![]() |
![]() |
|
|
یا مَنْ قَولُهُ حَق
"نمیدانم چه میخواهم بگویم؛ زبانم در دهان باز بسته است درِ تنگ قفس باز است و افسـوس که بال مرغ آوازم شکسته است نمیدانم چه میخواهم بگویم؛ غمی در استخوانم میگدازد خیال ناشناسی آشنارنگ گهی میسوزدم؛ گه مینوازد گهی در خاطرم میجوشد این وهم - ز رنگآمیزی غمهای انبوه- که در رگهام، جای خون، روان است سیه داروی زهرآگین اندوه فغانی گرم و خون آلود و پر درد فرو میپیچد اندر سینه تنگ چو فریاد یکی دیوانهی گنگ که میکوبد سر شوریده بر سنگ سرشکی تلخ و شور، از چشمهی دل نهان در سینه، میجوشد شب و روز چنان مار گرفتاری که ریزد شرنگ خشماش از نیش جگرسوز پریشان سایهای آشفته آهنگ ز مغزم میتراود گیج و گمراه چو روح خوابگردی مات و مدهوش که بی سامان به ره افتد شبانگاه درون سینهام دردیست خونبار که همچون گریه میگیرد گلویم غمی آشفته، دردی گریهآلود نمیدانم چه میخواهم بگویم..."
شعر "درد گنگ"، از: "هوشنگ ابتهاج" بشنوید: با صدای "محمداصفهانی"
پینوشت: قبلاً گفته بودم که خیلی وقتها شعرها بهتر وصف حال تو را میگویند. داره نزدیک به یک هفته میشه که میخوام بنویسم و نمیتونم، این شعر شاید بهترین وصف حال برام باشه! - اگه دوست داشتین این گوگل ریدر ما رو هم دنبال کنین، کنار صفحه اضافهش کردم. ببینید.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 14:0 توسط نجوا |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
|