يا احْكَمَ الْحاكِمين آهای تو... تو که به من طعنه میزنی! تو که با حرفات به من کنایه میزنی و هرچي دلت ميخواد بارم ميكني! تو که پشت سرم هرچی دلت میخواد میگی! تو که راحت من رو مسخره میکنی و به کارام میخندی! تو که به آسونی راجع به من قضاوت میکنی و حکم صادر میکنی! تو که هی به جون من غر میزنی! تو که ادعای دوستیت میشه اما...! آره...تو... با توام...تو! هیچ از خودت پرسیدی این چشه؟ چرا این جوریه؟ (شایدم پرسیدی؛ اما یقین درست نجوابیدی!) هیچ دلت به حالش سوخته؟! هیچ شده از خودت بپرسی که چطوری میشه کمکش کنم؟ هیچ وقت اصلاً خواستی کمکش کنی؟! نه بابا؛ فکر نکن اینا رو میگم که یعنی به کمکت احتیاج دارم و اینا...عمـــراً! نه نیاز به ترحم و دلسوزی کسی دارم و نه حتی نیاز به کمک کسی...هیچکس؛ میفهمی؛ هیچکس! (هيچكس از اين زمينيها!) چه برسه به تو! تویی که هیچی نمیفهمی! نه میفهمی؛ نه میخوای که بفهمی و نه حتی من دیگه میخوام که بفهمی! میدونی چی میخوام بهت بگم؟! میخوام بگم که خوبه که یه کم فکر کنی؛ یه کم به خودت بیای! نمیگم درمون باش اما حداقل درد هم نباش! اگه نمیتونی کمک کنی، حداقل نمک به زخم نپاش و نشو متهی اعصاب داغون من! اینا رو گفتم که یه روز برنگردی بگی که چرا نگفتی؟! اینا رو گفتم بلکه یه کم به خودت بیای! شايد در حق يكي ديگه اينجوري نكني! فقط همین! پینوشت 0(توضیحی): اينا رو نوشتم چون دلم پر شده بود از دست آدمای اطرافم؛ اونا که ظاهراً نزدیکن اما در واقع خیلی دورن! (و البته از دست خودم!) لزوماً اون "تو" به یه نفر بر نمیگرده! شاید هرکدومشون به یه نفر خاص و یا چند نفر برگرده! شايد حتي به خودم هم برگرده! به هرحال اينا رو اينجا نوشتم تا اين "فرياد"ي كه تو گلوم مونده، خفهم نكنه! (ميتوني بخوني و رد شي، اما اگه دلت خواست يه كم فكر كن، شايد "تو" هم مخاطب يه چنين فريادي باشي!) پینوشت 1: "به جای سرزنش من به او نگاه کنید ... دلیل سر به هوا بودن زمین، ماه است" پینوشت 2: دیشب دوباره "بیوتن" رو گرفتم دستم و ورق زدم؛ به خودم ميگفتم؛ كاش موقع خوندنش، بعضی جاهاش رو هایلایت کرده بودم! یادمه یه جاهای داستان، پریشون حالیِ ارمیا رو خوب درک میکردم. پریشونی دیشبم شبیه بعضی پریشونیهای ارمیا بود! (الان بهترم البته!) پینوشت 3: "خسته نشدن خلاف طبیعت است. همهی ما گاهی خسته میشیم! مسئله اینه که این خستگی روح و تن رو میتکانیم یا نه؟!" کاش خستگیم رو در میکردم؛ کاش میتونستم در کُنم اين خستگي رو!!! خدايا؛ خودت كمكم كن! پینوشت 4: خیلی بدِ که مسئولیتی رو دوشت باشه اما نخوای (و حسش رو نداشته باشي) که بارش رو به دوش بکشی! شده قضیهی ما! خودت هم نمیدونی چه مرگته اما نمیخوای هیچ کاری کنی، اونقدر که حتی قرار دادن لیست بلندبالای کارایی که باید انجام بدی؛ هم هبچ اثری روت نمیذاره! خيلي وقته كه دچار مرگ شدم؛ اين رو خودم ميفهمم؛ دچار مرگ تدريجي شدم؛ خيلي وقته كه مُردم و الكي بين زندهها ميگردم! از اين مردهگي خودم خسته شدم! از دست خودم خسته شدم! پینوشت 5: "از ماست که بر ماست!" .... شدیداً باهاش موافقم!
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت
23:46 توسط نجوا| |
