بیابد و سلامی رساند یا نه، دل از کویر کند یا ...

- مجموعه‏ای از شعرهاش.

- این شعرش هم خواندنی بود، زیاد!

- مرتبط.

تصویر یادداشت شفیعی کدکنی.

+ تو كه ترجمان صبحي به ترنم و ترانه/ لب زخم ديده بگشا، صف انتظار بشكن/ سر آن ندارد امشب كه بر آيد آفتابي/ تو خود آفتاب خود باش و طلسم كار بشكن . . . شفیعی کدکنی رفت، دلتنگی م از رفتنش پنهان کردن ندارد! (از اینجا)

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 23:58  توسط نجوا |