تبليغاتX
نجــوای مـن - ای خوش آن روز که پرواز کنم تا بَرِ دوسـت

يا رافِعَ السَّماء

                             چه خوش است حال مرغي که قفس نديده باشد
                                                          چه نکوتر آنکه مرغــي، ز قفـس پريده باشد

                             پـر و بـال ما بريدند و در قفـس گشـودند
                                                     چه رها، چه بسته مرغي، که پرش بريده باشد

 

آسمان فرصت خوبی‏ست اگر پر بکشیم...

 

گفتند: «كلاغ»، شادمان گفتم: «پر» ..... گفتند: «كبوتران مان»، گفتم: «پر»
گفتند: «خودت»، به اوج انديشيدم ... در حسرت رنگ آسمان، گفتم: «پر»

گفتند: «مگر پرنده اي؟»، خنديدم ........ گفتند: «تو باختي» و من رنجيدم
در بـازي كـودكان، فريبـم دادنـد ............ احســاسِ بزرگِ پـر زدن را چيـدم

آن روز به خـاك، آشنـايم كردند ...... از نغمـه‏ي پــرواز، جـدايـم كردنـد
آن باور آسمــاني، از يادم رفت ..... در پهنه ي اين زمين، رهايم كردند

حالا، همه عزم پـر گرفتن دارند ......... دستـان مـرا دوبـاره مي ‏آزارنــد
همراه نگاه مات و بي بـاور من ...... از روي زمين به آسمــان مي‏بارند

گفتند: «پرنده»، گريه‏ام را ديدند ....... ديوانه‏ي خـاك بودم و فهميدنـد
گفتم كه: «نمي ‏پرد»، نگاهم كردند .... بـر بـازيِ اشتباهِ من خنديدند

 

 

خوشا بی بال و پر، پریدن... خوشا پر کشیدن...

آرزو دارم پرواز کنم، از دام های دنیا تا بام های دنیا...

و "پرواز" بهترین حسی‏ ست که سراغ دارم و بزرگترین آرزوم در "پریدن" خلاصه شده (لااقل این روزها)!

... 

عطی! از اون روز که برات گفتم که هوس پرواز دارم، این حس هر روز پررنگ‏تر شده عوضِ اینکه از یاد بره.

 

پی‏نوشت: این پست، نگاشته شد به تاریخ ۳۰ مهر، اما به سبب دسترسی محدود به اینترنت نشد آپ شه.
میخواستم 
تو دنباله‏ نوشتی، چیزی، بگم که نجوای من، "متولدِ ماه مهر" بود و حالا دو ساله شده و ... نشد دیگه، مهم نیست حالا!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 9:25  توسط نجوا |