![]() |
![]() |
|
|
یا مُستَعان "به زودی پدر و مادر تامی که اخیراً از هم جدا شده بودند، برای مذاکره درباره درسهای عقب افتاده و رفتار ناشایست فرزندشان به مدرسه میآمدند. هیچکدام نمیدانستند که دیگری نیز دعوت شده شده است. تامی، تک فرزند، همیشه شاد، مایل به همکاری و شاگردی نمونه بود. چگونه میتوانستم والدینش را قانع کنم که نمرات بد اخیر او، واکنش قلب شکستهش او نسبت به جدایی آنهاست؟! مادر تامی وارد شد و روی یکی از صندلی های نزدیک میزم نشست. بلافاصله پس از او، پدر تامی هم سر رسید. عالی بود! حداقل آنان به وقت توجه داشتند. نگاهی متعجب و حاکی از خشم بینشان رد و بدل شد و بعد به عمد یکدیگر را نادیده گرفتند. همچنان که درباره رفتار و درس تامی توضیح میدادم، دعا میکردم که سخنانم آنان را به هم نزدیک کند و بفهماندشان که چه بر سر فرزندشان میآورند. ولی به هرصورت، کلمات رسا نبودند. من، صفحه کاغذی مچاله شده را که قطراتی اشک روی آن ریخته بود د گوشهی میزش پیدا کرده بودم. بر هر دو روی کاغذ یک جمله، بارها و بارها تکرار شده بود. در سکوت آنرا صاف کردم و به مادر تامی دادم. او آنرا خواند و بی کلامی به دست شوهرش داد. او اخم کرد. بعد صورتش باز شد. بعد زمانی نسبتاً طولانی کلمات را خواند. سرانجام کاغذ را تا کرد و در جیبش گذاشت و دست همسرش را که به سویش دراز شده بود، گرفت. مادر تامی همچنان که اشکهایش را پاک میکرد، با تبسم به او نگاه کرد. چشمان من هم لبریز از اشک شده بود. خداوند به روش خودش به من کمک کرد تا آن خانواده را دوباره با هم آشتی بدهم. او مرا راهنمایی کرد تا به نامهای دسترسی پیدا کنم که نشانه قلب آزردهی آن کودک بود و با آن صدای آن کودک را به گوش والدینش برسانم. روی آن کاغذ نوشته بود: «مادر عزیزم.... پدر عزیزم.... من شما را دوست دارم... من شما را دوست دارم....»"* * برگرفته از کتاب "غذای روح"
هشتم اکتبر، روز جهانی کودک بود. روز جهانیای که شعار سالش شد: «به کودکان گوش کنیم» از چند روز قبلش میخواستم با یه پست کودکانه برای این روز یادی ازش کنم اما نشد. کلمات نچسبید به هم و اصل ترش به حس ها. اینجا پیشنهاد کرده بود: "شعار روز جهانی کودک امسال را، بندهای پیماننامهء جهانی حقوق کودک را، تصاویر پوسترهای پایین را، و یا هرچیزی را که به کودکان مربوط است و خودتان دوست دارید، در طول این چندروز در وبلاگهاتان تکرار کنیم. دربارهء کودکان و حقوقشان بنویسیم. برای کودکان بیمار دعا کنیم... به کودکان گوش کنیم." و اینچنین شد که دلم خواست این داستان رو روایت کنم. برای پدر و مادرهای فردا، یا امروز. برای کسایی که دور و اطرافمون هستن و کم نیستن. بچههای زیادی که به خاطر رابطههای پدر و مادراشون روح خدشه داری دارن. "به کودکان گوش بدیم."
اینجا و اینجا و اینجا رو ببینید و اگه خواستید شما هم کاری کنید، دیر نشده هنوز! این رو هم بخونید. خصوص اونهایی که عادات بد دارن، چیزی مثل سیگار کشیدن. جالبه! (کوتاه) از کودکان بیاموز، این و این و این رو هم بخونید. (کوتاه)
برای کودکان بیمار دعا کنیم... چشم که باز کنیم کم نیستن، حتی تو همین وبلاگستان هم نشونههاشون هست.
پینوشت۱: بچه که بودیم، واسه روز جهانی کودک کلی ذوق و شوق داشتیم. تنظیم میکردن رو روز جمعه و از صبح تا شب کارتون. ما هم که از پای تلویزیون تکون نمیخوردیم. یادش به خیر. اینجا یه عالمه از اون کارتونهای کودکیهای دورهی خودمون رو لااقل، جمع کردم که البته اضافه هم میشه. دیدنشون خالی از لطف نیست. اینم آهنگ لالایی. یهو دلم هوای کانون پرورش فکری و کلی از خاطرات کودکی م و اونجا رو هم کرد. یادش به خیر. من تاب میخورم ... برای کودک درونم و روز جهانی اش (:
پینوشت۲: بچه ها اغلب از نی نی کوچولوهای دیگه خوششون میاد. حتی از عکس هاشون. این یه هدیه ست به اونا واسه روزشون (فولدری از عکسهای بچه کوچولوها که به مرور اضافه هم میشه و البته بین بزرگترها بیشتر طرفدار داره گویا.)
پینوشت۳: یه بار پیچک وبلاگ های کودکانه - مادرانه رو مروری کرده بود. دیروز کلی گشتم تا پستش رو بیابم و اینجا هم ازش بگم. (میتونین اینجا ببینیدش) اما اینجا اضافه میکنم که الان وبلاگهای پدرانه هم خوب دارن رشد میکنن و این برای من به شخصه جالبه. پیشنهاد میکنم اگه تا حالا خواننده وبلاگهای مادرانه نبودین به وبلاگ خانم شین و مادرانه حتماً سری بزنین! اینجا رو هم ببینین.
حاشیهنوشت توضیحی: شب های جمعه این بلاگفا قاط میزنه، الان چند هفته ست. واسه این نشد به موقع این رو بیارم. تازه میخواستم به یه سری دوستان هم سر بزنم که نشد. میرسم خدمت تون حتماً. فعلن عذر تقصیر و شرمندگی من رو داشته باشین.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 23:56 توسط نجوا |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
|