![]() |
![]() |
|
|
يا رافِعَ السَّماء چه خوش است حال مرغي که قفس نديده باشد پـر و بـال ما بريدند و در قفـس گشـودند
گفتند: «كلاغ»، شادمان گفتم: «پر» ..... گفتند: «كبوتران مان»، گفتم: «پر» گفتند: «مگر پرنده اي؟»، خنديدم ........ گفتند: «تو باختي» و من رنجيدم آن روز به خـاك، آشنـايم كردند ...... از نغمـهي پــرواز، جـدايـم كردنـد حالا، همه عزم پـر گرفتن دارند ......... دستـان مـرا دوبـاره مي آزارنــد گفتند: «پرنده»، گريهام را ديدند ....... ديوانهي خـاك بودم و فهميدنـد
خوشا بی بال و پر، پریدن... خوشا پر کشیدن... آرزو دارم پرواز کنم، از دام های دنیا تا بام های دنیا... و "پرواز" بهترین حسی ست که سراغ دارم و بزرگترین آرزوم در "پریدن" خلاصه شده (لااقل این روزها)! ... عطی! از اون روز که برات گفتم که هوس پرواز دارم، این حس هر روز پررنگتر شده عوضِ اینکه از یاد بره.
پینوشت: این پست، نگاشته شد به تاریخ ۳۰ مهر، اما به سبب دسترسی محدود به اینترنت نشد آپ شه.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 9:25 توسط نجوا |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
|