تبليغاتX
نجــوای مـن - بر جفای خار هجران، صبر بلبل بایدت!!!
نجــوای مـن

يا احْكَمَ الْحاكِمين

آهای تو...

تو که به من طعنه می‏زنی!

تو که با حرفات به من کنایه می‏زنی و هرچي دل‎ت ميخواد بارم مي‏كني!

تو که پشت سرم هرچی دل‏ت می‏خواد میگی!

تو که راحت من رو مسخره میکنی و به کارام می‏خندی!

تو که به آسونی راجع به من قضاوت میکنی و حکم صادر میکنی!

تو که هی به جون من غر می‏زنی!

تو که ادعای دوستی‏ت میشه اما...!

آره...تو... با توام...تو!

هیچ از خودت پرسیدی این چشه؟ چرا این جوریه؟ (شایدم پرسیدی؛ اما یقین درست نجوابیدی!)

هیچ دل‏ت به حال‏ش سوخته؟!

هیچ شده از خودت بپرسی که چطوری میشه کمک‏ش کنم؟

هیچ وقت اصلاً خواستی کمک‏ش کنی؟!

نه بابا؛ فکر نکن اینا رو میگم که یعنی به کمک‏ت احتیاج دارم و اینا...عمـــراً!

نه نیاز به ترحم و دل‏سوزی کسی دارم و نه حتی نیاز به کمک کسی...هیچ‏کس؛ میفهمی؛ هیچ‏کس! (هيچ‏كس از اين زميني‏ها!)

چه برسه به تو! تویی که هیچی نمی‏فهمی! نه می‏فهمی؛ نه می‏خوای که بفهمی و نه حتی من دیگه می‏خوام که بفهمی!

می‏دونی چی می‏خوام بهت بگم؟! می‏خوام بگم که خوبه که یه کم فکر کنی؛ یه کم به خودت بیای!

نمیگم درمون باش اما حداقل درد هم نباش!

اگه نمی‏تونی کمک کنی، حداقل نمک به زخم نپاش و نشو مته‏ی اعصاب داغون من!

اینا رو گفتم که یه روز برنگردی بگی که چرا نگفتی؟! اینا رو گفتم بلکه یه کم به خودت بیای! شايد در حق يكي ديگه اينجوري نكني!

فقط همین!

 

 

پی‏نوشت 0(توضیحی): اينا رو نوشتم چون دلم پر شده بود از دست آدمای اطرافم؛ اونا که ظاهراً نزدیک‏ن اما در واقع خیلی دورن! (و البته از دست خودم!) لزوماً اون "تو" به یه نفر بر نمیگرده! شاید هرکدوم‏شون به یه نفر خاص و یا چند نفر برگرده! شايد حتي به خودم هم برگرده!

به هرحال اينا رو اينجا نوشتم تا اين "فرياد"ي كه تو گلوم مونده، خفه‏م نكنه!

(ميتوني بخوني و رد شي، اما اگه دل‏ت خواست يه كم فكر كن، شايد "تو" هم مخاطب يه چنين فريادي باشي!)

 

پی‏نوشت 1: "به جای سرزنش من به او نگاه کنید ... دلیل سر به هوا بودن زمین، ماه است"

 

پی‏نوشت 2: دی‏شب دوباره "بیوتن" رو گرفتم دستم و ورق زدم؛ به خودم ميگفتم؛ كاش موقع خوندن‏ش، بعضی جاهاش رو های‎لایت کرده بودم!

یادمه یه جاهای داستان، پریشون حالیِ ارمیا رو خوب درک میکردم. پریشونی دی‏شب‏م شبیه بعضی پریشونی‏های ارمیا بود! (الان به‏ترم البته!)

 

پی‏نوشت 3: "خسته نشدن خلاف طبیعت است. همه‏ی ما گاهی خسته میشیم! مسئله اینه که این خستگی روح و تن رو می‏تکانیم یا نه؟!" کاش خستگی‏م رو در میکردم؛ کاش می‏تونستم در کُنم اين خستگي رو!!! خدايا؛ خودت كمك‎م كن!

 

پی‏نوشت 4: خیلی بدِ که مسئولیتی رو دوش‏ت باشه اما نخوای (و حس‎ش رو نداشته باشي) که بارش رو به دوش بکشی!

شده قضیه‏ی ما! خودت هم نمیدونی چه مرگته اما نمیخوای هیچ کاری کنی، اونقدر که حتی قرار دادن لیست بلندبالای کارایی که باید انجام بدی؛ هم هبچ اثری روت نمیذاره! خيلي وقته كه دچار مرگ شدم؛ اين رو خودم ميفهمم؛ دچار مرگ تدريجي شدم؛ خيلي وقته كه مُردم و الكي بين زنده‏‎ها ميگردم! از اين مرده‏گي خودم خسته شدم! از دست خودم خسته شدم!

 

پی‏نوشت 5: "از ماست که بر ماست!" .... شدیداً باهاش موافقم!

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 23:46 توسط نجوا| |